از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
هر روز هزاران نفر رو می بینم (منظورم سه چهار نفره!) که میگن دیگه مثل فلانی پیدا نمیشه! میپرسم مگه اون یارو چی داشت که بقیه ندارن؟ میگه: "نمیدونم٬ شاید معرفت!". میگم مطمئنی؟ میگه ...

جای دوری نریم! همین دوتا نابغه مجتبی و هادی! فکر میکنید من کم پول پاشون هدر دادم؟! منظورم همین زمانه که برابر با طلاست. حالا بعد این همه مدت یه ذره منو تحوبل میگیرن! رفقا "اوچیکیم !"
دوم اینکه: دیشب یه ایمیل دریافت کردم که بر خلاف همیشه با تبریک آغاز میشد. و بیانگر این نکته بود که کار من در بین شرکت کنندگان در مسابقه طراحی سایت ایرانیان مقیم شهرمون اول شده! یه چهارصد دلاری هم میخوان بهم بدن. کی؟ شب یلدا. کارم رو اینجا ببینید. یه چیز خنده دارش اینه که جای رنگ سبز و قرمز رو تو پرچم جابجا گذاشته بودم و باید اصلاح بشه!
دست آخر اینکه: یه مدتیه رفتم تو نخ فلسفه. شروع کردم به خوندن. تو چندتا کلاس آنلاین هم شرکت میکنم! ببینم این فلسفه میتونه دستمون رو بگیره یا نه! دعا کنید.
اگه یادتون باشه ، چند وقت پیش مطلبی نوشتم ، درباره دولت الکترونیک ( اینجا را بخوانید) . حالا می خوام یه جریان دیگه رو واستون تعریف کنم .
تازه از پادگان آموزشی شهید ... تقسیم شده بودیم و ما را به واحدهای مربوطه اعزام کرده بودند . بگذریم از اینکه ، جایی که مشغول شدیم هیچ ارتباطی با رشته تحصیلیمون نداشت و ظاهراً این امر ، کاملاً معمولی بود . هرچند از این بابت هم دلی پر درد دارم ولی این خود مجالی دیگر می طلبد . در هر حال بین دوستانم وضعیت من بهتر بود ، بودند فوق لیسانسهایی که ، به زور و دستور فرمانده قرارگاه ، تو آشپزخونه قرارگاه ظرف میشستن و البته فرد مذکور به دلیل مشکلش با تحصیلکرده ها سربازهای صفر رو استراحت داده بود . به من بعد از چند هفته پست با اسلحه!! ، گفتند ؛ برو بخش کامپیوتر واحد فلان از رسته فلان . ( تا اینجا رو خوب اومدم ؟ نفهمیدین کجا بودم ؟ نه ؟دیدین تو پادگان آموزشی ، هیچی یاد نگرفته باشم ، این حفاظت اطلاعات رو لا اقل خوب فهمیدم!! . )
خلاصه حدود 120 نفری تو این ساختمون جدید بودند . وقتی رفتم اونجا ، فرمانده اون قسمت منو خواست ، البته بعد از 4 ساعت انتظار ، ( خداییش از ساعت 9 صبح تا 1 بعداز ظهر ، فقط منتظر بودم ) . سعی کرد سوالاتی رو در زمینه کامپیوتر بپرسه تا وضعیتمو بسنجه . فکر نمی کردم همچین خبرایی باشه ، در هر حال از کارش خوشم اومد . گفت کامپیوتر رو روشن کن . خواستم بگم دیگه تا این حد بلد نیستم . بعد یادم اومد ؛ تو نظام حق شوخی با مافوق رو نداری . خلاصه بعد از جواب دادن به یه سری سوالات پیش پا افتاده در زمینه Word ، و سوالات عقیدتی که چرا اینترنت میری و اونجا چیکار داری و مگه چه خبره ؟ ( البته این هم از سادگی خودم بود که در جواب سوالش که پرسید چه استفاده هایی از کامپیوتر می کنی ؟ من هم گفتم اینترنت می رم .) قرار شد از فردای اونروز به بخش خاصی معرفی بشم . اینجا اولین جایی بود که به توصیه دوستای سربازم گوش نکرده بودم که گفته بودن ، هرکاری بلدی بگو بلد نیستم .فرداش که با ادای احترامات نظامی به استقبال فرمانده قسمت معرفی شده ، رفتم ، مراسم معارفه ای بین من و کامپیوتر گذاشت و توصیه های خاصی رو یادآوری کرد که بیشتر هم البته اطلاعاتی و امنیتی بود و بیشتر از آن بحث اطمینان بود که هنوز از جانب من برایشان جلب نشده بود . نهایتاً بیشتر از ترس مسئولیت خوشان ، و کمتر برای تایید و احراز صلاحیت من ، مجبور به نامه نگاری به حفاظت اطلاعات ارگان شدند تا همکاری من در واحد مربوطه بلا مانع اعلام گردد .
حالا فکر می کنید نهایت استفاده ای که از کامپیوتر می شد ، بعد از این همه کلنجار و نامه نگاری چی بود ؟ اونهم یک کامپیوتر 80 گیگابایتی ، با سرعت مناسب و مانیتور نسبتا بزرگ 17 اینچی ، که هیچکدام نیازشان هم نبود ؟ تایپ نامه های روزانه . من هم شده بودم تایپیستشون .
هرچند ، وقتی دیدم استفاده خیلی کمی میشه سعی کردم ، برای تنوع و سادگی کار خودم هم که شده ، بعضی از امور روزمره کاری رو به سمت کامپیوتر ببرم ، یادمه یکبار سلیقه به خرج دادم و یه جدول محاسباتی خیلی ساده چندSheet دار تو Excell ، براشون درست کردم تا آمار هفتگی و ماهانه رو به تهران تحویل بدن و همینطور جداول مشابه برای حسابرسی دقیق و لحظه به لحظه افسر عامل. خیلی تعجب کردن ، چون کاری رو که اونا ، واقعاًظرف یک هفته انجام میدادن ، من با اون برنامه ، تو یکی دو ساعت ، تازه اونهم با شکل و شمایل زیباتر و آمار و ارقام لحظه به لحظه هزینه ای و خودرویی و ... و اطلاعات کامل ، جفت و جور میکردم .
بعد یه مدتی متوجه شدم تو کل این ساختمون ، فقط یکی دو نفر از کامپیوتر سر در میارن !! ، البته گذراندن دوره ICDL برای همه کارمنداشون الزامی بود . اون موقع بود که فهمیدم چرا پادشاهان می گفتند : " حکومت کردن بین آدمهای بی سواد و کم سواد لذت بخشه ". چون هرچی بگی اطاعت میکنند به دلیل ترس از خرابکاری و برملا شدن جهالت . گهگاهی هم باهاشون شوخی میکردم و می گفتم این کلید رو دست نزنید که برنامه ها هنگ می کنند . جالب اینکه بعضی هاشون قبول می کردن . دقیقاً از همون وقتا بود که مشکل من هم شروع شد ، هر کاری داشتند می آوردن به من میگفتن . مرخصی ها کمرنگ تر میشد چون کسی دیگه ای اینکارهای ساده رو بلد نبود . تازه کار به جایی کشیده بود که آخر کار نمی خواستن ترخیصم کنند ، کلی هم بابت این قضیه معطلم کردند . میگفتند : تو دیگه یه سرباز معمولی نیستی ، مثل یه پرسنل کادری ، بهت احتیاج داریم . حسابی هندونه زیر بغلم میذاشتن . تو دلم می گفتم : آره پرسنل کادری هستم که کارهای شما رو ، من انجام میدم و حقوق سربازها رو ، من میگیرم . تحقیر سرباز گونه ، من میشم . ماموریت سربازها رو ، من میرم . آخرش هم مرخصی سربازیم کم میشه .
ما مازندرانیها یه ضرب المثل داریم که میگه : " موقع کاره ، حسن براره ، موقع مزده ، حسن دزده " .
او
در حوالی سی سالگی آدمی چیزهایی را حس می کند که پیش از این حس نمی کرد. چیزهایی را می بیند که قبلا نمی دید. بماند که درکش از دنیای برون و درون خویش نیز متغیر می شود و پرسش های فراوانی از آنچه که در پی آنها می دود از خویش می پرسد که آیا همه این مرارتها در مقابل فی المثل فلان و بهمان چیز ارزشش را داشت یا نه؟ حساب کشی دقیقی که آدمی از آن چیز هایی که بدست آورده و در مقابل آن آنچه که از دست داده است در تکاپوی زندگی و جایگاهش در این کائنات در مقابلش سوال های بزرگی می شوند بدون پاسخ های قانع کننده! بماند که آدمیزاده چه خوب می تواند خویش را قانع سازد به بسیاری از پاسخ ها، که پاسخ واقعی نیستند.
گویا ده یا پانزده سال جوانی بسیار گذرا در زندگی سپری شده است از آن چیزها که به گمانم همه درک روشنی از دیده شدن ناگهانی شان و تجلی آنها در حوالی سی سالگی داشته اند و ازش متحیر شده اند دریافت بزرگ شدن ناگهانی بچه های اطرافشان و پیری و شکسته شدن اطرافیان میانسال است و نزدیکی به جوانان دیروز و میان سالان امروز!
انگار چند صباح جوانی این گذر عمر در اطرافش را نمی بیند انسان! این روزها با خودم می اندیشم که آیا حوالی چهل سالگی هم دریافت های اینچنین متحیر کننده که این روزها در حوالی سی سالگی مشاهده می کنم خواهم داشت!
۲- داشتم لابلای کسانی که به وبلاگ سر میزنند میگشتم. آمار جالبی داشت. کلی از کسانی که میان اینجا از ولایت تهران و توابع هستند. و عمدتا میدونم کیان. یه گروهی هم که از ولایت ادمونتون و اتاوا میان هم باز میشناسم. اما جالبه بدونید که یه گروهی هم از روی سرچ تو گوگل سعادت بهشون دست میده که بیان اینجا. اون هم با این کلمات جستجو :"بچه خوشکل٬ فارسی نوشتن تو محیط فتوشاپ٬ دکتر مجتبی صدریا٬ دودکش٬ هویج٬ و برخی کلمات دیگر ...". البته چند تا مشتری از آلمان و یکی سوئد هم داریم که باز شناخته شده اند. اما در این بین یکی هستش که هر روز هم سر میزنه از آمریکای جنایتخوار شهر Fremont. فضولی نیستا اما خوشحال میشیم باهاش آشنا بشیم.
۳- مدتی بود از مجتبی تذکرات اخلاقی نرسیده بود. که با پست قبلی هادی این فرصت به من دست داد تا دوباره چهره واقعیم رو نشون بدم و باز کارت زرد بگیرم. نظرات پست قبلی رو بخونید (اینجا). آدم ۴ تا رفیق مثل این دو تا داشته باشه واسه همه عمرش کافیه. رفقا! میخوامتون!
۴- تو این چند روز که نیاز بود زود غذا آماده بشه و زود خورده بشه و از درس خوندن هم عذاب آورتر بود به فکر افتادم که یه مجموعه از غذاهای ساده اما خوشمزه دانشجویی رو یه جوری یه جایی جمع آوری کنم. عذاهایی که با المان های ساده نظیر "تخم مرغ٬ پیاز٬ قارچ و ..." قابل درست کردن باشه. مطمئنم اگه بشه اینا رو یه جا گردآوری کرد خوب میشه و خاطرخواه زیاد پیدا میکنه! کسی نظری نداره که چه جوری این کار شدنیه؟
آویزه گوشم کردند ، از بچگی می گفتند : خدا را اگر دوست داری ، بعضی از کارها را نکن ، از خدا بترس . و این ترس را همردیف با ترس از حرارت بخاری (جیز بودن ) ، ترس از نرسیدن شکلات های کاکائویی و معادل آنها می یافتم . بزرگتر که شدم هم این ترس در من بود اما شدتش افزون تر شد ، ترس آن همچون سقوط از لبه پرتگاه ، همچون ترس از نابودی بود و هیچگاه هیچ تعریف و حتی دلیلی برای تمایز این ترسها برایم تداعی نشد و بیان نکردند . حتی آموزه های دینی مان هم مرا در ترس از خدا میخکوب می کرد . می گفتند : ترس همیشه خوب است ، اگر از خدا باشد چه بهتر . بترس و دوست بدار . ترس از خدا برای کسی که آنرا شعار (تن پوش) خود قرار دهد ،ایمنی از عذاب آخرت می آورد (1).بنده را وقتی می توان مومن دانست که از خدا بترسد و به خدا امیدوار باشد(2).خردمندترین مردم نیکوکار ترسناک از خداست(3). تنها ازکسی ایمن باش که از خدا بترسد (4).ترس از خدا در دنیا ،موجب ایمنی از ترس در آخرت است (5).کسی که از خدا بترسد دست از ستمگری بر میدارد(6) .خایف و ترسان کسی است که هراس زبانش را بند آورده و پیوسته خاموش باشد(7).
عزیز بزرگواری می گفت : مشکل تو در متوجه نشدن تفاوت معانی " ترس" و " خوف " و " خشیت" است . اما می خواهم بگویم چرا باید خداوند را با ترس از صفات قهرش بنگی کرد ؟ مدت مدیدی است ، می خواهم بگویم اما جراتش را نداشتم ؛ خدایا دوستت می دارم نه از ترس ، نه با ترس ، نه به خاطر ترس . که مجبور باشم و چاره ای جز آن نداشته باشم و نه چونان محکومی که سلاح بر شقیقه اش گذارند و امر کنند بر او ، که فلان نیک مرد را دوست بدار ، و او هم برای ترس از جان و عاقبتش محکوم به دوست داشتن باشد . بهراسد از انجامش ، نهایتش ، عاقبتش . می خواهم بخواهمت ، با آرامش ، با تمام فعل خواستنم .
خداوندا ! مگر نمی شود دوستت بدارم و از تو نترسم ؟
بزرگا ! مگر نمی شود ، مومنت باشم و از تو نترسم ؟
مهربانا ! مگر نمی شود مهربان باشم و به دیگران مهربانی کنم و از تو نترسم ؟
خدایا سعیم بر آنست که ستم نکنم نه از روی ترس ، معصیت نکنم نه از ترس ، مومن باشم ، نه به خاطر ترس ، بلکه به خاطر لطف و عنایتت ، به خاطر محبتت و رأفتت ، به خاطر تمام صفات پاکت که ترس در آن نیست .
خداوندا ! دوستت می دارم و می خواهم که دوستت بدارم نه با ترس از هیبتت ، چون می دانم دوستمان می داری . اما هنوز هم می ترسم ، این بار از حرف و فکر دیگران .
پی نوشت :
(1) امام علی (ع) - جامع احادیث الشیعه – ج14- ص162
(2) امام صادق (ع) – مشکوه الانوار – ص300
(3) امام علی (ع) – مستدرک الوسایل – ج2 – ص292
(4) امام صادق (ع) – مشکوه الانوار – ص300
(5) امام علی (ع) - جامع احادیث الشیعه – ج14- ص162
(6) امام علی (ع) – بحار – ج72 – ص440
(7) امام صادق (ع) – تحف العقول – ص420
۱- مدتی بود از آن شُک های اساسی که گذشته و آینده ات را بهم پیوند میدهد تجربه نکرده بودم. شکهایی که خانه تکانی اساسی میدهد به مغز. از همان هایی که خلقتت را میپرسد. از چرایی بودنت و چرایی خواست به بودنت جویا میشوند. کمی پیش تر مجتبی و پیش تر از آن هادی و علی (علی٬ از آن فلفل هایی است که تا نخوری تندیش را حس نمیکنی) این شکها را کم و بیش پیش آورده اند. البته تولید شکهایی از این دست آدم بزرگ میخواهد. انرژی و فکر توامان. و امشب این اتفاق البته خفیف رخ داد. مسبب شوک این بار "مزدا و سحر" (در مورد این زوج خواهم نوشت). از بهانه های زندگی پرسیدند و شستند هرچه که فاصله بود میان تئوری و واقعیت. میان ایده آل و احتمال وقوع ایده آل. و شاید راهی باز شود برای خروج از بن بست.

۲- همه کسانی که در تصویر میبینید بانوان جوانی هستند که موهای نازنینشان را به تیغ پیرایشگر سپردند تا بهانه ای شوند هرچند کوچک برای جمع آوری کمکهای مردمی به سوی دنیای بدون "سرطان". شکم همه شان سیر است اما آنها تنها شکم سیران جامعه نیستند. اینان شجاعت را افزون بر دیگران دارند و دیدگانی وسیع که تفاوت میان این دو دنیا را میبیند. چشمهایم متحیر ماند به دیدن شجاعتشان و به تصویر کشید چهره همه آنهایی را که اینگونه از دست داده بودم. یادم آورد تاسی مادرانی که در جوانی با فرزندانشان وداع گفتند... برایم پرشور بود و چه غمناک ...
* آیا می دانید که انسان بطور متوسط 6 ماه از عمرش را در توالت به سر مي برد .
* آیا می دانید که در آفريقاي جنوبي، اسب آبي در مقايسه با ديگر حيوانات، باعث بشترين تلفات جاني در بين انسانها ميشود .
* آیا می دانید که بزرگترين غار دنيا به اندازه 30 ميدان فوتبال است .
* آیا می دانید اولين جام جهاني در سال 1930 ميلادي در اروگوئه برگزار شد .
* آیا می دانید که اگر انسان ميخواست با يک هواپيماي جت آخرين سيستم به سوي خورشيد پرواز کند نوزده سال به طول مي انجاميد تا به خورشيد برسد .
* آیا می دانید حرارت سطحي خورشيد 6093 درجه سانتيگراد و دماي دروني آن بيش 15 ميليون درجه سانتيگراد تخمين زده ميشود حرارت و تشعشات نوري آن نتيجه تبديل اتمهاي ئيدروژن به هليوم ميباشد.
* آیا می دانید که سيب زميني و گوجه فرنگي حدود 500 سال پيش به اروپا وارد شد .
* آیا می دانید مساحت درياي خزر سيصد وهفتاد و دو هزار کليومتر مربع و عميقترين جاي آن 1024 متر است .
* آیا می دانید که ارتفاع مجسمه آزادي به 93 متر و وزن آن به 24634 تن ميرسد و داراي 354 پله ميباشد .
* آیا می دانید که در جهان يک ميليارد و پانصد ميليون نفر از آب آشاميدني محروم هستند و يک ميليارد و ششصد ميليون نفر به الکتريسيته دسترسي ندارند؟ نا گفته نماند که جمعيت جهان 6 ميليارد است .
* آیا می دانید که بزرگترين آبشار دنيا، آبشار آنجل در ونزوئلا است که 979 متر ارتفاع دارد .
* آیا می دانید بزرگترين سد جهان، در کشور تاجيکستان قرار دارد که روگونسکي نام دارد؟ ارتفاع اين سد به 325 متر ميرسد. بزرگترين سد ايران، سد دز ميباشد که ارتفاع آن به 203 متر ميرسد .
* آیا می دانید که رولد آماندسن اولين کسي بود که قدم به قطب جنوب گذاشت ولي جالب اينجا بود که او هدفش قطب شمال بود .
* آیا می دانید که بيشتر هواپيماها صندلي شماره 13 را ندارند .
* آیا می دانید که اينترنت، بيست اکتبر سال 2007 ميلادي 38 ساله شد .
* آیا می دانید که در سال 99 ميلادي تعداد صفحات اينتزنتي به 800 ميليارد صفحه رسيده بود.
او
سر براتيگان با اون داستان "تاريخ کامل ژاپن و آلمان" ديگه زد به سيم آخر رضا!
گفت:" يعني چي؟ شما اسم داستان را بکن تاريخ کامل انگلستان و آمريکا ! چيزي ميشه؟"
بعد هم گير داد:" اينکه نشد که شما هي بگيد لايه هاي داستان و متن و زير متن و پسا متن و هزار جور لايه بسازيد واسه داستان ! اصلا اين داستان هاي اينجوري به درد کف زدن هاي محفلي مي خوره و واسه مردم نيست! واسه يه محفل نوشته ميشه! بعد هم زد به صحراي سياست ايران!"
بحث بالا گرفت و استاد هم از يک قصه کودکان گفت و به اصطلاح تير خلاص را زد و جنگ مغلوبه شد براي رضا! استاد گفت که سال پيش يه داستان کوتاه خونده که براي کودکان بوده و واقعا فوق العاده بوده و کلي تعريف! قصه اينجوري بوده که يه شيره بوده تو قفس و طول قفسش ده قدم بيشتر نبوده و شير هر روز ده قدم مي رفته و به ديوار هاي قفسش مي رسيده و متوقف مي شده! و ديگه اين ده قدمه برايش ملکه شده بود ! يه روز نگهبان قفس يادش مي ره در قفس را ببنده و شيره از اونجايي که نشسته بوده اتفاقا ده قدم ميره و همنيجور از در قفس مي آيد بيرون و پايان ده قدمش ميرسه پاي يه درخت و همون جا ميشينه! مقامات باغ وحش وقتي مي آيند و مي بينن که در قفس باز است و شير نيست يهو بسيج مي شن دنبال شيره و وضعيت اضطراري و چه و چه! و بعد مي بينند که شيره زير درخت نشسته چند قدم اونطرف تر! و بعد استاد گفت که ما در زندگي خيلي وقتها عادت به ده قدم کرديم ! بايد قدم يازدهم را گرفت!
جنگ حسابي مغلوبه شده بود رضا حرفي نزد يه چند نفر ديگه بازم افاضات کردند و کلاس که تموم شد رفتم طرف رضا. گفتم:" رفيق تير کمون خوردي حسابي ها! " خنديد و گفت:" نه بابا روم نشد قصه اون دوتا کل داشي رو بگم که مي گفتند يه لباس براي پادشاه بدوزند که فقط غير حرومزاده ها مي تونند ببينند و پادشاه هم گل از گلش شگفت و يه عالم پول داد به اون دو تا بابا که يه همچه لباسي برايش دست و پا کنند ! اونها هم هر روز نشستند و هي ماهرانه دستها را توي هوا تکون دادند که دارند مي دوزند و پادشاه هم هر روز يکي را روانه مي کرد که يه گزارشي از لباس بدهند خلاصه يه روز وزير و يه روز سردار لشکر و هر روز يکي مي رفت و از ترس اينکه مبادا برچسب حرووم زادگي بهشون بخوره تو بازگشت حسابي از لباس تعريف مي کردند تا آخر بعد چند ماه پادشاه رفت که لباس را بپوشه و او هم از ترس اينکه بهش چيزي ببندند دم بر نياورد و گفت که بروند اين لباس فاخر را به مردم نشان بدهند و فردا روزش از جلوي ملت رد شد و ملت هم از ترس همون صفت! دم بر نياوردند و اما يه بچه! ...
کلي حال کردم از اين قصه اش گفتم:" انصافا اگر اينو سر کلاس مي گفتي ديگه انفجار اتمي بود!"
مطمئنم یا لااقل نظرم به یقین نزدیک است که هرچند خواندن این مقاله برای بقیه خالی از لطف نیست اما مخاطبین اصلی آن ، از خواندنش به دلایل مختلف محرومند . اگر اشتباه می کنم نظر بگذارید و قانعم کنید .
بارها برایم رخ داده است که صبح خیلی زود و یا شبها آخر وقت ، افرادی را دیدم که در رفت و روب و نظافت شهر فعالیت میکردند و خواهان یا مجبور ، از این طریق امرار معاش میکردند . آخرین باری که با یکی ازآنان همکلام شدم ، بعد از انتخابات ریاست جمهوری بود . پیرمردی بود که از نازیبایی شهر و بی برنامگی و سرعت عمل خواسته شده در تمیز کردن دیوارها که معمولاً بعد از هر انتخابات بیداد می کند ، گله و شکایت داشت . هرچند مجال بحث این مقال ، صحبتهای شنیدنی این پیرمرد نیست ، اما بی ارتباط با او هم نیست . آیا برایتان پیش آمده نسبت به حرفه ای بی تفاوت باشید و به دیده تحقیر نگاه کنید و یا اینکه فشار زندگی ، روزمرگی ، گرفتاریهای همیشگی ، شما را هم در گرداب عادت فرو برده و مجال بازنگری در این امور را به شما نمی دهد . به واقع معیار شما برای ارزش گذاری شغل چیست ؟ حرفه مورد نظر یا شخصی که آن حرفه را می پذیرد ؟ مسلماً هر دو در کنار هم باید لحاظ گردد ، شاید هم مورد سومی باشد که شما لحظ کرده اید و من غافل بوده ام ، اما مورد دوم قابل تامل تر است . بسیار برخورد کردم با شغلهای شریفی که صاحب آن مرا از خودم حتی بیزار کرد ، چه رسد به آن شغل .
دوستی دارم که این روزها در دوران سخت آموزشی خدمت سربازی به سر می برد . می گفت چند وقتی است که قانون تغییر کرده و پزشک ها و فوق لیسانس ها هم با بقیه رده های علمی بالای دیپلم همزمان آموزش می بییند . از قضا 3 پزشک عمومی هم با آنها هم دوره بود . از خودستایی و غرور تکبر یکی از آن سه پزشک می گفت ؛ که در آن شرایط سخت ، به هم خدمتیها می گفت :" فقط از ساعت 5 عصر به بعد بیایید ، ویزیتتان کنم . قبل از آن مزاحمم نشوید ". در عوض پزشک دیگر ، هرکس در هر لحظه ای که مراجعه می کرد ، با گشاده رویی برخورد میکرد و در آن شرایط سخت آموزشی علاوه بر طبابت ، روحیه هم می داد .
قصد ندارم برایتان کند و کاو کنم یا تصمیمی به جایتان بگیرم ، بهتر نیست گاهی نگرشمان را عوض کنیم و یا لااقل کامل گردانیم . حکایت زیر بی ارتباط با این مقال نیست :
« اسکندر ، مردی بزرگ را از کارداران خویش معزول کرد ، از عملی بزرگ ؛ و عملی دادش دون و خسیس .
مرد روزی به درگاه آمد ؛ اسکندر او را گفت : چگونه می بینی عمل خویش ؟
مرد گفت : زندگانی ملک دراز باد . مرد به عمل بزرگ نباشد ، بلکه عمل به مرد نیک و شریف گردد ، به نیکو سیرتی و انصاف دادن و عدل و داد گستریدن .
اسکندر را این سخن خوش آمد و همان عمل بدو باز داد و او را برکشید ! » .
نصیحه الملوک – ص 128
شمع های خونه علیرضا آدم رو به یاد هیچ جای دیگه نمی انداخت. انگار تا حالا شمع ندیده بودم. انگاری یه چیزایی تو اون شمع هاش داشت. یه رنگ یه طعم یه آرزو. رنگین کمون خونش بی نظیر بود. از سفید سفید تا سیاه سیاه. خنده های زیرکانه اما صمیمیش همه ما رو که دیشب مهمون مهربونیهاش بودیم به ذوق می آورد...

علیرضا یه آدم باحال و دوست داشتنی. یه آدم خوشرو و خوش سیما. و یک آدم خوش قلب و میهمان نواز و به شدت ایرانی ... و مهمتر از همه یک آشپز چیره دست و هنرمند.

و البته رفیق بد! رفیقی که رفاقت باهاش معتادت میکنه. فقط طعم سوخت قلیونش نبود که آدم رو آلبالویی میکرد٬ که همه شور و طراوت و پژمردگیش میکشوندت به ورطه اعتیاد به دنیای قشنگش.


و ما همگی٬ دیشب٬ ترانه های مهربانی علیرضا رو در تک تک قابهای عکسی که نمی تونستی نگاهت رو ازشون برگردونی٬ در پشت همه خنده هامون پنهان کردیم.


