از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
دو نمونه که اکنون در خاطرم با چراغ نور بالا حرکت میکنند از این قرارند:
۱- اصلا این شعر حافظ از آن شعارهای همیشگی خود من است که: "مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای / هر بهاری که به دنبال خزانی دارد". آنقدر هم دوستش دارم که مدتی پیشتر کشیدمش بر کاغذ (اینجا). اما این پاییز و بهار همیشگی ست. همین دیشب بود که یک بهار و خزان کوچک دیگر را پشت سر گذاشتم. اگرچه کوچک اما دوباره یادآوریم کرد که "باور نابارور" دارم. تصویر را ببینید. همانجایی است که از آن کوچ کردم... اینجا روزی من حکمروا بودم و امروز ...

۲- این یکی واقعا خجالت آور است. آنقدر که اگر کسی نمی خواند هم شرمم می آمد بنگارم. و آن در هنگام برخوردهای روزانه ام شکل میگیرد. با این قضیه به شدت مخالفم که به مانند آنچه تقریبا اتفاق می افتد هر فرد را با چند سوال و جواب کلیشه ای در گروه های پیش فرض ذهنیمان جای دهیم. درست است که آدمهای کلیشه ای زیادند و بیشتر موارد این راه حل مفید واقع می شود٬ اما این روش منجر به حذف همه غیر کلیشه ای هایی می شود که اتفاقا بهترین ها و ارزشمندترین ها هستند. در ذهنم این منطق فعال است که شخصیت انسانها را بر اساس خودشان باید ساخت نه ارزشهای پیش فرض و بعضا غلط٬ اما اصلا نمای خارجی این اعتقادم را نمی بینم. چند روز پیش که با دوست بزرگواری در حال گفتمان بودیم٬ به یکباره همه بزرگواریش با گفتن یک واقعیت از زندگیش در ذهنم آهسته اهسته محو شد. من ماندم زیر آواری که ذهنم جاریش کرده بود. او تنها گفت که "وضع مادیش خراب بوده است". حتی نگفت: "محتاج به کمک" که گفت: "خانه مان در فلان جای بد شهر بوده و ...". خودتان حدس میزنید که این "باور نابارور" چه ناجوانمردانه ذهنم را به بازی گرفته و به رخم میکشد همه پوزخندهای پنهانیش را؟ ارزشهای اقتصادی هنوز یادآور "ادم حسابی" است و آدم حسابی یعنی "انسان والامقام". یقین دارم که این در ذهنم ارزش نیست اما با تمام قوا حضوری فعال دارد.
دلیل ننوشتن و به روز نکردن وبلاگ ( در هفته ای که گذشت) ، توسط دوستان همپا و همراه و پرفروغ خود را نمی دانم ، که چرا این روزها کم فروغ ظاهر شدند ؟ اما غیبت من به اعتبار اینترنتی (Account ) مربوط بود که مرتفع شد .
در هر حال بنا دارم از این پس هر وقت کم آوردم ، یا مطلب نداشتم یا در حال پیدا کردن سوژه بودم و زیاد طول کشید ، یه سری مطالب جالب و خواندنی ( از دیدگاه خودم البته ) ، تحت عنوان " آیا می دانید ؟ " در وبلاگ قرار دهم . پس حواستون جمع باشه ، هر وقت " آیا می دانید ؟ " دیدید ، یعنی چی ؟ آره ، درسته ، طرف مطلب نداشته و حسابی کم آورده . خلاصه این پستها و مشابه اونا برای ارضای حس تیکه اندازی (نه از نوع پارچه !!!) بعضیها خوبه . ( قابل توجه تیکه اندازان محترم و دوست داشتنی که دنبال سوژه اند و من هم می شناسمشون . )
* آیا می دانید که ظروف پلاستيكي تقريبا پنجاه هزار سال در برابر تجزيه و فساد مقاومند .
* آیا می دانید که رشد كودك در بهار بيشتر است .
* آیا می دانید که يك چهارم خاك روسيه در سال پوشيده از برف است .
* آیا می دانید حس بويايي مورچه با حس بويايي سگ برابري ميكند .
* آیا می دانید با 30 گرم طلا نخي به طول 81 km مي توان درست کرد .
* آیا می دانید با يک مداد معمولي خطي به طول 58 km مي توان کشيد .
* آیا مي دانستيد آمونياک مي تواند جذبيت نيکوتين که يک آلکالوئيد مخدر موجود در سيگار است را توسط سلولهاي مغز تا ۱۰۰برابر افزايش دهد .
* آیا می دانید که در يك سانتي متر پوست شما دوازده متر عصب و چهار متر رگ و مويرگ وجود دارد .
* آیا می دانید که در تمام وجود شما بيش از يك مشت گچ «كلسيم» وجود دارد .
* آیا مي دانيد که هورمون PYY مسئول چاقي است . در تحقيقات مشخص شده است که ميزان اين هورمون در افراد چاق يک سوم افراد معمولي است و چنانچه اين هورمون به افراد چاق تزريق شود اشتهاي آنان کاهش مي يابد .
* آیا می دانید که خاورميانه از پانزده کشور تشکيل شده که از اين قرار است : بحرين، مصر، امارت متحده عربي، ايران، عراق ،فلسطین(اسرائيل) ، يمن، اردن، کويت، لبنان، عمان، قطر، عربستان، سوريه، ترکيه .
* آیا ميدانيد فاصله خورشيد از زمين 150 ميليون کليومتر است يعني 150 ميليارد متر وحجم آن 1 ميليون و سيصد هزار برابر زمين است .
* آیا ميدانيد که چشمان موش کور به کوچکي انتهاي سوزن ته گرد است و فقط تاريک و روشن را نشان ميدهد .
به چی شاکی شدیم؟
چند روز پیش در "یوتیوب" یه چیز جالب دیدم (اینجا). دیدم که به همت خانه هنرمندان یک فیلم چند دقیقه ای تهیه شده که حدس میزنم قبل از نمایش هر فیلم تو سینماها نشون داده میشه (لطفا روشنم کنید). محتواش این بود که چند تا از بازیگران مطرح و کاربلد سینما به زبون ساده میگن که آقا حق کپی رایت سی دی فیلمهای ما چی میشه؟ کار جالب بود و آفرین گفتم بهشون. اما بعدش چندتا سوال واسم پیش اومد. اول اینکه درسته این قانون رو باید از یه جا شروع کرد به احترام گذاشتن. اما آیا اینجا نقطه شروعه؟ جایی که خیلی ها فکر میکنن دست اندرکارانش پولشون (بعد از فوتبالیستها) از پارو بالا میره. واسه این سوال از خودم پرسیدم خوب حالا مگه کسان دیگری این امکان و این تریبون و این پشتوانه مردمی رو دارن که بخوان دادشون رو بزنن؟ دیدم نه. پس جای شروع خوبی میتونه باشه. اما آیا همون بازیگر خودش چیزایی رو استفاده نمیکنه که حق کپی رایتش رو نمی پردازه؟ اگر این نقطه شروع خوبیه باید خوب هم شروعش کرد. باید همون بازیگر محترم تو خونش هرچیزی نظیر ویندوز ویستا مدل ۲۰۰۸ داره رو بریزه بیرون بعد بره پشت تریبون. آیا همه ما جرات این کار رو داریم و یا مرزبندی میکنیم که امروز چه چیزی رو باید احترام گذاشت و فردا چه چیزی رو؟
این جمله زیبا بود حیفم اومد ننویسمش:
It is dangerous to be right in matters on which the established authorities are wrong) .Voltaire (
قرار شد طعم موسیقی بدم!
این خبر رو هنوز خیلی نمیشه روش حساب کرد اما قراره تو یه گروه موسیقی اون ته مها یه جایی بهم بدن که هر نیم ساعت یه بار یه جمله رو تکرار کنم. البته قول گرفتن که از میکروفن دور بشینم. اینم خوبه! بده؟ و این که شاید یک "تنبک" هم بگیرم و عشق دوران کودکی (که در فیلم های عروسی آشنایان ثبت شده!) رو یاد بگیرم. یاد بگیرم که چه جوری میشه عشقم رو بنوازم! شاید کنار درس خوندن٬ اینجوری خوندنم بد نباشه. اما تو حموم خوندن سرجاشه!
چرا دود دودکش زیاد برد نداره؟
یکی از دوستام (رضا) که شاید اون هم این حرفا رو بخونه، پیشنهاد داد که بهتره یک وبلاگ نویس سودی برای عموم هم داشته باشه. نمونه ی توی ذهنش یک وبلاگ بود، که کتابهای یک رشته خاص که در دسترس همه نیست رو آپلود میکنه تا بقیه هم استفاده کنن.
شاید ساده ترین جواب من این باشه که مگه میشه همه کارها عام المنفعه باشه؟ من که نوشتنم اول به این علته که نوشتن رو دوست دارم اما حرفه ایش رو بلد نیستم. و دومیش اینه که دوستام رو که زیاد نمیتونم ببینم نسبت به خودم و خودم رو نسبت به اونا به روز کنم. شاید یه جا واسه حضور غیاب. حالا با این فرضیات چه جوری میشه که دودکش رو عام المنفعه کرد؟ البته خوب شاید وبلاگ اساسا در تعریف هم با مساله عام المنفعه مشکل داشته باشه. اما نمیخوام محدود به تعریف بشم. کما اینکه ما یه تعریف جدید تو "نشیب وفراز" ارائه کردیم و بر اساس اون یک سال هم کار کردیم. نمیدونم هادی و مجتبی چه نظری دارن.
بالاخره من هم احمدی نژادی شدم!
منظورم اینه که ترکش بازی های سیاسی مملکتم یه جورایی به اتاق من هم رسید. علت زود رسیدنش به ما هم اینه که به شیطان بزرگ نزدیک تریم! دیروز خبر رسید که: "مشترک گرامی مکالمات بین المللی که تا دیروز میتوانستید صد ساعت در ماه ارتباط بین المللی داشته باشید! از امروز نام ایران عزیزتان از لیست کشورهای بین المللی خارج شده است. بنابراین شما همان صد ساعت را به هرجا میخواهید بزنگید به غیر از ایران. اگر میخواهید مکالمه با ایران داشته باشید باید از سیستم مخابرات ویژه استفاده کنید که طبعا هزینه چندین ده برابر سایر دول خواهد داشت." / پایان خبر.
من خیلی خوشحالم که ایران اونقدر مهم شده که واسش همه چیز سوا درست میکنن و اسمشم خیلی باکلاسه "مخابرات ویژه". فقط نمیدونم این رفیق اجنبی من چرا وقتی اینا رو به من میگفت کلی از سیاست های کشورش ابراز شرمندگی کرد. کلی هم ابراز همدردی. واقعا راسته که این اجنبی ها یه چیزیشون میشه ها!
و آخر اینکه…
در جریان جابجایی چند روز آینده در اتاق کارم، "اولین" دوست غیرهموطن رو دیگه هر روز نخواهم دید. یه بار از دستم واسه اینکه توی معرفیش به یکی دیگه از دوستام به جای "دوست" از "همکار" استفاده کرده بودم شاکی شد. واقعا خیلی سخته برام. مثل اینه که بگن از فردا دیگه نمیتونم صبح ها قبل از کلاس شیرموز بخورم. اما خب! حتما واسش دلتنگ میشم و مجبورم چند طبقه طی کنم که ببینمش!

تصنیفی هست ، به همین نام از آقای افتخاری که هر وقت گوشش میدم ، هوایی میشم . هرچند یه غم و حزنی توش هست که با حال وهوای کودکی شاید سازگاری نداشته باشه ، ولی منو می بره تو آن زمان . الان دارم گوشش میکنم .متنش اینه :
یادم آمد آن همه صفای دل که بود ، خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت ، آسمان جلال دیگر پیش من داشت ،
شور و حال کودکی برنگردد ، دریغا!
قیل وقال کودکی برنگردد ، دریغا!
به چشم من همه رنگی فریبا بود ، دل دور از حسد من ، شکیبا بود
نه مرا سوز سینه بود ، نه دلم جای کینه بود ..........
چقدر دنیا ساده و کوچیک و بی آلایش بود . هیچی مال تو نبود ولی انگار همه چی مال تو بود . هیچی رو ،فقط برای خودت نمی خواستی ، همبازیهات برات خیلی مهم بودن . همه دوستت داشتن ، اگه گریه هم میکردی که بیشتر قربون صدقه ات میرفتن . یادش به خیر . بهتره قدر الان رو که داره میگذره بدونیم .
این حکایت هم ، دشت امروز ما :
او را گفتند : چگونه ؟
گفت : اندر کودکان پنچ خصلت است که اگر در بزرگان بودی به مرتبه ابدالان رسیدندی ؛
یکی آنکه غم روزی نخورند ،
دیگر چون بیمار شوند از خدای تعالی گله نکنند .
سه دیگر ، با یکدیگر خورند آنچه شان باشد .
چهارم ، چون با یکدیگر جنگ کنند ، کینه ندارند و زود آشتی کنند .
پنجم ، با اندک بیم ، بترسند و آب در چشم آورند .
نصیحه الملوک - ص232
پی نوشت :
ابدال : کسانی که ستون و سر آمد دوران و روزگارشان هستند ، کسانی که همتای کمی دارند . جمع بدیل .
صبح هنگام است. از کلاس برگشته ام. همه وبلاگها به روز شده اند! (مثلا اینجا و اینجا و اینجا). همه نوشته اند از او. اویی که دیگر نیست. بی بی سی را که چک کردم دیدم آری. قیصر رفت.
از او یک دوبیتی همیشه در ذهن دارم. چراکه به خاطر مشکلات اخلاقی! از کتاب فارسیمان حذف شد. اما در من ماندگار و جاودان است. یک تصویر هم در کنار این شعر دارم. هنگامی که اولین بار قیصر را دیدم و از او خواستم که برایم بخواند:
من همسفر شراب از زرد به سرخ
یا همره اضـطراب از زرد به سرخ
یکروز به شوق هجرتی خواهم کرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ
روحش شاد و یادش همیشگی.
چند روز پیش ، با راهنمایی یکی از دوستان رفته بودم کتابخانه سازمان مدیریت و برنامه ریزی شهرمون . می خواستم اطلاعاتی راجع به موسسات آموزشی و دانشگاهی کشور بدست بیارم .
وقتی وارد شدم ، محوطه چمن کاری زیبایی شده بود ، از دو درب خودکار ، از اونایی که چشم الکترونیک دارن ، رد شدم ، کف سالن از اون سنگهای گرانیتی که میتونی عکستو توش ببینی ، فرش شده بود ، سکوت آرامش بخشی حکمفرما بود ، کفم برید ، پسر خیلی خوشحال شدم . نظم خاصی در قفسه های کتاب و بخش نشریات و ژورنالهای خارجی و قسمت قرائتخانه دیده میشد . البته قابل ذکره که ، کلاً محیطهای کتابخانه ای تو همه جا ، یه آرامش خاصی به آدم میده ، که اینجا هم از این قاعده مستثنی نبود . تو همین افکار بودم که یه دفعه چرتم پرید ، به خودم اومدم ، چنان ترسیدم که انگار قلبم می خواست بزنه بیرون . دنبال صدای یه چیزی شبیه چکش یا پتک می گشتم که متوجه خانم مسوول شدم ، با ضربه محکمی که روی “Enter” صفحه کلیدش زده بود ، نمی دونم منظورش چی بود ؟ شاید می خواست نظرم رو به کلاس LCD 300 گرمی جلوش جلب کنه ، که ما مثل شما مانیتور 10 کیلویی جلومون نمیذاریم . شاید هم می خواست سرعت تایپش رو به رخم بکشه ! نمی دونم ، شاید هم می خواست بگه بابا ! مسئول اینجا منم ، اگه کاری داری بگو . در هرحال از همون فاصله پرسید : بفرمایید ، کاری دارید ؟ من هم رفتم جلو و آروم تقاضام رو گفتم . مرا ، به سمت کامپیوتری که نرم افزار کتابداری روش نصب بود راهنمایی کرد . کامپیوتر تر و تمیزی بود ، حس فضولیم تحریک شد ببینم مشخصاتش چیه؟
Pentium ( R ) 4 , 3.20GHz, (2)512MB of RAM
بابا ایول ، دیگه اینقدر هم بریز و بپاش لازم نبود ، ما به یه فرغون ( اگه املاش غلطه ببخشید دیگه! ) هم راضی بودیم ، هر لحظه کفم بشتر داشت می برید . خلاصه کتابه رو گیر آوردم ، از حرف R ای که اول کد کتاب بود فهمیدم کتاب مهمیه که تو بخش مرجع گذاشتنش ، راستش یه کمی هم ترسیدم که بهم ندن ، خلاصه کتاب مرجعی گفتن !! . در هر حال مشخصاتش رو نوشتم و دادم به خانم کتابدار . با یه اکراه و کلاس خاصی که هرچند خداییش بی ادبی تلقی نمی شد ، از پشت LCD نازش بلند شد و رفت کتاب رو آورد . گفت : همینجا می خونید دیگه ؟ چون شما از کارمندای اینجا نیستی و نمی تونی ببری ، مگه اینکه دانشجوی فوق لیسانس و دکترا باشی . منم که فوقش لیسانس بودم و از ترس اینکه پشیمون نشه ، گفتم : نه همینجا استفاده میکنم سریع میارم . خلاصه خوشحال از کسب موفقیت ، نشستم و شروع کردم ، هنوز کتاب رو باز نکرده بودم که ..........فکر می کنید چی دیدم ؟

نوبت چاپ : سال 1362 ، یعنی 24 سال پیش ، تقریباً 4 سال پس از تولدم . کتابی که قرار بود آخرین اطلاعات موسسات آموزشی و دانشگاهی کشور باشه . اما به توصیه بزگترا گوش کردم و اصل رو بر برائت و خوشبینی گذاشتم . گفتم شاید هیچ دانشگاهی بعد از سال 62 تاسیس نشده باشه و یا هیچ دانشگاهی بعد از اون توسعه پیدا نکرده باشه و هیچ رشته جدیدی اضافه نشده باشه . اما از اونجایی که خود من مدرک کارشناسی ام رو از یه دانشگاه دولتی که تاسیسش سال 71 بود گرفتم ، به قضیه مشکوک شدم . تازه یاد آخرین جمله خانم متصدی افتادم که می گفت : " شاید هم به دردتون نخوره !! ".
می خواستم همون LCD جلوش رو بکوبم تو ملاجش ، بعدش گفتم : نه بابا ، اون چه گناهی کرده . بهتره سیستمش رو از همون طبقه ، پرت کنم پایین . بعد متوجه شدم زورم نمیرسه و بیخیال شدم . تو دلم گفتم : کاشکی به جای اینکه ، این همه به فکر زرق و برق و کلاس اینجا بودن ، یه کمی به تحقیق و پژوهش و محتوای کتابها اهمیت بیشتری می دادن . ای کاش به جای کامپیوتر با نرم افزارهای جستجوگر ، همون قفسه و فایلهای قدیمی خودمون بود ولی کتاباش رو به روزتر میکردن . یا لااقل یه لپ تاپ میذاشتن اونجا ، که وقتی عصبانی شدی راحت بتونی از پنجره بیرون بندازیش .
دعوي اين سطور ميان برتري زمين و آسمان نيست . عنوان اين يادداشت تنها اشاره اي است به آنچه که خيلي ها با آن درگيريم . خويشتن را ميان دو دسته يافته ايم: کساني که هواي آسمان ديگري دارند و دسته اي که بر زمين اينجا گام بر مي دارند. اين دو دسته تکليف شان مشخص است. هر چند که ممکن است هر کدامشان درگير با مسايل و مشکلاتي باشند اما حداقل تکليف ذهني شان مشخص است و بر همان مبنا و دريچه، ارزيابي ها شان را روا مي دانند. قضاوت هاي اين دو دسته داراي مشخصات روشن بسيار است دسته نخست ايران را جايي براي زندگي نمي دانند و هر آنچه در نزد ايرانيان است را به يک چوب مي رانند و دسته ديگر هم قصه اي در درازاي تاريخ ايران دارند که هنر نزد ايرانيان است و بس!
اما آنان! دقيقا آناني که ميان زمين اينجا و آسمان آنجا مانده اند نه خورشيد آسمان آنجا را گرما بخش يکسره وجود خود مي دانند نه زمين اينجا را تنها مايه رشد خويش! اينان البته قضاوتهايشان گنگ است و حرف هايشان گيج!
گيجي اي به وسعت ميان زمين و آسمان!
روزهاي درازي است که من مي انديشم اين وسط تنها عرصه گيجي نيست بلکه مي توان خانه اي ساخت و زيست آنچنان که دلت مي طلبد بي هيچ اجباري و هيچ ترکي بر آنچه هستی!
طرح اول:قرار بود هر ده روز یه بار بنویسیم. اما نمیدونم چرا تازگیا زیاد حرفم میاد (به مزخرف بودنش کاری ندارم!). شایدم به این خاطر باشه که به قول محسن آدم وقتی ملزم میشه به نوشتن٬ دقتش در روز بیشتر میشه که بیشتر و بهتر ببینه. شاید سعی میکنه دنبال سوژه باشه. نمی دونم. اما خوب!
طرح دوم:
در زندگیم خیلی چیزای اساسی که اتفاق افتاده یه هویی نبوده. همه نشونه هاش رو دیدم. مثلا اگه خواستم برم کلاس طراحی٬ اول خواب دیدم که یه نقاش شدم. بعدش یه نفر بهم یه سری مداد رنگی هدیه داده. بعدش رو دیوار خونمون یه اطلاعیه ثبت نام یه آموزشگاه چسبوندن. بعدش تو نونوایی با یه نفر آشنا شدم که هنرمند بوده. بعدش تابستون شده. بعدش مامانم به بابام گفته این بچه رو یه جایی ثبت نام کن که حوصلش سر نره. بعدش رفتم کلاس طراحی.
اینا رو گفتم که بگم یه سری موج مکزیکی شروع شده. یه چیزیه که درسته خیلی مشخصه که به کدوم سمت داره میره اما خیلی این بار عجیبه. یعنی نمیتونم دقیقا بگم که به اونجا که من فکر میکنم میرسه یا یه مسیر مستقیم نمیره که بشه پیش بینی کرد! خدا میدونه چی میخواد بشه! مثل زلزله میمونه که میدونی یه روزی میاد اما نمیدونی کی و چه جوری! کلا قابل پیش بینی نیست.
طرح سوم:
این دو نوجوان ما هم امروز همه دانشگاه رو دیدند. به قول خودشون دانشگاه خیلی خوبه و دیگه کسی بالا سرت نیست که بگه این خوبه اون بده. اما چرا آدماش یه جوری آدم رو نگاه میکنن؟ امشب تو خونه برنامه آشنایی با خاورمیانه بود و به صورت مشخص ایران که امروزها ظاهر اهمه بهش علاقه مند شده اند. خدا رو شکر راس امور کشور یه جارچی مفتی استخدام کردیم که به صورت جهانی ایران رو معروف کرده. من که زیاد سر در نمیارم اما از احسان خواستم که بیاد واسشون حرف بزنه. امشب دو ساعت گفتگویی صمیمی بود بین نوجوانان داستان و احسان. هرچند حرفا تکراری و واسه یه ایرانی آزار دهنده بود اما خوب چه میشه کرد؟ باید گفت و به زور خندید که اینشاالله درست میشه!
با پیشرفت علم و تکنولوژی ، به خصوص در زمینه کامپیوتر ، بعضی کلمات به تدریج وارد دامنه لغات روزمره شده اند که شاید تا پیش از این ، حتی به آن معنی خاص وجود خارجی هم نداشتند ، مثل واژه " google "، که جدیداً در فرهنگ لغتها ، به معنی " جستجو کردن "وارد شده است . اما بعضی کلمات ترسی را به همراه دارند که مانع از نزدیکتر شدن به آنها میشود .مثل ویروس ، کرم ، کرک کردن ، هک یا حمله اینترنتی ، که شنونده یا کاربر را هر لحظه منتظر تغییر یا اعوجاج یا تداخل در سیستم یا سامانه امنیتی خویش می گذارد که البته ناخوشایند نیز هست .اما آیا تمام اینها در جهت منفی قابل استفاده است؟
گوشی تلفن همراهی دارم ، سونی اریکسون K750 ، نترسید قصد تبلیغ کالای خارجی ندارم ، چون ظاهراً تنها گوشی همراه داخلی هم که توسط شرکت "مادیران" تولید میشد با افزایش تعرفه های وارداتی تاب تولید نیاورد و از جرگه تولیدکنندگان خارج شد ( اینجا را بخوانید )، تازه این گوشی من هم ، گوشی ای است که دست هر سبزی فروشی پیدا میشه ( البته قصد اساعه ادب به محضر سبزی فروشان گرامی را نداشتم ، مقصود ارزانی و فراوانی محصول بود یه چیزی تو مایه های " تو سر سگ بزنی ......" ) . بگذریم ، جای شما خالی ، چند وقت پیش رفتم تو سایت یکی از همین سایتهای خدمات موبایل ، فرنگی البته ، چون داخلیها زیاد دوست ندارن علم و دانششون رو پخش کنن ، چون رو دستشون بلند میشن و به قول معروف نونشون چوب میشه . خلاصه تو این سایته ، کلی برنامه و اطلاعات رایگان ، بدون هیچ ابزار جانبی ، از طریق اعضای علاقمند به موبایل ، نصیب ما شد و البته ترفندهایی از هک گوشی که باعث می شد بسیاری از کارآییهای گوشی بهینه تر و حتی چند برابر بشه . هرچند توصیه به کسی نمیکنم که نادانسته وارد این مقوله بشه ،( چون ممکنه وارد نباشید و گوشیتون بالا نیاد و حالا خر بیار و باقالی ... ) ، ولی اینقدر احساس رضایت از تغییراتی که دادم بهم دست داد که انگار یه گوشی تازه دیگه خریدم .
فکرش رو بکنید چقدر خوب میشد میتونستیم خودمون رو هک کنیم . یه تغییری تو سیستم خودمون بدیم و اون جوری که خودمون دوست نداریم باهامون برخورد بشه با دیگران برخورد نکنیم ، به دیگران از بالا نگاه نکنیم ، " فایل " نا امیدی رو از " پکیج" سیستممون حذف کنیم و " پچ " امید به زندگی رو اضافه کنیم . یه کاری کنیم کلماتمون زهر دار نباشه و کسی رو نرنجونه . تو مغزمون یه سیستم حساس به بدی و خوبی بذاریم ، جوریکه بدیهای دیگران رو نادیده بگیره و فقط خوبی به اونا هدیه کنه ، تا در دوره و زمونه ایکه عشق جایگاهی نداره ، عاشق ، زندگی کنی . و هزاران آرزوی خوبی که مطمئنم شما هم لااقل یکبار بهش فکر کرده اید .
به نظر شما واقعاً شدنیه ؟ من میگم : آره .
شاید همه شناختشان از رشته های مورد علاقه شان در حد آشنایی پدر و مادرهاشان با برخی رشته ها و یا نیاز روز جامعه شان است. کوین که زیاد کتاب جامعه شناسی میخواند به همین رشته و یا رشته های مرتبط علاقه مند است و جوردن به کامپیوتر علاقه دارد. درست است که زیاد بین رشته ها تفاوت محسوسی نمی بینند اما به چیزی که در ذهن دارند علاقه مندند. کمی که با هم حرف میزنیم متوجه میشوم که هر دو فوق العاده باهوشند. و هزاران ماجرای دیگر که از فردا برای آنها و من آغاز خواهد شد. در دانشگاه٬ در رستوران٬ در شهر و در خانه.
امشب وقتی آنها را دیدم بدجوری دلم برای خودم تنگ شد. برای خودم وقتی کمی جوانتر بودم. اما بیشتر از آنکه دلم تنگ شود دلم سوخت. دلم سوخت که همه فکر و ذکر من در آن دوران روشهای تندخوانی٬ سرعت عمل در کنکور٬ تست٬ جزوه آقای...٬ و همه مزخفاتی بود که روز به روز هم برای نسل های بعدی مزخرف تر از پیش تکرار میشود.
دلم سوخت که نوجوان هم میهنم باید مشتی اراجیف را یکباره در خاطره انگیزترین روزهای عمرش به مخش بسپارد و جوشهای غرورش نه از غرور که از توهم و استرس رخنمون کند. دلم سوخت که گلهای باغ وطنم هر سال یکی یکی در پشت دیوار قطور کنکور پرپر می شوند. دلم سوخت که باید از زندگی کناره گرفت تا بتوان برای آینده زندگی آرزو کرد. دلم سوخت. دلم سوخت و دلم سوخت.
چند سالی میشود که برای دیدن مطالب مورد علاقه ام در این پهن دشت وب به سراغ تک تک وب سایتها و وبلاگهايي میروم که خواندني دارند. آدرس هر کدام را در نوار ابزار آدرس (ادرس بار) مرورگرم وارد میکنم. به سراغ همانهایی میروم که زمانی در دنیای غیرمجازی بودند و شاید اکنون در وب پررنگند. مدت زمانیست که نشانی دوستان٬ یاران٬ خوبان و همه دوست داشتنی ها را اینگونه دنبال میکنم. در سرزمینشان وارد میشوم و نگاه شان میکنم. اگر بی تحرکند و یا پرنشاط میبینم. دیگر خودم را به دیدار چهره به چهره مجازی عادت داده ام.
مدتهاست که با خروجی(فیدر) های وبلاگها و سایتهای خبری آشنا هستم. اما ترجیج میدادم تا خودم شخصا به جاهاي مخلتف سرکشي کنم. ترجيح ميدادم اين خطير را به خروجي خوان (ريدر) نسپارم که ديدار روي مبارک مجازي دوستان را از دست ندهم. اما امشب با پاي خودم رفتم و يک خروجي خوان را به استخدام در آوردم.

امشب سرعت "مجازي تر شدن" را به چشم ديدم. به چشم ديدم که چگونه در کنار شام، نام تک تک دوستانم را به گوگل ريدر مي سپردم تا به جاي من به آنها سر بزند و اگر حرف جديدي ندارند آنها را به حال خودشان رها کند. و اگر حرفي دارند به من پيغام دهد که فلاني زنده است. و آيا گوش شنوايي هست؟
نميخواستم بيشتر مجازي شوم اما زمان که هميشه تنگيش را احساس ميکنم اين مقاومت را در هم شکست. اگرچه قول دادم که خودم را به صفحه خروجي خوان محدود نکنم و از آن تنها براي اطلاع از به روزشدگي استفاده کنم. اين مجازي شدن دست کم مرا از ديدار آنهايي محروم ميکند که پيوسته به روز نميشوند. خداکند که همه دوستانم هميشه به روز باشند تا هم پوياييشان را لمس کنم و هم روي اين "مجازي تر" شدن و خروجي خوانم را کم کنم!
اسم یکی از کتابهای دکتر زرین کوب است ، خدا رحمتش کند . اما واقعاً چند پله فاصله داریم ؟ آیا اصلاً به پله ها رسیده ایم یا فرسنگها با ... ؟ هیچ به فکر ساختن نردبان و پله و اینجور چیزها افتاده ایم؟ شاید هم قصد داریم یک کاخ با صفا و مجهز ، با پاگردهای مناسب بسازیم تا شاید کمتر ملال آور شود !! اما هرچه هست هر پله خود نردبانی برای ترقی است و هر نردبان هم پله ها در خود دارد.

بگذریم ، واقعاً نمی دانم چگونه بگویم و از کجا بگویم که شعاری نشود ، ولی اینقدر میدانم و مطمئنم که یکی از اولین پله ها نیایش و بندگی است . عشق بازی و ارادت و خلوص و نیست شدن برای کسی که وجودت از اوست . طوری که هیچ کس را نبینی ! یا نه بهتر است بگویم همه را در او ببینی و یا نه او را در همه ببینیم . اما این زبان نیایش هم خود آداب و رسومی دارد و با توجه به مراحل رشد و ترقی هر کس ، زیبا ، شیرین ، ستودنی و آموزنده است که بعضاً اعجاب و سوال را در انسان می انگیزاند ، که برای نغز شدن و بارآور شدن این مقال خالی از بار ( تا به اینجا البته ) نمونه هایی از آنرا می آورم :
الهی ! ضعیفان را پناهی ، قاصدان را بر سر راهی ، مومنان را گواهی ، چه عزیز است آنکس که تو خواهی .
الهی ! یکتای بی همتایی ، قیوم توانایی ، بر همه چیز بینایی ، در همه حال دانایی ، از عیب مصفایی ، از شرک مبرایی ، اصل هر دوایی،داروی دلهایی ، معزز به تاج کبریایی ، بتو رسد ملک خدایی .
الهی ! دستم گیر که دست آویز ندارم ، عذرم بپذیر که پای گریز ندارم .
الهی ! از نزدیک نشانت دهند و تو برتر از آنی ، دورت پندارند و نزدیکتر از جانی ، ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی .
الهی ! تا از مهر تو اثر آمد ، دیگر مهر ما بسر آمد .
الهی ! تو دوختی من در پوشیدم و آنچه در جام ریختی نوشیدم ، هیچ نیاید از آنچه کوشیدم .
الهی ! جوینده ترا با بهشت چه کار است . گر بهشت چشم و چراغ است ، بی دیدار تو درد و داغ است .
الهی ! دانایی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم .
الهی ! همه آتشها در محبت تو سرد است و همه نعمتها بی لطف تو درد است .
الهی !محبت تو گلی است ، محنت و بلا خار آن ، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن .
الهی ! چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر .
الهی ! بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم . خواست خواست توست من چه خواهم .
الهی ! اگر خامم پخته ام کن اگر پخته ام سوخته ام کن .
الهی ! مکش این چراغ افروخته را ، مسوز این دل سوخته را و مدر این پرده دوخته را و مران این بنده نو آموخته را .
الهی ! کاش عبدا... خاک بودی تا نامش از دفتر وجود پاک بودی .
الهی ! فراقت کوه را هامون کند ، هامون را جیحون کند ، جیحون را پرخون کند ، دانی که با این دل ضعیف چون کند ؟
الهی ! چون آتش فراق داشتی ، دوزخ پرآتش از چه افراشتی ؟
گزیده ای از کتاب " مناجات نامه " خواجه عبدالله انصاری
الهی ! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است .
الهی ! ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای ! ما همه بیکاره ایم و تنها تو کاره ای.
الهی ! وای برمن اگر دانشم رهزنم شود و کتابم ، حجابم .
الهی ! آزمودم تا شکم دایر است دل بایر است ، دلی دایرم ده .
الهی ! به لطفت دنیا را از من گرفته ای ! به کرمت آخرت را هم از من بستان !
الهی ! دندان دادی نان دادی ، جان دادی ، جانان بده .
الهی ! اثر و صنع تو ام ، چگونه به خود نبالم .
الهی ! تا کعبه وصلت فرسنگهاست و در راه خرسنگها ، و این لنگ به مراتب کمتر از خرچنگ است .
الهی ! اگر گلم یا خارم از آن بوستان یارم .
الهی ! خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند که پیری خود شکستگی است .
الهی ! از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بیشتر .
الهی ! آنکه سحر ندارد ، از خود خبر ندارد .
الهی ! شب پره را در شب پرواز باشد و مارا نباشد ؟
الهی ! توبه از گناه آسان است ، توفیق ده از عبادتمان توبه کنیم !!!!
الهی ! از ما آهی و از تو نگاهی .
الهی ! جان به لب رسید تا جام به لب رسید .
الهی !وقتی بیدار شدم که هنگام خوابیدن است .
گزیده ای از کتاب "الهی نامه " علامه حسن زاده آملی


