تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

علی | 87/01/29 | 
پرده اول: خانم معلم مهربان

 

ساعت حدود دوازده ظهر بود. داشتم گزارش پروژه نهایی یکی از درس‌ها را آماده می‌کردم و قرار بود ساعت۲:۳۰ برویم پیش استاد مربوطه‌اش که ایمیل خانم معلم رسید و دستور فرمودند ساعت چهار ملاقاتی داشته باشیم. خودم خواسته بودم تا در صورت امکان در باب همکاری‌های آینده با یکدیگر مذاکره‌ کنیم. چند روزی می‌شود امتحان‌اش را داده‌ایم.

امروز از تنها چیزی که حرف نزدم نتیجه امتحان بود. اصولا بعد از این همه درس پاس کردن دیگر اهمیتی هم برایم ندارد. آنقدر در مسایل دیگر گفتمان کردیم که خودش شروع کرد و گفت تو که امتحانت را خوب داده‌ای،‌ نمی‌خواهد نگران باشی. نمره خوبی گرفتی! من یادم نیامد زمانی گفته باشم نگرانم. او خودش باز یاد‌آوری کرد که وقتی پس از امتحان از بچه‌ها پرسیده بود امتحان چه‌طور بود،‌ در پاسخ‌اش گفته‌ بودم از پارسال سخت‌تر. طفلی نمی‌دانست فرق است بین امتحان سخت است و من نگرانم! شاید یک حس به او گفته بود اگر کسی بگوید امتحان سخت است یعنی دلهره دارد. اما خب سخت بود دیگر. البته شاید می‌خواست به صورت ضمنی بگوید که نمره خوبی گرفته‌ام. وقتی دید واقعا برایم مهم نیست و حتی کنجکاو نیستم نمره‌ام را بدانم دیگر چیزی نگفت. مورد دیگری که امروز کشف کردم علاقه‌مندی حاج خانم به کیک‌شکلاتی‌ست. حرف‌های‌مان هنوز کاملا شروع نشده بود که به صورت یک جهش انقلابی و از پیش برنامه‌ریزی‌شده از اتاق بیرون رفت و از باقی‌مانده کیک‌های سمیناری که چند دقیقه‌ای از پایانش در سالن کناری‌مان نمی‌گذشت مقادیر متنابهی جارو کرد و بعدا در طول صحبت با من نوش‌جان. من هم گاهی ناخنکی می‌زدم. اما خجالت می‌کشیدم جاروبرقی‌ام را روشن کنم.

پرده دوم: سخت‌گیری ۱

وقتی می‌خواهی به زور به کسی یا کسانی مهربانی بورزی نمی‌شود که نمی‌شود. منظورم این است که نمی‌شود تنها از روشی که تو دوست داری علاقه‌ات را نشان دهی. مدتی‌ست به مامان‌ام و دیگر اعضای خانواده گیرداده‌ام که من نمی‌دانم چه‌چیزی برای‌تان هدیه بیاورم. تازه‌، مهلت زمانی هم تعیین کرده‌ام که اگر تا فلان موقع تعیین نکردید من ناراحت می‌شوم. اما نه هیچ پیشرفتی حاصل شده و نه انگار قضیه جدی گرفته می‌شود. شاید زیاده‌طلبی باشد. می‌خواهم یک لیست آماده داشته باشم و بروم یک روزه سر و ته خرید را به هم دوخت‌ودوز کنم. کمی خودخواهی‌ست. نه؟

پرده سوم: سخت‌گیری ۲

خیلی سخت‌گیری می‌کنم که قبل از رفتنم به شیراز تکلیف همه کارهای ناتمام را ظرف همین یک هفته مشخص کنم. اما مگر می‌شود. به خانه که به صورت جنازه رسیده بودم،‌ به لیا گفتم "چک‌میل" می‌کنم و بر‌می‌گردم. اما در اتاق اتفاق دیگری افتاد. خودم را به تخت معرفی کردم و سه ساعتی را در دنیا نبودم تا این‌که با زنگ تلفن مادرجان‌ام از خواب برخاستم. شاکی شد وقتی گفتم دیگر موهایم شانه نمی‌شود!

پرده چهارم: وبلاگ

مدت زیادی نیست که جریانات وبلاگی را دنبال می‌کنم. شاید حدودا صد وبلاگ باشد که اگر به‌روز شده باشند را روزانه می‌خوانم. به‌نظر زیباست. تا الان که راضی‌ام و احساس نمی‌کنم وقت‌ام را جای بی‌خودی هزینه می‌کنم. نمی‌دانم می‌شود یک روز با بچه‌هایی که این‌جا (شهر ما) می‌نویسند قرار گذاشت و دور هم گرد آمد تا در باب وبلاگ و وبلاگ‌نویسی گفت‌وگویی ترتیب دهیم؟ اگر بشود حتما راه‌نما و راه‌گشا خواهد بود. یک پیش‌نهاد است. اگر نظرتان مثبت است باید تا قبل از سی‌ام آوریل عملی‌اش کنیم (عطف به پرده سوم).

پی‌نوشت: قاطی کرده‌ام. نمی‌دانم چه‌قدر می‌شود جدا‌ نوشت.

هادی | 87/01/27 | 

یگانه ی من سلام!

الان که برایت شروع به نوشتن کردم بهترین وقتها برای نوشتن است . شب ، سکوت ، آرامش ، خلوتی برای اندیشیدن و آسایش. سپاه تاریکی سربازانش را آراسته و ساز و برگ داده تا صلحی برپا کنند ، در سکوتی به پهنای یک شب و تنها ، هر از چند گاهی صدای ماشینها چون نفیر و زوزه سپاه دشمن که سکوت را به ستوه آورده ، از خیابانهای آنطرف بزممان را بر هم می زند. و باز سکوت است و سکوت که بهترین زمان برای اندیشه است و فکر. برای فکر کردن به چرایی خیلی چیزها . برای فکر کردن به نا برابریها. برای فکر کردن به زمانی که شاید ازدست رفته باشد و شاید هم نرسیده . برای فکر کردن به زیباییها ، به خوبیها و فکر کردن به تو و تشکر بی دریغ از او....

باید بنویسم. از خودم از خودت. از خودم که تو را می خواستم و پا پیش گذاشتم. از خودت که چه تصمیم سختی در انتظارت بود! از خودم که حرفهای زیادی از دیگران شنیدم . از خودت که چه فشار زیادی بر تو بود . از خودت که بیکاران روزگار را با حرفهایشان تنها گذاشتی. از خودم که گهگاه ترا می رنجاندم و می رنجانم! از خودت که چه سنگ صبوری بودی و هستی در سختیها . حتی این روزها که کمتر با همیم. از خودم که میگفتم از غربت تا قربت راهی نیست ، از تو که برایم می نوشتی در آن غربت ، از خودت که چقدر پر عاطفه و مهربانی. از خودم که چقدر از نگاههای صمیمانه و معصومانه ات شرمنده ام . از تو که ......

و از خودم که می گویم هر چه بود گذشت .

چند مدتی است که که قدر طلا بودن زمان را درک کرده ام و البته سهمی از این زمان مشترک ، بی شک مختص توست و از اینکه در طی این مدت اخیر ، مقتضیات روزگار باعث شده زمان کمی را به تو اختصاص دهم از رویت خجلم .

اولین سالروز ازدواج آمد و گذشت ، و این اولین سلام مکتوب بود از کسی که نه ماشین دارد و نه خانه و بزرگترین سرمایه ای که در قلبش دارد ، صداقت و شادابی و طراوت همراهی است که دوستم دارد و دوستش دارم و با هم تلاش می کنیم که دوستش داشته باشیم .
علی | 87/01/25 | 
داشتم شام می‌خوردم و هم تیتر اخبار را می‌دیدم. حادثه شیراز! از خانه‌مان با ماشین تا محل حادثه پنج شش دقیقه بیشتر راه نیست. یک بار برای مراسم تاسوعا و یکی دو بار دیگر به این حسینه رفته‌ام. این خبر که به بی‌بی‌سی آمده کمی نگرانم کرد. آخر تازگی‌ها بی‌بی‌سی تنها آخبار مهم و یا جهت‌دار را پوشش می‌دهد. مجبورم کرد به سایت‌های دیگر سری بزنم. رفتم سایت انتخاب. همه اخبار ضد و نقیض. یادم آمد «کانون رهپویان وصال» یک فضای مجازی هم در اینترنت دارد. طولی نکشید که به اسامی مجروحان رسیدم؛ «روح‌اله حیدری». قلبم آمده در دهانم. نمی‌دانم چه کنم. او یکی بهترین‌های زندگی‌ام است اگر خود او باشد. یک دوست تمام‌‌عیار. او را برده‌اند درمانگاه محمد رسول‌الله. این درمانگاه نزدیک‌ترین کلینیک به محل حادثه است ...

 

هادی‌جان! تو رو خدا خبری برایم بگیر. دستم به هیچ‌جا نمی‌رسد.

علی | 87/01/23 | 
با رفتن مجتبی، دودکش دونفره خواهد نوشت.
هادی | 87/01/21 | 

خيلي سخت است در شبانه روز 2 تا 3 ساعت وقت آزاد داشته باشي و براي خيلي چيزها در اين زمان بخواهي برنامه ريزي كني . فكرش رو بكنيد 7 صبح بريد و 10 شب برگرديد . در هرحال قصد دارم يه فكري براش بكنم . تا بعد خدا با شما .

علی | 87/01/21 | 
بدین‌وسیله می‌خواهم به نیمی از دلبستگی‌های‌ام، یک‌جانبه پایان دهم. نیم دیگرش اگر دوطرفه نبود راحت می‌شد قیدش را زد.
علی | 87/01/21 | 
انتخابات انجمن دانشجویان ایرانی دانش‌گاه‌مان نزدیک است. اگر اشتباه نکنم و همه گمان‌ها درست باشد چندین گروه به صورت زیرزمینی و روزمینی در فکر شرکت در انتخابات‌اند. امروز موقع ناهار جلسات بحث چندتای‌شان را دیدم. از نگاه یک ناظر خارجی‌ پدیده مبارکی‌ست. امیدوارم هنگام انتخابات این‌جا باشم و در انتخاب گروه اصلح سهیم. نمی‌دانم هر کدام از این‌هایی که می‌خواهند خودشان را نامزد کنند چه در سر دارند.

 

دست کم یک گروه اپوزوسیون داعیه‌ی ویرایش زیربنایی اهداف و روش‌های اجرایی انجمن را در سر می‌پروراند. این گروه اگر بتواند آینده یک‌ساله تکاملی انجمن را به روش‌ای اجرایی،‌ هدف‌مند و برخواسته از نیاز اکثریت ارائه دهد،‌ شاید گزینه مناسبی باشد.

از سوی دیگر، هستند کسانی که شعار حذف گروه کنونی را دارند. یعنی تمام فشارشان بر رفتن گروه کنونی‌ست و نه حتی آمدن خودشان(!). جالب این‌جاست که برای این گروه نامزد زیاد پیدا می‌شود. راهبر گروهی از این دست کار سختی در انتخاب و چیدمان اعضا در پیش‌ رو ندارد.

و خدا کند از آسمان یک گروه هم پیدا شود که جز اعتقاد به شرکت در یک کار گروهی و به اشتراک گذاشتن داشته‌های‌اش چیز دیگری در سر نداشته باشد. یک گروه که تمام هدفش دور هم آوردن دانشجویانی باشد که ایرانی‌بودن یکی از دغدغه‌هایشان است. فکر می‌کنم همین کافی باشد. اگر این گروه پیدا شود که نه بخواهد کسی را حذف کند، نه بخواهد زمین و زمان را زیر و رو کند و نه بخواهد همه‌ی هیچ‌جا دیده نشدن‌اش را این‌جا پایان دهد، بسیاری از رای‌ها را به سمت خودش می‌کشاند و از آن مرا نیز هم.

پی‌نوشت:
- سولوژن جان! دیگر شاید یاد‌آوری نکنم، اما در انتظار یاری سبزت هستم.
- محسن گیر داده که من با همه چیز مخالف‌ام. یعنی اگر فراموش کنم که فلان حرف از آن خودم بوده، ممکن‌ست به هزار برهان آن را با خاک یک‌سان کنم.
- بی‌تابِ رفتنم. دلتنگ بوی پوشال و گِل وقتی در تابستان اولین‌بار کولر آبی‌مان را در خانه روشن می‌کنیم. دلتنگ باغ ارم‌.

علی | 87/01/20 | 
به هیجان می‌آیم وقتی به کودک درون دوستان‌ام می‌رسم؛ نمی‌دانم این حس فضولی‌ست یا حس رفاقت. بعضی‌های‌تان، اگرچه، کودک درونتان هنوز نوزاد است و شاید هیچ‌وقت رشد نکند دیگر. وقتی باران می‌آید،‌ چرا بدون چتر بیرون قدم نمی‌زنید؟

 

پی‌نوشت: نمی‌دانم چیز‌ دیگری را هم می‌شد جدا نوشت سولوژن‌جان؟

علی | 87/01/17 | 
۱- دارد این اتفاق می‌افتد که پس از ده سال، یک‌بار دیگر اردیبهشت شیراز را ببینم و ببویم. اردیبهشت، شیراز پر است از بوی بهار نارنج. تقویم را که ورق می‌زدم،‌ دیدم زمان ورودم با روز جهانی کار و کارگر یکی‌ست؛ هرچند من در شبی به آنجا می‌رسم که یک ساعت به پایان آن روز جهانی بیشتر باقی نمانده‌. پس اجازه می‌خواهم که زودتر از موعد به کارگران عزیز تبریک بگویم تا اگر پرواز تاخیر داشت و به موقع نرسیدم، چیزی از دست نداده باشم.

 

۲- امروز که مریم از من خواسته بود تا هفت آرزوی محالم را بشمارم، خیلی پیش خودم شرمنده شدم. مثل این‌ست که تا حالا فکر محالی نکرده‌ام و یا دنیای خیالی‌ای در ذهنم نساخته‌ام. شاید به همین خاطر است که با دنیای تخیل زیاد رابطه ندارم. اینهایی که می‌گویم هیچ‌گاه محال فرضشان نمی‌کنم. فقط فکر می‌کنم که به آسانی به‌دست نیاید. تخیلات کودکی‌ام است در شیراز. همان‌هایی‌ست که پدر و مادرم را به‌خاطر پرسش‌های بیش‌ازحدم کلافه  می‌کردم:

> روزی گارسون اصلی یک رستوران خیلی مجلل شوم. همان آقایی که یک کت و شلوار شیک به تن دارد و با مزاح و خوش‌وبش با افراد هر میز از شما سفارش غذا می‌گیرد.
> یک بار دیگر برای گل‌فروش سرکوچه‌مان یخ ببرم. بار آخر یک روز گرم تابستانی بود. آن موقع هفت ساله بودم. یک پیرمرد مهربان و خوش‌چهره که می‌گفتند تنهاست. همیشه داشت مغازه یک در دو متری‌اش را آب و جارو می‌کرد. اگر در این دنیاست،‌ دوست دارم برایش یخ ببرم.
> یک بار دیگر بچه‌های کوچه دوچرخه‌ام را گلکاری کنند و مراسم عروسی با دختر همسایه‌مان که (از بخت بدم چند سال از من بزرگتر بود!) را جشن بگیرند و در آخرسر به میهمان‌ها لواشک تعارف کنند.
> بدانم که اگر پدرم با شوهر دخترعموی پدرم کشتی بگیرد، چه کسی پیروز خواهد شد.
> با خانم معلم پرورشی کلاس سوم دبستانم ازدواج کنم (البته اگر هر روز برایم سالاد درست کند و مثل خانم معلم بهداشت بیشتر به خودش برسد!)
> تغذیه‌ی (همان خوراکی‌هایی که مامان‌ها در کیف بچه مدرسه‌ای‌ها می‌گذاشتند) باقی‌مانده در کیفم را در "سرویس" پیش از رسیدن به خانه و رسواشدن در برابر مادرم بخورم. حیف که نمی‌گذاشتند حتی آدامس بجویم.
> دارویی کشف کنم که وقتی دوستانم جوش غرور می‌زنند،‌ از دست آدم‌ها فراری نباشند.

پی‌نوشت: این‌قدر دروغ شاخ‌دار ننویسید که "برای دیدن در اندازه واقعی روی عکس کلیک کنید". آخر مگر من در کامپیوتر جا می‌شوم؟

علی | 87/01/15 | 
نمی‌دانم این قضیه "شل کن،‌ سفت کن" از کجا آمده. از علوم سیاسی،‌ ادبیات، فلسفه، روانشناسی و یا مهندسی؟ هرچه هست چیز با حالی‌ست. این چند روز که سفت بودم (درگیر کارهای درسی) فرصت سرخاراندن هم نداشتم،‌ چه برسد به خواندن وبلاگ. گوگل ریدرم شده بود مجموعه‌ای از ارقام پررنگ. اما امروز کمی شل شدم، چون همه چیز را به خانم معلمم تحویل دادم. حال عجیبی‌ست پس از هر شل‌شدن. انگار همه کارهایت تمام شده و می‌توانی هر کاری که دوست داری انجام دهی. تا فردا صبح که سفت بودن بعدی منتظر است تا فشار را تا آخر وارد کند،‌ می‌خواهم از این فضای شل به‌وجودآمده استفاده کامل را ببرم. همین شد که نشستم سه قسمت ‌آخر مرد‌ هزار چهره را هم دیدم. احساس می‌کنم درون یک لامپ خلاء قرار گرفته‌ام. امان از وقتی که لامپ دوباره روشن می‌شود ...

 

پی‌نوشت: اتوبوس هم چیز جالبی‌ست. ظاهرا همه اتفاقات یک جامعه را در آن می‌توانی به صورت کوچک و مختصر ببینی. خدا را شکر که در شهر ما وسط اتوبوس مثل تهران شلوغ نیست و همه می‌توانند یکدیگر را ببینند. دیشب دوباره یک سریال دیگر در اتوبوس اتفاق افتاد و چون مطمئن نیستم یارو ایرانی بود یا نه، تعریف نمی‌کنم ...

علی | 87/01/08 | 
دودکشی‌ها مدتی‌ست در مورد "کوچ" فکر می‌کنند. عناوینش از این قرار است:

 

- کوچ دل‌ها
- فرار مغزها
- مهاجرت عامه

و شاید بتوان هر کدام را از از زوایای زیر دید:

- فردی
- خانوادگی
- ملی
- جهانی

دغدغه‌هایمان را به اشتراک گذااشتم تا نویسندگان میهمان را تشویق به نوشتن کنم.

حرفهای مجتبی پس از نگارش: فکر مي‌کنم اگر بخش عناوين را کاملا عمومي کنيم بدور از هر بار ارزشي که خودمان (تصريح مي‌کنم خودمان! يعني امثال بنده!) بدان مي‌نگريم دريافت انديشه‌هاي ديگران و انشالله همراهي‌شان براي نوشتن در دودکش هم بيشتر مي‌شود. بنابراين من پيشنهاد مي‌کنم با عنوان مهاجرت پيش برويم.

علی | 87/01/05 | 
دیشب مطلبی نوشتم از صحبت آدم‌هایی که در اتوبوس بودند. بر اساس ناشناس بودنشان. اما حیف شد که مبنای "ناشناس بودن" بحث از میان رفت و مرا مجبور کرد از اینجا بردارمش. از حالا سعی می‌کنم در اتوبوس به حرف غیرایرانی‌هایی که فارسی نمی‌دانند گوش دهم! چون که هیچ‌گاه برملا نمی‌شود!

 

پی‌نوشت: یاسین‌جان. بقیه حرفا ظاهرا جالب‌تر بوده. حیف که زود پیاده شدم. سر فرصت باید برام تعریف کنی.

چندین ساعت پس از نگارش:
خیلی مشتاقانه، دوستانی که به هر نوعی در پست سانسورشده‌ام شریکند را دعوت می‌کنم که با هم گپ و گفتگویی داشته باشیم. شاید پنجشنبه بعدازظهر برای یک قهوه در ساب. اگر شدنی‌ست لطفا خبرم کنید.

علی | 87/01/01 | 
ثانیه‌های انتظار به سر آمد و در انتهای یک روز عادی کاری، همزمان با آغاز صبحگاهی نوروز در ایران، سال نو به رویمان تحویل شد. حس خوش عید و سال نو کودکی که چند روزی‌ست باعث کندی و اختلال در امور روزانه‌ام شده و همه انرژی‌ام را صرف این ور و آن ور شدن می‌کند در وجودم وول می‌زند و شاید با جشن پایان هفته ایرانیان پایان یابد. برای همه آنهایی که قلب‌شان در این روزهای بهاری پرطپش است و برای همه آنهایی که دوستشان دارم، سالی پر سلامت و پررضایت آرزو می‌کنم. 
به خواهرم سبدسبد گل خوشبوی سفید پیش‌کش می‌کنم، ‌شادیش افزون باد.

 

پی‌نوشت:
۰۱- شادی‌آفرین است، هنگامی که بعضی از دوستانت را پس از یک سال ببینی آن هم لحظه تحویل سال.
۰۲- با این‌که این چند روز خیلی حرف می‌زنم (همان تئوری علی فتحی که می‌گوید هر انسان در روز دست‌کم ۲۰۰۰ کلمه باید تراوش کند!)، باز امشب آنقدر مخ این بیچاره، محسن،‌ را در راه بازگشت به خانه به‌کار گرفتم که وقتی در انتها داشتیم سرتیتر موضوعاتی که به‌خوردش داده بودم را مرور می‌کردیم،‌ آنقدر خنده‌دار بود که اشک هردوی‌مان درآمد. آنقدر حواسش را پرت کردم که راه نیم ساعته دانشگاه تا خانه را دو ساعته طی کردیم. چرا که پس از مدت‌ها راه رفتن فهمیدیم دوباره رسیده‌ایم پشت دانشگاه. اما پیاده‌روی با مشتی چرندیات در بیراهه باز می‌چسبید. هوا بوی سبزه می‌داد.
۰۳- امشب سنت حسنه سبزی پلو با ماهی را این دو دوست خوبم، علی‌گرجی و وحید، به‌پا داشتند و ما هم با ماهی‌پلو دست‌پخت محسن به بزمشان اضافه شدیم. یادم رفت از محسن تشکر کنم و از کارت تبریک فرزانه هم. جای مژده هم خالی بود.
۰۴- خوب شد بهرنگ،‌ علی را آورد. با این حساب از وبلاگ‌نویسان فقط لیلی و یاسین مانده‌اند که هنوز ندیده‌ام‌شان.
۰۵- چند نفر هم هستند که می‌خواهم اسمشان را هرجور شده بیاورم. اولی سعید، که خیلی‌دوست داشتنی‌ست (ٱنهایی که نمی‌شناسند: اصفهانی، ساکن "آی‌هوس"، م.شیمی،‌ خنده‌هایش زیباست!). و همه آنهایی که تاثیر می‌گذارند در من،‌ مثل فرشید. و چندنفری که نگاهم در نگاهشان خیره می‌ماند.
۰۶- از حالا گفته باشم که جمعه هفته آینده در دانشگاه کنسرت داریم. این هم پوسترش. هرکسی مایل است بسم‌الله. باید ۱۰ چوق اِخ کنید. ترکیب گروه مایکل است با تیم ایرانی "نجوا".
۰۷- مجتبی‌جان! کاغذ و قلم آماده کرده‌ام که برایت در همین روزها بنگارم. شاید در همین مجالس طرب گوشه خلوتی اگر پیدا کنم.
۰۸- و تلاش همه آنهایی که زیاد دیده نمی‌شوند، ایسایوای!
۰۹- امشب خیلی خوب بود. همه مهربان بودند، حتی آنهایی که به شدت مودی‌اند!! همه مثل این بودند:

۱۰- نصف آدمها بعداز سال تحویل چسبیده بودند به گوشی تلفن. دل آدم کباب می‌شود وقتی این چیزهای مهاجرت را می‌بیند. صدای این دختر را بشنوید.
۱۱- سفره هفت‌سین توکا را این‌جا ببینید.
۱۲- پیام تبریک تعدادی از وبلاگ‌نویسان حرفه‌ای وبلاگستان فارسی را این‌جا بشنوید.
۱۲+۱- سال نو مبارک + بوس!


بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است