از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
بیربط:
بعضی وقتها سیاست از مستربین هم خندهدارتر میشه. توی همین چند دقیقه بعد از سوتی، دو تا مصاحبه با مزه خوندم. یکی مصاحبه این سه کلهپوک که هیچکدام حاضر نیستند پای از روی شانه مردم بیچارهشان بردارند. دیگری مصاحبه شهردار اسبق تهران است که خواندنیست. چقدر این آدم شیرین است. نمیگذارد کلام منعقد شود. کاری به خودش ندارم، با حاضر جوابیش حال میکنم.
۲- در دودکش دچار خودسانسوری عجیبی شدهام. تا میآیم بنویسم یاد چهره کسانی که در راس هرم قرار میگیرند میافتم. آن موقعها که خودمان سهتا فقط وبلاگمان را میخواندیم، هیچ هراسی نبود.
۳- بعضی مواقع که میخواهم درد دل کنم و از نام بردن آدمهای داستان نیز دوری کنم، دوستی کنجکاو و البته با ضریب هوشی بالا مثل محسن پیدا میشود که زود آدم را گیر بیاندازد. یعنی درد دل کوفتت میشود و حس بد "غیبت" نمیگذارد که دیگر راحت حرف بزنی و به قول معروف تنها اصل ماجرا را تعریف کنی. البته دلیل اصلی همان شعاع حرکتی و دایره محدود دوستان اطراف است. خیلی دوست دارم بروم یک جای شلوغ که کمی خودم را گم کنم در لابهلای آدمها. هنوز آنقدر دلم تنگ نشده که برگردم میدان هفت تیر و دو ساعت میان هایوهوی مردمی که چه بخواهی چه نخواهی لایشان گم میشوی منتظر تاکسی باشم. مردمی که مجبوری برای رسیدن به هدفت تا وسط خیابان با آنها پیشروی کنی. شاید یک کنسرت "خرتوخر" بزرگ که کلی آدم جمع شدهاند و فرض بر این است که دارند میرقصند خوب باشد. آن وسطها اگر باشی و هیچکس هم نشناسدت، شنیدن یک چهچه شجریان البته با آیپاد خودت و تنها برای خودت چقدر میچسبد. مثل شنا در دریا! آنهایی که دریاییاند میدانند چه میگویم.
۴- وقتی در آستانه، یا در اصطکاک و یا حتی در انتهای تغییر فیریکی و متافیریکیای، اصلا انگار نمیشود دیگری که با تو بدون ذرهای اشتراک است را بپذیری. نمیدانم ضعف است یا واقعیت. هرچه هست باشد. دلم برای آن زمان که به هرکس، هر حرفی میزد میگفتم "تو هم راست میگویی" تنگ شده. باورم نمیشود، اما دلم برایش تنگیده به خدا؛ که همه را راضی نگه دارم؟ وقتی داری مدام فکر میکنی و کلمات نه تنها معنی که جهت هم دارند،دیگر نمیشود هر حرفی که میشنوی را بیخیالی طی کنی. همیشه جدی میمانی. مگر در خلوت.
۵- برای خواهرم!
وقتي کسي سوالي از شما مي پرسد و پاسخش را سريع مي دهيد همه چي بديهي مي نمايد. اما وقتي در گذر ساليان دراز همان سوال را شما از کسي مي پرسيد و پاسخش در حيرت شما را فرو مي برد يادتان مي آيد که چند سال پيش پاسختان چندان بديهي نبود و حيرت طرف مقابل شما هم چندان عجيب نبود. پاسخ پرسشي را ده يا دوازده سال پيش داده بودم و تاکنون هيچ وقت آن جريان را مجددا بخاطر نياورده بودم پريروز که پاسخ پرسشم از کسي مرا شوکه کرد و در حيرت عميقي فرو رفتم يادم آمد من هم به همين منوال به پرسشگري در ساليان گذشته پاسخ گفته بودم! نمي دانم اقتضاي جواني بود و شور و شوقش يا...
پي نوشت1: تبريک هاي فراوان و فراوان به هادي و علي عزيز به سبب اتفاقات خوبي که در حوالي زندگي شان در جريان شده است.
پي نوشت 2: شاد باش هاي بهاري به همه دوستان (خدا را چه ديديد شايد اين آخرين يادداشتم در اين سال باشد!)
پي نوشت 3: ياد کسان بسيار بخير! روح عزيزان بسياري هم شاد!
با اینکه به واژه عربی "اظهر و منالشمس" است، اما نمیدانم چرا موقع عمل که میشود هیچکس آن را جدی نمیگیرد. این را که در سال نو، کینهها و دشمنیها را بیخیال شویم و به لوزالمعده مبارک حسابشان کنیم. شاید خیلی تکراری، خستهکننده و نامبارک باشد مرور مجددش، اما لطفا جدی بگیریم. الان یادم میافتد که خودم هم با بعضیها مشکل روحوضی دارم... ببینم چگونه میشود حلش کرد. امان از دست این باندبازیها که اگر با یکی در باند روبرو رفیق شوی، در باند اصلی جایگاهی نداری! این را چگونه حل کنم؟
چند ساعت پس از نگارش: سیر تحولات درونی و بیرونی دارد تمامیت مییابد. مجتبیجان!
دیروز روز اول کاریم بود ، در نیروگاه برق نکاء که بزرگترین
نیروگاه کشور از نظر تولید است . فضای کار سخت بود و خشک ، با حال و هوای خاص
صنعتی . چیزای زیادی برای یاد گرفتن وجود داره . امروز هم کلاس ایمنی و رهایی
از خطرهای احتمالی داشتیم . یه کمی شرایط سخته ولی برای تجربه و یادگیری خوبه .
برای ایجاد ذهنیت و مقدمه سازی و نتیجه گیری برای این گفتار ، دو جریان واقعی مرتبط با دولت الکترونیک را که چند وقت پیش در دو پست جداگانه نوشتم اینجا ( پرده اول و میان پرده ) بخوانید.
داشتن دولت الکترونیک آرزوی هر کشور و ملتی است .در عصری که زمان با طلا مقایسه می شود و اتلاف آن با خسارتهای میلیاردی ارزیابی میگردد ، مسلماً دولتی که بر پایه فناوریهای نوین و همراه با آن باشد ، موفقیتش در داخل و حتی در بازارهای جهانی به روز و قطعی خواهد بود . اما به استنباط نگارنده در این میان ، دیدگاهها و نگرشها برای نیل به این اهداف باید عوض شود یا حداقل بهبود یابد. صرف تأمین سخت افزارهای این مهم ، در ادارات و سازمانها ، برای رسیدن و داشتن یک دولت الکترونیک کافی نیست ، شاید لازم باشد . امری که متاسفانه ، لااقل در بسیاری از ادارات کشور عزیزمان شاهد آن هستیم و مواردی که در لینک فوق در پستهای گذشته نوشته شد از این دست بودند . باید نیروی انسانی که در خدمت این سیستم قرار می گیرد پخته تر و و آگاهتر گردد و البته طراحان اولیه ای که در رأس هرم قرار دارند ،از پختگی و دانش فنی بالاتری برخوردار باشند تا طراحی قابل انعطاف ، با کمترین ضعف اجرا شود. البته در تمام دنیا ، همواره از فعالیتهای گروهی ، هدفی حاصل میشود تا درصد خطای پروژه به صفر نزدیک گردد . به عنوان نمونه چرا نباید کارت سوخت بنزین ، که این روزها در کشورمان باب شده است ، همانند کارتهای عابر بانک دارای رمز عبور باشد تا فقط برای صاحب کارت قابل استفاده باشد و موتورسواران در جایگاههای سوخت در کمین نباشند و فرد کم وجدانی هم اگر پیدا کرد ، چاره ای جز بازگشت آن نداشته باشد . آیا واقعاً وقتی این ایده به فکر الکن من می رسد ، تیمهای کارشناسی و طراحان سیستم قادر به انجام آن نبودند . جالبتر آنکه گم کننده کارت ، مجبور به پرداخت 15000 تومان به حساب شرکت سازنده یا دولت است . حسابی که در روزهای اول به نقل یکی از دوستان کارمندم در بانکی دولتی ، رقم واریزی به آن خیره کننده بود .
اگر زمان و حتی بالاتر جان شهروندانمان برایمان اهمیت داشته باشد ، مسلماً به فکر پیداکردن راهکارهایی برای حل مشکلات ناشی از جمعیت و مدیریت بر آن خواهیم افتاد . همه ساله شاهد آن بودیم که بلیط بازی شهرآورد (دربی ) پایتخت ، به صورت حضوری و در چند نقطه شهر تهران فروخته میشود و جوانان مشتاق مجبورند از چند روز قبل ، از اقصی نقاط کشور ، در سرما و گرما به پایتخت بیایند ، شبها را در خیابانها بخوابند و چه خطرهایی که آنان را تهدید نمی کند و اگر در این میان ، عزیزی جانش را از دست دهد ، که کم هم شاهد آن نبودیم ، پاسخگو ی واقعی چه کسی باید باشد ؟

پینوشت: این کلیپ را ببینید.
هنگامی میرسد که نمیدانی چرا چیزهایی که میبینی را باور نداری. نه باور داری و نه میتوانی تصور کنی که وقتی پس از یک احوال پرسی ساده با همخانهایات دوباره به اتاقت بازمیگردی، انبوهی از آدم ببینی با لبخند، دوربین، شمع و کیک که درس و زندگی و دانشگاه را ول کردهاند و یکهو بر روی تختت فرود آمدهاند و میخوانند «تولدت م ...با... رک»؛ به ترتیب الفبای نام: احسان، محسن، مهدی و نوید. و سه نفر دیگر که آنجا ساکناند. اصلا آن لحظه که مجموعهای از ترس،شوک، قاتی کردن و بیخبری است به کنار؛ وقتی همه چیز برایت توضیح داده میشود، باز نمیدانی که چه بگویی. آن هم به زبانی که مادرجانت با آن تکلم نمیکند. فکر کنم فقط چند بار گفتم "تنکس" و یا عبارات مشابه. آخر چه میشود گفت. همین الانی که رفتهاند و دوباره اتاق خالیست باز بیکلمهام. شاید بگویم: ممنون از این همه صمیمیت و مهربانی.

فکر کنم چند روزی میشود که کم آوردهام. از همان موقع که سیل تلفنهای بینالمللی، داخلی، پست الکترونیک و پیامهای پرمحبت دوستان بر روی دیوارکوتاهم در کتابچهره (برگردان فیسبوک) و در دودکش به سوی من روانه میشد. دیروز آنقدر بین صفحات "جیاسلایب" (مربوط به مشق خانم معلم است)، "فیسبوک" و سرویسدهنده ایمیلام رفتوآمد کردم که داد رایانهام در آمد.
اینها را نوشتم که ثبت کرده باشم همه محبتهاتان را. شاید این تنها ابزار یک بلاگر باشد. و شاید اینها را نوشتم تا بهرخبکشم که چقدر دوست خوب دارم. همه را دوست دارم. تکتک.
پس از نگارش: این حادثه به زبان محسن.
· آيا ميدانستي که سطح شهر مكزيك سالانه بيست و پنج سانتيمتر نشست ميكند؟
· آيا ميدانستي که موشهاي صحرايي سالانه يک سوم منابع و ذخاير غذايي جهان را نابود ميسازند؟
· آيا ميدانستي که بيشترين سرعتي که انسان آن را تجربه کرده است چهل هزار کيلومتر در ساعت در سال شصت و نه ميلادی با سفينه آپالو ده بوده است؟
· سالها قبل، يکي از جانورشناسان برای نخستين بار به استراليا رفت. ناگهان از مشاهده جانور عجيبي که با دم بلندش، جهش کنان طول صحرا را مي پيمود به هيجان آمد! رو به يکي از بوميان کرد و پرسيد نام اين جانور چيست؟ مرد بومي پاسخ داد: کانگورو! پس از بازگشت جانورشناس به کشورش، عکس و تفصيلات جانور عجيبي که مي پنداشتند کانگورا نام دارد در روزنامه ها چاپ شد، و امروز نيز به همين اسم ناميده ميشود. امّا بد نيست بدانيد سالها بعد که دانشمندان با زبان بوميان استراليا آشنا شدند دريافتند که واژه کانگورو در زبان بوميان آن سرزمين يعني: من نميدانم!!! به هر حال اين نام که حاصل يک اشتباه لپي ميباشد از آن زمان تاکنون بر روی اين جانور باقي مانده است
· آيا ميدانستي 50 درصد جمعيت جهان هيچگاه در طول حيات خود از تلفن استفاده نكرده است؟
· آيا ميدانستي که مزه سيب، پياز و سيب زميني يكسان ميباشد و تنها بواسطه بوي آنهاست كه طعم هاي متفاوتي مي يابند؟
· آيا ميدانستي که آدولف هيتلر گياهخوار بوده است؟
· آيا ميدانستي سالانه 500 فيلم در امريكا و 800 فيلم در هند ساخته ميشود؟
· آيا ميدانستي که فيلها قادرند روزانه شصت گالن آب و دويست و پنجاه كيلوگرم يونجه مصرف كنند؟
· آيا ميدانستي که از 294 کشور جهان، صد و بيست کشور آن مجازات اعدام را ندارند؟
· آيا ميدانستي قلب انسان بطور متوسط صد هزار بار در سال ميتپد؟
· آيا ميدانستي که يك كوه آتشفشان قادر است ذرات ريز و گرد و غبار را تا ارتفاع پنجاه كيلوكتري به فضاي اطراف پرتاب كند؟
· آيا ميدانستي که كانگوروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند؟
· آيا ميدانستي بزرگترين مجسمه بودا در چين قرار دارد که بلندای آن چهارصد و شانزده متر و پهنای آن شصت و هشت متر ميباشد؟
یک روز قرمز دارد تمام میشود. امروز از رنگ اصلیم به قرمز تغییر رنگ دادم، هنگامی که شرمنده یک خانواده کانادایی شدم. شانس آوردم رنگ اصلیم سفید نیست. روز تولدم را آنقدر اینها جدی گرفته بودند، که هیچموقع خیالش را نمیکردم. یکصد و پنجاه کیلومتر آمدند، چون نبودم منتظر ماندند. هدیه دادند، تبریک گفتند، شادی کردند و دوباره همه آن راه طولانی را بازگشتند. یعنی فقط برای من؟!!! یک شانس دیگر هم آوردم که تا دیدمشان گفتم امشب با "سام" داریم به یک کنسرت ایرانی میرویم، والا که قرمز بودنم تا بعد از شام در رستوران هم ادامه داشت. مغز بیچارهام تعجب کرده و در یک حلقه تکرار گیر افتاده. اصلا الگوریتمی برای حل مساله پیدا نمیکند. لطفا یکی نجاتش دهد. پینوشت: شانس آوردید این موضوع جور شد تا بنگارم. داشتم دوباره به فکر یک پست که به آدمها گیر میدهد، میافتادم. نق میزنم زیاد. باید یک سر به وطن بزنم.
صبح که از خواب پاشدم ، اول کامپیوتر رو روشن کردم ( چیه ؟ انتظار داشتید بگم : "مثل گلی واشدم." نه بابا اون مال قدیم ندیما بود ) . خلاصه بعد از صبحانه و مقدمات کار ، دلم هوای یه ریتم حماسی کرد . اول رفتم سراغ استاد "شهرام ناظری" . خلاصه هرچی داشت و داشتم رو کردم . اول دو دقیقه و سی و هفت ثانیه از شروع کاست "شور انگیز" رو گذاشتم . بعد قطعه "مستی سلامت می کند" از آلبوم "سفر به دیگر سو" . چه ریتم و شعر نابی :
مستی سلامت می کند ، پنهان پیامت میکند
آنکو دلش را برده ای ، جان هم غلامت میکند
ای نیست کرده هست را بشنو پیام مست را
مستی که هر دو دست را پابند دامت میکند
ای آسمان عاشقـان ، ای جام جان عاشقـان
حسنت میان دوستان، نک دوست کامت میکند
ای چاشنی هـر لبی ، وی قبله هـر مذهبی
مه پاسبانی هر شبی ، بر گرد بامت میکند
ماه از غمت دو نیم شد، افسانه ها چون سیم شد
قد الف چون جیـم شد ، وین جیم جامت می کند
در عشق زاریها نگر، وین اشکباریها نگـر
وان پخته کاریها نگر، کان رطل خامت میکند
ای باده خوش رنگ و بو ، بنگر که دست جود او
بر جان حلالت می کند ، بر تن حرامت میکند
بعد گشتی در آلبوم "بیقرار" زدم و بعد هم "کنسرت 77 " که یادش به خیر به همراه علی تو بوشهر به کنسرت استاد رفته بودیم . بعد هم پروازی کردم به نواهای استاد "شجریان" . اول آلبوم "در خیال" که خیلی هم معروفه ، چون یادمه تنها کاستی بود که تبلیغاتش رو تو تلویزیون هم پخش کرد ( چون موسسه "سروش" منتشرش کرده بود ) . آخرش هم رفتم تو نخ قطعه ای از استاد که خیلی از گوش کردنش لذت می برم ، راستش رو بخواهید نمی دونم مال کدوم آلبوم هست . اگه کسی میدونه کمک کنه . شعرش اینه :
به شب وصلت جانا دیوانه شدم
به شمع رویت جانا پروانه شدم
به مه روی تو من جانا حیران و ماتم
ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم
به حال من دیگر دلبر دلبر زار و نزارم
شیدای توام تاج سرم بیا به سرم
رسوای توام چشم ترم بنشین به برم
عاشقم کردی جانا دلم را بردی
به زلف سر کجت دلبر دلبر گمشده دلم جانا گمشده دلم
به ماه عارضت دلبر دلبر حل کن مشکلم جانا حل کن مشکلم
وجه مشترک همه اینهایی که گفتم ، این بود که واقعاً بعد از گوش کردن این قطعات آرامشی به آدم دست میده که شبیه پروازه ، حسی که بعد از فرود قدرتی برای انجام کارهای بزرگ به انسان میده . نمیدونم تجربه کردید یا نه؟
۲- پاسخ معادله ساده خطی درجه اول تک مجهولی با ده رقم اعشار شد ۳/۱. چه اصراری داری که من هم دوست داشتم همین بشود؟ مگر معادله کمکی هم نیاز بود؟
۳- از بچگیشان خندهام میگیرد؛ وقتی خیرهخیره در چشمانت میگویند شتر دیدی ندیدی. کودکان هم اینقدر بچه نیستند!
رفتم و برگشتم . نمی دانم واقعاً همین است آنچه را که می خواهم یا نه . اما مطئنم و خوشحال که لااقل راهم را خودم انتخاب کرده ام ، تا اینجا را لااقل خودم رقم زده ام ، بشود یا نشود مهم نیست. هنوز مسیر درست است ، هنوز فشارهای اطراف و جوانب از خط خارجم نکرده ، هرچند شاید تراز بالا نباشد . دقیقاً آنی نیست که می خواهم ولی به این تجربه نیاز دارم . اما درهر حال نمی دانم این عقیده ای که دارم از سر ناچاری است یا اعتماد و اعتقاد قلبی :
که اگر تلاشت را بکنی و در مسیری که میخواهی اش ، همتت را بکار بندی ، حتماً جریاناتی که برایت رخ می دهد ، خیری در آن هست . شاید بعدها لزومش بیشتر احساس شود . اما باز هم نمی دانم . پس منتظر می مانم . شاید منتظر خودم .
بیربط:
۱- کافی (نه به معنی بهاندازه، که به نوعی نوشیدنی خارجی اتلاق میشود) نوشیدن با رفیق در ساختمان متحده دانشجویان (خواستم Student Union Building را به فارسی برگردانم!) هم نعمتیست. امروز نویسنده درد دل از کافی عصرانه تا مطربی شبانه همراهمان بود.
۲- همه کنسرتهای موسیقی را چپاندهاند در همین چند هفته.
بیربط: میهمان دارم. فردا. یعنی همین امروز. ساعت دوازده شب چند ساعتی است تمام شده.

خیلی وقتها شاد و سرخوشی . زندگی به کام است ، به تو می خندد یا تو سعی می کنی به آن بخندی تا گذرانش شیرین تر باشد . این وقتها تلاش میکنی دیگران هم در شادیت سهمی داشته باشند . دنبال بهانه ای هستی تا دیگران را بخندانی . و در این دم ، چقدر لطیف میشود سهامی که با ارزش محبت میانتان تقسیم میشود .
اما گاهی اوقات که مطلبی برای گفتن نداری ، یا جریانات اطرافت آنقدر ناراحتت کرده که احساست فراوانی میکند ، خاصه آنکه کاری هم از دستت بر نیاید ، شاید اندکی دلتنگ شوی . این مواقع شاید بهترین کار درددل باشد با محرم ، شاید نوشتن ، شاید کشیدن نقشی بر بوم راحتت کند ، شاید هم ساختن نغمه ای که بر پرده روزانه ات آوای زیبای موسیقایی بنوازد بهترین راه رسیدن به آرامش باشد . شاید هم مناجات با کسی که از اویی و شاید هزاران شاید دیگر . اما هرچه هست نباید آنقدر باشد که سیاهی مقابلت را بگیرد ، پشیمان شوی از آنکه زیاد گفته ای . گاهی اوقات شاید سکوت چاره کار باشد .گله از بهترین همراهت را هم ، باید خریدار باشی .احساس و عقل ، عقل و احساس و چربش هر کدام بر دیگری شاید زیاد زیبا نباشد . مجال پرواز به هردو را باید داد .
جدای از داشتن هر نظری ،در تایید یا رد آن از نظر نگارنده ، تامل در گفته زیرین هم خالی از لطف نخواهد بود اگر درنگ کنید :
حکیمی بیشتر اوقات را به سکوت می گذراند ، از وی پرسیدند : ای حکیم! سبب چیست که همواره ساکتی؟
حکیم گفت : از آن رو ، آن اندازه که از گفتگو پشیمانم ، از سکوت پشیمان نیستم !
کشکول شیخ بهایی- صفحه503
تازه فهمیدم میرزا چقدر درست میگوید که دنیاهای خود را در تنهایی باید ساخت، در گوشهای کمنور و خلوت؛
امشب فهمیدم،خواندم، دیدم. آشفتم، خندیدم، گریستم.
و امشب عجب شبی بود. جای همگی خالی. امشب مرگ و زندگی باهم آمد. هردو جاودانه.
بیربط: چه راحت میشود همهچیز را از نو ساخت.


