تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

بر خاک | 86/05/30 | 
"هو"
از تنها قهوه خانه مسير دشت هويج ، چاي گرفتم و در همان اثنا از مرد صاحب قهوه خانه پرسيدم که وجه تسميه دشت هويج چيست؟
گفت : تا چند سال پيش بهار در آن دشت هويج مي کاشتند الانه ديگر نمي صرفه کرايه کردنش!
گفتم : چطور مگه ؟ دشت مال کسي هست؟
گفت: نه مال عموم روستاي افجه است...
افجه روستايي در مجاورت شهر لواسان است که مسير دشت هويج از آن مي گذرد. از زمان دانشجويي ليسانس هم زياد ديده بودم که دانشگاه اردوهاي يک روزه به مقصد دشت هويج مي برد اما هيچ وقت فرصتش نشد که در يکي از برنامه هاي دشت هويج شرکت کنم. جمعه فرصت خوبي دست داد که به همت يکي از دوستان به اتفاق قريب سي و پنج نفر ديگر به دشت هويج رفتيم. تا جايي که ممکن بود با ماشين رفتيم و نهايتا ماشين ها را جايي پارک کرديم و از آن به بعد را پياده طي کرديم. راه پرشيب و سنگلاخ داد خيلي از همراهانم را در آورده بود که " ما آمده ايم دشت هويج نه کوه هويج ! چقدر اين راه سنگين است و..." هنوز راه چنداني نرفته بوديم که دسته هاي سه چهار نفره از ادامه راه بازماندند. کم کم فاصله نفرات پيشتاز و مانده در راه به دو سه کيلومتري رسيد. پس از چندي طي راه پرشيب و سنگلاخ به کوچه باغ هايي نسبتا هموار رسيديم و کنار جوي آبي نشستيم و بساط صبحانه برپا شد. در حين صبحانه همه شوخي ها بر سر هويج ها بود و چرا اين راه بسان دشت نيست! بعد از صبحانه آهنگ ادامه راه کرديم. بعضي ها گفتند همين جا مي مانند و تا دشت هويج نمي آيند لاجرم تني چند ماندند و بقيه به راه افتاديم . هنوز باز راه چنداني نرفتيم که فاصله ميان پيشتازان – زوج جواني که خدا قوت شان را بيش و بيش افزون سازد و بايد هزاران ماشالله به انها گفت – با در راه ماندگان به کيلومتر رسيد. تمام تلاشم را کردم تا بالاخره نفس نفس زنان خود را به پيشتازان رساندم با لبخندي ازشان پرسيدم : ماشالله چرا انقدر تند مي رويد؟

رفيق شفيق ما هم در آمد و گفت: "ضرب المثلي فرانسوي مي گويد؛ ما عجله داريم آرام مي رويم!" وقتي ارتفاعات ديگري را پشت سر گذارديم کم کم درياچه سد لتيان در افق ديدمان پديدار شد. اندکي بعد به دشت هويج رسيديم دشتي خالي از هويج ! فکر مي کرديم دشت وسيعي است و چنين و چنان! اما دشت کوچکي در حد چند هکتار بود. گوشه اي از دشت هم گله گوسفندي آراميده بود. چندتايي عکس انداختيم تا بقيه رسيدند. هر کس که مي رسيد جستجوگر هويج بود و سراغ آنها را مي گرفت. کمي بعد تر زوج پيشتاز گفتند: راهي نيامده ايم که گرسنه مان شده باشد باز بر مي گرديم به همان موعد صبحانه و آنجا ناهار خواهيم خورد.
همسفري نزديک به من هم که آنجا بود سبب شد که من هم با آنها راه بيفتم و باز گردم. در موعد صبحانه هفت هشت نفري با هم ناهار خورديم و گپ و گفتگو کرديم. دوست عزيزي هم از کوله اش هويج هايي که از خانه آورده بود را ميان مان قسمت کرد تا بي نصيب از هويج نمانيم.
شب به هنگام خواب فکر مي کردم راه مهمتر است يا هدف؟ و بعد با خود انديشيدم که چقدر مقصد باعث شد چيز هاي زيادي را خوب نبينم مثل تلاش همان دوست که به همتش چنين برنامه اي برپا شد، مثل حرکت زوج پيشتاز که آرام و بي شکايت مي رفتند و چقدر گپ زدن با آنها لذت بخش بود و چقدر بودن با دوستان شعف آفرين است.
پي نوشت: ليلا از همسفران، اينجا از دشت هويج گفته است و رفيق عزيز پيشتازمان هم اينجاست. عکس هاي دشت هويج را هم شايد به زودي دوستي به فضاي مجازي آورد.
پي نوشت بر پي نوشت: علي جان من نتوانستم لينک بدهم هر قسمت وارد شدم پيغام دسترسي شما به اين بخش ميسر نيست ديدم مثل اينکه حسابي وبلاگ را سفت و سخت کرده اي!
علی | 86/05/28 | 

واژه­گونه غریب و نامانوس "فرار مغزها" را زیاد شنیده اید. ظاهر امر اینست که مغزها که روایتگر انسانهای نخبه ایرانیست فرار میکنند به جایی فراتر از ایران. اختراع کننده این ترکیب رمانتیک البته فراموش کرده که با این جمله قدرت جذب کننده بیرونی را هدف قرار نمیدهد. بلکه آنچه این ترجیع بند! به ذهن منعکس میکند (درست برخلاف خواسته مخترعش) قدرت خارق العاده نیروی پراکنش داخلی (نیرویی که آدمها و ایضا همه چیزها را به بیرون پرت میکند) است. مثل اینست که در یک جا انفجاری رخ دهد و همه از آنجا فرار کنند. برادر یا خواهر محترمی که برای اولین بار این به اصطلاح "فرار مغزها" را باب کرده نه الزاما که استحبابا هدفی جز آگاه کردن مردم شریف ایران نداشته و ندارد. او خواسته بگوید که مراقب مرزها باشید که زیادی ولنگ و وازند و این آدمهای نخبه که به هر علتی (عمدتا از بیکاری) به لب مرزها آمده اند این طرف مرز و آن طرف مرز را تشخیص نمی­دهد و بعضا خارج میشوند. اما بعدا برخی عناصر معلوم الحال آمدند و گفتند نه! این درست نیست. مغزهای ما خودشان فرار نمیکنند. بلکه این دشمن است که آنها را قورت میدهد. اما هرچه کردند دیگر نشد که به جای فرار مغزها بگویند قورت دادن مغزها. پس مجبور شدند همیشه بعد از فرارمغزها چندتا شعار حواله دشمن کنند که خدای ناکرده و زبانم لال کسی فکر بد نکند.

 

اما حکایت وبلاگ نویسی هم همین مسیر را در حال طی کردن است. یکی آمد و گفت که به حمدالله به یاری متخصصان ایرانی داخل کشور! "سرویس رایگان وبلاگ" توسط تعدادی از آدمهای زیاد! به صورت بسیار جالب و خوبی در همین اینترنت قرار دارد. اگرچه او نگفت که چون من به زبان فارسی علاقه وافر دارم از صفات غیرفنی استفاده میکنم، اما ما که فهمیدیم. او البته این را فراموش کرد که "همین اینترنت" که از دریچه مانیتور مونتاژ داخل با آرم "ساخت ایران" قابل دسترسی است در آن طرف دنیا ذخیره میشود. همینجا بود که همان متخصصان داخل یکهو این فراموشی را فهمیدند و گفتند که نخیر! همین برادران چشم بادامی هم عملیات ذخیره را انجام میدهند. آنها هم فراموش کردند که اگر صد و هشتاد درجه بچرخند برادران چشم بادامی را آنطرف دیگر دنیا می بینند. همین شد که روز به روز همین سرویس­ها به شغل شریف سرویس دادن و ایضا سرویس کردن ادامه دادند. بعضی وقتها هم که آنها نمی­رسیدند این کار را انجام دهند خدمات سرویسی توسط خود سرویس دهندگان اینترنت انجام میشد. یعنی به آدمهای بد که در اینترنت بودند سرویس متمایزی میدادند. بنابراین این شد که سنت حسنه سرویس فراگیر شد و مردمان فهمیدند که سرویس (چوب معلم سابق!) از گل بهتر است. حتی فهمیدند که آنقدر این سرویس ها گل هستند که گفتن از گل نازکتر بیرحمیست.

 

رقابت افتاد میان سرویس دهندگان که لابد لازمه پیشرفت و ارتقای سطح کمی و کیفیست. به دفعات سرویس دادن را به رخ سرویس گیرندگان میکشیدند که سرویس گیرنده عزیز، ما را با بقیه مقایسه کنید. ما با همه فرق داریم (بخوانید دعواهای میان سرویس دهندگان وبلاگ بر سر درستی و صحت آمار و ارقام از تعداد وبلاگهای ثبت شده و تعداد بازدیدهای روزانه).

 

اما اهالی امور سرویس در کوتاه مجالی که یافته بودند با آرامش جشن های سالگرد و ماهگرد و روزگرد را با اقتدار برگزار میکردند و آمار البته نجومی خود را بر جای جای حضار و احتمالا اهالی وبلاگستان حک مینمودند. به صورت کاملا اتفاقی در راه بازگشت از خانه یکی از آنها به یک فرافروشگاه (فروشگاه اینترنتی، کافی نت سابق) رفت و دید که در همان اینترنت سرویس بی سرویس. خب اتفاق است دیگر رخ میدهد. بعدا کاشف به عمل آمد که همان ذخیره گر ها سوخته اند (اینجا بخوانید). البته مهم این بود که این سوختن نه آن سوختن است. که بینی ذخیره گر ها که چشم دیدن این همه جلال و جبروت وبلاگستان فارسی را ندارد سوخته است و در این سوزش بخشی از وبلاگهای همان سرویسگر را سوزانیده است. خوب اتفاق است دیگر. پیش می آید. خیلی اتفاقی گروهی خرابکار اینترنتی (بخوانید هکر) در جای دیگری وقتی داشت بینیشان میسوخت باز ذخیره گر را دچار حریق کردند. اما این بار چون همه اهالی آن سرویس در راه منزلشان به فرافروشگاهی برنخوردند متوجه نشدند و همین شد که اینبار سرویس به آسمان رفت (اینجا بخوانید). البته این کار یک مزیت داشت که دامنه همان سرویسگر بیش ازپیش ایرانی شده و از کام که یک واژه غربیست به آی آر که کاملا فارسیست و بر سنگ نبشته های تخت جمشید هم هست تغییر نام داده است. آدم میماند که چرا همه چیز خیلی اتفاقی اتفاق می افتد. چون یک سرویسگر دیگر هم داشت بینی ذخیره گرش میسوخت. او که خیلی اتفاقی در اتاق گپ در وبگاه ای خدا (بخوانید یاهو) بود بوی سوختگی را فهمید و سرویس را نجات داد (اینجا بخوانید).

عجیب است واقعا. اصلا همه این قضایا به کنار. این بار باز خیلی اتفاقی چند سرویسگر ایرانی نما پیدا شدند که آمارشان را از خودشان در آورده اند که نشان میدهد بیشتر سرویس گیرندگان (بخوانید سرویس شدگان) ایرانی به دلایل مختلف یا تمایل دارند که سرویسگر غیر ایرانی داشته باشند و یا پیشقدم شده اند (برخی دلایل را اینجا و اینجا بخوانید). باز همان یکی که از اول آمد و حرف زد دوباره با ذکاوت همیشگی گفت که عقلش قبول نمیکند که اینها همه اتفاقی باشد. گفت احتمالا بلایی که نگذاشت بگوییم "قورت دادن مغزها" میخواهند دوباره بر سرمان بیاورند. ایشان با نشان دادن یک حرکت نمایشی خاطر نشان کرد که کور خواندید. او سپس پیشنهاد داد که زین پس اگر به صورت اتفاقی برای سرویسگران حادثه ای رخ داد و خیلی اتفاقی چند وبلاگ نویس رفتند در یک سرویگر دیگر ادامه دادند صدا را کلفت کنیم و این جمله را تکرارکنیم: "قورت دادن وبلاگ نویسان". او همچنین از همه اهالی با فرهنگ و فرهنگ دوست و فرهنگ شیفته (بخوانید فرنگ رفته) خواست که همان شعارهای قبلی را اینبار برای حفظ آزادی بیان و دموکراسی آهسته با هم زمزمه کنند.

 

البته ناظران جهت جلوگیری از تکرار این حوادث مشابه تاریخی پیشاپیش موارد زیر را به فرهنگستان ادب و هنر پیشنهاد داده اند: آواز خوان قورتی٬ بازیگر قورتی٬ بازیکن ورزشی قورتی از همه رقم٬ کاریکاتوریست و طناز (بخوانید طنزپرداز) قورتی٬ و قس علی هذا ...

 

پس از نگارش:

۱- شماره انداز وبلاگمان که یک سرویس دهنده فارسی دیگر دارد هم در همین مدت از کار افتاده است. خدا کند خیلی اتفاقی٬ اتفاقی برایش نیفتاده باشد!

۲- وبلاگ Underline در تازه‌ترين مطلب خود پاسخي را به نوشته بالا با عنوان "وردپرس اجنبي نيست!" منتشر کرده است. در اينجا بخوانيد.  

هادی | 86/05/25 | 

همیشه برام ، انتخاب موضوع ، کار مشکلی بوده و معمولاً سعی میکردم (و میکنم) چیزی رو بنویسم که اذیتم میکرده ، یا لااقل مطلبی که ذهنم رو قلقلک داده باشه و یا حتی چیزی که مرا به نشاط و ذوق آورده باشه . اما مطلب این پست ، از اون مطلبهای ناراحت کننده برای خودم بوده ، هرچند شاید موضوعی شخصی باشه اما قابل تامله . خلاصه ، مطلبش دودکشیه  . اما سعی میکنم خیلی گیر ندم و فوت نکنم و دودش رو در نیارم تا دودش تو چشم خودمون نره .

 

خیلی وقت پیشها ، که سرم برای بعضی چیزها درد میکرد ، با خودم فکر میکردم ؛ واقعاً فاصله یقین با خرافه چقدر است ؟  کیلومتر مقیاسی مناسب براشون هست یا سال نوری ؟ فاصله این دو از زمین تا آسمان است یا تا کهکشان راه شیری ؟ معیار تشخیصشان کجاست یا چیست ؟  و با اطمینان خاطر ، همان فاصله کهکشانی را انتخاب میکردم و خرسند از این جواب ، روزگار میگذراندم .

 

بعدها که کمی بزرگتر شدم و قدم بلندتر شد!! ، دیدم این دو  مقوله ، گاهی اوقات فاصله شان آنقدرها هم که فکر میکردم دور نیست و میتوان تخفیفی قایل شد و فاصله را از زمین تا آسمان و یا حتی کمتر تقلیل داد و به خاطر اینکه چرا زود به جواب سوالم قانع شدم بر خود خرده میگرفتم.

به تدریج دیدم این موضوع جای خودش را در اعتقادات ایدئولوژیکی و مقوله دین ، بیشتر باز کرده است . و غافل مردمانی که در این دام ، خواسته یا ناخواسته گرفتار شدند و چه بسا مواردی که به اعتقادات خود افتخار و مباهات کرده و به زعم خود به یقین رسیده اند.

این روزها ، نمی دانم چه شده است که دوباره تب یقین و خرافه در من اوج گرفته و گهگاهی مرا به هذیان گویی وا می دارد . که گیج و منگ بودن این چند سطر ، که شما را هم شاید سرگردان کرده و شاید حتی به حرف واداشته که: " یقیناً خرافه می بافد" ، گواه نظرم باشد . بگذارید کمی ملموس تر بگویم .

 

چند هفته پیش به اتفاق خانواده ، به یکی از اماکن متبرکه اطراف شهرمان رفتیم . اتفاقاً جای خوش آب و هوا و با صفایی هم هست ، جای شما خالی . البته آن مکان منتسب به شخص خاص یا حتی امامزاده ای هم نیست ، طبق گفته ساکنان اطراف آنجا متبرک به خون یکی از بزرگان دین است که بوسیله پرندگان به آنجا منتقل شده است ! اما خوب همیشه و به خصوص روزهای تعطیل شلوغ است . مکانی شده برای عبادت و گهگاهی هم توسل و استشفاء !!

همسرم در محوطه مخصوص خانمها ، نقل قول میکرد از مورد عجیبی که نظرش را جلب کرده بود . دیده بود که قسمتی از اطراف دیوار ، چنان پر و مملو از جمعیت است که نمی توان جلو رفت . چند خانم جوان و تعدادی هم بزک کرده را دیده بود که ، مهر  نماز در دست ، به کاشیهای دیواره آنجا می مالند و انگار هم خیلی مصر هستند و منتظر چیزی . نزدیکتر رفت و  علت را جویا شد.

جواب دادند : اگر در همین حالی که ما مهر به دیوار می کشیم ، مهر به کاشی دیوار بچسبه و ما آرزویی کنیم ، برآورده میشه ؟

همسرم پرسید : واقعاً فکر می کنید ، اگر ادامه بدید ، به آرزوتون میرسید ؟

اونا گفتند : برو خانم . باید به این چیزا اعتقاد قلبی داشته باشی . به درد تو نمی خوره . هفته قبل یه دختر همین جوری به آرزوش رسید و حاجت روا شد .

 

اصلاً نمیخواهم منکر بحث توسل و استغاثه و .. . این جور مسایل شوم ، بلکه میخواهم بگویم بعضی جاها ، یک نظر و عقیده اشتباه چقدر زود می تواند در  وجود کسی رخنه کند و بشود اعتقادش .

 

چند شب پیش پای برنامه خبری شبکه 2 ، 20:30 نشسته بودم ، که دیدم گزارشی تصویری از ادعای دروغین روحانی نمایی پخش میکند که به قول خودش ، مراسم حج را در کوههای هشتگرد اطراف کرج انجام میداد و متاسفانه حدود 100 نفر هم پیرو اعمال او بودند و به قول خودشان با بالا و پایین رفتن از تپه ها ، سعی صفا و مروه می کردند و بعدش هم مراسم قربانی و ...

تازه جالب تر اینکه ، در همان کوهها هم منتظر بشقاب پرنده امام زمان بودند که آن روحانی توصیف و تفسیری از امکانات آن بشقاب پرنده بیان کرد که قبلا سوارش شده و چه امکانات عجیبی دارد و .....

ازاین دست نمونه ها زیاد شنیدم و نمیخواهم وقتتان را بگیرم .

 

خلاصه اینکه قصد تفسیر و تاویل جریانات را ندارم . به قول منتسكيو ؛ " گاهي سكوت بيش از هر استدلالي به ما كمك مي كند " . اما به نظرم این دو مقوله یعنی یقین و خرافه اینقدر باهم مخلوط شده اند و به هم نزدیک گشته اند و در مسایل ساری و جاری در زندگی رواج پیدا کرده اند ، که گویی دو عضو جدایی نا پذیرند . اما اگر نیک بنگریم تمام این درگیریها و در واقع معیار تشخیص ، در درون خود ماست که باید آندو را تمیز دهیم و تفکیک کنیم . فاصله شان به اندازه دانش است . درواقع هرچه اطلاعات بیشتر باشد ، شناخت و معرفت بیشتر است و یقین حاصل میشود و هرچه براساس شنیده ها و حدسیات و نقل قول دیگران ، صرفاً  پیمایشی صورت پذیرد و با سنجش و تفکر و مقیاس همراه نباشد خرافه راه خود را باز خواهد کرد . تصمیم و قضاوت با شما. 

بر خاک | 86/05/22 | 
"او"
حتما شما هم شنيده ايد يا اگر سن تان خيلي قد نمي دهد روزي خواهيد شنيد که؛" الهي عاقبت بخير شي جوون!". اين عاقبت بخيري دقيقا چيست؟ را من به شخصه نمي دانم، اما فکر مي کنم يک چيز هايي يا يه جورهايي در رديف همان خوشبختي باشد- البته مطمئن نيستم از برقراي اين تناسب!- اما درباره خوشبختي فکر کرده ام و مقادير متنابهي هم شنيدم مثل اين ها:
اول: دو هفته پيش توي راه فکر کردم که بهانه هاي خيلي کوچک و ايضا اتفاقات کوچکي به ما احساس خوشبختي مي دهد مثل ديدار يک دوست و گپ و گفتگو با اوحتي بصورت مجازي مثلا با چت و خيلي چيزهاي کوچک ديگر که اگر فکر کنيد مي بينيد با چه چيزهاي کوچکي احساس سرخوشي مي کنيم و کامروا مي شويم اما وقتي به مسايلي که باعث درد و رنج ما مي شوند مي انديشم مي بينم اتفاقا آنها چقدر مسايل و اتفاقات عميقي هستند.
دوم: ديروز صبح با استادي گپ مي زدم که يکي از اولويت هاي زندگيش کار بر روي تاريخ شفاهي يک شخصيت معاصر است و واقعا به اين کار عشق مي ورزد رسيديم به وضعيت کار علمي در محيط هاي آکادميک و نياز جدي به کارهاي حرفه اي بيرون از اين محيط ها براي تامين اقتصاد زندگي در اين وانفساي هزينه هاي زندگي روزمره که او گفت به دليل همان اولويتي که پيشتر بر شمردم خب نمي رسد که خيلي از کارهاي حرفه اي که در بيرون از محيط هاي آکادميک به او ارجاع مي شود را بپذيرد و در نتيجه تبعات درآمد کمتر را هم پذيرفته است.- خب! درواقع او مايه خوشبختي خويش را در همان کاري که بدان عشق مي ورزد مي بيند- آخرالامر وقتي در ميانه بحث هايمان رسيديم به تب مهاجرت به خارج گفتم که من اکنون با خيلي ها که صحبت مي کنم اصل داستان مهاجرت برايشان پيش فرض خوشبختي شده است. فلاني رفت استراليا،آن يکي کانادا و آن ديگري آمريکا و ... و همين از نظر خيلي ها چنين نتيجه اي مي دهد که؛ پس فلاني خوشبخت شده است و اي بسا عاقبت به خير! گويي اين دو گزاره مهاجرت به هرکجا که اين خاک نيست با خوشبختي و عاقبت بخيري دارند پيش فرض هاي ذهني بسياري کسان مي شود.
سوم:همان ديروز هنگام ظهر، با آژانس به جايي رفتم. راننده آژانس که جوانکي هم سن و سال خودم بود هنوز بيست متري ماشين نرفته بود که گفت: خدايا 50 ميليون برسون که بشينيم خونه توي اين گرما کار نکنيم! خنديدم و گفتم: خدائيش 50 ميليون برسه بيشتر کار مي کني! گفت: نه بخدا! بگذريم وارد اتوبان نشده به کمربند اشاره کرد و گفتم که بسته ام و فکر مي کنم عجيب در هواي آن 50 ميليون است خنده عصبي کرد و گفت : نه امروز قبل از شما سرويسي رفتم که نبايد مي رفتم گفتم چطور؟ گفت رفتم در خانه مسافري و او را تا مقصد رساندم و طرف زماني تريپ رفاقتي فاب بود و قرار و ازدواج و حالا با پولداري ازدواج کرده است و بچه اي در بغل و من هم راننده آژانس!
به گمانم ديگر گفتن ندارد که از نظر او خوشبختي چه بوده است اما همين قدر اضافه کنم که کمي که رفتيم گفت خدايا اون 50 ميليون رو نخواستم تو اون دختري رو برسون که کنارش احساس خوشبختي کنم.
تتمه کلام: اتفاق ديگري هم بعد ازظهر ديروز افتاد که ديشب که داشتم نقشه اين يادداشت نخست را مي کشيدم در ذهنم براي يادداشت نخست لحاظش کرده بودم و امروز بي خيالش شدم موقع نوشتن چرا که در يادداشت هاي علي و هادي – با سلام ويژه به هر دو آنها- ديدم که از کجايي و چرايي و هدف و ... خيلي چيز هاي ديگر نوشتند. براي من اين دريچه مجازي و همراهي با دوستان بهانه اي است –بزرگ و کوچکش را راستش الان نمي دانم – براي ترنم خوشبختي و اميدوارم چنين ترنمي براي شما هم جاري گردد هر چقدر کوچک! و با آن قصه دريچه هاي قبلي که علي و هادي برشمرده اند اميدوارم اين دريچه عاقبت بخير گردد! خدا را چه ديديد همه دود ها هم که مي دانيد بد نيست !
هادی | 86/05/22 | 

دوست دارم جواب سوالم ، یه مقدار از هدفمون رو مشخص کنه . خوب  ، مثل اینکه علی یک قسمت از اون چیزهایی رو  که  من می خواستم بگم  رو  نوشت و  کارم یه  مقدار راحت تر شد . اون هادی ای که علی ازش صحبت کرد ، منم . از  گذشته های مشترک سه نفر فعلی مون صحبت شد ، که چه تجربه های خوبی تو نشیب و فراز و کوچه خاکستری داشتیم . هرچند من تو کوچه خاکستری به دلیل مشغله های مقطعی خیلی کم همکاری کردم و وقتی که خواستم دوباره برگردم دیدم عمرش دیگه به دنیا نیست . این بود که با علی نشستیم و تصمیم گرفتیم که یه جای دیگه خونه اجاره کنیم و جوهر خودکارمونو هدر ندیم و رو کامپیوتر مطلب بنویسیم . بعد چند هفته با همت علی ، این دودکش سر از آب درآورد .

 قرار شد دودکش ، جایی باشه برای بیرون دادن درددل های درون تا به آرامش برسی . دود و غبار تاریکی و پلیدی جنگهای روی زمین رو  با کش پرقدرتِ دل صاف و زلالت ، تصفیه کنی و از فضای دلکش خونه با همین دودکش ، به بیرون پرت کنی . شاید هم به دور از هر درددل ، بشنوی ، واگویه های دلنشین پیرمردی رو و یا حتی هم جوانی که از مسیر دودکشی آرامش بخش ،  افکار خودشو صیقلی داده .

قرار نیست حرفهای خیلی جدی بزنیم ، ولی قرار بر اینه که حرفهای همدیگه رو جدی بگیریم . میتونیم با هم شوخی کنیم . متنهای طنز بنویسیم . ولی مسخره کردن گروه یا شخص خاص تو برنامه نیست . قراره به همه احترام بذاریم . ولی قرار نیست همه رو راحت بذاریم و اگر لازم شد گیر سه پیچ ندیم ، مخالفت نکنیم ، نظرمون رو بیان نکنیم  .

قراره از خوش فکریها و برنامه ریزیهای مجتبی جان هم استفاده کنیم . بهش از همین جا سلام میکنم و خوش آمد میگم .

قراره عضو جدید هم بگیریم و  اگر هم عضو جدیدی اومد که مخالف نظراتمونه قدرت تحمل و شنیدن حرفای همدیگه  رو ، قراره  داشته باشیم .

درنهایت قراره بنویسیم و با این نوشتن مثل دودکشی که فضای خونه رو صاف میکنه ، خودمون رو زلال کنیم و به همدیگه برای این رشد کمک کنیم .

باید همیشه سعی کنی از آه و دود و نفرین دیگران برحذر باشی ولی از دودکش نه . با دودکش زندگی کن با دودکش نگاه کن و شاید هم روزی برسه که بخواهیم  بمیریم ، کاملتر بشیم . اونش دیگه تصمیم با تو .

بهتره بقیه قرارها رو تو عمل ببینیم . 

علی | 86/05/22 | 

این پرسشی نیست که بقیه بخوان ازم بپرسن. این دقیقا همونیه که خودم سعی کردم به خودم جواب بدم. که اصلا چرا اینجام و چرا دارم مینویسم؟ حالا که دارم مینویسم چرا تو یه وبلاگ؟ اگه تو وبلاگ چرا با چار نفر دیگه (البته هنوز سه نفر بیشتر نیستیم)؟

خوب. اصلا دنیای اینترنت موقعی برام شروع شد که حمید (پسر عموم) واسم یه آی دی در یاهو ساخت. همون موقع که من هنوز فکر میکردم شرکت یاهو ایرانیه! بگذریم.

مجتبی حتما خوب یادشه که کی و کجا فکر ابتدایی سایت "نشیب و فراز" رو ریختیم. سال ۱۳۸۴. فکر کنم ساعتش رو هم به خاطر داشته باشه. طولی نکشید (شش ماه) که به راهش انداختیم با کلی اراذل و اوباش دیگه از جمله هادی. البته یه کم بیشتر (تقریبا یک سال) هم طول کشید تا درش رو تخته مالیدیم. روز آخر دوازده نفر بودیم. سایت خوبی بود. یه مشکل عمده داشت که کلی باید زور میزدیم تا دوستان بنویسن. واسه من هم خیلی سخت بود نوشتن. چون کلاس نوشته های بقیه خیلی بالاتر از من بود. همون قدری که میتونست باعث رشد باشه، همونقدر هم میتونست دلزدگی بیاره. اما خوب. درمجموع شروع خوبی بود. نشیب و فراز وبلاگ نبود. یه جایی بین وبلاگ و رسانه جدی تعریفش کرده بودیم. تا حدودی موفق هم شدیم که در تعریف حرکت کنیم. در نشیب و فراز وبلاگ هم داشتیم. یه جا به نام "یادداشتهای خودمانی" که هیچ وقت توش ننوشتم.

یک سال پیش بود که یه وبلاگ راه انداختم. این بار تنها. اسمش رو گذاشتم "تو قیف"(یعنی داخل قیف). یه جایی بود که یه کم میخواستم داد بزنم. از دست آدما. از دست اونایی که منو همونجوری که دوست داشتن ترجمه میکردن و باعث میشد که شاخهامون به هم گیر کنه. خوب. حرفام رو زدم. و داشتم ادامه میدادم. اما این بحث لعنتی ثبت وبلاگ ها و سایتها باعث شد که همه چیز رو تعطیل کنیم. "توقیف" و "نشیب و فراز" همزمان بوی ارتحال ملکوتیشون به فضا بلند شد! (این رو هم بگم که "توقیف" اصلا نیازی به ثبت نداشت چون یه سرویس دهنده فارسی رایگان داشت. اما این قضیه اونقدر آدم رو کوچیک میکرد که دیگه حس نوشتن رو از آدم میگرفت.)

طولی نکشید که با یکی از اونایی که به وبلاگم سر میزدن یه وبلاگ دیگه راه انداختیم. ما با چند تا آدم پر جنب و جوش و پر انرژی دیگه که هیچ کدومشون رو نمیشناختم و ندیده یودم. اصلا فاصله مکانی هم همچین اجازه ای رو بهم نمیداد. "کوچه خاکستری" نتیجه این تلاش بود. آدمایی از جاهای مختلف ایران و بیرون ایران. از سن شانزده تا سی و چندساله. هر کی که می اومد اونجا به همین صورت با کوچه آشنا شده بود. تنها نقطه مشترک این بود که همه تجربه یه وبلاگ رو قبلا داشته باشن. دیگه کیفیت نوشتنشون مهم نبود. خیلی ها اومدن و دیر و زود رفتن. مجتبی و هادی هم یه جورایی منو میدیدن. این بار شش ماه طول کشید تا از خواسته هامون اونقدر فاصله بگیریم که دیگه نخوایم ادامه بدیم.

یک ماه هم نگذشته. اما هنوز میخوام بنویسم. تفاوت این بار با گذشته اینه که قراره جدی این کار رو ادامه بدم. شاید بهتره اینجوری بگم که نمیخوام ننویسم. بیشتر از خواست به نوشتن، با ننوشتن کنار نمیام.

هادی پیشقدم شد. من که از خدام بود و مجتبی هم اضافه شد. این بار اولین باریه که مجتبی بدون وسواس همراهی کرد.

همین. به همین سادگی بود که دود از وبلاگمون در اومد و قراره که بلغورکردنهای روزانه و شبانمون رو به هوا پرتاب کنه. نمی دونم دودکشمون کی رو نشونه میگیره؟ یه جوری تنظیم کردیم که نه به سمت عرب ست باشه و نه هاتبرد و نایلست و تل استار و ترکست رو نشونه بگیره. شاید دودش مستقیم بره بالا و اوزون رو سوراخ کنه. شاید بیاد سراغ آدمای دیگه. و شایدم یه چیزی تو گلوش گیر کنه و دود رو برگردونه و خودمون رو خفه کنه. نمیدونم. این رو میدونم که فعلا شروع کرده به دود کردن!


بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است