از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
هنگامی می رسد که دیگر، نبود رایانه هم بهانهی لازم و کافی نمیشود که از نوشتن بپرهیزی. اکنون همان زمان فرا رسیده و مرا تکان میدهد که آغازی دوباره باید؛ مرا که در انبوهی از پرسشهای با پاسخ و بیپاسخ بازروانهی جهان رویاییِ آدمهایِ زیادی شدهام.
دوستداشتنیهایام به روشنی دستهبندی شدند. شاید این بزرگترین دستاورد سفر به میهن بود. ژرفای هر کدام از دستهها تعیین شد و حالا که شبها زودتر از معمول به خواب میروم و آفرینش صبحگاهی را از ابتدای بامدادان نظارهگرم، دنیایی پررنگتر دارم. خوب شد دوستداشتنیهایی اینجا ساختهام وگرنه بازگشت مقدور نبود!
پینوشت:
1- چشم انتظار آقای پستچی هستم تا رایانه پرتابلی که به تازگی سفارش دادهام را با خود بیاورد. بدون او (رایانه نه پستچی!) بیخوابی شبانه به سرم نمیزند.
2- دارم درگیر دو تا کار داوطلبانه و یک کار پول ساز طراحی پوستر میشوم.
3- برای سفرهای کوتاه درون شهری اتومبیل کوچک قابل حمل (دوچرخه) گرفتم! نارنجی قناری!
پرده اول
به هرکجا میروم، بر تعداد گزینهها افزوده میشود؛ گزینههایی برای زندگی. گزینههایی برای خواستن، بودن، ماندن، رفتن، شدن، و «افزایش». افزایش بر خود، بر دیگری. بر گذشته و بر آینده. بر آینده و بر آیندگانی اگر بیایند و اگر باشند.
رمقی نمیماند برای نگارش؛ برای نوشتن از آنچه این روزها میبینم. از آنچه بر من میگذرد و از آنچه حال و هوای لحظههایام را خوشرنگ میکند. به محلول سوسپانسیونای میمانم که زیاد قصد ندارد ذراتاش را معلق نگه دارد. شاید یک افزوننده بتواند خیلی زود به پایداری برساندش. گویا این آسمان هیچ شباهتی با آسمان دیگر ندارد. فرصت جمعبندی ندارم.
پرده دوم
تازه از تهران بازگشتهام. برای من که بیش از هشتاد درصدِ دوستانام پایتختنشیناند، سفرِ کوتاهِ کمتر از یک هفته به هیچوجه خشنودکننده نبود، که شاید ملالآور هم بود. بیشتر همقطاران پیشین که اکنون بر مرکبای به مراتب پرشتابتر و پرجلاتر سوارند را زیارت کردم. همه به صورت «ام-پی-تری». کاش اینگونه نمیشد. کاش عمده زمان را برای آنهایی نگه میداشتم که دل بزرگیتری دارند و بقیه را به بازی تلفنی میسپردم. کمتجربهگی کردم. آنها که هزینه پاسخ به پرسشهایشان را با «زمان» پرداخت میکردند فراموش کرده بودند که فناوری آی-تی سالهاست امکان پاسخگویی با سرعت بیشتر و با هزینه کمتر را فراهم آورده است.
پرده سوم
«محله» که یک گروه دوستانه است، بسیار پررونق بود. همه پرطراوت از خلاقیت و بهدور از تکرار. اولین باری بود که هویت گروهیشان بر ظرف شخصیشان میچربید. به دیدار تکتکشان رفتم اما «محله» را ملاقات کردم. به شجاعتشان آفرین میگویم.
پرده آخر
برای گرفتن امضا ساعتی مجبور بودم منتظر بمانم. این بیربطها را آنجا نوشتم:
- انگار ثانیهای پس از پرداخت حق ویزیت و تزریق، ارزش وجه پرداختی که از پول رایج کشور است به صفر میرسد. شاید هم خانم منشی فراموش میکند که همین یک ثانیه پیش اینجا را برای وقت گرفتن متر میکردیم.
- نمیدانم مردم به دردل کردن عادت کردهاند و یا اینکار یک ارزش اجتماعیست برای نشان دادن اوج نزدیکی روابط فردی. و شاید دغدغهی همگی شکایت از اوضاع و احوال اقتصادیست.
- زمزمه کردن که در نگاه آنور آبیها کار دیوانههاست، این طرف اگر خیلی خوب تلقی نشود کار بدی هم شمرده نمیشود. عصرها که خسته برمیگردم، قدم زدن با زمزمه موسیقی ایرانی دلچسبترین خلوتهاست.
پینوشت:
نویسندهی «خلوت لیلا» را دیدم اما فرصتی نشد سری به «لحظههای کاغذی» بزنم. شاید فرصتی دیگر.


