تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

علی | 86/10/30 | 
 

کنفرانس ژئوتکنیک کانادا که هر سال در یکی از شهرها برگزار می­شود٬ امسال قرار است که در ادمونتون (همین­جا) باشد. سایت کنفرانس را که مرور کردم، یادم آمد که در سالهای پیش با چه شوری آن را می­دیدم و این بار نه چونان سالهای گذشته. علتش ساده است؛ یکی اینکه عنوان تحقیقم دیگر این نیست و مهم­تر آنکه دیگر امتیاز زیادی برایم به همراه ندارد. شاید این بار فرصتی باشد برای دیدار بزرگان و اندیشمندان ایرانی در حاشیه کنفرانس.

اما چیزی که فکرم را به خود مشغول داشته و دارد طراحی وب‌سایت (اینجا) است. نه از آن جهت که کار طراحی را نقد کنم، که چه بسا من هم جز این در سر ندارم. یک وب­سایت ساده و بی­حاشیه. طرح بالای صفحه را که ببینید اما، هیچ نشانی از ژئوتکنیک ندارد. انبوهی است از ساختمان‌های سر به فلک کشیده که بیشتر بخش انتهایی ساختمان را نشان می­دهد. قرار است ژئوتکنیک به مرز سازه و زمین ارتباط داشته باشد. پس منظور طراح این نبوده است. نظر طراح نمایش شهریست که میزبان کنفراس است. یعنی ادمونتون. پس این تصویر نمادی برای شهریست که در بین شهرهای دیگر یکی از قدیمی­هاست؟ یعنی همه جلوه‌های شهر آیا به همین نوک برج­هاست؟ که اگر اینگونه باشد طراح سخت در اشتباه است؛ چرا که با رقیبانی سرسخت چون ونکوور و تورنتو باید پیکار کند.

 

این اشتباه طراح نیست. شاید اشتباه نسل ما و عصر ماست. برخواسته از فراموشی "انسان" در شهر است؛ شهرهای ما برای "انسان" ساخته نمی شوند. این انسان است ظاهرا، که برای شهر آموزش می­بیند. وه که چه بی هویت میشویم هرچه که به پیش میرویم!

 

پی‌نوشت: نوشتن صحیح فارسی در رایانه کمی سخت است. اما بهتر آن است که صحیح بنویسیم. سید رضا شکراللهی زاده روشهایی را پیشنهاد کرده. آنها را اینجا بخوانید. این را قبلا هم گفته بودم اما دوباره گفتم که اتمام حجت باشد برای نویسندگان قدیم، جدید و دوستانی که می­آیند و می‌خوانند.

علی | 86/10/28 | 
طبقه بندی کردن چیزها٬ کارها٬ آدمها٬ و هر چیزی که با آنها سر و کار داریم٬ بکارگیری آنها را راحت تر میکند. شاید این مساله عجیبی نباشد و همگی آن را در دستورکار خود قرار داده ایم. این موضوع در نگاه کلی باعث آرامش میشود چرا که در هر بار مراجعه مجدد٬ کافسیت الگوریتم طبقه بندی را مرور کنیم تا به اصل مورد نظر را در دسترس ببینیم.

 

این را که نوشتم یادم آمد که طبقه بندی آدمها البته خیلی بیشتر از چیزهای دیگر پیچیده است. شما هیچگاه نمیتوانید آدمها را طبق آنچه هستند طبقه بندی کنید. شاید بتوان بر اساس جنبه ای از شخصیت یا اشتراکاتی انتصابی افراد را در گروه هایی جای داد٬ اما جنبه های شخصیت آدمها آنقدر متفاوت و ناشناخته است که شما را از پیگیری این هدف نا امید میکند. اگر چه که روزانه تعداد زیادی را می بینید که بر اساس همان روشهای ساده شما را سریعا طبقه بندی میکنند٬ شخصیتتان را پیش بینی میکنند و در تصمیم گیری های بعدی معیار تشخیص قرار می دهند. و این بی رحمانه ترین نگاه به انسان است. این کار٬ البته٬ یک حسن عمده دارد و همان هم باعث انتخاب روش به صورت کاملا پیش فرض میشود. حسن کار در این است که شما برای شناخت دیگران نیاز به تحقیق٬ کنجکاوی و هزینه زمان نیستید. انسانها المانهای مجازی میشوند و به آسانی در یکی از چارچوبهای شخصیتی قرار میگیرند.

یکی از بزرگترین آسیب های جوامع از دید جامعه شناسان علوم اجتماعی٬ کاهش تعاملات اجتماعی موثر در جامعه است. در جوامعی که به هر علت (نظیر کاهش زمان مفید افراد در جامعه به سبب همه عواقب مدرنیته٬ گریز حاکمان از بسترسازی مناسب برای رشد تعاملات اجتماعی به جهت ترس از رشد اندیشه مخالف و ... ) دچار این بیماری شود٬ ارزشهای والای انسانی به سادگی جای خود را به مرزبندی های غیر انسانی و طبقه بندی ناشایسته می دهد. شکی نیست که جامعه امروز ایران دچار این بیماریست. علت هر چه باشد نتیجه اش زوال ارزش های واقعی و رشد ارزشهای کاذب خواهد بود. ارزشهایی که انسانها را در گروه ها و طبقات غیر واقعی قرار میدهد.

هادی | 86/10/27 | 

چون این روزها دودکش خانه ما سوت و کور است و غیر فعال ، به ناچار ، دودکش دیگری باید جورش را می کشید و تیرگی ها و درد دلها را از خانه ما به بیرون میبرد ، و الا ، نه من از بازیهای سیاسی خوشم می آید و نه وبلاگ ما سیاسی است . این نوشته ها تنها درد دل و تحلیلی بر شرح ماوقع و اطلاع رسانی از وضعیت شمال کشور در جریان سرمای اخیر میباشد.

این روزها به دلیل مشکلات بوجود آمده سرمایی ، بازار شایعات چگونگی و شرح ماوقع جریان ، در باب قطع گاز داغ است . هرچند بعضی از این موضوعات چنان مرا برمی آشفت که قصد بیان کردن و حتی نوشتن آنرا داشتم ، اما تلاشم بر این بوده تا در مطالبم از شایعات استفاده نکنم و بر آن نیز دامن نزنم. اما متاسفانه یکی از این شایعات حقیقت داشت. نظرتان را به مطلب صفحه اول روزنامه جوان ، مورخ 24/10/86 روز دو شنبه جلب می کنم :

غلامحسین نوذری ،وزیر نفت، در حاشیه جلسه علنی غیر رسمی دیروز در گفتگو با فارس، درباره حل مشکل قطع گاز صادراتی ترکمنستان به ایران گفت : ترکمنستان باید ابتدا گاز قطع شده را وصل کند و بعد برای مذاکره بیاید . وی تاکید کرد :در غیر اینصورت ما اعلام می کنیم ، نیازی به به گاز ترکمنستان نداریم .نوذری گفت :هم اکنون مشکل قطع گاز استان های شمالی کشور برطرف شده است و ما اعلام کرده ایم که می توانیم مشکل تامین گاز را در داخل حل کنیم اما موضوع گاز ترکمنستان نیاز به مذاکره دارد .ترکمنستان گاز صادراتی خود به ایران را از هشتم دی ماه به استثنای دره گز در خراسان رضوی تا کنون قطع کرده است . همچنین وزیر نفت در جلسه غیر علنی و غیر رسمی مجلسو در پاسخ به انتقاد نمایندگان مجلس از وضعیت گازرسانی گفت : من با شما هم عقیده هستم که شرایط به وجود آمده در سرما شایسته کشوری با این میزان ذخایر گازی نیست ، اما میزان سرمایه گذاری های صورت گرفته در این بخش نیز شایسته این صنعت نیست .....

 

سوال: با چه مجوزی دولت برای مشکل سرمای مردم تصمیم شخصی میگیرد و میگوید مشکل داخلمان را خود حل میکنیم و نیازی به گاز نداریم؟ مگر ترکمنستان مشکل دارد که او برای مذاکره بیاید ؟ مگر میتوان ، سرما را با نشستن در جای گرم حل کرد ؟ وقتی بهای افزایش قیمت گاز را در سردترین روزهای تاریخ کشور ، به ترکمنستان ندادید ، باید بودید و میدیدید که بخاریهای برقی و نفتی و حتی نان به 3تا4 برابر قیمت اصلی فروخته میشوند و باز مشکل را دوا نمیکردند ، آیا باید تاوان استقلال و قدرت دولت در تبادلات سیاسی را مردم بپردازند؟  و اصلا به چه قیمتی؟

 

نتیجه گیری اخلاقی : با توجه به حل مشکل گاز در استانهای شمالی کشور طبق فرمایش وزیر ، یا من در شمال کشور زندگی نمی کنم ، یا مازندران در جنوب کشور واقع می باشد یا اینکه وزیر در کشور دیگری غیر از ایران مسئولیت دارند .

روزهای گرم و پر از مهر و محبت را برایتان آرزومندم.
علی | 86/10/26 | 
"روشنفکری" از کلمات پر ایهامیست که به نظر میرسد همه جا نمی توان از آن بهره جست. هرچند در بسیاری موارد ساختار خود را از دست میدهد و به معنی شیک بودن چیزی بکار برده میشود. برای نمونه هنگامی که قرار است به کسی چند صفت و خصیصه خوب و مدرن نسبت دهیم بی تردید از این کلمه استفاده میکنیم. به خصوص برای کسانی که کمی معانی زندگی غربی را چشیده اند. برای آنها حتما صفت روشنفکر بکار برده میشود(!).

 

اما در مبانی فکری شرایط به گونه دیگریست. روشنفکری بر چارچوب های فکری و اعتقادی به معنی دگرگونه اندیشیدن است. نوع جدیدی اندیشه که یا قبلا وجود نداشته و یا با حضورش مخالفت میشده است روشنفکری را متجسم میکند. به نظرم دو نکته را باید مورد توجه قرار داد٬ یکی اینکه روشنفکری الزاما به معنی اندیشه برتر نیست٬ و دیگر آنکه در همه جا نمی توان روشنفکری کرد. این پدیده در جایی رخ میدهد که مجالی برای اندیشیدن متفاوت از آنچه بوده حاضر باشد و یا اینکه چندگونه اندیشیدن شبهه پایان آن اندیشه را به وجود نیاورده باشد. به دیگر سخن٬ اگر شرایط عامه و توافق اولیه اندیشه به نگاه کلی از بین برود دیگر روشنفکری چه مفهمومی به ذهن جاری میکند؟ شاید همان معنی ساختار شکسته ابتدایی.

در علوم دینی روشنفکری دینی تردیدهای زیادی به همراه دارد. در بسیاری موارد اندیشیدن مردود است. به این معنی در وحی منزل نمی توان دستکاری کرد٬ اما در جزئیاتی که در واقع بسیار هم جزئی هستند این اتفاق تقریبا پذیرفته شده است٬ اگر چه که بر سر همانها هم جنگ و دعوا فراوان است. چند روز پیش یکی از دوستان غیر هموطن از من پرسید که آیا من در دین خود "انعطاف پذیر"م؟ اگرچه مفهوم سوالش همان سنت شکنی و قانون شکنی دینی بود اما ناخواسته این سوال را برایم به وجود آورد که حتی با فرض حضور اندیشه در قانون شکنی های دینی که به روشنفکری دینی بیانجامد آیا ادعای روشنفکری امری شدنیست؟ 

هادی | 86/10/24 | 

دلم نمی آید و نمی خواهم با گفتن خبرهای ناراحت کننده و یا نا امید کننده از شمال کشور ،خاطرتان را مکدر کنم . اما دوست دارم روی صحبتم با مسئولینی باشد که مدیران بحران وشاید هم سیاستگذاران بحران ، در قبلتر از آن بوده اند ، چرا که با بی تدبیری موجب آن شده اند. یادم هست در دانشگاه ، مبحثی داشتیم به عنوان شرافت مهندسی. به عنوان مثال ، برای طراحی یک پل سخت ترین حالتها را در نظر میگیرند ، در محاسبات سنگینترین ماشینهای ممکن ، در طول پل را ، فرض وجود می کنند و حتی در همان لحظه اندکی بیشتر از سریعترین باد محلی در تاریخ منطقه را لحاظ می کنند و نهایتا ضریب اطمینانی بدست می آورند که چند برابر حالت عادی است و در سازه هایی که جان انسان با آن در ارتباط است این ضریب اهمیت بیشتری پیدا می کند . اما چطور میشود ، اکنون که ادعای بدنه کارشناسی در دولت وجود دارد ، نتایجی غیر کارشناسی مشاهده میشود . در این راستا با ما باشید ....

از زمانی که کوچکتر بودیم ، یاد گرفتیم بعضی از احترامها اجباری است و بعضی هم متقابل . البته احترام به پدر و مادر و پیشکسوتها که انسانی و اخلاقی است و میتوان گفت از دایره اجبار خارج است ، اما برای زندگی در اجتماع ، قاعده و قانون دیگری حکمفرماست و هر کنشی بالطبع واکنشی را در پی دارد و ابراز احساسات و عواطف و حتی احترام ، متقابل است . در این دایره طبیعتاً کسانی که مسئولیت خدمت رسانی به جمعی را عهداه دار هستند ، وظیفه سنگین تری را در ایجاد ارتباط با مخاطبانشان دارند . این وظیفه با توجه به نوع کارکرد و مخاطبشان ، شامل تعهد و مسئولیت پذیری ، به کارگیری علم و تکنیک روز ، بیش بینی نیازهای جمعی و حوادث احتمالی برای در نظر گرفتن بالاترین ضریب اطمینان و ... میشوند و اگر روزی در این جهت ، مشکلی برای ایفای نقششان ایجاد شد ، به نظر میرسد اولین گام ، عذرخواهی از اجتماعی است که به آنان خدمت میدهند ، تا به حقوق شهروندیشان احترام گذاشته شود.

با این مقدمه و صرف نظر از هر حقوق شهروندی دیگر که تا به حال تضییع شده است ، فکر میکردم مشکل اخیر سرمای زمستانی در کشورمان ، بهترین بهانه برای دولت بود تا از مردم فهیمش عذرخواهی کند که متاسفانه بسیار کمرنگ انجام شد .

خلاصه بعد از 3 هفته وزیر نفت در مجلس از مردم عذرخواهی کرد . کاری که حتی اگر صوری و نمادین هم بود ، باید زودتر ازاینها انجام میگرفت . براین عقیده ام حتی اگر هر روز هم در صدا و سیما بیایند و عذرخواهی کنند چیز زیادی نیست . یادم می آید 4 سال پیش ، آقای بیژن زنگنه ، وزیر نفت وقت ، در زمان خاتمی به خاطر افت فشار مختصری که 2 یا 3 روز و آنهم در تهران طول کشید ، چنان با خاک یکسان شد که فیلم عذرخواهی اش بارها و بارها در رسانه ملی پخش شد . نمی دانم شاید هم عذرخواهی آنان از سر مسئولیت پذیری بود اما هرچه بود بلافاصله انجام شد ، تا مردم لااقل قبول کنند که کمبود از جانب دولت بوده است . اما اکنون چنان برخورد می نمایند ، تو گویی مقصر اصلی ماجرا ، مردمند ، برنامه های زنده تلویزیونی که چرا مصرف گازتان بیش از اندازه است ، به فکر هموطنانتان باشید و زندگیشان را به خطر نیاندازید ، هرچند نباید از انصاف گذشت که در اطلاع رسانی نحوه صحیح مصرف موثر است ، اما از بی تدبیریهای دولت و کمکاری آنان چیزی به میان نمی آید . یا از طرفی کشور دوست و همسایه!! ترکمنستان را مقصر می دانند . اما واقعیت چیز دیگری است . تازه دیروز در یکی از برنامه های تلویزیونی افتخار میکردند با وجود سرمای شدید ، مصرف گاز نسبت به مشابه سال قبل یکسان بوده است . نمی دانم یا آنها نادانند و یا فکر می کنند که ما ...یم . توفیق اجباری ناشی از قطعی و قحطی گاز در استانهای شمالی را آیا باید به حساب صرفه جویی گذاشت ؟ دیروز در یکی از سایتها ، از زبان یکی از مطلعین وزارت نفت خواندم که روزانه 10میلیون متر مکعب از ترکمنستان واردات گاز داشتیم و به ترکیه هم روزانه 30 میلیون مترمکعب می دادیم که با قطع گاز وارداتی ترکمنستان ما نیز گاز ترکیه را قطع کردیم . با این وجود شبکه گاز 72 میلیون نفری ترکیه که متصدی خصوصی هم دارد دچار قطع گاز نشده اند اما ما با این حال ... . از سخن بر می آید که مشکل ما ، هیچ ارتباط مهمی با ترکمنستان نیز نداشته است . مدیریت بحران ، یعنی کنترل اوضاع در اختیار ما ، همانند روسیه که گاز جیره بندی و سهمیه ای شده است و قطعی گاز منطقه به منطقه در حال تغییر است با ارداه خودشان و بالسویه که قابل تحملتر است. ای کاش خودشان را جای مردمان شمال کشور میگذاشتند یا خودمان را جای مردم خلخال در سرمای 30 درجه زیر صفر میگذاشتیم تا اهمیت مدیریت بحران را در می یافتیم .

در هرحال ، بد نیست اگر این فرهنگ در کشورمان کمرنگ است و امیدی به این نسل مسئول نیست ، ما بعنوان نسل بعدی به این نگاه دقت بیشتری معطوف کنیم . ضمنا به پست قبلی مجتبی عزیز هم توجه ویژه در صرفه جویی بفرمایید .

امیدوارم همیشه کامتان شیرین باشد .

بر خاک | 86/10/22 | 

او

مثلي است که مي گويد مرگ خوب است اگر براي همسايه باشد و من حکمتش را و نقطه شروع آن را نمي دانم. اما مرگ خوب نيست اگر براي همسايه هم باشد! هادي جريان قطعي چند هفته اي گاز را در شمال کشور و مشکلات مربوطه را نوشت. من هيچ تفصيل ديگري را لازم نمي دانم جز اضافه شدن خبر مرگ کودکي در آغوش مادرش و ...

 

 

من نميدانم و واقعا هم نمي دانم که چرا برنامه اي براي مديريت بحران نداريم و چرا کاري از آن بالاها نمي شود و اين قدر همه در بي خبري نسبت به بحران شمال کشور هستند. از دست آن بالایی ها ادامه خبر مرگ کودک را هم به سه نقطه واگذاشته ام. اما خودمان که مي توانيم به هم يادآوري کنيم چيز هاي ساده اي را:

 

1) در مصرف گاز صرفه جويي کنيد. نمي دانم چرا صدا و سيما از مردم نمي خواهد که فقط يک اتاق را در خانه شان گرم کنند؟ تا ميزان مصرف پايين بيايد و امکان انتقال گاز به شمال باشد. چرا از مردم نمي خواهد که درز هاي پنجره ها را با نوار چسب بگيرند؟ تا از اتلاف گرما جلوگيري شود چرا چند تا انيميشن ساده براي آموزش نحوه صرفه جويي گاز نمي سازد؟ و از همه مسخره تر چرا ساعات کار ادارات را حداقل 9 تا 2 بعدازظهر نمي کنند؟

2) لطفا درگاه هاي دريافت خبرتان را بيشتر کنيد. امروز در تهران به هر کس از وضعيت شمال گفته ام با تعجب نگاهم کرد. آنقدر بي خبري از بحران است که امروز براي چندمين بار اين اس ام اس مسخره برايم آمده است که با روشن کردن يک بخاري بيشتر کمک به تعطيلي مدارس و دانشگاهها و ادارات کنيم!!! اين همه بي خبري نتيجه اش اين مسخره بازي ها هم مي شود!

3) همسايگان زنده ديگري هم در اطراف ما هستند آنها را هم فراموش نکنيد. به خيابانها که مي رويد ببينيد که پرندگان چه بي رمق هستند. نان هاي خشک کنار سفره تنها مشتي و جيب کوچکي را مي گيرند اما شاید پرنده کوچکی را نجات دهند.

 

همسايگانمان را دريابيم.

علی | 86/10/22 | 
تا هفته پیش که این اتفاق افتاد٬ یادم نبود که وقتی معلم سال دوم دبستانم یه آقاهه شد من کلی شاکی شدم. رفتم خونه و کلی غر زدم که یعنی چی معلم آدم مرد باشه؟ مدرسه همه بچه ها رو بر اساس حروف الفبا تو دوتا کلاس چپونده بود. یکیش با یه معلم آقا و یکی خانم. و من که از همون بچگی به چشم چرونی در عروسی ها شهره بودم از بدشانسی با آقاهه افتادم. نق زدن های هفته اول بابام رو وادار کرد که کاری کنه. من اینجاش رو نفهمیدم چی شد و هیچ وقت هم فرصت نشده از بابام بپرسم که چرا بعد از حرف زدن با مدیر اونا تصمیم گرفتن جلو چشم بابام٬ مدیر و هر دو معلم از من بپرسن: "چرا میخوای از این کلاس به اون کلاس بری؟". لابد تشخیص مصلحت نظام اداری اینو دیکته کرده. اما خب. این اتفاق افتاد و من هم با شهامت پریدم تو بغل خانم معلم و گفتم: "دوست دارم!". و همین شد که منو بردن تو کلاسی که یه خانم معلم مهربون داشت. خانم "ملک". البته به غیر از اینکه به هدفم رسیدم چند فایده دیگه هم داشت. تو اون کلاس مبصر شدم. و همه نمره هام تا آخر سال بیست شد. نمیدونم علتش درس خوندن من بود یا سوگلی شدنم در اون کلاس. اما هر چی بود اون تو بغل پریدن بی تاثیر نبود!

 

از اونجا به بعد همه معلم هام "خانم معلم بودن" تا سال اول راهنمایی که فقط معلم علوممون "خانم بحرینی" شد. کاش میشد مثل معجزه هزاره سوم  همشون رو تک تک پیدا کرد و دستشون رو بوسید. امیدوارم هرجا هستن سالم و شاد باشن. بعد از اون دیگه ما رنگ خانم معلم ندیدیم تا هفته پیش.

درسته خیلی از اون آخرین خانم معلم که اتفاقا خیلی سخت گیر بود و مثل سگ ازش میترسیدیم میگذره٬ اما حس خانم معلم داشتن رو هنوز فراموش نکردم.

هفته پیش بود که دوباره خانم معلم دار شدم. همه میگن سخت گیره. میگن مو از ماست میکشه اما خانم معلمه. یعنی حس میکنی که هرچی بخواد ادای سخت گیری در بیاره نمیتونه حتی حسش رو هم منتقل کنه. سه جلسه رفتیم سر کلاسش. هم خوشحالم هم ناراحت. خوشحالم چون دوباره خانم معلم دار شدم٬ ناراحتم چون دیگه ازم نمیپرسن که چرا میخوای بری کلاس خانم معلم!

هادی | 86/10/20 | 

در حکایات و روایات آمده است ؛ مادر بیوه ای در روزگار قدیم قصد داشت ، برای همسر درگذشته اش ، هنگام سالگردش به مدت یک هفته به اندازه توانش شام دهد ، او این کار را هرسال برای شادی روح همسرش با عشق وشوق انجام میداد . در یکی از این سالها که وضع معاششان نیز نامناسب بود ، تصمیم گرفت طبق روال معمول قصدش را به انجام رساند ، گرسنگی به تنها فرزندش خیلی سخت گرفته بود ، اما او همچنان سعی میکرد از قوت و غذای خودش و فرزندش کم کند تا بتواند تصمیم هر ساله اش را که حالت نذر برایش داشت عملی کند . به همین منظور هر شب فرزندش را غذا به دست روانه میکرد تا به نیازمندان برساند . فرزند هرشب به این روال با حسرت ادامه میداد تا اینکه شب آخر گرسنگی طاقتش را طاق کرد و غذای نذری را خورد . همان شب مادر به خواب می بیند که کسی به او میگوید ، از این شبهایی که نذرت را ادا میکردی ، تنها یک شب ،مورد قبول واقع شده است . مادر بسیار دلتنگ و غمگین به فکر فرو می رود و راز کار را در فرزندش جستجو میکند چون او مسوول تقسیم غذا بوده است . بالاخره فرزند به گریه می افتد و اعتراف می کند که در شب آخر که گرسنگی فشار آورده بود ، غذا را خورده است . مادر ، مبهوت در کار خویش می ماند . زمانی که فرزندش واجبترین فرد در خانه بود ، او به فکر اطعامی بود که یقیناً روا نبود .

لابد شنیده اید و بهتر از من هم میدانید که مشکل سرما و به تبع آن قطع گاز ، این روزها در شهرهای ما ، کام خیلی از مردم را تلخ کرده است . توسعه رفاه نسبی  ، باعث شده است خیلی از روستاهای ما گازدار شوند ، و بسیاری از وسایل گازسوز شوند ، که بالطبع نبود یا کمبود آن مشکلات عدیده ای را ایجاد خواهد کرد . از آنجمله ، در این روزها میتوان نام برد ؛ صفهای طویل برای نان که ناشی از بسته شدن بسیاری از نانواییهای گازسوز است ، تعطیلی سه روزه مدارس و دانشگاهها و تعطیلی کمتر برای بعضی ادارات دولتی ، هرج و مرج در فروش بخاریهای کمیاب غیرگازسوز که منجر به اعتراض و صفهای طویل مردم شده است ، سه برابر شدن قیمت بخاری های برقی و نفتی ، یخ زدن گازوئیل و به تبع آن توقف اتوبوسها در راهها ، لغو بسیاری از پروازها و سرگردان ماندن مسافران عزیز ، زیرنویسهای قطعی برق مقطعی و موضعی ، توسط صدا و سیما و لغو آن در روز بعد ( به دلیل گاز سوز بودن بسیاری از نیروگاهها و عدم پیش بینی برای سوخت جایگزین ) که استرس را در مردم بیش از پیش می نماید و....

این روزها در بین مردم و اهالی دولت ، صحبت از بحران و مدیریت بحران است . اما باید دید بحران این زمان است یا آن هنگام که دومین تولید کننده گاز دنیا ، گاز وارداتی از ترکمنستان دریافت می کند که آنهم تازه خط ترانزیتی به ترکیه است و برنامه ریزی 8 استان شمالی کشور را به آن خط لوله واگذار میکند  و عنان اختیار خویش به بیگانه میسپارد . آیا همه کشورهای دنیا با بحران سرما دچار این مشکلات میشوند ؟ مشکلاتی که در طول تاریخ زمستانی ما بی سابقه بود . باید دید " علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد " واقعاً یعنی چه؟

به هیچ وجه مخالف کمک به همنوع و به خصوص اگر مسلمان باشد ، نیستم ، اما کاش همه ما ، واقعیت و داستان فوق را دوباره و چندباره میخواندیم. چرا وقتی خود داخل کشور نیازمند داریم و محتاج ، 50 میلیون دلار به فلسطینی کمک می کنیم که خیلی از آنها با ایران مشکل دارند یا 100 میلیون دلار کمک بلاعوض به عراقی میکنیم که هشت سال ما را عقب نگاه داشت و جوانان میهن ما را با پرپر کردنشان به شهادت رساند و نیز کمکهایی از این دست به مردم لبنان ؟

دلم پر از درد میشود ، وقتی پیرمرد نحیفی را در صف طویل نان میبینم که با صدای بلند آرزوی مرگ می کند و کاری از دستم بر نمی آید . دلم پر از درد میشود وقتی مادری را در همان صف نان با بچه ای در آغوش ، فشرده به سینه اش می بینم و وقتی به او اعتراض می کنند که نوزادت را لا اقل خانه میگذاشتی، میگوید خانه ام از اینجا هم سردتر است ، لااقل از گرمای بدنم گرم شود ، اما باز هم کاری از دستم بر نمی آید . قصدم ناراحت کردن شما نیست ،  قصدم دهن کجی نیست ، قصدم اعتراض نیست ، قصدم تخلیه شدن درون است ، قصدم درد دل کردن با شماست . تا شما لااقل ، درکار خود تدبیرکنید . به قول پروین اعتصامی ؛ به وقت کار بباید کرد تدبیر .......

علی | 86/10/17 | 
کند و کاوهای خاطره نویس ادمونتون (محسن) در وبگردی های روزانه و شبانه اش و کمی گوش به زنگ بودن خودم کشفیات جدیدی به دنبال داشت. نتایج این تحقیق که در وبلاگ محسن نیز قابل مشاهده است حاکیست که درست در همین نزدیکی بیخ گوش ما چند نفر دیگر هم هستند که دستی بر قلم دارند. بعضی حرفه ای تر و برخی کمتر حرفه ای. مهم اینست که می نویسند. بی تردید اختصاص این پست به آنها باعث تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه ادمونتونگ خواهد شد٬ انشاالله. آدمهای جدید ظاهرا از این قرارند: لنا در وبلاگ لنیوم٬ کیوان در وبلاگ درد دل، لیلی در وبلاگ لیلی در ادمونتون و علی در روزهای جوانی کلمات را به هم می بافند. امید است در سایه عنایات خاصه دوستان جمعمان پررنگ تر شود.
علی | 86/10/15 | 
پست قبلی هادی اونقدر سنگین بود که اجازه نمیداد هرچیزی رو بنویسم. هر چی دنبال سوژه می گشتم چیزی پیدا نمیکردم تا اینکه علی گرجی رو پیدا کردم. کی از علی بهتر؟

 

 

میگوید در مشهد چشم به جهان گشوده. در تهران بزرگ شده و الان هم که خارجی شده. کارش برقکاریه (مهندسی برق سابق!). سنش هنوز خیلی زیاد نشده. وقتی درسش تموم شه دکتر میشه. تو دانشگاهمون روی همه رو کم کرده از بس که کار داوطلبانه انجام میده. چندین مدال داره واسه همین کاراش. یعنی بهش گفتن: "حاجی! این مدال و جایزه ها رو بگیر بی خیال شو دیگه بابا!!". هر جا بری رد پاش رو میبنی. بر خلاف بقیه که تو کار داوطلبانه دنبال کیف و ساک و آشنایی با بانوان خوش سیما و بروشور و ... هستند٬ انگاری میره واسه خیرات مهربانی هاش. من که  از کارش سر در نمیارم.

هر چیزی رو میتونه تحمل کنه. اصلا مهم نیست که دیدگاهت باهاش سازگاری داره  یا نه. مهم نیست که باهاش مودب باشی یا نه. اون خودشه. و تو رو وادار میکنه که خودت باشی.

متخصص به راه انداختن کارناوال و راهپیمایی ضد جنگ٬ تور آشنایی اقوام مختلف با انواع خوردنی های دیگر ملل٬ کارشناس مسافرت دسته جمعی بالاتر از ۲۰ نفر. کاربلد در ساماندهی گروهی هرگونه مراسم شادی، و خدای ناکرده غم. آخر روابط عمومی. سوراخی نیست که سر نکشیده باشه.

امتیازات: خوش تیپ. موبایلش دیگه جا نداره از بس شماره تلفن دختر و پسر داره. بعید نیست در آینده نزدیک "ارکات" و "فیس بوک" از دستش شکایت کنن به خاطر داشتن رفیق بیش از حد در پروفایلش. مهربان. به حرفی که میزنه اعتقاد داره. شعار نمیده. خدای آمار. مشاور قبل و بعد از ازدواج. همه بهش میگن "التماس دعا!". مسلمون درست و درمون.

مشکلات: هر کاری کنی نمیتونی عصبانیش کنی. نمیتونی خوبیش رو تلافی کنی. بین هر چند جمله ده پونزده بار با یه لهجه خفن حاشیه نشینان ساحل عاج میگه:"BUT".

سایر مشخصات: مثل خودم یه دست بند سفید داره واسه حمایت از بدبخت بیچاره های جهان (منم از همین بشر یاد گرفتم). آشپز. به مخترع "fast food" گفته زکی! ناهارش سر کار با همه جزئیاتش همراهه. از پیاز گرفته تا سس هزار جزیره سالاد. وقتی به موبایلش زنگ میزنی اول یه خانم مودب خارجی جواب میده ولی وسط حرفاش خودش میپره وسط میگه:"علی گرجی". همه باهاش عکس یادگاری دارن. موهاش از اون نوع سکسیه که دخترا میمیرن واسش مخصوصا وقتی ژل میزنه. توانایی انجام حرکات موزون در حین رانندگی (تو مسافرت ونکوور دیدم!). اصلا نمیشه دید که یه جا ثابت باشه. همش در جنب و جوشه. یه دوچرخه داره که بیست دلار خریده. مدیر کل! خوابگاه دانشجویان اینترنشنال.

حرف آخر با دختران: اگر واقعا فکر میکنید لیاقت این بزرگ مرد رو دارید لحظه ای درنگ نکنید. رو هوا هاپولیش میکننا! از ما گفتن.

هادی | 86/10/01 | 

چند وقتی است که مجدداً ، تنی چند از دوستان علاقمند ، متذکر شده اند که چرا به فکر مخاطب یابی بیشتر نیستید و به قول دوستم علی در پستهای قبل ؛ چرا برد دودکش جهانی نیست و محدود است ؟

هرچند قبلاً هم در بخش نظرات و هم خود وبلاگ توضیح داده ایم ؛ که هدف ما از بودن در اینجا ، در وهله اول نوشتن است و به شخصه ، همین نوشتن است که مرا در اینجا نگه داشته است و البته بودن در کنار دو دوست قدیمی و جان ، و جو صمیمانه شان مرا امیدوارتر کرده است . ضمناً هرگز هدف ، مخاطب یابی صرف ، نبوده است . هرچند ، مسلماً در بهسازی مان مفید خواهد بود .

البته برج عاج نشین هم نبوده ایم و تنها برای خود ننگاشته ایم و اثبات این مدعا لینکهای گوشه چپ وبلاگ است از دوستانی که جدی تر می نگارند و با هم در ارتباطیم و البته ، همچنین ، نظرات دوستان گرانقدر ، در پای سیاهه هایمان .

اما جمله ونسان ونگوک ، نقاش معروف را بخوانید که گویی ، اصلاً خود دودکشی بوده و در جواب همین پست سخن گفته :

« بالاخره روزی آدمهایی که از این جاده رد می شوند  ، توجهشان به باریکه دودی که از دودکش کلبه بیرون می آید جلب می شود و یکی از آنها حاضر می شود بیاید و دستش را با آن گرم کند و بگوید : چه آتشی در این کلبه روشن است » .

این شعار ما نیز هست . آتش درون بالاخره جایی خودش را نشان میدهد ، مطمئن باشید . اگر روزی شما هم فقط قصد  نوشتن داشتید و خواستید صمیمیتمان را افزون کنید دستتان را به گرمی میفشاریم ( البته با کسب اجازه از دوستان جانم ، علی و مجتبی ) . به امید آن روز .

بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است