از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
بعضیها یکجور خاص و مخالف معمول در آغوش فشارم دادند؛ یکی سفتتر و یکی شلتر. بعضیهای دیگر با لبخندهایشان، نه به من که به دیگران، میگفنتد شاکی میشوند اگر کسی بخواهد همهچیز را برایام بگوید. بین خودشان یکسانی وجود نداشت. خیلی زحمت کشیده بودند که همهچیز خوب پیش رود. خیلی طولی نکشید تا بدانم. وقتی گفتم خدا را شکر که همه سالماند؛ ساکت شدند.
نامردیست رفتن بدون بدرود. لابد همهجا اینگونه است. بیست ماه را که تقسیم بر تعدادشان کردم، شد پنجماه. یعنی هر پنجماه یکی غیبتش همیشگی شده. در هر جناح فامیل؛ یکسان تقسیم شدهاند. یک حسن بزرگ دارد و آنهم اینکه پیشبینی را راحت میکند. راحت میشود تخمین زد که هر سال غیبت من چه پیشآمدهایی دارد. نمیدانم آیا این اصل دوطرفه است یا نه. یعنی اگر من غیبت نداشته باشم، میشود آیا از رفتن آدمها جلوگیری کرد؟
پینوشت:
1- آب و هوای شیراز بهشدت خوب است و رانندگی بهشدت هولناک. تصور رانندگی برایام به کابوس میماند.
2- آرام آرام دارم خودم را بیرون میکشم از شرایط. فکر کنم آسان باشد. بهویژه وقتی دوازده ماشین به فرودگاه آمدهاند برای پیشوازت با گل و شیرینی و همه تلاش دارند تا غیبتها را موجه جلوه دهند. میگویند «راحت شدند».
3- دستکم باید به دوشهر دیگر هم سر بزنم که در برنامه نبودهاند.
4- ساعت شش صبح است. هیچ کاری برای انجام ندارم. نه قرار با کسی و نه مهلت تحویل پروژه درسی. یکی دوجا باید زنگ بزنم برای تحویل بستههایی که با خود آوردهام. و دیگر هیچ! احساس خوبی نیست وقتی فکر میکنی زیاد به درد نمیخوری.
5- جلو خانهمان یک ساختمان مثل قارچ بالا آمده و نمیگذارد تا همه کوه را ببینم. اما همین نصفاش هم از سرم زیاد است. باغچه پر از گل است؛ درختها پر از شکوفه و فضا مالامال از رایحه.
6- برای آدم شکمپرستی چون من، دیدن یخچال اضافیای که به افتخار تو روشن شده بسی شادیآور است.
7- اینترنت کارتی با دایالآپ هرچهقدر کمسرعتتر باشد بیشتر حال میدهد. نه؟
دوست عزیزی دارم ، اهل شیراز ، که گرچه همیشه با همیم ، اما مدتهاست او را ندیده ام . شاید قریب به 4 سال . زمان کمی نیست . بهترین سفرها را با هم داشتیم . بهترین خاطرات مشترک را با هم داشتیم و همچنین بهترین دوستان مشترک ، در آن مقطع ...
همین روزها قرار است از دیاری دوردست برگردد و به خانواده اش سری بزند ، بهانه ای دستش آمده ، عروسی خواهرش است . از همینجا به خواهرش تبریک میگویم و به او خوشامد . خوشا به حال مادرش ، بعد از مدتها پسرش را میبیند . خانه چشمش روشن . کاش فرصتی دست می داد تا باهم مرور میکردیم گذشته هایمان را ، افکارمان را ، حالایمان را . عکس هایمان را ، با هم و بی هم ، نمی دانم دیدارمان به قیامت میشود یا نه. اما :
آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هــر کجـا هسـت ، خـدایـا ! به سلامـت دارش
آخرین شبیست که از اینجا مینگارم و امیدوارم یادداشتهای آینده از دیار عشق باشد، شیراز. واپسین لحظاتِ بودن، که زیاد تجربهاش کردهام. بیشتر از تعداد انگشتانم. صبح که برخلاف عادت معمول زود از خواب برخاستم، حسی متفاوت از شادیهای این دو هفته در زیر پوستم تالاپ و تولوپ میکرد. حسی که میگفت دوست ندارد بروم. حسی که دلتنگ میشود اگر اینجا را ترک کنم. اینجایی که فکر نمیکردم اینقدر به آن عادت کرده باشم. به شدت تنشزا شده است این دقایق. فکر کنم اگر میخواستم امروز بلیت خریداری کنم، عمرا این کار را میکردم.

سه میهمانی آخری که پیش از سفرم ترتیب داده بودم/بودند شاید عامل اصلیای شد که بدانم چه قدر دلبسته شدهام به دیاری که فکرش هم برایام عجیب بود. و بیشک آمیخته شدهام با آدمهایی که در میان دیگران جستجویشان میکنم. شاید تعدادشان زیاد نباشد، اما حتما سختی رهایی دوباره خانواده را برایام آسانتر خواهند کرد.
این لحظات سرشار است از تجربه. مثل این میماند که همه این بیست ماه با دور تند برایم در حال نمایش است. هر از گاهی بر روی سکانسای بیتحرک میماند. در بعضی دقایقِ نمایش میخندم و در برخی دیگر ناشادم. میگریم، سرخ میشوم و گاهی لبام را گاز میگیرم. در حین نمایش با خودم میگویم که «محشر» هم همینگونه است؟ شدنیست.
چه روزهای سختی است . چقدر نارحت کننده است وقتی امید گروه و جمعیتی به تو باشد و تو را باور داشته باشند و تو هم فکر کنی برنامه ای برایشان داری و اما نداشته باشی . حتی کارهای خودت را هم قبول نداشته باشی و آن جمعیت را با نادانی خود به قهقهرا ببری .
خدایا همه ما را از زیر بار مسئولیتمان سربلند بیرون آور و اگر توانایی انجام آن را نداریم ، شهامت اقرار و کناره گیری به ما عطا کن.

بیربط نوشت:
۱- امروز که داشتم وبلاگها را میخواندم، متوجه شدم که به صورت کاملا تکراری ابتدا دسته وبلاگهای فمنیستی را میخوانم و سپس وبلاگهای تندِسیاسی و بعد از اینها میروم سراغ بقیه. فکر کنم کمی دارم علاقهمند به تندروی میشوم. تصمیم گرفتم که زینپس با ادبیات و فلسفه شروع کنم و در پایان سراغ دیگران.
۲- دیدم همه در مورد جدال کاندیداها در ایالات متحده دارند نظر میدهند. گفتم همین حد بگویم که این حاجحسین اوباما سخنران چیرهدستیست حیف است رئیسجمهور نشود؛ چرا که بعدا سخنرانیاش هم جنبه اطلاعات عمومی دارد و هم یک روش مفید میشود برای تقویت زبان. هنوز هم که به لابی اسرائیل درستحسابی پا نداده که بخواهد خواهر و مادر ایران را به یکدیگر پیوند دهد.
۳- یک سایت دیدم که به نظرم جالب آمد. گفتم لینکاش را بگذارم برای آنهایی که عشق خارجاند از نوع درسیاش. اینجا را کلیک کنید.


