از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
امروز اما ناگهان میگوید، این زیباروی همسرم است.
و آن طفل معصوم با التماس نگاهش، دستش را به نشانه سلام به من میسپارد،
دستش را دوباره بر میگرداند زیر چادری که دیگر بر سر ندارد،
راستی این عشقهای سفارشی کیلویی چند است که میارزد از وطن وارد کنند؟
شاید از اینکه عربها وارد کنند بهتر باشد ...
پینوشت: به نظرم این جمله از کافکا جالب آمد که میگوید: "نوشتن، بیرون جهیدن است از صف مردگان". اینجا را بخوانید.
خیال میکنم که افلاطونهای زیادی داشته و داریم. اما یکی خودش را ثبت میکند. یکی به ثبتاحوال وفادار است و دیگران را سهیم میکند. یکی دایره "خود بودن"ش را آنقدر کوچک اختیار میکند که همه سلولهای خاکستری را از دایره بیرون میراند. و همان یکیست که دیگران را با خودش میبرد به سرحد شکوه "بودن".
لایههای درون اگرچه برایمان خیلی سری است، اما شک ندارم همان اندازه سریست که سریبودنش بیمعنیست. شاید خیلی افلاطونها منتظر لبریز شدن خودشان نشستهاند تا افزونه خود را به ثبت خودکار برسانند. شاید خود را به اندازهای دوست دارند که ثبت خود را محوشدنشان معنی میکنند.
لطفا خودتان را ثبت کنید. من یکی نه آنهمه فسفر دارم که به اندازه همهتان بسوزانم، و نه آنقدر گلوکز که ساعتها بنشینم تا اندیشهتان را از کلام خلوتهامان کاوش کنم. به هرکدامتان نیاز دارم. لطفا خودتان را یکجایی و یکجوری ثبت کنید که راحت بشود دانلودتان کرد. مهم نیست کجا ثبت میکنید. حاضرم برای دانلودش هزینه کنم. نمیخواهد حتما مجانی باشد. کارت اعتباری دارم.
پینوشت:
۱- سیمین بهبهانی در سالمرگ فروغ فرخزاد مطلبی دارد (اینجا). خواندنیست.
۲- داش کیوان، امروز یک سال دیگر را هم تمام کرد. خوشحالم که در وب دانلودش میکنم و وقتی باهمیم انگار چندسال است میشناسمش.
۳- یکی دیگر هم اینجا پیدا کردیم. یاسین در مازوخیزم محاسباتی.
نویسنده: سید هادی رسولی (ایمیل)؛ ساکن ایالات متحده آمریکا سید هادی رسولی هستم. شاد، بی نظم و خوشبین. امیدوارم در دودکش دوستان خوبی پیدا کنم.
درباره نویسنده:
دیروز هنگامی که از کلاس "دکتر میشرا" خارج می شدم، احساس شادی درونی می کردم. این حس زیبا را یک سال در دوران راهنمایی و دو سال هم در دوران دبیرستان تجربه کرده بودم. کلاس ریاضی آقای "خباز" در سال دوم راهنمایی اولین کلاسی بود که من در آن شاد بودم. دلیل آن شاید این بود که ایشان تمرین و امتحان جداگانه ای برایم در نظر میگرفت و روح مبارزه طلبی را در من زنده می کرد. در دوران دبیرستان هم آقای "صبا" در تدریس از هنرمندی خاصی برخوردار بود (هادی خان قاسمی می داند که من چقدر دوستش داشتم). دکتر “میشرا” هم در این زمینه به غایت هنرمند است. آنچه که کار این سه را از سایرین متمایز می ساخت عشق ورزیدن به تدریس بود. نکته مشترک دیگر در این سه نفر نحوه برخورد با مسایل بود. آنها در حل مساله ها از اصول بسیار پایه استفاده می کردند که برای همه کلاس قابل درک بود. به عنوان نمونه دکتر میشرا تنها از دو معادله برای حل مساله ها استفاده می کند و این در حالی است که کتاب های دیگر با معادلات مختلف چیزی جز سردرگمی برای خواننده به همراه ندارند. آنچه در کلاس سایر دبیران و استادان (که بسیار از آنها ممنونم) آموختم "اندیشه های دیگران" بود و آنچه در کلاس این سه نفر آموختم "چگونه اندیشیدن".
او
گفت: يه ده سالي عقبي رفيق!
گفت: گوش بگير ببين چي مي شنفي!
نصيري کيهان توي دهه هفتاد يک نشريه در آورده بود به نام صبح. حرف حسابش درباره اسم اين بود که برخلاف کساني که مي گويند غروب انقلاب است تازه اول صبح انقلاب است.
22 بهمن 76 اولين سالي بود که خاتمي رئيس جمهور بود و مي بايست در مراسم 22 بهمن سخنراني کند. برف حسابي آمده بود و تو مي گفتي اين جمعيتي که توي ميدان آزادي آمده اند عجب حالي دارند و ... خلاصه مي شد يک سخنراني حسابي کرد که صبح ارزش هاي انقلابي است و...
بعدازظهر يادت هست که شال و کلاه کرديم رفتيم ميدان وليعصر. اولش کلي پياده روي کرديم توي خيابان وليعصر و نهايتا با ديدن تيپ هاي گوناگون و اي بسا عجيب! گوشه کافي شاپ دنجي حوالي چهارراه وليعصر کز کرديم و بحث ها بالا گرفت که جماعت جوانان و... شد آن بحث که غروب انقلاب يا صبحش! و آن دعواي فيزيکي جدي شد که حقيقت را ناظر تعيين مي کند يا ...
گفت: گفتم که يک ده سالي عقبي رفيق! 22 بهمن 86 هست!
گفت: فرقي مي کنه؟...
میگوید این را که به تو گفتم قرار نبود به دیگری بگویی. میگویم از کجا میدانستم؟ میگوید آخر من بار اول است او را میدیدم. میگویم که همینها را بار اولی که مرا دیده بودی برایم تعریف کردی. میگوید تو با دیگران فرق داری. میگویم چه فرقی؟ میگوید نمیدانم اما احساس کردم خودت میفهمی که اینها را همه نباید بدانند. میگویم خودت هم دلیلش را نمیدانی، من کف دستم هیچ بویی نمیداد...
آقا جان من! یک خط با هر رنگی که دوست دارید دور خودتان بکشید تا آدم بداند در کدام لایه از هزارتوی داخلی یا بیرونیتان قرار دارد و با چه کسانی همگروه است. هرجور راحتید زندگی کنید ولی از دیگران نخواهید کشفتان کنند. من فقط کمی لایههای مدل بور در شیمی را به یاد دارم و همان کابل کلفت شرکت مخابرات سر کوچهمان. اما با هیچ الگوریتمی که هم ساده باشد و هم نتایج قابل استنادی تولید کند نتوانستم از همین دوتا به لایههای آدمهای بزرگ(!) و پیچیدهی اطرافم دست یابم. بنابراین مرا از کشف و اختراع معاف کنید که هم سخت کمهوشم و هم بیسیاست. هرچه دارید را برایم به صورت فلوچارت که نیازمند هیچ ریسک و هیچ تابع تصادفی نیست رسم کنید.
لطفا مرا همانگونه که دوست دارید، دوست نداشته باشید. آنگونه که هستم دوست بدارید! امان از دست شما آدم بزرگها!
پینوشت از سهراب سپهری:
من همیشه فکر کردهام روزی خواهد رسید که من قرار بگیرم،
سرجایم باشم و آنوقت خواهم توانست روشن باشم،
دقیق باشم،
و بستگی خودم را با دوستان به آن نهایت بینظیر و کمیاب برسانم
I enjoyed it, when I read the text below. Perhaps its level is low, but it’s very simple and friendly and pure and too deep, I think .So I’d really like to share this passage with my best friends, if you accept.
Of course, this text has been sung by Mr. Andy Williams , and you can find and download it in here.
Of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love she brings to me
Where do I start
With her first hello
She gave a meaning to this empty world of mine
There'll never be another love another time
She came into my life and made the living fine
She fills my heart
She fills my heart
with very special things
With angel songs, with wild imaginings
She fills my soul with so much love
That any where I go
I'm never lonely
With her around who could be lonely
I reach for her hand. It's always there
How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now but this much I can say
I know I'll need her until the stars all burn away
And she'll be there.
این اولین یادداشتی است که توسط میهمانان وبلاگ نگاشته میشود. دودکش همواره علاقهمند است تا میزبان قلم دوستانی باشد که اندیشهشان را با او به اشتراک میگذارند.
نویسنده: علی فتحی (ایمیل)؛ ساکن کانادا شنبه بعد از ظهر توی اتاق کار دانشگاه نشسته بودیم که Andrew یکدفعه مثل فنراز جا پرید و گفت که الآن باید بره و با دوستاش مسابقه راگبی باشگاه های آمریکایی رو ببینه وپاک فراموش کرده بوده و تازه یادش اومده. بعدش هم گفت که این مسابقه خیلی مهمه و اگه تیمش ببره 18 مسابقه رو بدون شکست برده و از این نظر رکورد دار میشه. خلاصه اونقدر با شورو حرارت میگفت که من - که میدونستم چقدر ناسیونالیسته - ازش پرسیدم "تو، راستی راستی طرفدار یک تیم راگبی آمریکایی هستی؟" البته جواب درستی نداد اما بعد از دو سه تا سؤال-جواب معلوم شد اصلاً نمی دونه تیمه مال چه شهر یا ایالتی هست. فقط اسمشو میدونه و اون قصه رکورد رو. بعد هم بدون اینکه کوچکترین نشانه ای از ضایع شدن نشون بده با همون اعتماد به نفس آنگلوساکسونیش گفت: ببین علی، راستش چیزی که مهمه اینه که Networking خوب داشته باشی. سرتو رو درد نیارم، او فقط به این خاطر داشت درس، مشق و حل تمرینی که فردا باید تحویل میداد رو ول میکرد - و به دیدن بازی میرفت که از قرار معلوم چیزی ازش سر در نمی آورد - تا به قول خودش به Networking برسه. معلوم شد که میزبان محترم احتمالاً سرش به تنش می ارزه. تا اینجا اشکال خاصی نیست. اگر از جانب Andrew به این موضوع نگاه کنیم یک جوون فعال و آینده دار میخواد با آدمهای بیشتری ارتباط داشته باشه تا توی زندگی آیندش بتونه از این ارتباط استفاده کنه. اما آدمی که Andrew میخواد بره به دیدنش رو تصور کن؛ یکی داره به دیدنش میره، باهاش حرف میزنه، می گه و می خنده و.....تا در آینده بتونه ازش استفاده کنه!؟.....من که اصلا نمی خوام جای اون میزبان باشم. مثل اینه که خدای نکرده مریض شده باشی و یک نفراز مؤمنین که احتمالاً شنیده عیادت از بیمار خیلی ثواب داره بیاد به دیدنت که کلی ثواب ببره؛ اگه آدم بدونه که طرف برای این اومده دیدنش چه حالی میشه؟ من اگه باشم میگم کاشکی نمی اومد. خیلی خنده داره که یکی به تو لطفی می کنه که هدفش منفعت خودشه. یک حالت دیگه هم وجود داره و اون هم اینه که شاید میزبان Andrew هم به این امر راضی باشه و او هم با همین نگاه به این رابطه نگاه می کنه، درسته که این یک رضایت دوطرفه به نظر میرسه اما من فکر میکنم که این دیگه آخر فاجعه است. به نظر من جای این جور توافق و تراضی ها توی جاهایی مثل بازاره نه جایی که قراره رشته های محبت و عاطفه بین آدمها این ارتباط رو حفظ کنه. با بیشتر شدن این جنس ارتباطها – که خیلی هم زیاده وزیاد تر هم میشه - سخت میشه محبت واقعی رو پیدا کرد ویا تشخیص داد. نه اینکه بخوام منکر نکات مثبتnetworking بشم، نه، نظرم بیشتر راجع به حساب و کتابهایی هست که محور اصلی روابط آدمها شده و در -به اصطلاح- دوستیها رخنه کرده؛ حساب و کتابهایی که توی روابطی که باید منشأ انسانی-اخلاقی داشته باشه جاش نیست. قصه Andrew هم بهانه بود که حرفم رو بزنم وگرنه این بچه، بچه خوبیه و به قول خودشون supper cool هستش. فکر میکنم این قضیه Networking رو هم توی مدرسه یادشون دادن. ولی من توی زندگی خودم و به خصوص اخیراً از این نمونه زیاد دیدم - حتی آدمهایی رو دیدم که با این حساب کتابها ازدواج میکنند - اونقدر که خیلی به زود آدمهای دوروبرم مشکوک میشم واونها رو به دو دسته تقسیم میکنم. اونایی که اگه یک سلام ساده بهت میکنن باحساب و کتاب میکنن و اونایی که اگه دوست داشتن بهت سلام میکنن. میدونم که این اصلاً خوب نیست اما فکر میکنم اینطوری آدم تکلیفشو بهتر میفهمه.
درباره نویسنده: من که قبلاً کار بلاگ نویسی و به طور کلی نوشتن نکرده بودم، از پیشنهاد علی استفاده کردم تا هم ازلحاظ فرم نوشتن و هم ریزه کاریهای وبلاگ نویسی از تجربه دودکشیها توی مدتی که اینجا مینویسم استفاده کنم. یکی هم اینکه چون آدم تنبلی هستم، تنهایی استارت زدن برام سخت بود. اینطوری تو کار گروهی مجبور میشم بنویسم؛ کما اینکه خودم یدونه وبلاگ دارم به اسم شکم خالی و...اما هیچوقت چیزی توش ننوشتم. شاید یک کمی که راه افتادم از حضور دوستان زحمت رو کم کنم و برم و شکم خالی رو پر کنم. غرغرها و پرت و پلاهای من رو به حساب شکم خالی بذار و زیاد جدی نگیر!
دیشب که به خانه آمدم، طبق معمول چراغ اتاق مطالعه روشن بود و لیا (همخانهایم) پشت لپتاپ سفیدش. صدای یک موسیقی آشنا که زیاد شنیده بودم هم میآمد. بعد از سلام و احوالپرسی و دادن گزارشات روزانه که روز را چگونه گذراندهام و کجا رفتهام و چه بخشی از روزانهام بهتر بوده و چه چیزی امروز متفاوت از گذشته داشتهام، از موسیقیای که در صحنه نواخته میشد پرسیدم (این اصطلاح موسیقی صحنه را از سریال خانه سبز به یاد دارم). گفت: "Into the Night" و بدون معطلی و سوال قبلی یک نسخهاش را جلو چشمانم با ایمیل برایم ارسال کرد. به من گفت که بروم و حالش را ببرم. یادم رفت بگویم که درست در همان روز، در کلاس درس اخلاق (Ethics) در همین مورد صحبت شده بود و استاد گفته بود که او به دخترش آموزش میدهد که یک سیدی موسیقی را هیچگاه تکثیر نکند. همین شد که از لیا خواستم که بگوید من چه کنم. دختر بیچاره آنقدر رنگ عوض کرد که از کرده خود پشیمان شدم. گفت البته اشکالی ندارد که تو گوش دهی و زود پاکش کنی از همهجا. اما من دوباره اصرار کردم که من چنین قولی نمیدهم. گفت علی! ببین! من هم این ترم درس اخلاق دارم؛ آن هم فلسفه اخلاق. هرچند باز غیرمنطقی بود اما فهمیدم که بهتر است از در آشتی وارد شوم و طفل معصوم را بیش از این آزار ندهم. همین شد که بحث را عوض کردم و ... به نظر میرسد که "اینجا هم بخور بخورس"!
حالا من پشت لپتاپ بودم و ایمیل حاوی موسیقی. به خودم گفتم حالا بیا و گوش نکن اگر مردی. اما گفتم بیست و چندسال اینکاره بودیم، همین یک قطعه (Track) هم رویش؛ گفتم از فردا توبه میکنم. اما از بخت خوب من که نمیخواهد به استفاده از کالای ممنوعه آلوده شوم، هرچه کردم لعنتی اجرا نشد که نشد. مجبور شدم در یوتیوب پیدایش کنم (اینجا).
پینوشت:
۱- یک طرح دادم برای گزیده آهنگهای ماه در سایت آریانورلد. اینجا ببینید.
۲- برای دوستانم که هنوز نمیدانند یک خوراکخوان (Feed Reader) چیست، لطفا اینجا را بخوانند.
۳- هادی عزیز! پریشانیات نگرانم کرده.
در افکارم شناور بودم ، بین آنچه هست و آنچه کاش می باید بود ، و همراهم بود کاغذی سفید ، زیر دستانم که مجبور بود سنگینی وزنم را تحمل کند و شاید هم سنگینی بار کلمات را .
فکر میکردم به خودم که چه می خواهم و کجا باید بروم ؟ فکر میکردم به جوانی که نمی داند چه می خواهد ، اما سرش پر ز سوداست . فکر می کردم به جوانی که می داند چه می خواهد اما دستش خالی است . فکر می کردم به پیرمردی که عمری تلاش و زحمت ، کمر همتش را خمیده است و حالا باید در آرامش و آسایش بیارامد ، اما دغدغه تامین معاش و حفظ آبرو ، دیگر پیر و جوان نمی شناسد . فکر میکردم به او ، به نوزادی که در ناز و آرامش نوازشهای مادرش می خسبد و تمام خوشی دنیای کوچک کودکانه اش و شاید حتی رمز تپش زندگی ظریفش در شنیدن تپش و ضربان قلب مادرش است و چه خوب هم این تفاوت را تمایز می دهد غافل از آنکه شیر مادرش خشکیده و شاید مادر مجبور باشد با اشک و شیره دل او را سیراب کند .
بر من خرده مگیرید که چرا چند گاهی است کم می گویم و این کمی با تلخی همراه است . روزگار جشن قطع شدن دست استعمار است این روزها در کشور و به واقع هم باید جشنی در خور گرفت . نمی خواهم کامتان را تلخ کنم ، اما می توان با جلب رضایت و اعتماد مردم ، هم حتی این جشن را برگزار کرد . و این به ذم و ظن من ، بزرگترین جشن است . امیدواریم که این جشنها ، مسئولین را از مشکلات و کاستیها غافل نکند و مردم هم سعی کنند ………… واقعاً نمی دانم چه بگویم .
اما امید است که امیدوار را سرپا نگه می دارد .
۲- یادم افتاد که شجریان، ناظری و ایرج هم دست به تبلیغات برای فرزندانشان زده بودند. اما خیلی پختهتر. "همایون شجریان" کارش را با نوازندگی تمبک آغاز کرد و همیشه به عنوان نوازنده در کنار پدر بود. یعنی در حیطه او وارد نمیشد. چند باری هم به عنوان همخوان در کنسرتها و یکی دو آلبوم پدر را یاری رساند که چیزی بیشتر از زمزمه و تکرار نبود. اما کار آواز که تخصص پدرش بود را مستقل از او با آلبومهای موفقش آغاز کرد. یعنی همه بار را خودش کشید. نه پدر را سهیم کرد در شکست یا موفیقت و نه از کوپن پدر سوزاند برای معروفیت. این شد که اکنون با گروه دستان تور اروپا-آمریکا را در دستور کار دارد. "حافظ ناظری" هم چیزی شبیه همایون. اما او نوع موسیقی متفاوتتر از پدر را میخواست. همین شد که در کارهای اخیر پدر بیشتر در کار آهنگسازی خودنمایی کرد. هرچند او هنوز به موفقیتهایی نظیر همایون نرسیده، اما آینده روشنی در انتظارش میباشد. اشتباه فرزند حبیب را "احسان خواجهامیری" با آلبوم مشترکش با پدر تکرار کرده بود. اما ظاهرا زود متوجه شد و از دام گریخت. او با تمام جوانیش کارهای زیبایی اینبار به تنهایی تولید کرده است که شنیدنیست.
۳- میخواستم این را بگویم که پا را باید جای "پا"ی بزرگان گذاشت نه روی شانهشان. اگر بر شانه بگذاری هم تعادلت ناکافیست و هم ممکن است بنده خدا را آن پایین له کنی. مراقب باشید فرزندان!
۴- حالا که موضوع به موسیقی کشیده شد، بد نیست خاطرهنویس ادمونتون را هم در حین گوش دادن به موسیقی ببینید. البته خواب(!) تشریف ندارد. موقع شنیدن موسیقی چشمها را میبندد و در عوض دهانش را باز نگه میدارد.

پینوشت:
۱- داشتم "هفتان" را میخواندم. این را دیدم: "ترانهی «میخندم»، کاری از گروه «هستم آنچه هستم» با خوانندگی حجت بداغی، اولین آهنگ آلبوم «انسان میجویم» است که تا پایان امسال منتشر میشود...". توصیه میکنم بروید اینجا و دانلود کنید. وصف حالست.
۲- از امروز میهمانان هم در وبلاگمان خواهند نوشت. نویسنده میهمان. چرا شما نباشید؟
۳- دو وبلاگ دیگر هم در این دیار پیدا کردم که در حال نگارشاند. امیرمسعود در سولوژن و پگاه در تصویر.

دیشب میخواستم محسن که قرار بود با هم به خرید برویم را بپیچانم، هرچند که نشد. با مهدی و بهرنگ که تکلیفمان را انجام میدادیم بداخلاقی میکردم. امروز برای ناهار با بیاشتهایی دوتا نان سوخاری کوفت کردم. همین شد که سر تمرین گروه موسیقی با حسرت به شکلات خوردن دختر کنار دستی نگاه میکردم و در وقت استراحت با محسن رفتیم که از مردن خودم را نجات بدهم. با نوید که چت میکردم نتوانستم شادی تقدیمش کنم. کیوان را که امروز برای بار اول دیدم خیلی سرحال نبودم. بیشتر گذاشتم او و محسن حرف بزنند. زیاد راغب نبودم لیلی و لنا هم باشند. کلاس داشتند و نیامدند. زود تمام میشود. قول میدهم. اما نمیدانم چرا بدجوری چسبیدهام به درس. نوبر است این دیگر!
اما زیباست؛ تنوع میدهد به زندگیام و سردیش را گرم میکند. همین که اندیشه میکنی که امروز چه راهکاری در پیش گیری تا کمتر در معرض سرما باشی، تازگی میآورد. همین که همه رخت و لباسهایت را میگردی تا پشیمنهترین را بر تن کنی، شادیست. همین که همه تکنیکهای پیچاندن شالگردن به دور سر و گردن را مرور میکنی، هیجانآور است. و همین که وقتی در ایستگاه اتوبوس با همه آدمهای آنجا تنها یک حس مشترک داری و آن هم گریز از سرما، لذت بخش است.
و دیشب تعدادی از ما بودیم به دور هم تا رفتن یک دوست را از اینجا به غربتی دیگر جشن بگیریم. "البرز" که کمی یادآور دوران نوجوانیام است، دارد میرود؛ میرود به همانجا که دورتر است از اینجا؛ از اینجایی که دورتر است از وطن؛ و وطنی که خیلی دورتر است از "ایران". از او نمیدانم چه تولید خواهد شد. نمیدانم بسان اساتید معظمی خواهد شد که فقط نام دانشگاهی را یدک میکشند و به تاراج و چپاول هر آنچه که در ذهن روزی اندیشه داشتنش را کردهاند، میپردازند. و یا چونان گوهری زینتبخش همانجایی میشود که به آن تعلق دارد. او اما بهترین است و میدانم که بهترین خواهد ماند. نمیدانم "صد تومانی" را که دیشب امضا کرد و به همه ما داد، در آن روز که دوباره ببینمش چقدر ارزش دارد و البرز چقدر در ارزشدار کردنش دخیل است.
و اما امروز که باز عزم محیط آکادمیک در سر داشتم، شال و کلاه کردم با همه زیباییهایش. در همان میانه خشم و خروش سرما، صدای نوکیایی صدابر (تلفن!) همراهم به در آمد که مرا بگیر. گرفتنش مستلزم در آوردن دست بود از دستکش و پایین کشیدن زیپ (کاپشن!) و فروبردن دست عریان در جیب درونی و بالابردن گوشه کلاه و نگه داشتن آن وسیله دیجیتال برای زمان مکالمه با همان دست عریان در همان سرما. چونان در زنگ خوردن ناز میکرد که هر انسان مریضالقلبی را به فکر وامیداشت که "بابا! بردار. شاید...". بیرون آوردن دست از دستکش سرما را به مغز استخوانم رساند. الو ... گرم شدم؛ "سلام مادرم" و پدرم هم بود با همه مهربانیش. فوران گرما بود در سرما.
پینوشت: مجتبیجان! وقتی اینجا هوا سرد میشود، ناخدآگاه به یاد تو میافتم که در سرمای صفر درجه "جمشیدیه" چگونه میلرزیدی و برخلاف همه ما شال و کلاه به راه میانداختی. اینجا اگر بودی چه میشد؟ در را که باز میکردی جان به جانآفرین...
v آيا می دانید که 17 دسامبر سال 1903 ميلادي بود که برادران رايت توانستند براي اولين بار با هواپيماي دست ساز خودشان پرواز کنند؟
v آيا می دانید که در قديم به نيشاپور، ابرشهر و ايرانشهر ميگفتند؟
v آيا می دانید که مصرف ساليانه کيسه پلاستيکي کشورهاي پيشرفته ، به قدري است که ميتوان با آنها، تمامي سطح کره زمين را پوشاند؟
v آيا می دانید که ما انسانها در هنگام راه رفتن از 200 ماهيچه مختلف کمک ميگيريم؟
v آيا می دانید که ايران هفدهمين کشور وسيع دنيا است ؟
v آيا می دانید که ايران بيشترين مرز خشکي را با عراق (1336 کليومتر) و کمترين مرز خشکي را با ترکيه (470 کليومتر) دارد؟
v آيا می دانید که نام قديمي اندونزي، هند هلند بود؟
v آيا می دانید که اقيانوسهاي جهان به ترتيب وسعت از اين قراراند، اقيانوس آرام، اقيانوس اطلس، اقيانوس هند، اقيانوس منجمد جنوبي، اقيانوس منجمد شمالي؟
v آيا می دانید که بزرگترين کوه يخ جهان به ارتفاع 167 متر در غرب گروئنلند در اقيانوس منجمد شمالي ديده شده است؟
v آيا می دانید که سال 99 ميلادي درحدود 155 ميليون دستگاه کامپيوتر در اروپا وجود داشت حالا خدا ميداند بعد از نه سال چند دستگاه شده است؟
v آيا می دانید که صداي تارزان در اولين فليم از سري فيلمهاي تارزان ترکيبي از صداي شتر و زوزه کفتار و ويولون بود؟
v آيا می دانید که داركوب ها قادرند 20 بار در ثانيه ، به تنه درخت ضربه بزنند؟
v آيا می دانید که يک انسان بالغ که تقريبا" پنج ليتر خون در رگهايش جاريست اگر يک و نيم ليترش را از دست بدهد احتمال مرگش بسيار بالاست؟
v آيا می دانید که مدت زمان گردش سياره عطارد بدور خود دو برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشيد ميباشد؟
v آيا می دانید که 90 درصد سم مارها از پروتئين تشكيل يافته است؟
v آيا می دانید که قلب ميگو ها در سر آنها قرار دارد؟
v آيا می دانید که گونه اي از خرگوش قادر است 12ساعت پس از تولد ، جفت گيري كند؟
انگار وقتی اینگونه موسیقی میگوشم، سنتیها از ذهنم دور میشوند. شاید این قرتیبازیها به موسیقی ایرانی نمیآید. اما خب. در موسیقی پاپ ایرانی سیاوش قمیشی به معنی آغاز و پایان است. با همو شروع کردم و با خودش به پایان بردم. به پایان نبردم. او مرا به پایان برد. از آغازم شروع کرد و به پایانم ختم کرد. شاید اغراق نباشد اگر بگویم من همه خاطرات ده سال آخرم را به یاد میآورم وقتی سیاوش میخواند. درست شبیه خدمات متقابل ایران و اسلام است(!). آنقدر که من به موسیقیاش خدمت کردهام، او نیز فضایی مجازی ساخته برای ثبت خاطراتم. یک فضای آنلاین که همیشه و از هر کجای این دنیای بزرگ قابل دسترسی است. مثل همین امشب که خاطرهاش در موسیقی سیاوش ثبت شد.
او
دير زماني است که در اين مرز و بوم قصه فرار مغزها در رسانه ها و افواه قصه پر غصه اي از خروارها آه و حسرت تلقي مي شود و هر از گاهي کساني راه چاره اي بقول خويش يافته و دواي به زعم خويش اين درد بي درمان را يافته و کساني به واسطه همين يافته ها به نان و نوايي مي رسند. جيره و مواجب ها نيز در پي آن از سوي سازماني عريض و طويل براي مغز ها راه مي افتد تا آرايشي گردد بر چهره فرار مغز ها که گويا چهره بسيار کريهي است. ديگراني هم هستند که راه چاره از اين به زعم خويش کراهت عظما را در ديگرگونه نام نهادن اين پديده ديده اند و از مهاجرت مغز ها تا هجرت نخبگان نام نهاده اند!
مرا با فرار مغز ها کاري نيست به عکس همه در اين پديده هيچ خوبي و بدي ذاتي نمي بينم . به نظرم مغز است ديگر و معاش انديش و چه انتظاري است که از توانايي صرف يک قوا در انسان داريم و اگر دوستان به زعم خويش مدرن خرده نگيرند که در شرق اسطوره اي همه چيز بر مداري غير عقل مي گذرد و همگان عقل ستيزند! و قصه غرب را برايم نگويند و قوت عقل و چه و چه ...
خواهم گفت که آنچه من بر آن بيمناکم و به راستي آن را کريه و زشت مي بينم کوچ دلهاست دلهايي که در هواي ايران مي تپند و ناگزير از کوچ مي شوند. در اين گروه کوچنده اتفاقا آنچه که بيش از پيش در درونشان قوت دارد مغز است اما من خيلي کم در ميان اين گروه ديده ام که از قدرت مغزشان ياد کنند! گروهي که شمارشان کم است بسيار کمتر از آن گروه پر شمار و بر سبيلي پر مدعاي مغز ها! از همين رو کوچ يک تن از آنها را خسارت عظيمي مي دانم به بزرگاي همه مغز هايي که رفتند و مي روند و خواهند رفت! چرا مي گويم کوچ ؟
بيانش واضح نيست اما شايد اين باشد که دلها فرار نمي کنند.
پي نوشت یک: باري و جايي که اين حرف را زدم کساني برايم از شرافت تک تک انسانها و دعوي اينکه هر کس حق انتخاب و ... دارد گفتند! مطمئنم همه ایرانی ها حتی اندکی دل در گرو ایران دارند و به نظر این یادداشت به یک چوب راندن است! قيل و قال را کم کنم من هم به شرافت انساني معتقد و به دفاع از حقوق تک تک انسانها واقفم. همه ایرانی ها در همه جای دنیا را هم دوست دارم حرفم چيز ديگري است و از جنسي ديگر!
چشم دل بازکن که جان بيني
آنچه ناديدني است آن بيني
پي نوشت دو: خاطره برنامه گفتگو را نمي دانم چند نفري در بعد از ظهر هاي پنجشنبه از راديو سراسري به ياد دارند و اگر اشتباه نکنم آن جمله که در تيتراژ ابتداي برنامه پخش مي شد که دل هر ايراني که براي ايران نتپد...(بقيه اش را مخصوصا ننوشته ام!)
پي نوشت سه: علي جان لطفا براي اين يادداشت هيچ تصویری نگذار!
تو شهر ما ، الان برق هست ، آب هست ، تلفن وصله . 2 روزی بود که گاز وصل شده بود ( استان مازندران ) . اما باز هم از دیروز قطع شده ، تا جایی که خبر دارم قسمتهایی از خراسان رضوی ، شهرهای بردسکن و کاشمر و خلیل آباد هم گاز نداشتن . خیلی از نیروگاههای بزرگ فعلا دیگه با سوخت مازوت کار می کنن . ذوب آهن هم چند روزی متوقف شده بود برای حل بحران گاز شمال کشور .اینو نوشتم که بعضی ها نگن چرا وقتی نعمت گاز و خیلی چیزای دیگه هست چیزی ازش نمی گین ؟ تا قطع میشه صداتون در میاد . نمی دونم والله چی باید گفت ؟
اما در هر حال امیدوارم ، با حل مقطعی مشکلات ، خیلی چیزهای دیگه که اصلی هم هستن فراموش نشه و جان و بیت المال مردم تاوان لجاجت و روی پای خود ایستادن دولت ، قرار نگیره . در عصری که به دنبال هزینه کمتر برای تولید بیشتر هستیم ، مطمئنا تولید برق با مازوت یا نفت کوره هزینه بیشتری از گاز و انرژی هسته ای !! داره.
نمیدانم راهی که آغاز کردهام بهکجا میرسد؛ میدانم اما که پایانش آغاز کودکیم خواهد شد. برای همین خوشحالم! منتظرم این آغاز پایان یابد و دوباره شروع کنم. برای کودکیم لحظهشماری میکنم که قرار است باز بیاید. قرار است شانه بالا اندازم و بگویم نچ! بگویم من همینجا با بچهها بازی میکنم. شما بروید به راه خود. همینجا را به همهجا ترجیح میدهم. کی میرسد پس؟



