تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

علی | 86/07/30 | 
"اینا" به معنی اینه که دیگه نوید تنها نیست. دیشب همه ما که به ترتیب ایفای نقش در تصویر مشاهده میکنید مهمون نویدجان و رعنا خانم بودیم. از راست به چپ با فاکتور گرفتن از آقا و خانم: رعنا٬ نوید٬ علی٬ مهدی٬ رضا٬ علیرضا و احسان. البته شاید نیاز باشه بعدا در مورد تک تکشون بنویسم اما چون شناخت هرکدومشون یه پروژه س میذارم واسه یه موقع دیگه.

 

من و احسان مثل بچه مثبتا سر ساعت شیش که تو دعوت نامه (یه صفحه از گوگل مپ که آدرس خونه نوید "اینا" روش پرینت شده بود به علاوه شماره زنگ خونه و مشخصات اتوبوس انتقال میهمانها! و محلی که باید زنگ اتوبوس رو به صدا در آورد که ایستگاه درست پیاده شیم.) نوشته شده بود اونجا بودیم. عروس و داماد هم که آماده به خدمت. از همون اول با انواع آشامیدنی و خوردنی جات شروع کردن به حمله. از میوه و شیرینی و چای و کلوچه و بستنی و... تا مرغ و زرشک پلو و سالاد اختراع نوید و اون چیه که لایه لایس؟ آهان لازانیا و کوکاکولا و ..... حوصله ندارم بقیش رو بگم!

دوستان با کلاس دیگر البته با چند ساعت تاخیر رسیدند و روی ما که مثل ندید بدیدها از همون اول مجلس زرتی پریده بودیم تو رو سفید کردن. واقعا اینجاس که آدم فرق آدمای کاردرست رو از بقیه تشخیص میده. البته فرصتی شد تا قبل از رسیدن مهمونا در مورد "اینا" شدن احسان هم صحبت بشه! در مورد هنر عکاسی و موسیقی (فلوت بود دیگه آره؟) عروس خانم هم کلی حرف زده شد. مخصوصا که "اینا" شدنشون از همین فلوت در اومده!

نتایج اخلاقی:
۱- نویدجان پیوندتان مبارک
۲- خداکنه ادم رفیقاش هی "اینا" بشن که بریم خونشون از گرسنگی در بیاییم.
۳- یکی از راه های "اینا" شدن رفتن به کلاس موسیقی! است.
۴- علیرضا هم به زودی قراره پاش لیز بخوره! آی بخندیم ...
۵- اینقدر نباید آدم بچه مثبت باشه که سر ساعت بره مهمونی. بابا صاب خونه خسته میشه! 

علی | 86/07/27 | 
میروی. میپیمایی. بی توجه به آنهایی که بر تو میگذرند عبور میکنی. اصلا انگار اطرافت چیزی نیست. هیچ رابطه ای با پیرامونت نداری. میروی و میروی تا چیزی تو را بازدارد و بی شک اینگونه میشود. به جایی میرسی که فکر میکنی همه چیز در حال تکرار است. یک احساس ماندگار. فکر میکنی همه چیز آشناست و چشم بسته هم میشود رفت. اصلا فکر میکنی اگر چشمهایت را ببندی میتوانی جلوتر را ببینی.

 

روزها میگذرند. میگذرند و میروی. دوباره همان احساس پدیدار میشود. این بار اما هوشیارانه میکاوی که چرا و چه چیز این حس ماندگار را تحریک کرده که دوباره به تکرار افتاده. اینبار با چشمان بازتر. و یک تصویر بزرگ میبینی. یک تصویر از همانجایی که یک بار گذشتی و ندیدی. و این بار دیگرانی را هم میبینی که در تصویرند و تو نداریشان. و اما تو نیستی که ماندگارش کردی. همه آن دیگران که این تصویر را دارند و تو هم بی اختیار در آن.

 

همه تصاویر زندگیمان ماندگارند. اما کجا ثبتند؟ در خیابان؟ در دشت؟ در کوه؟ پیش دوستان؟ و ... من میخواهم همه تصاویر را اینبار خودم بگیرم و خودم ماندگارش کنم تا دیگر مجبور نباشم هر روز تصادفی تصویر ببینم. میخواهم تصادف را کم کنم. میخواهم گواهینامه بگیرم. میخواهم خودم برانم و خودم هر وقت خواستم تصاویر را ورق بزنم. ببینم و ماندگار تصاویر زندگی را بازیابی کنم. و یا شاید همه را پشت سر هم بگذارم و بازآفرینی کنم. همه این خودخواهی را میخواهم!

علی | 86/07/22 | 
پرده اول

 

نمیدونم تا حالا شده از خوبی و کلا چیزای خوب خسته بشین؟ من شدم. تازگی ها اینجوری شدم. شاید علتش اینه که هرچی آدم اطرافمه همه خوبن. آه! بابا یه کم بد باشین دیگه!

 

پرده دوم

دیشب کلی سر همخونه هام غر زدم. بهشون گفتم من میخوام بد باشم باید کی رو ببینم؟ (فرض رو بر این گذاشته بودم که من خوبم!! اونا هم چیزی نگفتن!). بهتشون زده بود. گفتن خب بد باش!... اما مگه میشه؟ مگه میشه وقتی همه اطرافت خوبن بد باشی؟ اصلا آدم رو ایزوله (فارسیش رو پیشنهاد بدین) کردن.

اولی در اومد گفت خوب ما کمکت میکنیم بد باشی. گفتم چه جوری؟ گفت مثلا من نقاشی بد واست میکشم٬ چندتا حرف بد هم بلدم که بهت یاد میدم. گفتم چندتا؟ همش رو تو ۱۰ ثانیه گفت. نزدیک بود بهش بگم پشمک! اینایی رو که تو میگی ما تو بچگی که مامان بازی میکردیم به مامانمون میگفتیم. اما نیاز به گفتن من نبود. خودش خجالت کشید و گفت نه! با اینا آدم بد نمیشه.

دومی در اومد گفت مثلا میخوای الکلی یا معتاد بشی؟ گفتم نه بابا! نه دیگه اینقدر هم بد. یه چیزی که آدم رو واسش نگیرن ببرن زندان! انگار یه کم مساله جا افتاده شد واسشون. گفتن خوب باید چند تا رفیق بد پیدا کنیم واست. آره این کلید حل مساله بود.

اما تازه این اول دعوا بود. گفتن چند تا شرط داره! گفتم چی؟ گفتن اینا:
۱- هیچ کدومشون حق ندارن بیان تو خونه
۲- هر وقت مثل اونا شدی از خونه پرتت میکنیم بیرون!
۳- اصلا طاقت نداریم تو رو با اونا ببینیم. بنابراین قرارات رو باید یه جایی که ما رد نمیشیم بزاری!

تا اومد چهارمی رو بگه پریدم تو حرفش که بابا دست خوش! نه رفیق پیدا کن و نه این شرطا رو بزار. اومدم به حالت قهر زمین رو ترک کنم که دیدم یکیشون گفت اگه بری تا صبح هم گریه کنی نمیتونیم کاری واست انجام بدیم. این شد که ترسیدم که ۳-۰ به نفع اونا بشه. گفتم نه! من؟ قهر؟ خواب دیدین خیره. من تا صبح هم که شده همتون رو به گریه میندازم!

شرط چهارمی رو دیگه بیخیال شدن. یکیشون گفت: خوب! من دو تا رفیق دارم که به دردت میخورن! اسماشون رو گفت. اما اینم گفت که اونا هم مثل توان. میخوان بد باشن. اما فقط خودشون رو مسخره کردن. یعنی ادا در میارن که بدن. ساعت ۹ شب که شد مامانشون که اسمشون رو صدا زد اگه که خواب نباشن هم جواب نمیدن که نشون بدن خوابن.

باز داشتم جوش میاوردم. ما رو باش با کیا رفتیم پیک نیک! گفتم عزیز من! من میخوام واقعا بد باشم. نمیدونم چندمیشون بود که به اون یکی گفت یافتم! دیدم در مورد یکی که خیلی خفنه بحث میکنن. مثلا میگفتن اونی که پارسال اتاق استادش رفته بود و یه ماده رنگی ریخته بود تو جیب استاد که باعث مضحکه شده بود. و چند تا نمونه دیگه که همش مردم آزاری بود. راستش یه کم ترسیدم که پیشنهاد بدن! این شد که جفت پا رفتم تو بحث که نه! اون آدم مريضي روحي داره. به اين آدم نميگن بد! ميگن آدم بيمار که بايد معالجه بشه.

هم خودم احساس کردم و هم بقيه که دارم کم ميارم. يهو همشون با هم خنديدن! گفتم چي شد؟ گفتن ابله! آخه تو که اينکاره نيستي چرا ميخواي بد باشي، تو که حتي نميتوني اين کاراي ساده رو انجام بدي... تازه دوزاريم افتاد که اصلا همچين کسي وجود نداشته و اينا منو فيلم کردن. مجبور شدم که منم باهاشون بخندم و بگم بابا اصلا از اولش الکي بود. همتون سرکار بودين! اما اونقدر اين شاخ و شونه کشيدن ضايع بود که انگار همه با هم بهم ميگفتن بچه قرتي! يه وقت جيش بوس لالات دير نشه ها!

پرده سوم

اين پرده سوم نوشتن نداشت. اما خواستم اداي مجتبي رو در بيارم که از تکنيکهاي جديد ادبي واسه حرفاش استفاده ميکنه. راستش هنوز راه حل مفيدي پيدا نکردم. از رفقا هم که کلا نا اميد شدم. اما مطمئنم که آدم به بدي هم نياز داره. البته اين به اون معني نيست که سرتا پا خوبيم. فقط دنبال چند تا آدم بد بامرام ميگردم! فکر ميکنم اگر اين رفقا رو آدم بدست بياره شايد بتونه خوبتر هم باشه. ادب از که آموختي؟ از آدماي ناجور! اينه! اگه سراغ دارین معرفی کنید جایزه بگیرید.

پی نوشت: تصویر بالا اصلا به معنی بی احترامی به زندان و زندانی نیست. چون خیلی ها هستند که یا تو زندان کار میکنن و یا بیخودی میندازنشون زندان. پیشاپیش ازشون عذرخواهی میشه.

هادی | 86/07/21 | 

راویان اخبار و طوطیان پسته بشکن شیرین گفتار ، که نشسته بودند کنجی بیکار ، چنین حکایت کنند که از قدیم الایام ، دو جنس رنگ ، که یکی سرد بودی و دیگری گرم ، در تاریخ " حرکات جنب و جوشی " این مرز و بوم که بعد ها " ورزش " نام گرفت ، کُری ها بر یکدگر خواندندی ، آنگاه که ورزش دسته جات و تقسیمات پیدا کرد و قرنها بعد فرنگی ها آن را " فدراسیون " نام نهادند ، گونه های جالبی از آن ترویج پیدا نمود : همچون " لنگش کن " ، " گوی و پا " ، " گوی و دست " ، " گوی و اسب " ،" گوی و آب" و ... که کری های آن زمان هم تایید این مدعاست که " اگر مرد رزمی این گوی و این میدان "، البته این فرنگی های نامرد ! عیناً گرته برداری لفظی کرده و اسم ورزشها را عوض کردند و چون زورشان بیشتر بود و زبانشان هم عمومی تر و چون آنها هنوز استعمار بودند و ماهم هنوز به این نتیجه نرسیده بودیم که آنها هیچ غلطی نمی توانند بکنند ، آنها همان قدیم ترها هر غلطی می خواستند کردند و نام بازیهایشان همه گیر شد و سر  پر موی ما نیز ماند بی کلاه .

اما بگذریم و بگوییم از حکایت رنگهای گرم و سرد قصه ما و نتیجه " شهر آورد " معروف آنها و کری خواندنهای آنها که در دیرین ایام چه بود و اکنون به چه گرایید ؟ و " مریدان " چه می کردند و اکنون " لیدر ها " چه ها که نمیکنند ؟ قضاوت از چه مردان بزرگی بود و اکنون چگونه است ؟ و هزاران تفاوت گذشته و حال ...

 

دیرینیان ما گفته اند که چون وقت تمرین و زورآزمایی اهالی " گوی و پای "  این دو رنگ نزدیک می گشت ، بازیگردانان خود را با زحمت و زور و گهگاه با اسب و استر کرایه ای و بعدها با دوچرخه و موتور به محل کارزار که بعدها کوچه خاکی و امجدیه و از این دست .... نام گرفت ، می رساندند  و مریدان چون عرق ریختنهای آنان را می دیدند ، سر ازپای نمی شناختند و از خود بیخود گشته و جامه بر خود می دریدند . بازیگردانان هم که خود را مراد آنان می یافتند ، خود را شرمنده دیده ، از آنان با تکان دادن دستی یا حرکات محبت آمیز دیگری نوازش بعمل می آوردند ، قضاوتها کدخدا منشی و داش مشدی بین خود بازیگردانان حل میگشت و این اواخر " مراد اهل حق " که از قضات وطنی بود کار میانجیگری و قضاوت بر عهده داشت . از کرکریها بگویم بهرتان ، که همه سراپا عشق بود و ادب ؛ رنگ گرم به رنگ سرد میگفت : " اندکی از گرمای وجود من هدیه به تو ، و او در جواب در می آمد؛ که اندکی از آرامش رنگ آسمانی ام برای تو " .

 اما از سیستم بگویم که علی اصغری و لوطی مسلکی ، طرفدار فراوان داشت و وجه تسمیه آن هم علی نامی بود که خود را کوچک همه مردم می دانست و به واقع بزرگ قوم بود . بعد از نبرد و کارزار هم ، بازیگردانان با خوشحالی و دیده بوسی و گاهی هم اشک از یکدگر دلجویی کرده و مریدان هم یا کف و کل میکشیدند و یا جامه بر خود ، تنها ، می دریدند  و بر مراد نمی شوردیدند و غایله اینگونه به انجام می رسید .

 

اما چه بگویم از این دور و زمانه ، بازیکنان با ماشینهای T4 ، LT و بعضا مجهول الهویه ( هویه مشابه ابزاری برای داغ کردن سیم لحیم به منظور چسباندن و وصلاندن ) که معلوم نیست از کدام کمپانی؟؟ سر تمرین حاضر میشوند ، واریز نشدن یک برج حقوقشان باعث میشود سر از تیم رقیب در بیاورند ، چون برای زندگی برنامه ریزی کرده اند و چه کسی باید تاوان هزینه استخر و جکوزی و سینمای خانوادگی در منزل را بدهد و البته و صد البته به ما چه مربوط ؟  هرکی صاحب اختیار اموال خویش میباشد . بماند که مدل موی بعضی هاشان به گفته خودشان 180 هزار تا سیصد هزار چوق ارز رایج این کشور آب میخورد و پالتوشان از اسپانیا وارد میشود و بعضی هاشان تنها در ایران میتوانند لباس رسمی بپوشند ، چون در اروپا با اسپانسر قرارداد دارند و مجبورند در محافل عمومی مارک خاص بپوشند . از اخلاقیات و ... صحبت نکنیم که شاید جانب انصاف رعایت نشود . اما از قضاوت قضات فرنگی که چند سالی است باب شده است که این یک قلم دستمزد جدای از قیمت های میلیاردی ستاره های بازی ، برای هر نفر 3600 چوق آب میخورد به پول رایج کشور مرگ بر  یا همان دیکتاتور بزرگ (دولتشان البته نه ملتشان !! آنهم چون قابل هدایت نیستند و ما هدایت شده ایم )  که جمعاً برای 4 نفر میکند به عبارتی 14400 چوق ، به جز البته هزینه اسکان و پذیرایی و صد البته هدایای بعد از آن از جمله فرش و کت و شلوار گراد یا آویشن و ...

 

اما بیچاره تماشا گران ما ، بجز فقط یکی دوتا تماشاگرنما ، که بی تقصیر ترین افراد روی زمین هستند ، چرا که بعد از 10 ساعت ، بیکار و چمپاتمه نشستن روی سنگ سرد ، هر اعصاب پولادینی ، موم نرم میشود و این هم البته از برنامه ریزی دقیق فوتبال شناسان کاربلد نشات میگیرد ، که مابقی جریانات را خود میدانید . یک تیم برده است و حتی گاهی با یک تساوی ، صندلی های جایگاه کنترل خود را از دست میدهند  و از فرط خوشحالی سر از پا نمی شناسد و خود را به هوا پرت میکند و به ورزشگاه خسارت می زنند و به تبع آن اتوبوسهای شهرداری هم یاد میگیرند و در پوست خود نمی گنجند و شیشه بر تن خرد می کنند و پوست صندلی از تن بر می کنند .

 

 

نتیجه اخلاقی:

- ما در گذشته هیچ مشکلی نداشتیم و هرچه می کشیم از پیشرفت تکنولوژی و پول نفت و بنزین است .

- پول خرابی به بار می آورد .

- با توجه به شواهد و قراین موجود ، عامل اصلی خسارات ، صندلیها و اتوبوسهای شهرداری برآورد شده است . پس چرا بعد از این همه مدت ، برخوردی حقوقی با آنان نشده است و حق آنان را کف دستشان نمی گذارد ؟

 پی نوشت :

 " شهرآورد " معادل "داربی" یا "دربی" است که این را هم ، همان نامردها فرنگی ها از ما گرته برداشته اند وگرنه این لغت را از ابتدا ما استفاده می کرده ایم و جد اندر جد پشت قباله مان نوشته بوده است .

هادی | 86/07/17 | 

دلم از این زمانه پر از درد است ، دمم دیگر گرم نیست که سرد است ، شکوه هایم را به که باز گویم ، " آنکه را یافت می نشود ؟ " محرمی نمی یابم ، " اما آنم آرزوست " . سکوت را هم در خود بر نمی تابم .

دلم غمباد کرده است ، توگویی دشمنم را شاد کرده است ، این روزها حرف را هم باید خورد ، آنرا که درونم فریاد کرده است . پس تو خود بخوان از این مجمل ...

روان شو ، برخیز ، گوش هوش دار ، چشم وا کن ، زدل هرچه سستی را ، تو حاشا کن . طبیعت با تو حرف دارد ، زمستان سوز و برف دارد ، جهالت اما چه صرف دارد ؟ بنگر زیر پای درختان ، برگ را ، بر پهنای آسمان رعد و تگرگ را ، چه می خوانند با تو ؟

نظاره کن دریا را ، کبودی امواج را و هم صحرا را . چه می گویند با تو؟ می شنوی آیا ؟ می بینی آنرا ؟

 

موجها پي در پي ، زوجها دست در دست ، ساحل غمگين بود .

موج عاشق ، خسته از رفت و آمد ، كوبه هاي درد را بر در بسته وصلت ، چون فرشي بر ساحل مي گسترد .

افق چون راستين خطي بي كرانه ، صفـا مي داد جـان را هر زمانه ، كـه چشمـم سيـر مي كرد دريا را .

رنگ دريا از اشك بود ،آه بود ، آبي نبود . خبر از سر درون داشت آنهمه رنگ كبود .

ساكت و آرام ، صبور و بي كلام ، وسيع و  فراخ  و  بي سرانجام .

بسا درد جهان مي ديد او ، از صبا هم حرفها مي شنيد او .

همكلامش بادها و موجها ، ماهيان ، كشتي ها و ابرها ،

در كلامش " اشكها و رشكها ، بر سرش مي ريخت چو آب از مشكها " .

 سيل درد و آه سرد از مردمان بي نشان ، زحمتكشان هر زمان،

همراه مي گشت با باد ، او كه طبعش بود فرياد .

 اما او طاقتش كم بود ، زبس نامردميها ديد ، قامتش خم بود . خبر پر بار از غم بود . جهالت ، نادانی ، حسرت .....

زبس سنگين بود بار آن غمكشان ، باد غريد و گرديد طوفان ، خروشيد و جوشيد بي امان ، موجها را كرد اندر كمان ، موج هم سوي ساحل روان .

خبر را ساحل شنيد ، ز درد در پيله خود تنيد ، موج كاين خودخوريها بديد ، معشوق گون پايش پس كشيد .

خواست كاو را بيش از اين ، نبيند دردمند و حزين .

بار ديگر موج و ساحل ، دور ز هم ، مردم و اشك و درد و بار غم . جور و جفا ، بيداد و ظلم و ستم ......

 

موجها پي در پي ، مي بردند درد و غم ، زوجها دست در دست ، شادمان و سرمست ، اما ساحل غمگين بود .

خدایا به امیدت زنده ایم ، صبری عطا کن .

علی | 86/07/17 | 
نیک سیر است. خودش میگوید. روز اول به همراه سه نفر دیگر که هیچ کدام به هیچ کدام دیگر ارتباط معنایی و خطی و غیر خطی نداشتند در برابر دیدگان اینجانب فرود آمد. یک سخنگو هم داشت که قرار بود او را معرفی کند اما سخنگو نمیدانم چه شد که دودر نمود و او را با بقیه که هر کدام برای امر خیری! آمده بودند تنها گذاشت و من بی خبر از همه جا با دهانی که بازشدگیش به متر می رسید به همه زل زده بودم و آنها نیز ایضا به من.

 

پس از کلی "من و من" و من کیم و اینجا کجاست تازه دوزاری تا شده جیرینگی به صدا در آمد که این میهمان ناخوانده همان نیک سیر است و به روایتی محسن. و بعد از چند هفته که از آغاز سال تحصیلی (نه اونی که با تاخیر در دانشگاه تهران برگزار شد!) گذشته فیل حضرتش هوای هندوستان نموده و بر این سرد زمین نازل شده و عدل در حوزه استحفاظی ما قصد اقامت دارد.

مینوسد به شدت محسوس. البته خواندن حرفهایش برای کسانی که بیماری قلبی و قبلی دارند توصیه نمیشود. چرا که اگر از مشکل بنویسد دل هر آدمی را سر سیخ کباب میکند و اگر از خوشی هایش بخواهد بگوید گویی سوار بر ... شده ای! (از همون ماشینهایی که تو شهربازی هست و وقتی سوارش میشی قلبت رو میاره تو دهنت. اگه اسمش رو یادتونه کامنت بذارین).

به هر حال این نیکو سیر ما که در تصویر تمثال مبارکش را به همراه مقادیری موی زاید بر اطراف لب و لوچه و به خیال خودش پرفسور ریش! مشاهده میکنید وبلاگی دارد که با خودش درد دل میکند و هی هر روز می نگارد. اگر فرصت گریه شدید و یا خنده خرکی (با عرض پوزش! البته پوز خودش!) دارید به اینجا بروید. التماس دعا دارد طفلک!

علی | 86/07/10 | 
یادم به همه آن حرفهایی می افتد که دیگرانی که چندین دهه عمر گرانمایه در دنیا تاخته و باخته اند به یاران دیگر که ارقام البسه پاره شده شان به انگشتان دست نمیرسد با اکراه و بی میلی منتقل میکنند که عجب روزگاری بود. بس زیبا بود و پرندگان خوش الحان. بس کوتاه بود و بی همتا شیرین. و اکنون روزگاریست بی رحم و بی طعم. بی رنگ و بی رمق. بی مقدار و بی جاذبه.
و شاید "خیار درختی" زنده ترین و ملموس ترین نمونه برای انتقال مطلب و ادراک خردسالان. خیاری که همه مشخصات یک خیار با طراوت و خوش لعاب را دارد اما خالی از طعم مسخ کننده خیار. وه که چه دلنشین است آن خیار قلمی خوش قافیه (و شایدخوش قیافه) که مزین کننده هر سفره است و ویژه میهمانهای گرانقدر و بزرگ مقدار.

 

"بهاری خرم است ای دل کجایی؟" دقیقا. دقیقا همان خیار درختیست. طراوت و خرمی را دارد اما خالی از حضور قلب و شعفی بی پایان.

و اکنون منم و این رنگارنگی و این بی کلمه گی. جای خالیش را خود تو پر کن!

پی نوشت: مغلطه و ملقمه بالا مخلطه کلام نیست که همه من است. گوش هوش دار.

علی | 86/07/05 | 

امروز هم روزی بود،

روزی که به بودن و شدن ما تاخت،

روزی که من، تو و دیارمان لگدمال

این امروز تنها نیست. امروزها باهمند و نا مبارک از پی هم.

شتابانند و نادانسته از آینده،

در غرش باد سرگردان و نقطه را شکافان

و باد بس سهمگین.

ازماست که بر ماست


بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است