از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
حالا شده حکایتِ دودکش! فکر کنم زیاد لازم به توضیح نباشد. چند روز پیش اعلام کردم که به زودی گندش درمیآید. الان آمدم بگویم که دودکش تمام شد. چرای کار ساده است؛ با دوستان قرار بر این گذاشتیم که تجربهی با همبودنمان را اینبار جداگانه بیازماییم. پس حیات همچنان ادامه دارد.
مجتبی مدتی بود که دیگر نمینوشت. شاید به زودی شروع کند. هادی، البته، بسیار مشتاق است و نوشتن در وبلاگ جدیدش «تساپه» را آغاز کرده است. حتمن سر بزنید و همراهاش باشید.
و اما من!
یکی از چیزهایی که اینجا یاد گرفتهام راحتی ِ جابجا شدن است. همینکه صاحبخانه ابرو در هم کشید و یا برای بالابردن اجاره مقادیری ناز تحویل شما داد بساطت را برمیچینی به سوی سرای دیگر. من به همین سادگی در فضای حقیقی و در مدت کمتر از دو سال، سه بار جابجا شدهام. در فضای مجازی این رکورد دو بار بود که با نقل و انتقالام به «پاتیناژ» با واقعیت همسان میشوم. آدم خوب است بین واقعیت و مجازیتاش تعادل را حفظ کند.
من همچنان همهی وبلاگهایی که دوست دارم را خواهم خواند؛ همه دوستانی که در لینکدونی هستند و کسانی که نیستند. اگر شما هم خواستید مرا پیدا کنید کافیست سری به «پاتیناژ» بزنید؛ اگر آمدید خبرم کنید تا به استقبالتان بیایم. شاید راه را گم کنید! البته «دلگراف» مثل گذشته فعال است و به کارش مادامی که خسته نشده ادامه خواهد داد.
و در پایان جا دارد از همهی دوستان و دشمنانی که در مدت این یک سال که از حیات پر برکتِ دودکش گذشت قدم رنجه فرمودند و به دودکش سر زدند سپاسگزاری کنیم. ممنونیم که با تمام «دود و بو»ی «دودکش» ساختید و دم بر نیاوردید. از همهی کسانی که در راستای حمایت از وبلاگ، چه با نوشتن پیام (کامنت) و چه از طریق پرتابِ گل ما را شرمندهی محبتهای بیدریغ خود کردند کمال امتنان داریم. حتی لازم میدانیم از آن دسته از عزیزانی که از راههای دور تنها برای نوشتن در بخش کامنت وبلاگ تشریف میآوردند تا دین خود به دودکش را با نگارش عبارتِ معروفِ «به روزم. به من هم سر بزن!» ادا کنند بینهایت تشکر نماییم. آن دسته از دوستانی که حتی در مواقع تعطیلی بخش نظرات، نظرات و احیانن دلنگرانیشان را با ارسال پستِ الکترونیک به سمع و نظرمان میرساندند ممنونیم. سپاس ویژهای داریم از مدیریت سایت بلاگفا و پرشینگیک که با تمامِ مشکلات موجود به سرویسدهی رایگان مبادرت میورزند. از نیروهای امنیتی غیرداخلی که در شمارش تعداد بازدیدهای روزانه، آمارگیریهای خفن و فضولی از نوع «کی از کجا اومده» ما را یاری دادند تقدیر میشود. بیشک بدون حضور همه شما سروان گرامی، ارائهی چنین فضایی امکانپذیر نبود. وظیفهی خود میدانیم یک ماچ اساسی به سویتان پرتاب کنیم. امیدواریم که در مکان مناسبی بچسبد تا هم خدا راضی باشد و هم بندهی خدا!
عزت مزید
جمعه، هیجده جولای دوهزار و هشت میلادی (شمسیاش آن بالا هست)
« ... آب و هوا چطور است؟
تهران که هوا گرم است؛
برق هم روزی دو تا سه ساعت قطع میشود؛
آب هم کم است؛
هوای شهر شما چهطور است؟
اعیاد و ایام رجب و شعبان به کامتان.»
در جواباش نوشتم اینجا هوا حرف ندارد، بییشینهاش به بیست درجه میرسد و شاید کمی بیشتر.
برق کماکان ارتباط خود را با مشتری حفظ کرده، و آب هم به اندازهی مورد نیاز داریم.
چه میشد اگر در آنجا که تو نفس هم به زور میکشی همه با هم یکجا پایکوبی میکردیم؟
میرسد آیا؟
مثل اینکه آقا این فراغت ، بی ادبی نباشه ، به چک و پوز ما سازگار نیست .تازه یه نصفه روزی از این حس زیبای فراغت نگذشته بود ، که از نیروگاه یزد بهم زنگ زدن ؛ که آقا هفت خوان رستم تموم شده و شما جز نفرات اصلی هستید و برای انجام کارهای پرسنلی تشریف بیارید یزد . شنبه از نیروگاه نکاء تسویه حساب کردم و دوشنبه حرکت کردم ، البته از همون اولش با بدبیاری شروع شد . بلیط اتوبوسم کنسل شد ، به خاطر تصادفی که قبل از حرکتمون کرده بود . مجبور شدم با سواری تا تهران برم و 8 شب ، در آخرین لحظات بلیط یزد رو بگیرم .
خلاصه گرمای تابستون رو هم ، حسابی تو این سفر احساس کردم ، تو این کویر. زمانی که دمای ساری 15 درجه بود ، دمای یزد اونروز 41 بود . مردم شیرین و با معرفتی داره . خلاصه پس از انجام تستهای پزشکی و تشخیص هویت و عدم سوء پیشینه و ... امروز به ساری برگشتم . کلاسهای دوره آموزشیم ، اول مرداد ماه شروع میشه و من هم قبل از اون باید برای انتخاب مسکن مناسب تا یه هفته دیگه برم اونجا .
از زمان نوجوانی به بعد همیشه دوست داشتهام که در قالب کسانی که دوست دارم جای آنها باشم قرار بگیرم. فکر کنم این رویکردی طبیعیست. از یکجایی به بعد همزمان با تعقیب این حالت، شعارهای جانبی هم شکل گرفت؛ نظیر اینکه میگفتم من از فلانی دقیقن کپیبرداری نمیکنم، بلکه خوبیها (!) را در خودم جمع میکنم. یک نوع شکلپذیری با قالب. پس از این مرحله وارد روشناندیشی (!) شدم و گفتم من همانام که دوست دارم. یعنی همهی چیزهایی که دوست داشتم باشم را در خود رسوب دادم و دیگر برایام مهم نبود که در ترکیب با دیگران چه وجهای دارم. میخواهم اسم این مرحله را بگذارم شکلگیری بیقالب.گونهی جدیدی از این «ادا بازی»ها را به تازگی کشف کردم؛ شاید همین چند روز و بهویژه امروز. ماجرا این است که در گونهی جدیدِ شکلگیری (اگر نگوییم رشد) همسان با علایق طرف مقابلام یک صورتک (یا نقاب و یا ماسک و یا قالب) میسازم و میگذارم روی صورت یارو. با این حرکت هم او خوشحال میشود و هم منی که نظارهگر او هستم.
این شکل جدید ظاهرا به من این باور را میدهد که درست است آن شخص کامل نیست و معایبی دارد که هم او و هم من به آن آگاهیم اما ترجیح میدهیم تا رفع مشکل با آن شادی کنیم. نوعی شکلگیری با قالب در اطراف. مثل این میماند که قالبی که تا مدتی پیش استفاده میکردم را دیگر دوست ندارم تنها برای خودم استفاده کنم. این یکجور همزیستی مسالمتآمیز و شعفآفرین است. اگر کلاهبرداری نباشد فعلن دوستاش دارم.
بیربط: هروقت اسم «نقاب» میآید، یاد دورانی میافتم که روزها در خانه بودم و روی پروژهی پایان دورهام کار میکردم و تنها یک کاست داشتم برای گوشدادن؛ «نقاب» از سیاوش قمیشی.
تازه از مسافرتِ کوتاهِ پایانِ هفته آمدهام. تلفن همراهام را گم کردهام! اگر کسی پیدا کرد مژدگانی میدهم!
پینوشت:
عکس زیر که حاوی گل و بوته و مقادیری آدمِ همراهمان در سفر است توسط همان محسن فوقالذکر برداشت شده است و دارای حق کپیرایت است.

یک ماه بسیار پر کار و مشغله ای را پشت سر گذاشتم ، البته پس از 4 ماه فشار کار واقعاً سخت . فکرش را بکنید ، هر روز از ساعت7 صبح تا 9 شب . تعطیل و غیر تعطیل نداشت. بعد از آن هم ، گزارشهای انجام کار و پروژه شخصی که به من محول شده بود . اگه وقتش شد دراین زمینه هم صحبت می کنم . فکرش را بکنید تو این گیر و دار پدر ومادرت و چند تا از فامیلهات هم رفته باشن سفر حج . درگیر بحث سرایداری و سرپرستی خونه و تشریفات برگشت و از این حرفها . در هر حال هر چه بود ، به خیر و خوشی گذشت . پدرم اینا هم از سفرشون برگشتن و ماهم جاتون خالی غنایم سفر رو تقسیم کردیم و حالشو بردیم . طبق معمول خانمم که همیشه ممنونشم ، خیلی بهش سخت گذشت . مخصوصاً تو روزایی که پدرم اینا و پدرش اینا نبودن . می دونم خیلی به جزییات پرداختم و هرچند توجیهی برای ننوشتن نیست ولی برای برگشت دوباره بهش لازم داشتم.الان دیگه یواش یواش سرم داره خلوت میشه البته نه از نوع موی سر ها!! فراغت رو می خوام حس کنم .

مسابقه که تمام شد زمان تمرین قایقسواری در رودخانهی شهر بود. این نوع قایقسواری که قرار است در قالب یک تیم از دانشگاه در مسابقات امسالاش شرکت کنیم از این چیزها ساخته شده است؛ یک قایق اتوبوسی، یعنی یک قایق دراز که در دو ردیف به تعداد مورد نیاز آدم بر روی نیمکتهایش مینشیند و هرکس مسوول پارو زدن در سمت خود است و نه هر دو طرف. یک آدم چینی (نه الزاما) که در انتهای قایق یک پاروی دراز دارد و فکر میکنم کار مهمی در هدایت و تغییر جهت قایق انجام میدهد. چون آدم مورد بحث، لهجهی هنگکنگی خفنی داشته و صدای گوشخراشی او را از بقیه متمایز میکند، کسی دقت نمیکند که چه کاری انجام میدهد. یک بانوی درشتهیکل هم مسوول آموزش و هدایت تیم است و با تکرارهای آهنگیناش به یکسانسازی زمان پارو زدن افراد کمک میکند. نام این قایق به خاطر پیشینهاش دراگون (به معنی اژدها) است، اما ما هنوز هیچ نشانهای از دراگون ندیدهایم. همین! یک ساعت پارو زدیم و روی هم آب پاشیدیم. این بود برنامهی امروز من در تابستانی که دارد میگذرد.

۲- از هفتهی پیش با یکی از دوستان قرار داشتیم تا با هم برویم امتحان آییننامهی رانندگی اینجا را بدهیم. کل مطلبِ امتحان یک دفترچهی کوچکِ مثلن یکصد صفحهایست که اگر وقت بگذاری سه چهار ساعته تمام میشود. اما هرچه باشد برایاش باید امتحان بدهی. این قرار را دو بار به تعویق انداختیم. نه اینکه واقعن کار داشتیم، نه! از امتحان میگریختیم. اما دیگر نه من رویام میشد زنگ بزنم و نه او، تا وقتی دیگر را انتخاب کنیم. این دو روز آخرِ هفته را گذاشته بودم تا از شرش راحت شوم. کلی زانوی غم بغل گرفته بودم. درست شبیه شبهای امتحان همه چیز فراهم شده بود که زجرکشام کند. همهی میهمانیها، برنامههای تفریحی، فینال جامِ ملتهای اروپا، رفیقِ بد و زغالِ خوب به یکباره در همین دو روز برنامهریزی شده بود. داشتم دق میکردم تا اینکه ...
۳- یک دوست نازنین دیگر، تا امروز گفت اگر امتحان بدهی باید یک هفته بدون گواهینامهی ایرانی بمانی و نمیتوانی رانندگی کنی بهسانِ اسب خوشحال شدم. آخر قرار است در انتهای همین هفته یک سفرِ دو روزه برویم و به راننده نیاز مبرم داریم. برقی در چشمانام زده شد و مرا به شمارهی همان دوستِ امتحانی رهنمون گشت که الا ای دوست! یک هفتهی دیگر مهلت میخواهم! و او از من خوشحالتر که یک هفتهی دیگر بدون استرس خواهیم داشت. از این ستون تا دیگری هم فرجی مضاعف است. همین شد که امروز را کاملن به حیف و میل خوراکیجاتِ متنوع، مترکردن خیابانهای اصلی و فرعی شهر، دوچرخه سواری، رفتن به مراکز خرید، شرکت در مسابقات چند نفرهی تنیس روی میز، فوتبال دستی و بیلیارد، ولگردی آخر شب و نشستِ هماهنگی سفر قریبالوقوع گذشت. نمیدانید چه حالی دارد این فورانِ انرژی و آزادی از قید و بندِ غول بزرگی به نام امتحان.
۴- داشتم فکر میکردم که کاش میشد این مسابقههای احمقانهی امتحاندار (که به شدت در ایران دنبال میشود) روزی به پایان برسد. مسابقاتی که از دراکولای کنکور آغاز میشود و یواش یواش در همهی شاهراهها و بیقولههای زندگی خودش را سرطانی رشد میدهد. هنگامی که مردم همه چیز زندگی را به گونهای میچینند تا امتحانهای آینده را هم پیشبینی کنند. سلایق و دوستداشتنیهای خود را به گونهای انتخاب میکنند که در فلان مسابقه هم به کارشان بیاید.
۵- دوسالی میشود که دیگر سوتِ پایان کل مسابقات را زدهام و دوست ندارم در هیچ مسابقهای شرکت کنم. آخر دلمان به پایان مسابقهها خوش بود که گویا پایان ندارد. حتی اگر پایانی داشته باشد، فایدهای ندارد. یک مدالِ طلای خریت میگیری. باید قاباش کنی و آویزاناش کنی روبروی گورستانی از آرزوها که یکییکی ترتیبشان را دادهای. لابد تماشاگرانت هم چهارتا هستند شبیه به تو اما در آغاز راه. همانهایی که اگر کاملن هدفمند ادامه دهند به مقام شامخات بسنده میکنند. پس چه بهتر که خاتمه دهی به این همه بیچیزی. مسابقه میدهم با خودم که اگر در رقابت پیروز شوم، تبارکالله شایستهام باشد.
پینوشت:
یکی از دوستانِ نوجوانام (نه نوجوانیام) به این فکر میکند که داشتن زندگی مستقل چه تاثیراتی میتواند در آیندهی اجتماعی، کاری و فردیاش داشته باشد. اگر توانایی داشتن زندگی مستقل از والدین (چه به لحاظ مالی و چه امکانات تامین حداقلهای موردنیاز امنیت اجتماعی) برایاش فراهم باشد، به این میاندیشد که کدام را انتخاب کند. آیا انتخاب زندگی مستقل آنچنان دستآوردهایی به همراه دارد که نعمتِ در آغوش پدر و مادر بودن را پوشش دهد؟ اگر پاسخ مثبت است، چه سطحی از استقلال و چه کیفیتی از جدایش این امر را تسریع میکند. به او پاسخهایی دادهام که در تجربهی زندگی و استاندارد فکریام به آنها دست یافتهام. اما قطعن شنیدن پاسخ به این پرسشها از دیگری، به بسط و طبقهبندی این تجربه کمک خواهد کرد. بیشتر خواهم نوشت.
یا مثلن اومده میگه این گروهی که درش فعالیت میکنی بچههای مسلمونِ ایرانی هستن؟ اگه بگی آره خب بقیه میگن، نه! کی گفته همه مسلمونن؟ اگه بگی نه، به بعضی ممکنه بر بخوره که پس مثلن نامسلمونن؟ نامسلمون هم که از صدتا حرف ناجور تو زیون عامه بدتره؟ خیلی بیرحمه این زبون فارسی! تو رو خدا مراقب باشین. یکی نیست به خودم بگه هی آقای گر! چرا طبابت را برای سر خودت استفاده نمیکنی؟
اول اینکه: لطفا فکر نکنید چون شیرازیام عنوان پستم را اینگونه انتخاب کردهام. نه! خیلی دوست داشتم این آلبوم جدید افتخاری با عنوان «نوای اساتید» چیزی، حرفی و یا حتی یک طرح جلد مناسب برای تعریف کردن داشته باشد تا در موردش بنویسم. بهجز صدای نازنیناش که همیشه دلنشین است، هیچ ندارد تا دستِکم در حد یک نقد ارزشمند برای عنوان این پست انتخاب کنم. اصلن کاری به تکرار چندبارهی آهنگهای اثر از عهد قاجار تا پهلوی ندارم که به گمانام عنوان آلبوماش را برای توجیه آن انتخاب کرده (چیزی شبیه «یادِ استاد»). به این هم کاری ندارم که اگر این یک اثر هنری در عرصه موسیقی سنتیست، پس آوازش کجاست و یا این موسیقی پاپ وسطش دیگر چیست. اینها را موسیقیدانان اگر کمی وقت داشته باشند گیر خواهند داد. فقط میخواهم بگویم که جناب آقای افتخاری عزیز! لطفا کمی به فکر این خراب-آبادِ موسیقی سنتی باشید. ما هم دل داریم! دوم اینکه: پس از آن اثر ارزشی فوق رفتم سراغ آلبوم «سنتیها»ی محسن نامجو که بعید نیست دستگل همین سایتهای اینترنتی باشد که خودشان چند آهنگ سرهم میکنند و به شکل آلبوم منتشرش میکنند. هرچه بود خوب بود. تعدادی از قطعات موسیقی نامجو بود که با اندکی تغییرات از نوع خودش به صورت سنتی (!) اجرا کرده بود. میشود گفت خوب بود و گوشدادنی.
سوم: اما این جوان رعنای موسیقی سنتی و یا بهتر بگوییم موسیقی ایرانی، سالارخانِ عقیلی، دلربایی شدیدی کرد امشب. داشتم آلبوم «سعدی»اش را گوش میدادم. عنوان پستم را از تصنیف ابتداییاش با عنوان «نرگس مست» گرفتم: «این نسیمِ خاکِ شیراز است یا مشک ختن؟ ..... یا نگار من پریشان کرده مشک عنبرین؟»
دستِآخر اینکه: سولوِژن امروز حرف جالبی نوشته بود که با وجود آنکه همیشه گفته میشود اما مثل همیشه جدی هم گرفته نمیشود. حرف حسابش این بود که بیاییم از کسانی که اطرافمان هستند و با آنها دورانِ خوبی میگذرانیم، کمی تقدیر کنیم. با هم بودنمان، خاطراتمان و آفرینشمان را بازگو کنیم. و اینکه منتظر مرگ و دورشدن از کسی نباشیم تا آنوقت برایاش زار بزنیم. طولی نکشید که توکا هم همین را تکرار کرد. بد نیست این دو پست را با هم بخوانید. اول این و سپس این. باید شروع کرد به نوشتن. زیاد فرصت نداریم ها! کسی منتظر ما نخواهد ماند.

برای آنکه شرایط آنجا را کمی لمس کنید کافیست در نظر بگیرید که تعداد زیادی دانشجو (مثلا سی نفر از هر دانشگاه) از همهی کشور با عناوینی کمابیش شبیه به من ولی با احساسات لطیف هنری و فرهنگی بیست و چهار ساعت ضرب در پنج روز فرصت داشتند با یکدیگر در باب چگونگی پیشبردِ فعالیتهای هنری، فرهنگی و ارزشی میانِ دانشگاهها، میانِ رشتهها و حتی میانِ انسانها به گفتگو بنشینند. در نظر آورید که این فضا، یک باغ بزرگ (بخشی جدا شده از کاخ نیاوران) در اواسط اردیبهشتماهِ باطراوت باشد و رایحهی گلهای رنگارنگ در کنارِ طنینِ موسیقی هنرمندان در گوشه کنارِ اردوگاه شما را به آسمان ببرد. این مجموعه را اگر با برنامهی منظم پذیرایی بین وعدههای اصلی، پخش فیلمهای سینمایی، حضور هنرمندان شاخص در بین برنامهها و از همه مهمتر معافیت از تمام امتحانات میانترم یکی کنید شاید بتوانید کمی حال و هوای موجود در این گردهمایی را احساس کنید. به هر حال به من که خیلی خوش گذشت و کلی آدم دیدم که همگی تاثیرگذار بودند؛ بعضیها درجا و بعضی دیگر در طی همین سالها که از آن میگذرد.
یادم رفت بگویم هر دانشگاه در نمایشگاهی که در اردوگاه مستقر بود صاحب غرفهای بود و آثاری از دانشجویان همان دانشگاه در آن به نمایش در میآمد. من هم خیر سرم چند کار در نمایشگاه داشتم که مایهی دعوا شد. یکی از روزها که مسوول پایش غرفه بودم (از فعل پاییدن به معنی نگهبانی دادن!) یکی از اساتید نقاشی در حال بازدید از نمایشگاه بود. به غرفه ما که رسید، به من و دو نفر از دوستانام از دانشگاه شریف و مشهد سلام کرد و سپس بدون هیچ مقدمهای به یکی از تابلوها که کار من بود میخ شد چه میخ شدنی! رو کرد به من و گفت فکر میکنی اگر گل و بوتهی اطراف این اثر خوشنویسی و آن طراحی پشتزمینهاش را حذف کنی چیزی از هنر باقی میماند؟ من اصلن معنی حرفاش را نفهمیدم و با کمال پررویی تبسمی کردم. فکر کردم چون یارو هنرمند است باید با لبخند پاسخاش را داد. آن دوتای دیگر که هر کدام از اساتید خوشنویسی بودند و هستند ناگهان به ظاهری سرخ و عصبانی و با نگاهی که فوارههای خون درش موج میزد فریادِ «وا خوشنویسی» برآوردند و آنچه نباید در آن فضای روحانی روی میداد، اتفاق افتاد. کل حرف آن بابا این بود که خوشنویسی را نمیتوان در جرگهی هنر جای داد. طفلک برای این اساتید دلیل هم میآورد. میگفت اگر روزی برسد که این حروف خوشنویسی شما را بشود فونت کرد، دیگر هیچ نیازی به شما نیست. استدلال میکرد که اساتید خط تنها شیوه نگارش را آموزش میدهند. او میگفت که کار شما با طراحی طراوت و معنی میگیرد؛ چه طراحی اطراف و چه چینش حروف. بنابراین خوشنویسی چیزی بر هنرهای دیگر اضافه نمیکند.
در آن صحنه من هیچکاره بودم. چرا که دوتا از بزرگان داشتند تیشه به ریشهی هم میزدند. اما امروز من هم تا حدود زیادی با آن استاد نقاشی همعقیدهام؛ اگرچه او روش مناسب ابراز عقیده را بکار نبرد و بقیه هم به اندازه کافی سعه صدر نداشتند. امروز که چند نرمافزارِ خوشنویسی بر روی رایانهی شخصیام نصب کردهام و همهی وسواسم را صرف گل و بوته اطرافِ کار و چینشِ حروف میکنم یادم به آن یارو افتاد که آن روز داشت همینها را میگفت؛ اگرچه نمیتوان طراوت و پاکیِ خطِ مرکبی را با نگاه بیروح و جانِ خوشنویسی رایانهای یکی دانست.
بیربط نوشت:
به تازگی متوجه شدهام که از «فکر میکنم» در جملههایم زیاد استفاده میکنم. هرچه «فکر میکنم» یادم نمیآید که چه زمانی این همه «فکر کردهام».
- خوب شد دیروز یهکم سرگرم شدما!
- خدا سلامتی بده!
- وقتی دلگیری و تنها
- خدا فیسبوک را از ما نگیرد!
- این استادِ ما هم گیر دادهها!
- گلعذاری زگلستان جهان ما را بس
و ...
تازه داشتم شامام (نمایی از آن در تصویر منعکس شده) را تمام میکردم که «ماییم و موج سودا» به ذهن سودا زدهام رسید.

از وقتی رایانهی تازهام را دریافت کردهام تلاش دارم تا خودم را به اوجِ دوران وبلاگنویسی بازگردانم! اما گویا تمام عوامل از مجری و نویسنده گرفته تا نودال و امپکس دستشان را به هم نمیدهند که این مهم محقق شود. حتی تشکر از خانوادهی محترم رجبی (به رسمِ همهی سریالهای جعبهی جادویی) دردی دوا نمیکند. همان مَثلِ معروفِ «قیف و قیر» ظاهرا اینجا هم صادق است. دیشب که داشتم مطلبام را مینوشتم قبل از آنکه تصویر بالا را بچسبانم، تصاویر آلبالو و گیلاس در جلو چشمانام ظاهر شد و به فارسی برگردانِ مفهومِ «Shut Down» را به صورت عملی متجلی ساخت به گونهای که خود کارگردان هم لحظهی معرفی بازیگر به بستر را به خاطر ندارد. بنابراین بین دو مطلب که در دو شب متفاوت نگاشته شده خطی به نشانهی خماری رسم شده است. در نظر داشته باشیم که نویسنده در شب نخست تنها توانسته بود عنوان پستاش را انتخاب کند.
تا آنجا که به یاد دارم بیشتر آدمهایی که در جامعهی نوجوانیام خطوط زندگی را برایمان ترسیم میکردند، معنی زندگی را با هدفمندی آن یکی میدانستند. یعنی زندگی هنگامی معنی میدهد که هدفمند باشد. این آدمها هم بزرگان خانواده را شامل میشوند و هم بزرگان جامعه که اجازه راهبری آدمها را به هر عنوان و با هر اعتباری کسب کردهاند. جدای از بحث درستی و نادرستی این گزاره، به نظر میرسد که این برداشت با همه زیباییاش، ذهن را از یک پرسش متوجه پرسش دیگری میکند که پاسخ به آن بیشتر آدمها را دچار زایمان کرده است؛ زایمانهایی که نه طبیعی قابل انجام است و نه راه غیرطبیعیاش تا کنون پیشنهاد شده است. بنابراین اگر به جای اندیشیدن در مفاهیمی قراردادی به اصل موضوع بنگریم راحتتر میتوانیم به پاسخ برسیم.
شاید راه حل پیشنهادیام خندهدار، مسخره، غیرکارشناسی و یا بیپشتوانهی فکری به نظر بیاید اما این دقیقا همانیست که این روزها در ذهن دارم. مهمترین پرسش همین «زایمان»یست که من و امثال من هنگام تلاش در تعریفِ زندگی متحمل شدهایم. اگر ما تنها در تعریف یک مساله میتوانیم دچار زایش شویم، چگونه است که در خود زندگی نمیتوانیم بر خود بیافزاییم؟ و این پاسخیست که من یافتهام. «زایش» در زندگی! باید پیوسته در زندگی زایش داشت. بیافرینیم و بیافزاییم بر خود، بر دیگری و بر هر آنچه شایستهی آفرینش است.
پینوشت:
۱- اگر شب اول عنوان پست را انتخاب نکرده بودم، عنوانی با محوریت «زایمان» برمیگزیدم.
۲- رفت و آمدِ دوستان در این ماهها از پایدارسازی زندگیِ رفیقمحورِ دانشجویی میکاهد. لطفا اینقدر مسافرت نکنید تا بتوانیم به آرامش نسبی برسیم!
۳- در فاصله شبِ اول و الان، استادِ عزیز حالی اساسی داده و به گناه خود اعتراف کرده است.
۴- خداکند که بیایی!


