تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

هادی | 86/06/30 | 

چند گاهی است نه چندان مدت دار ، سنتی باب شدست در این یک وبلاگ ، که باید بنگاریم ازقلم خویش به زور ، تا کند دودی و فعال شود دودکشی ، همچنین کپ نزنیم ، پک نزنیم از سیگار نوشته های این و آن ، که شاید درد و امراض ریوی ، در ذهن و افکار ادبی مان رسوخ کند ، اسفنج دلمان را به ناگه کلوخ کند . نکند چشممان لوچ شود ، فکرمان پوچ شود ، از پی اش سوژه هامان همگی دود شود ، که زآن پس نتوانیم بنگاریم و بکاریم در دشت دل این وبگاه .

با کسب اجازت ، از خوش مشرب پسر گیر دهنده از ینگ فرنگ و آن نا پیدا رفیق مرکز نشین ، بر سر راه مانده ، البته منظورم رخت و اثاثش جا مانده و شما دوست عزیز ، حرف دل خویش در داستانی یافتم که دل باختم . مجبور شدم بشکنم سنت و کپ بزنم ، وام بگیرم تماما ، نه از بانک ، که از ناشناس نگارنده خوش ذوق که با شوق ، تمام حرف دل را برون ریخت و مرا بر دار کلماتش بیاویخت :

 

 در یکی روز عجیب ، مثل هر روزِ دگر ، خسته و کوفته از سر کار ، شدم منزل خویش.منزلم بی غوغا ، همسر و فرزندان ، چند روزی است مسافر هستند ، توی یک شهر غریب.فرصتی عالی بود ، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

 پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من:

با شما هستم من!

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!

شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟ 

 بتوانید خدایی بکنید؟ و شما ساخته اید این عالم، 

 با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا به ما بنمائید،  

 قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا ، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان، 

 تنمان می لرزد . . .!

 

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخِ سختی دارید ............

آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز ، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم ، 

 چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،

و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال ، 

 حور و پردیس و پری هم دارید..........................

تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است

من خودم می دانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید ، 

همه چیز از بخت است ! شده ام من آدم ،

 اشرف مخلوقات ، ( راستی حیوانات ، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم ، قسمتم این بوده،

جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا ، مرز سال دو هزار . 

قرعه ام این کشور  و همین شهر و دیار ،

پدرم این بوده ، که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . . . . ! هرچه شد قرعۀ من این آمد! 

راستی باز سؤالی دارم ، بنده را عفو کنید. توی آن قرعه کشی ، ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر من بگذشته ، پاسخی نیست ، ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت:

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است. 

چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!

به شما بر نخورد . . . . . .! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟ 

شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید! 

ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!

عجبا! عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟ 

 می شود دست زِ من برداری؟ بی خیالم بشوی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم! 

من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟ 

 که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر! 

این امانت بده مخلوق دگر!

 

می روم تا کپه ام بگذارم. 

صبح باید بروم بر سر کار ، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!

به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را ، نه رئیسی داری ، نه خدایی عاشق ، نه کسی بالا دست!

تو و یک آینۀ بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

 

خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد، 

 از دل خلوت شب، 

 از درون خود من.

 

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو ،هرچه را می بینی،

 ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام. 

منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی!

 تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، زِته دل، زِ درون،

خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

 تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو ، علت خلقِ همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنِگر ، زِ چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!

تو فقط لب تر کن ، مثل آن روز نخست ،

هرچه را می خواهی ، چه وجود و چه عدم ، بهر تو خواهد بود.

در همان لحظۀ آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟ دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

پدرم آن آقا،خلق و خویش، روشش، میراثش، 

همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

 همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست، تورا می خواهم،

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

 شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند ، که شوم عاشق تر،

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

 دیر بازی ست به من سر نزدی!

 نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

 " من چرا آمده ام روی زمین؟ "

 

باز هم یادم باش!  مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . . !

 

خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من،

 

پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

 به عزیزم به خدا

هادی | 86/06/22 | 
اون قدیم ندیما که شما هنوز  به دنیا نیومده بودید ما با تنی چند از پیشکسوتان قلم سایتی راه انداخته بودیم نشیب و فراز نام . این ایام بهانه ای شد تا از آن دوستان و نیز مطلبی از آن سایت یاد کنم . هرکجا هستند انشاء الله خداوند نگهدارشان باد.

 

یک مهمانی

دوستی دارم که بسیار دارا و سخاوتمند است .چند روز پیش مرا به میهمانی اش دعوت کرد و تأکید کرد دوستیم را با او تداوم بخشم . آنقدر مهربان است که خودش بارها با من تماس می گیرد . سور و ساطِ میهمانی اش معمولاً برپاست . وقتی نزدش می روی آنقدر وسایل رفاهی ، بی هیـچ منتـی در اختیارت قرار می دهد که شرمنده می شوی . این روزها کمتر کسی اینگونه است . جایی شنیدم که این همه امکانات را بصورت رایگان در اختیار تمامی افراد شهر قرار می دهد . ولی من در جواب با معرفتی هایش ، خیلی وقتها از سر رفع تکلیف ، شماره اش را می گیرم و خیلی زود صحبتهایم را قیچی می کنم ، چون آنقدر شیرین صحبت می کند و بیان شیوایی دارد که آدم را جذب می کند ، طوریکه زبان در دهان قفل می شود . ادبـیـاتـم الکـن مـی گردد . راستش را بخواهید از رویش خجالت می کشم . بگذارید بگویم چرا؟

نمیدانم برایتان پیش آمده است ، در مقابل کسی که برای اولین بار احساس می کنید ، دوستش دارید ، بایستید و از شرم بخواهید دزدکی او را بپایید و ببینید ، زیباییهایش را نظاره کنید ،حرکاتش را زیر نظر بگیرید و فراموش نکنید همه اینها باید از گوشه چشمتان باشد و یواشکی ! آنوقت چه شرم و خجالتی را در مقابلش احساس میکنید؟!

در مقابل محبتهایش که از روی دوست داشتن من است و بی پیرایه و زیبا ارائه می کند ، احســاس ضعــف مـی کنم .همان بار اول آشناییمان درِ گوشم گفت : که من یکی هستم . تو چی؟ و من سرم را پایین انداختم!

البته گاهی اوقات که دلم می گیرد ، دیگر دل دل نمی کنم و سریع تماس می گیرم . گوشی اش همیشه آنتن می دهد . برای این لحظات سنگ صبور بسیار خوبی است.

خیلی ها او را دوست دارند ، او نیز دوستان زیادی دارد . معروف است و زیاد می شناسندش . هرکس به فراخور حال خود نظری درباره او می دهد . بعضیها دوست دارند ، تنها ، قدرتش را به رخ دیگران بکشانند و آنانرا بترسانند ، بعضیها از مهربانی ها و لطافتش می گویند . بعضیها با اعتبار او و پشت نامش تجارتها می کنند و خود را محبوب دیگران جلوه می دهند و بر مردم حکومت می کنند . بعضی ها هم با مردانگی و جوانمردی ، آدرسش را به مردم می نمایانند تا از امکاناتش و دیدار حضورش بهره مند شوند.

اما با همه این اوصاف من دوست دارم همیشه در کنارش باشم و حضورش را که مایه آرامش است احساس کنم  . این روزها هم ، همچنان مهمانش هستم . ولی این مهمانی با مهمانی های دیگر متفاوت است.

نخور ، نیاشام ، نیامیز ، تهمت و افترا مبند ، دروغ نگو ، فکر کن ، به خودت ، به کارهایی که نباید می کردی و کردی ، به کارهایی که می توانستی بکنی و انجام ندادی و .... تا کارت دعوتت امضاء گردد.

سفره این میهمانی ، رنگین است از انواع حسهای انسانی ، زمانی که گرسنگی امانت را می برد و تشنگی طاقتت را طاق می کند ، آیا باز هم بر خود مسلطی و بر ایمان و عقیده ات استوار ؟ آیـا اخـلاقیـات را حـاکـم مـی داری ؟ آیا درد بیچارگان آواره دوردستهای فقیرنشین سرزمین سیاهان و یا شاید همین کوچه سمت راست یا چپ منزلت را به یاد می آوری ؟ آیا شهوت درونت را افسار زده ای و از حرص و طمع مال و ثروت و قدرت در درونت آگاهی یا لجام گسیخته اند ؟

آری این یک ضیافت است . یک اردوی آمادگی است که از تن شروع می شود و در اعماق وجود و فطرتت رسوخ می کند . این ریاضتی است که خود را بیابی و دیگران دریابی و بی تفاوت نمانی تا نگویند در خوابی!!

وای به حال ما اگر از این ضیافت ، تنها نخوردن و نیاشامیدن ، آنهم به صورت عادت برایمان به یادگار بماند.

 

میهمان!

 میهماندارت تو را می خواند ، او که از درگاهش کسی را نمی راند.

غمین مباش و قدر خود را بشناس که بر تو هست مجهول.

سفرت بی خطر ، زیارتت قبول.

علی | 86/06/19 | 
موسيقي از همان موضوعاتيست که به مانند سياست هر ننه قمري را به فکر کردن و ايضا ارائه آرا و انديشه ها در همه جا و براي همه کس وادار ميکند. شايد استفاده از لفظ "ننه قمر" ذهن خواننده را به اين سمت پيش ببرد که نويسنده قصد دارد اجازه تفکر و پرتاب نظرات را تنها براي گروه خاصي محفوظ دارد؛ اما اينگونه نيست. عمده هدف گنده نمايي ذات موسيقي و تاثيرگذاري آن بر جامعه و يقينا همه تبار ننه قمرهاست. و نمونه اين ادعا نگارش مقاله نماي حاضر است در پيشگاه ديدگان شما.

 

 

گفته ميشود موسيقي زبان جاري و پيش فرض همه انسانهاست. زبانيست که همه آدمها از خوب و بد از زشت و خوشکل از سياه و سفيد از چاق و لاغر (نام برنامه مورد علاقه ام در دوران کودکتريم!) از مومن و بي ايمان از همه رقم چه در هم چه سوا سوا جلويش کم مي آورند. حالي که به هر انسان ذي شعوري ميدهد نظير پاشوره کردن آدم است وقتي تب دارد. الا ايهال نيکو شرابيست همه گير و همه پسند و همه نواز (نه از نوع شريفش که به تازگي به حمام (پاکستان) بازگشته!).

اما حکايت اين نيکو چيز و اين زيبا نهاد عجيب و ايضا غريب است در ايران زمين. گروهي مينوازند ساز و گروهي ديگر ميسرايند اينگونه آواز که اين اين ساز و آن سازنواز بايد پنهان شوند تحت لواي گل و برگ و شاخه از آغاز. نمونه اش را زياد ديده ايد هنگامي که خواننده اي بلبل صفت ميخواند و گروه صدادرکن (همان نوازندگان ساز!) به سان شناگراني در آماج پرتلاطم گل و بوته و به تازگي با پيشرفت علم مقادير متنابهي دود غرقند درخود. و هر از گاهي که همان تصويربردار از دستش در ميرود احتمالا يک عدد سبيل کلفت نشانگر نوازنده و يا تعدادي حرکت مولوي وار به مثابه حرکات موزون نوازنده آلت بر صفحه نقش ميبندد که اين همان زبان زنده و بين المملي! دنياست. نوش کوفتتان. صداست که ميماند. پس غصه آنچه در حوزه استحفاضي شما نيست را نخوريد.

نگارنده اصلا نه غصه ميخورد و نه قصد غصه خوردن دارد. و اصلا خودش را مکررا و در دفعات متوالي مورد پرسش قرار ميدهد که مگر در سر مبارک احساس ناخوشايندي داري و يا دنده چپتان ميخارد. و او مدام به خود پاسخ ميدهد که نخير! بنده تنها به لحاظ محترم شمردن اصل آزادي انديشه و آزادي رهاسازي هرچه که انديشه بر زبانت ول ميدهد و نيز پاسداشت اصل حقوق هر ننه قمر اينگونه واژه پردازي بسان گل ميکنم.

پرده اول: موسیقی سنتی اصیل ایرانی! و چندتا صفت دیگر که نشان میدهد ما کارمان خیلی درست است.

موسیقی ایرانی در بد پرتگاهی قرار دارد. بیست سال و اندی یکه تازی موسیقی سنتی یا اصیل و یا هرآنچه برای تفاخر بیشتر به آن نام میدهیم و اکنون خاموشی آن ذهن را سخت مشغول میکند که شاید موسیقی سنتی تمام شده است. و شاهد این خاموشی همه تولیدات نوی این گروه است که یا میل به تکرار مکررات درش اوج میزند و یا گرایش به رنگ باختن به سایر انواع. آیا اگر پیش از اینها هجوم این همه موسیقی دیگر که الزاما حق حیات دارند می بود باز موسیقیمان تاب می آورد؟ آیا بی رقیب بودن آن متضمن یکه تازیش نبوده؟ هرچند نگارنده از طرفداران پر و پاقرص این موسیقی به اصطلاح سنتی است اما اذعان دارد که این موسیقی میدان را به حریف واگذار کرده است. حریف چه قدر باشد و چه انبوهی باشد از موسیقی بی پایه و بی ارزش گوی سبقت را ربوده است. دیگر شعارهایی نظیر "گوش مردم را به موسیقی بد عادت داده ایم" نه چاره ساز است و نه قابل قبول. شاید وقتش رسیده که امثال "محسن نامجو"ها را با همه انتقادهای درست یا غلط در گروه موسیقی سنتی بپذیریم. شاید یک نوع پوست اندازی. حتی پسزدگی از نو آوری های "حسین علیزاده" و "شهرام ناظری" که مجبورشان میکند جایی دیگر بنوازند و بخوانند و همانجا کادو بگیرند جای تامل دارد. شاید بشود گفت که نوعی انجماد که هرگونه تغییر را در کل دامنه موسیقی سنتی نمی پذیرد اکنون بر موسیقی ما سایه افکنده و بی شک هرچه بیحرکت تر بماند آن را بیشتر در انجماد و فراموشی غرق میکند. شاید پذیرش این قاعده که هنر نزد ایرانیان است و بس ما را آنقدر امیدوار کرده که نیاز به هرگونه حرکت را به سخره میگیرد.

پرده دوم: موسیقی مهاجم! و چند صفت دیگر که نشان دهد هنر فقط نزد ایرانیان است! و بقیه پشم!

همه بقیه انواع موسیقی را موسیقی غیر اصیل خواندن خداییش ناجوانمردیست. موسیقی های دیگر درست است مراحل "جنینی" و یا پیش جنینی!  را شروع کرده اند و درست است که مادر مهربانی ندارد که دستش را بگیرد و پا به پا ببرد اما نمیتوان اصالتش را به زیر یک علامت سنگین سوال برد. هرچند ظاهرا نمیتوان به تولد یک کودک سالم و خوشکل هم دل بست. یعنی هرچه با ماشین حساب دو دوتا میکنی آخرش میبنی که بیشتر از همان "دو" راه ندارد چه برسد به "چهار". خوب معلوم است. وقتی خواندن خواننده نازنینی مثل "محسن چاوشی" یک فیلم را کله پا میکند بیابید پرتغال فروش را. این میشود که همه ننه قمرها دوباره با مشت گره کرده و اینبار طبق همان اصل آزادی چی چی اندیشه هایشان را با لوح فشرده و با شعار "دوست و دوستیابی و عشق و محبت و محبت ورزی و عاطفه" که لزوما همگی عشق الهی را نشانه گیری کرده اند میدان را به هیچ کس نمیدهند فقط به خودشان!

پرده آخر: موسیقی آهسته و پیوسته زیر زمینی!

خدا بابای مخترع اینترنت را بیامرزد که برگ برنده موسیقی زیرزمینی شد. دیگر لازم نیست کاری کنی. راحت باش. هرچه دل تنگت خواست. این گروه از موسیقی درست است که مبنای مشخصی ندارد و هر چه پیش آید خوشاید است٬ اما آهسته و پیوسته در حرکت است. و همین نظم در حرکت است که هر از چندی خود را میتکاند و یک ستاره را معرفی میکند. ستاره ای که از دل خواستن در آمده و کوهی از نوآوری و هم استقبال عمومی را به همراه دارد. کاش میشد موسیقی سنتی زیر زمینی هم داشت!

هادی | 86/06/15 | 

جاتون حسابی خالی بود . چند روز قبل رفته بودیم شهمیرزاد . این قدر آب و هواش خوب و خنک و با صفا بود که نگو و نپرس . با اینکه حدوداً 30 کیلومتر تا شهر کویری سمنان ، فاصله داره ، ولی اختلاف وضعیت آب و هوایی شون ، از زمین تا آسمونه ، تا جاییکه ما مجبور بودیم تو تابستون ، شبا ، از سرما ، پتو بکشیم سرمون . بگذریم .....

 

یه روز عصر ، همونجا رفته بودم نونوایی ، تو صف تکی ها وایساده بودم و منتظر 4 تا نون تافتون . جالبه نه ، آخه اونجا تا سقف چهار تا نون ، یه صف جدا تشکیل می دادن . قیمت نون دونه ای 35 تومن و من هم نفر پنجم بودم . ، بعد چند دقیقه ای ، یه آقای مسن قد کوتاه ، که شکم برآمده ای داشت ، اومد پشت سرم و بهم گفت : آخری آقا ؟  گفتم : آره . به نظر ، کم حوصله می اومد و اخمو ، ولی سر و وضع خیلی مرتبی داشت  ، شروع کرد به صحبت که : "این جوری حق و ناحق میشه . یعنی چی که مرد و زن باید تو صفهای جداگانه وایسن . تو هر شهر ایران ، غیر از اینجا ، زن و مرد پشت سرهم وا می ایستن ، اما اینجا مثل عقب مونده ها ، فرهنگشو ...." .

پیش خودم خیلی ناراحت شدم که اینجوری به همه توهین کرد . آخه تو صفهای جداگانه واستادن ، به فرهنگ و عقب موندگی ربط داره ؟ تازه میخواستم بهش بگم ، مثل اینکه غیر از تهران جای دیگه ای نرفتی . چون لااقل میتونستم اسم 20 تا شهر رو بیارم که اینجوریا هم که ایشون میگفت نبود . یه نفر که کت سبز رنگی داشت ، بنای مخالفت با اون آقای مسن سرداد و گفت که اونجوری هم که نمیشه آقا ، زن ومرد پشت سرهم وایسن و تنشون به هم میخوره . دین و پیغمبر و انسانیت و خدا رو شاهد گرفت و زیر سوال رفتنشو گلایه کرد . میگفت بعضیها ذاتشون خرابه . میگفت ؛ سر همین چهار راه یه دختر بزک کرده رو دیدم که شاید 10 تا تاکسی خالی رو سوار نشد و سوار یه ماشین شخصی شد .

تو همین صحبتها بودیم که دو نفر ، جلوم نون گرفتن و رفتن . یکی هم به آخر صف اضافه و وارد بحث شد .

بحث یه جوریایی از فرهنگ و نظم و ... به ذات انسان و  کار و بیکاری کشیده شد ، آقای تازه اضافه شده ، دراومد گفت : من همیشه به پسرم گفتم : کار خلاف بکن ولی بیکار و علاف نباش که منشا هر بی بند وباریه . یکی پرسید حالا خلاف میکنه ؟ جواب داد : نه بابا ، مهندس عمرانه ، تو شلمچه کار میکنه . مرد مسن که انگار منتظر فرصتی بود شروع کرد :

" دوتا پسر دارم ، تو آلمان هستند ، پزشکی خوندند ، نه  لب به سیگار زدن ، نه لب به مشروب ، چرا دروغ بگم ؛ نماز هم نمی خونن ولی تو کارشون موفقن ، دو تا دختر هم دارم ، تو ایران استاد دانشگاه هستن ، آره ذات خیلی مهمه . خودم هم 36 سال برای نیروی دریایی خدمت کردم ، 3 تا لیسانس دارم ، لیسانس دانشکده افسری تهران ، دوتا دیگه رو هم آمریکا گرفتم . 12 تا دیپلم رو هم تو انگلیس گرفتم . دوره عالی ستاد فرماندهی رو تو آلمان دیدم . الان هم که بازنشسته هستم . 4 ماه پسرام دعوتم میکنن ، بلیط تهیه میکنن ، یه قران هم من پول نمی دم ، تو فرودگاه میان دنبالم . 3 ماه هم گرین کارت دارم میرم آمریکا . یه خونه هم خریدم اینجا تو شهمیرزاد ، تابستونا میام از هوای خنکش استفاده میکنم ."

همه یه جور دیگه نیگاش میکردن . یکی از بچه ها خنده اش گرفته بود ، نمی دونم از تعجب بود ، یا باورش نمی شد و فکر میکرد خالی می بنده . نمی دونم . پیش خودم یه خورده از حرفای قبلش دلخور بودم ، با خودم می گفتم ؛ آخه پیرمرد ، با این قد کوتاه و شکم جلو اومده ، کی تورو ، تو ارتش راه داده . ولی بعد از این حرفا ، به نظرم آدم موفقی به نظر رسید . ولی نمیدونم چرا ، اصلا حس حسادتم تحریک نشد .

دیگه نوبت من بود که نون بگیرم ، اون پسری که می خندید هم تو یه صف دیگه نوبتش شد . بهش گفتم بچه کجایی و چندسالته ؟ گفت : مهدیشر ، 15 سال . یه کمی باهم صحبت کردیم . ازش پرسیدم : صحبتهای پیرمرد رو شنیدی حسرت خوردی ؟ جواب داد : حتی یه ذره . گفتم : آفرین ، این درسته . دیگه در مورد چرایی حسرت نخوردن صحبت نکردیم و جدا شدیم .

 

راستی شما جز کدوم دسته اید ؟ اونایی که حسرت میخورن و چشمشون دنبال موفقیتهای بقیه هست و موج منفی اش رو برای خودشون و بقیه میفرستن ؟ یا اینکه غبطه میخورید و تلاش میکنید و اموج مثبت ساطع میکنید ؟ 

علی | 86/06/04 | 
س:دوست داشتی جای کی بودی؟
ج: استاد امیرخانی (استاد خوشنويسي)
س:آرزوت؟
ج: عاقبت بخیر بشم.
ممنون از اینکه با مجله ....

 

وقتی مجتبی در مطلب آغازینش از عاقبت بخیری وبلاگ گفت برایش نوشتم که من هم میخواهم در اینباره بنویسم. او گفت که اميدوار است این دريچه عاقبت بخير گردد! (اینجا) اما وقتی آمدم شروع کنم یادم به اینها -که گوشه ای از پرسش و پاسخهاي خیلی کوتاه من با یک مجله داخلی دانشگاه است- افتاد٬ وقتی خیلی کوچکتر از الان بودم. میخواهم بگویم مصاحبه کردم؟ میخوام بگویم که آدم مهمی هستم؟ نه. چون آن مجله در همان شماره با هر ننه قمری مصاحبه کرده بود با سوالات یکسان. و همه را در یک صفحه چاپ کرده بود با فونت ریز. حتما پیش بینی کرده بودند که دانشجویان استفاده بهینه خواهند کرد چون سفره! همين. همين که هيچ ندارم بگویم. اما الان بعد از گذشت هشت سال یک بار دیگر به خودم این سوالات را جواب دادم:

س:دوست داشتی جای کی بودی؟
ج: فکر کنم خودم.
س:آرزوت؟
ج:میشه بهشت رو اینجا دید؟

بازهم گشتم در لابلای ذهنم دیدم وقتی "رضا رشیدپور" در برنامه "شب شیشه ای" از "ابراهیم حاتمی کیا" می پرسد نظرتان درباره "محسن مخملباف" چیست٬ میگّوید: "خدا عاقبتمون رو ختم به خیر کنه"! البته روزنامه ایران در شماره ۱۹۰۵ در صفحه اجتماعیش هم خبری از هاشمی رفسنجانی منتشر کرده که گفته: "زنان پس از انقلاب عاقبت بخير شدند" (اینجا بخونید).
فکر میکنید آیا ارتباطی بین این حرفها هست؟ اصلا از خودم شروع کنم. شاید آرزوی من آن روزها چیزی بوده در مایه های ازدواج و در دستگاه شور (این همان بحث شیرینیست که به محض حضور در دانشگاه و آنهم خوابگاه مقابل روی شما قرار میگیرد. سال بالایی و پایینی هم نمی شناسد. همه در آن لحظه ابراز حضور و وجود صد در صدی دارند و باید نظری بدهند. بحث شیرین ازدواج هیچگاه از بین نمیرود بلکه از نسلی به نسل دیگر واگذار میشود و در نسل قدیمی تر با ویرایش جدیدتر بازتولید میشود). مصاحبه الان را هم ببینید. همان است با رنگ و بوی نگارشی متفاوت٬ "میشه بهشت رو اینجا دید؟". یعنی این جمله همان معنی را میدهد. به نظرم میرسد که علی در هر دو مصاحبه میگوید "نمیدانم". اما یک نمیدانم خوب. مثل اینکه به شما بگویند بین شکلات و آب نبات یکی را انتخاب کن و شما بگویید نمیدانم. اما با یک لبخند که حاکی از رضایت است. پس نوع گفتن هم مهم میشود. شاید موقعی که گفتم: "عاقبت بخیر شم" یک انگشتم در دهان بوده و به آسمان نگاه میکردم. حتما مثل کارتونها چشمهایم هم برق میزده. شاید یک ابر هم بالای سرم بوده که در آن یک چیزایی که به کسی مربوط نیست! نوشته شده بوده است. هر چه هست تصویر مشخصی ندارد. تجربه من با تجربه هاشمی البته خیلی شبیه به هم است. او هم میخواسته بگوید "زنان ما خیلی خوب شدند" اما تصویری در ذهن نیافته. چون هرچه گشته که یک نمونه بیابد که زنان پیشین نداشته اند و عاقبتشان از اینهای امروزی بدتر بوده نیافته و به ناچار دست به سوی این واژه افسانه ای دراز کرده و احتمالا همه حاضرین هم متوجه موضوع شده اند که منظور او همان انتخاب بین شکلات و آب نبات است.
ولی عاقبت بخیری مجتبی و حاتمی کیا از نوع دیگر است. کافیست یک نقاله بخرید به قیمت تعاونی (از همان فروشگاه رفاه یا شهروند کنونی که یک شعبه اش غارت شد). آن سوراخش را بگذارید روی نتیجه قبلی و چپگرد یکصد و هشتاد درجه بگردانید. این میشود نتیجه جدید. حالا نقاله را بردارید و نتیجه را بخوانید. نوشته: "میدانم". یعنی اینبار مجتبی و حاتمی کیا میگویند میدانم و آنی را که میدانم نمیخواهم. به همین سادگی (این جمله ای است که خیلی تکرار میکنم. دوستش دارم)! پس از آنالیز ریاضی-تاریخی-خبری ما برای عاقبت بخیری دو معنی حاصل شد. یکی "شیرین" مثل همان زنان بعد از انقلاب و دیگری "ناشیرین" به مانند همان محسن مخملباف کذایی او هم بعد از انقلاب.
در همینجاست که به مسخرگی بحث خنده ام میگیرد که چه زبان شیرینی داریم. عباراتی داریم با معانی متناقض. تنها نمیدانم که زاده زبان فارسیت و یا زاده فرهنگ پیچیده گفتاری و رفتاری ایران و ایرانی. ایرانی ها گشته اند تا زبانی بیابند که نه سیخ بسوزد و نه کباب و البته شاید هردو مورد!

هادی | 86/06/02 | 

نوشتاری طنز گونه از مهاجرت ، در پست "لابد اینبار قورت دادن وبلاگ نویسان"، و نظرگذاری عجولانه دوست پریشان و زودرنج مریخی ما ( پسر مریخی ) و نیز نوشته دوست دیگرمان در وبلاگ Underline مرا بر آن داشت تا مساله را از دیدگاهی دیگر بررسی و نقد کنم تا شاید سوء تفاهمات مرتفع گردد و قضیه روشنتر.

 

پیشرفت و توسعه علمی در طول تاریخ ، همچون گذاردن خشت خشت یک بنا ، همواره در حال تکامل بوده و هیچگاه این روند سیر نزولی نداشته است و اگرهم بنایی جدید از نو پایه ریزی میشده است ، به معنای شروع از صفر و یک بازگشت به عقب نبوده ، بلکه با دیدگاهی نوین در عرصه جدید و با استفاده از تجربه شکست گذشته ، آن بنا خشت گذاری مجدد می شده است ، لذا هر نوسازی ای به معنای شروعی دوباره از هیچ نمیباشد .

 در این میان همواره ملل مختلف به دنبال استفاده و بکار گیری از دانش نوین و علوم ناشناخته بوده اند و سعی میکردند از دانسته های اقوام مختلف دیگر در تکامل خود سود برند ؛ بکارگیری تنی چند از معماران یونانی و رومی در همفکری طراحی بنای منحصر بفرد تخت جمشید ، مشاهده سبک معماری ایرانی در شهرهای هند و پاکستان و تایلند و مالزی ، استفاده از فن فلسفه و بیان و مجادله یونانیان در حکمت و فلسفه ایرانی و پربارتر کردن آن و ... شاید نمونه هایی از این دست بوده باشد .

اما در عصر حاضر ، اصول کلی و قواعد همان است اما روش کار متفاوت ، و در این بین ، متضرر آنهایی هستند که از قافله علم و تکنولوژی به دلایلی عقب مانده اند یا عقب نگه داشته شده اند و شاید خوشبینانه تر آنست که بگوییم سرعت پیشرفتشان نسبت به دیگر ملل کمتر بوده است .

ممالک پیشرفته هر روز در فکر فربه تر کردن خود ، چه از حیث اقتصادی و چه از نظر علمی هستند و گهگاه بعضی از علوم را منحصر و بومی قدرت منطقه ای خود می کنند و این مسیر طبیعی را طی می کنند که منافعشان در کجا تامین میشود و بالطبع ، تامین منافعشان بیشتر در جایی است که دانش علمی و فنی میزبان کمتر باشد و در واقع هزینه جهالت علمی او را می ستانند و اگر نیک بنگریم مردم آن کشور مجبور به پرداخت تاوان و غرامتی هستند که تا حدودی خود مسبب آن بوده اند و اندکی هم دیگران و این روند ادامه دارد ، تا زمانی که خود را همطراز یا نزدیک کنند .

اما درد زمانی آغاز میگردد که تصمیمها و برخوردهای مختلف مردمان جویای علم در این کشورهای به ظاهر عقب مانده ، بازخوردها و نتایجی متفاوت به دنبال داشته است و در واقع شاید ،خود سر درگم از چگونگی مدیریت مشکل میگردند ؛ عده ای ، دیگر دورنمایی برای توسعه کشور ندیده ، لذا جلای وطن میکنند و  برای فراموشی آن درد ، هدف خود را خدمت به جامعه علمی بین المللی در هر نقطه جهان تعیین میکنند , گروهی دیگر به هدف بارورتر کردن بنیه علمی و دانش فنی خود و کمک و خدمت به مام میهن ، سختیهای دیار غربت را برخود هموار کرده ، به امید خدمت به زادگاه خود ، چه با ماندن در آن دیار و چه با بازگشت خویش این هدف را محقق می کنند ، عده ای هم مانده اما محو دانش نوین گشته و بعنوان یک مصرف کننده صرف ، به به به و چه چه کردن و تبلیغات صاحبان علم پرداخته و عده ای دیگر هم کور سوی تلاش و توان خود را در بهبودی وضعیت و افزایش امیدواری اقشار مختلف به کار می بندند . اما پیکان صحبت ما متوجه کسانی است که در هر قشر و سطح و ارگانی در کشور ، قصد خدمت دهی به مردم را دارند و مردمی که از این گروه خدمت میگیرند . گروهی که با نوع خدمات خود می توانند امید یا نا امیدی را بارور کنند ، و این قادر به دسترسی نیست جز به مجهز کردن خود از نظر علمی و دانش فنی و هرجا که این امر زیر پا گذاشته شده است چوب جهالتش را خورده ایم ، چه از نظر دیدگاه اقتصادی بازار مصرف و چه از حیث علمی دستیابی به تکنولوژیهای نوین چه گهگاهی موجب شده ایم حتی جمعیت جوان و پویای امید وار به علم را به ورطه نا امیدی و واکنش سوق داده شود .

لازم به ذکر است که این چوب جهالت بارها صدای خود را به طرق مختلف در آورده است ، اما" آیا دردش ما را به خود آورده است یا نه ؟ " سوالی است که باید بیشتر در مورد آن تامل شود که ذکر نمونه هایی از آن یرای تفکر بیشتر بد نیست :

 خریدن "آتروپات" وسیله ای کوچک برای گرم کردن سریع ، به قیمت 15 دلار در زمان جنگ از کشور کره ، و وقتی به دلایل مسایل اقتصادی خود مجبور به تولیدش شدیم حتی با 6 سنت نیز از ما نخریدند ، بردن 6 سال میعانات گازی پارس جنوبی توسط شرکت توتال فرانسه ، حق حجاب ماهی 400 دلار برای هر زن روسی حاضر در کمپهای نیروگاه اتمی بوشهر ، بازگشت (Reject) 3000 خودروی زانتیا از فرانسه به دلیل استاندارد نبودن خودرو از دیدگاه شرکت سیتروین فرانسه ، و این اواخر هم مهاجرت وبلاگ نویسان از میزبانهای وطنی به نمونه های غیر وطنی و در نهایت هم شاید مهاجرت جوانان مستعد علمی به کشورهای صاحب علم و ... همه و همه نمونه های نداشتن دانش روز فنی و خدمات رسانی شایسته و در خور می باشد .

اما آن دوست عزیز و گرامی ، پسر مریخی دوست داشتنی ، بهتر نبود از این منظر به قضیه نگاه می کردند ، و به جای توضیح واضحات و برتر دانستن خدمات آن میزبان اینترنتی ( که ما هم شاید بی اطلاع نباشیم ) و جانبداری یکطرفه ، بدون متوجه شدن منظور نگارنده ، به چرایی و طنز دردناک نگارنده پست مربوطه بیشتر دقت می کردند و به سوال و انتقادهای احتمالی نگارنده که چرا این خدمات به نحو احسن نباید باشد ، چرا نباید به تکنولوژی روز مجهز بود ؟ چرا باید دنباله رو راه دیگران بود ؟ چرا باید با خودباختگی منتظر بود که دیگران از این وضعیت سودجویی کنند و راهبری نمایند ؟ و چرایی دلایل مهاجرت و هزاران چرای دیگر.....  که خود نگارنده بهترین شخص برای طراحی این سوالات میباشند .

بهتر است همه ما به مسایل ریشه ای تر نگاه کنیم و به دوست عزیزمان ، پسر مریخی ، هم توصیه می کنیم با ادبیات طنز مانوس تر گردند و به یک پاراگراف خاص بسنده نکنند و به جان کلام دقت کنند و عجولانه قضاوت نکنند و مجددا متن را بخوانند .

 

با آرزوی پیشرفت و بهروزی برای همه  به خصوص سرویس دهندگان و سرویس کنندگان.   


بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است