از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
حالا شده حکایتِ دودکش! فکر کنم زیاد لازم به توضیح نباشد. چند روز پیش اعلام کردم که به زودی گندش درمیآید. الان آمدم بگویم که دودکش تمام شد. چرای کار ساده است؛ با دوستان قرار بر این گذاشتیم که تجربهی با همبودنمان را اینبار جداگانه بیازماییم. پس حیات همچنان ادامه دارد.
مجتبی مدتی بود که دیگر نمینوشت. شاید به زودی شروع کند. هادی، البته، بسیار مشتاق است و نوشتن در وبلاگ جدیدش «تساپه» را آغاز کرده است. حتمن سر بزنید و همراهاش باشید.
و اما من!
یکی از چیزهایی که اینجا یاد گرفتهام راحتی ِ جابجا شدن است. همینکه صاحبخانه ابرو در هم کشید و یا برای بالابردن اجاره مقادیری ناز تحویل شما داد بساطت را برمیچینی به سوی سرای دیگر. من به همین سادگی در فضای حقیقی و در مدت کمتر از دو سال، سه بار جابجا شدهام. در فضای مجازی این رکورد دو بار بود که با نقل و انتقالام به «پاتیناژ» با واقعیت همسان میشوم. آدم خوب است بین واقعیت و مجازیتاش تعادل را حفظ کند.
من همچنان همهی وبلاگهایی که دوست دارم را خواهم خواند؛ همه دوستانی که در لینکدونی هستند و کسانی که نیستند. اگر شما هم خواستید مرا پیدا کنید کافیست سری به «پاتیناژ» بزنید؛ اگر آمدید خبرم کنید تا به استقبالتان بیایم. شاید راه را گم کنید! البته «دلگراف» مثل گذشته فعال است و به کارش مادامی که خسته نشده ادامه خواهد داد.
و در پایان جا دارد از همهی دوستان و دشمنانی که در مدت این یک سال که از حیات پر برکتِ دودکش گذشت قدم رنجه فرمودند و به دودکش سر زدند سپاسگزاری کنیم. ممنونیم که با تمام «دود و بو»ی «دودکش» ساختید و دم بر نیاوردید. از همهی کسانی که در راستای حمایت از وبلاگ، چه با نوشتن پیام (کامنت) و چه از طریق پرتابِ گل ما را شرمندهی محبتهای بیدریغ خود کردند کمال امتنان داریم. حتی لازم میدانیم از آن دسته از عزیزانی که از راههای دور تنها برای نوشتن در بخش کامنت وبلاگ تشریف میآوردند تا دین خود به دودکش را با نگارش عبارتِ معروفِ «به روزم. به من هم سر بزن!» ادا کنند بینهایت تشکر نماییم. آن دسته از دوستانی که حتی در مواقع تعطیلی بخش نظرات، نظرات و احیانن دلنگرانیشان را با ارسال پستِ الکترونیک به سمع و نظرمان میرساندند ممنونیم. سپاس ویژهای داریم از مدیریت سایت بلاگفا و پرشینگیک که با تمامِ مشکلات موجود به سرویسدهی رایگان مبادرت میورزند. از نیروهای امنیتی غیرداخلی که در شمارش تعداد بازدیدهای روزانه، آمارگیریهای خفن و فضولی از نوع «کی از کجا اومده» ما را یاری دادند تقدیر میشود. بیشک بدون حضور همه شما سروان گرامی، ارائهی چنین فضایی امکانپذیر نبود. وظیفهی خود میدانیم یک ماچ اساسی به سویتان پرتاب کنیم. امیدواریم که در مکان مناسبی بچسبد تا هم خدا راضی باشد و هم بندهی خدا!
عزت مزید
جمعه، هیجده جولای دوهزار و هشت میلادی (شمسیاش آن بالا هست)
« ... آب و هوا چطور است؟
تهران که هوا گرم است؛
برق هم روزی دو تا سه ساعت قطع میشود؛
آب هم کم است؛
هوای شهر شما چهطور است؟
اعیاد و ایام رجب و شعبان به کامتان.»
در جواباش نوشتم اینجا هوا حرف ندارد، بییشینهاش به بیست درجه میرسد و شاید کمی بیشتر.
برق کماکان ارتباط خود را با مشتری حفظ کرده، و آب هم به اندازهی مورد نیاز داریم.
چه میشد اگر در آنجا که تو نفس هم به زور میکشی همه با هم یکجا پایکوبی میکردیم؟
میرسد آیا؟
از زمان نوجوانی به بعد همیشه دوست داشتهام که در قالب کسانی که دوست دارم جای آنها باشم قرار بگیرم. فکر کنم این رویکردی طبیعیست. از یکجایی به بعد همزمان با تعقیب این حالت، شعارهای جانبی هم شکل گرفت؛ نظیر اینکه میگفتم من از فلانی دقیقن کپیبرداری نمیکنم، بلکه خوبیها (!) را در خودم جمع میکنم. یک نوع شکلپذیری با قالب. پس از این مرحله وارد روشناندیشی (!) شدم و گفتم من همانام که دوست دارم. یعنی همهی چیزهایی که دوست داشتم باشم را در خود رسوب دادم و دیگر برایام مهم نبود که در ترکیب با دیگران چه وجهای دارم. میخواهم اسم این مرحله را بگذارم شکلگیری بیقالب.گونهی جدیدی از این «ادا بازی»ها را به تازگی کشف کردم؛ شاید همین چند روز و بهویژه امروز. ماجرا این است که در گونهی جدیدِ شکلگیری (اگر نگوییم رشد) همسان با علایق طرف مقابلام یک صورتک (یا نقاب و یا ماسک و یا قالب) میسازم و میگذارم روی صورت یارو. با این حرکت هم او خوشحال میشود و هم منی که نظارهگر او هستم.
این شکل جدید ظاهرا به من این باور را میدهد که درست است آن شخص کامل نیست و معایبی دارد که هم او و هم من به آن آگاهیم اما ترجیح میدهیم تا رفع مشکل با آن شادی کنیم. نوعی شکلگیری با قالب در اطراف. مثل این میماند که قالبی که تا مدتی پیش استفاده میکردم را دیگر دوست ندارم تنها برای خودم استفاده کنم. این یکجور همزیستی مسالمتآمیز و شعفآفرین است. اگر کلاهبرداری نباشد فعلن دوستاش دارم.
بیربط: هروقت اسم «نقاب» میآید، یاد دورانی میافتم که روزها در خانه بودم و روی پروژهی پایان دورهام کار میکردم و تنها یک کاست داشتم برای گوشدادن؛ «نقاب» از سیاوش قمیشی.
تازه از مسافرتِ کوتاهِ پایانِ هفته آمدهام. تلفن همراهام را گم کردهام! اگر کسی پیدا کرد مژدگانی میدهم!
پینوشت:
عکس زیر که حاوی گل و بوته و مقادیری آدمِ همراهمان در سفر است توسط همان محسن فوقالذکر برداشت شده است و دارای حق کپیرایت است.


مسابقه که تمام شد زمان تمرین قایقسواری در رودخانهی شهر بود. این نوع قایقسواری که قرار است در قالب یک تیم از دانشگاه در مسابقات امسالاش شرکت کنیم از این چیزها ساخته شده است؛ یک قایق اتوبوسی، یعنی یک قایق دراز که در دو ردیف به تعداد مورد نیاز آدم بر روی نیمکتهایش مینشیند و هرکس مسوول پارو زدن در سمت خود است و نه هر دو طرف. یک آدم چینی (نه الزاما) که در انتهای قایق یک پاروی دراز دارد و فکر میکنم کار مهمی در هدایت و تغییر جهت قایق انجام میدهد. چون آدم مورد بحث، لهجهی هنگکنگی خفنی داشته و صدای گوشخراشی او را از بقیه متمایز میکند، کسی دقت نمیکند که چه کاری انجام میدهد. یک بانوی درشتهیکل هم مسوول آموزش و هدایت تیم است و با تکرارهای آهنگیناش به یکسانسازی زمان پارو زدن افراد کمک میکند. نام این قایق به خاطر پیشینهاش دراگون (به معنی اژدها) است، اما ما هنوز هیچ نشانهای از دراگون ندیدهایم. همین! یک ساعت پارو زدیم و روی هم آب پاشیدیم. این بود برنامهی امروز من در تابستانی که دارد میگذرد.

۲- از هفتهی پیش با یکی از دوستان قرار داشتیم تا با هم برویم امتحان آییننامهی رانندگی اینجا را بدهیم. کل مطلبِ امتحان یک دفترچهی کوچکِ مثلن یکصد صفحهایست که اگر وقت بگذاری سه چهار ساعته تمام میشود. اما هرچه باشد برایاش باید امتحان بدهی. این قرار را دو بار به تعویق انداختیم. نه اینکه واقعن کار داشتیم، نه! از امتحان میگریختیم. اما دیگر نه من رویام میشد زنگ بزنم و نه او، تا وقتی دیگر را انتخاب کنیم. این دو روز آخرِ هفته را گذاشته بودم تا از شرش راحت شوم. کلی زانوی غم بغل گرفته بودم. درست شبیه شبهای امتحان همه چیز فراهم شده بود که زجرکشام کند. همهی میهمانیها، برنامههای تفریحی، فینال جامِ ملتهای اروپا، رفیقِ بد و زغالِ خوب به یکباره در همین دو روز برنامهریزی شده بود. داشتم دق میکردم تا اینکه ...
۳- یک دوست نازنین دیگر، تا امروز گفت اگر امتحان بدهی باید یک هفته بدون گواهینامهی ایرانی بمانی و نمیتوانی رانندگی کنی بهسانِ اسب خوشحال شدم. آخر قرار است در انتهای همین هفته یک سفرِ دو روزه برویم و به راننده نیاز مبرم داریم. برقی در چشمانام زده شد و مرا به شمارهی همان دوستِ امتحانی رهنمون گشت که الا ای دوست! یک هفتهی دیگر مهلت میخواهم! و او از من خوشحالتر که یک هفتهی دیگر بدون استرس خواهیم داشت. از این ستون تا دیگری هم فرجی مضاعف است. همین شد که امروز را کاملن به حیف و میل خوراکیجاتِ متنوع، مترکردن خیابانهای اصلی و فرعی شهر، دوچرخه سواری، رفتن به مراکز خرید، شرکت در مسابقات چند نفرهی تنیس روی میز، فوتبال دستی و بیلیارد، ولگردی آخر شب و نشستِ هماهنگی سفر قریبالوقوع گذشت. نمیدانید چه حالی دارد این فورانِ انرژی و آزادی از قید و بندِ غول بزرگی به نام امتحان.
۴- داشتم فکر میکردم که کاش میشد این مسابقههای احمقانهی امتحاندار (که به شدت در ایران دنبال میشود) روزی به پایان برسد. مسابقاتی که از دراکولای کنکور آغاز میشود و یواش یواش در همهی شاهراهها و بیقولههای زندگی خودش را سرطانی رشد میدهد. هنگامی که مردم همه چیز زندگی را به گونهای میچینند تا امتحانهای آینده را هم پیشبینی کنند. سلایق و دوستداشتنیهای خود را به گونهای انتخاب میکنند که در فلان مسابقه هم به کارشان بیاید.
۵- دوسالی میشود که دیگر سوتِ پایان کل مسابقات را زدهام و دوست ندارم در هیچ مسابقهای شرکت کنم. آخر دلمان به پایان مسابقهها خوش بود که گویا پایان ندارد. حتی اگر پایانی داشته باشد، فایدهای ندارد. یک مدالِ طلای خریت میگیری. باید قاباش کنی و آویزاناش کنی روبروی گورستانی از آرزوها که یکییکی ترتیبشان را دادهای. لابد تماشاگرانت هم چهارتا هستند شبیه به تو اما در آغاز راه. همانهایی که اگر کاملن هدفمند ادامه دهند به مقام شامخات بسنده میکنند. پس چه بهتر که خاتمه دهی به این همه بیچیزی. مسابقه میدهم با خودم که اگر در رقابت پیروز شوم، تبارکالله شایستهام باشد.
پینوشت:
یکی از دوستانِ نوجوانام (نه نوجوانیام) به این فکر میکند که داشتن زندگی مستقل چه تاثیراتی میتواند در آیندهی اجتماعی، کاری و فردیاش داشته باشد. اگر توانایی داشتن زندگی مستقل از والدین (چه به لحاظ مالی و چه امکانات تامین حداقلهای موردنیاز امنیت اجتماعی) برایاش فراهم باشد، به این میاندیشد که کدام را انتخاب کند. آیا انتخاب زندگی مستقل آنچنان دستآوردهایی به همراه دارد که نعمتِ در آغوش پدر و مادر بودن را پوشش دهد؟ اگر پاسخ مثبت است، چه سطحی از استقلال و چه کیفیتی از جدایش این امر را تسریع میکند. به او پاسخهایی دادهام که در تجربهی زندگی و استاندارد فکریام به آنها دست یافتهام. اما قطعن شنیدن پاسخ به این پرسشها از دیگری، به بسط و طبقهبندی این تجربه کمک خواهد کرد. بیشتر خواهم نوشت.
یا مثلن اومده میگه این گروهی که درش فعالیت میکنی بچههای مسلمونِ ایرانی هستن؟ اگه بگی آره خب بقیه میگن، نه! کی گفته همه مسلمونن؟ اگه بگی نه، به بعضی ممکنه بر بخوره که پس مثلن نامسلمونن؟ نامسلمون هم که از صدتا حرف ناجور تو زیون عامه بدتره؟ خیلی بیرحمه این زبون فارسی! تو رو خدا مراقب باشین. یکی نیست به خودم بگه هی آقای گر! چرا طبابت را برای سر خودت استفاده نمیکنی؟
اول اینکه: لطفا فکر نکنید چون شیرازیام عنوان پستم را اینگونه انتخاب کردهام. نه! خیلی دوست داشتم این آلبوم جدید افتخاری با عنوان «نوای اساتید» چیزی، حرفی و یا حتی یک طرح جلد مناسب برای تعریف کردن داشته باشد تا در موردش بنویسم. بهجز صدای نازنیناش که همیشه دلنشین است، هیچ ندارد تا دستِکم در حد یک نقد ارزشمند برای عنوان این پست انتخاب کنم. اصلن کاری به تکرار چندبارهی آهنگهای اثر از عهد قاجار تا پهلوی ندارم که به گمانام عنوان آلبوماش را برای توجیه آن انتخاب کرده (چیزی شبیه «یادِ استاد»). به این هم کاری ندارم که اگر این یک اثر هنری در عرصه موسیقی سنتیست، پس آوازش کجاست و یا این موسیقی پاپ وسطش دیگر چیست. اینها را موسیقیدانان اگر کمی وقت داشته باشند گیر خواهند داد. فقط میخواهم بگویم که جناب آقای افتخاری عزیز! لطفا کمی به فکر این خراب-آبادِ موسیقی سنتی باشید. ما هم دل داریم! دوم اینکه: پس از آن اثر ارزشی فوق رفتم سراغ آلبوم «سنتیها»ی محسن نامجو که بعید نیست دستگل همین سایتهای اینترنتی باشد که خودشان چند آهنگ سرهم میکنند و به شکل آلبوم منتشرش میکنند. هرچه بود خوب بود. تعدادی از قطعات موسیقی نامجو بود که با اندکی تغییرات از نوع خودش به صورت سنتی (!) اجرا کرده بود. میشود گفت خوب بود و گوشدادنی.
سوم: اما این جوان رعنای موسیقی سنتی و یا بهتر بگوییم موسیقی ایرانی، سالارخانِ عقیلی، دلربایی شدیدی کرد امشب. داشتم آلبوم «سعدی»اش را گوش میدادم. عنوان پستم را از تصنیف ابتداییاش با عنوان «نرگس مست» گرفتم: «این نسیمِ خاکِ شیراز است یا مشک ختن؟ ..... یا نگار من پریشان کرده مشک عنبرین؟»
دستِآخر اینکه: سولوِژن امروز حرف جالبی نوشته بود که با وجود آنکه همیشه گفته میشود اما مثل همیشه جدی هم گرفته نمیشود. حرف حسابش این بود که بیاییم از کسانی که اطرافمان هستند و با آنها دورانِ خوبی میگذرانیم، کمی تقدیر کنیم. با هم بودنمان، خاطراتمان و آفرینشمان را بازگو کنیم. و اینکه منتظر مرگ و دورشدن از کسی نباشیم تا آنوقت برایاش زار بزنیم. طولی نکشید که توکا هم همین را تکرار کرد. بد نیست این دو پست را با هم بخوانید. اول این و سپس این. باید شروع کرد به نوشتن. زیاد فرصت نداریم ها! کسی منتظر ما نخواهد ماند.

برای آنکه شرایط آنجا را کمی لمس کنید کافیست در نظر بگیرید که تعداد زیادی دانشجو (مثلا سی نفر از هر دانشگاه) از همهی کشور با عناوینی کمابیش شبیه به من ولی با احساسات لطیف هنری و فرهنگی بیست و چهار ساعت ضرب در پنج روز فرصت داشتند با یکدیگر در باب چگونگی پیشبردِ فعالیتهای هنری، فرهنگی و ارزشی میانِ دانشگاهها، میانِ رشتهها و حتی میانِ انسانها به گفتگو بنشینند. در نظر آورید که این فضا، یک باغ بزرگ (بخشی جدا شده از کاخ نیاوران) در اواسط اردیبهشتماهِ باطراوت باشد و رایحهی گلهای رنگارنگ در کنارِ طنینِ موسیقی هنرمندان در گوشه کنارِ اردوگاه شما را به آسمان ببرد. این مجموعه را اگر با برنامهی منظم پذیرایی بین وعدههای اصلی، پخش فیلمهای سینمایی، حضور هنرمندان شاخص در بین برنامهها و از همه مهمتر معافیت از تمام امتحانات میانترم یکی کنید شاید بتوانید کمی حال و هوای موجود در این گردهمایی را احساس کنید. به هر حال به من که خیلی خوش گذشت و کلی آدم دیدم که همگی تاثیرگذار بودند؛ بعضیها درجا و بعضی دیگر در طی همین سالها که از آن میگذرد.
یادم رفت بگویم هر دانشگاه در نمایشگاهی که در اردوگاه مستقر بود صاحب غرفهای بود و آثاری از دانشجویان همان دانشگاه در آن به نمایش در میآمد. من هم خیر سرم چند کار در نمایشگاه داشتم که مایهی دعوا شد. یکی از روزها که مسوول پایش غرفه بودم (از فعل پاییدن به معنی نگهبانی دادن!) یکی از اساتید نقاشی در حال بازدید از نمایشگاه بود. به غرفه ما که رسید، به من و دو نفر از دوستانام از دانشگاه شریف و مشهد سلام کرد و سپس بدون هیچ مقدمهای به یکی از تابلوها که کار من بود میخ شد چه میخ شدنی! رو کرد به من و گفت فکر میکنی اگر گل و بوتهی اطراف این اثر خوشنویسی و آن طراحی پشتزمینهاش را حذف کنی چیزی از هنر باقی میماند؟ من اصلن معنی حرفاش را نفهمیدم و با کمال پررویی تبسمی کردم. فکر کردم چون یارو هنرمند است باید با لبخند پاسخاش را داد. آن دوتای دیگر که هر کدام از اساتید خوشنویسی بودند و هستند ناگهان به ظاهری سرخ و عصبانی و با نگاهی که فوارههای خون درش موج میزد فریادِ «وا خوشنویسی» برآوردند و آنچه نباید در آن فضای روحانی روی میداد، اتفاق افتاد. کل حرف آن بابا این بود که خوشنویسی را نمیتوان در جرگهی هنر جای داد. طفلک برای این اساتید دلیل هم میآورد. میگفت اگر روزی برسد که این حروف خوشنویسی شما را بشود فونت کرد، دیگر هیچ نیازی به شما نیست. استدلال میکرد که اساتید خط تنها شیوه نگارش را آموزش میدهند. او میگفت که کار شما با طراحی طراوت و معنی میگیرد؛ چه طراحی اطراف و چه چینش حروف. بنابراین خوشنویسی چیزی بر هنرهای دیگر اضافه نمیکند.
در آن صحنه من هیچکاره بودم. چرا که دوتا از بزرگان داشتند تیشه به ریشهی هم میزدند. اما امروز من هم تا حدود زیادی با آن استاد نقاشی همعقیدهام؛ اگرچه او روش مناسب ابراز عقیده را بکار نبرد و بقیه هم به اندازه کافی سعه صدر نداشتند. امروز که چند نرمافزارِ خوشنویسی بر روی رایانهی شخصیام نصب کردهام و همهی وسواسم را صرف گل و بوته اطرافِ کار و چینشِ حروف میکنم یادم به آن یارو افتاد که آن روز داشت همینها را میگفت؛ اگرچه نمیتوان طراوت و پاکیِ خطِ مرکبی را با نگاه بیروح و جانِ خوشنویسی رایانهای یکی دانست.
بیربط نوشت:
به تازگی متوجه شدهام که از «فکر میکنم» در جملههایم زیاد استفاده میکنم. هرچه «فکر میکنم» یادم نمیآید که چه زمانی این همه «فکر کردهام».
- خوب شد دیروز یهکم سرگرم شدما!
- خدا سلامتی بده!
- وقتی دلگیری و تنها
- خدا فیسبوک را از ما نگیرد!
- این استادِ ما هم گیر دادهها!
- گلعذاری زگلستان جهان ما را بس
و ...
تازه داشتم شامام (نمایی از آن در تصویر منعکس شده) را تمام میکردم که «ماییم و موج سودا» به ذهن سودا زدهام رسید.

از وقتی رایانهی تازهام را دریافت کردهام تلاش دارم تا خودم را به اوجِ دوران وبلاگنویسی بازگردانم! اما گویا تمام عوامل از مجری و نویسنده گرفته تا نودال و امپکس دستشان را به هم نمیدهند که این مهم محقق شود. حتی تشکر از خانوادهی محترم رجبی (به رسمِ همهی سریالهای جعبهی جادویی) دردی دوا نمیکند. همان مَثلِ معروفِ «قیف و قیر» ظاهرا اینجا هم صادق است. دیشب که داشتم مطلبام را مینوشتم قبل از آنکه تصویر بالا را بچسبانم، تصاویر آلبالو و گیلاس در جلو چشمانام ظاهر شد و به فارسی برگردانِ مفهومِ «Shut Down» را به صورت عملی متجلی ساخت به گونهای که خود کارگردان هم لحظهی معرفی بازیگر به بستر را به خاطر ندارد. بنابراین بین دو مطلب که در دو شب متفاوت نگاشته شده خطی به نشانهی خماری رسم شده است. در نظر داشته باشیم که نویسنده در شب نخست تنها توانسته بود عنوان پستاش را انتخاب کند.
تا آنجا که به یاد دارم بیشتر آدمهایی که در جامعهی نوجوانیام خطوط زندگی را برایمان ترسیم میکردند، معنی زندگی را با هدفمندی آن یکی میدانستند. یعنی زندگی هنگامی معنی میدهد که هدفمند باشد. این آدمها هم بزرگان خانواده را شامل میشوند و هم بزرگان جامعه که اجازه راهبری آدمها را به هر عنوان و با هر اعتباری کسب کردهاند. جدای از بحث درستی و نادرستی این گزاره، به نظر میرسد که این برداشت با همه زیباییاش، ذهن را از یک پرسش متوجه پرسش دیگری میکند که پاسخ به آن بیشتر آدمها را دچار زایمان کرده است؛ زایمانهایی که نه طبیعی قابل انجام است و نه راه غیرطبیعیاش تا کنون پیشنهاد شده است. بنابراین اگر به جای اندیشیدن در مفاهیمی قراردادی به اصل موضوع بنگریم راحتتر میتوانیم به پاسخ برسیم.
شاید راه حل پیشنهادیام خندهدار، مسخره، غیرکارشناسی و یا بیپشتوانهی فکری به نظر بیاید اما این دقیقا همانیست که این روزها در ذهن دارم. مهمترین پرسش همین «زایمان»یست که من و امثال من هنگام تلاش در تعریفِ زندگی متحمل شدهایم. اگر ما تنها در تعریف یک مساله میتوانیم دچار زایش شویم، چگونه است که در خود زندگی نمیتوانیم بر خود بیافزاییم؟ و این پاسخیست که من یافتهام. «زایش» در زندگی! باید پیوسته در زندگی زایش داشت. بیافرینیم و بیافزاییم بر خود، بر دیگری و بر هر آنچه شایستهی آفرینش است.
پینوشت:
۱- اگر شب اول عنوان پست را انتخاب نکرده بودم، عنوانی با محوریت «زایمان» برمیگزیدم.
۲- رفت و آمدِ دوستان در این ماهها از پایدارسازی زندگیِ رفیقمحورِ دانشجویی میکاهد. لطفا اینقدر مسافرت نکنید تا بتوانیم به آرامش نسبی برسیم!
۳- در فاصله شبِ اول و الان، استادِ عزیز حالی اساسی داده و به گناه خود اعتراف کرده است.
۴- خداکند که بیایی!
هنگامی می رسد که دیگر، نبود رایانه هم بهانهی لازم و کافی نمیشود که از نوشتن بپرهیزی. اکنون همان زمان فرا رسیده و مرا تکان میدهد که آغازی دوباره باید؛ مرا که در انبوهی از پرسشهای با پاسخ و بیپاسخ بازروانهی جهان رویاییِ آدمهایِ زیادی شدهام.
دوستداشتنیهایام به روشنی دستهبندی شدند. شاید این بزرگترین دستاورد سفر به میهن بود. ژرفای هر کدام از دستهها تعیین شد و حالا که شبها زودتر از معمول به خواب میروم و آفرینش صبحگاهی را از ابتدای بامدادان نظارهگرم، دنیایی پررنگتر دارم. خوب شد دوستداشتنیهایی اینجا ساختهام وگرنه بازگشت مقدور نبود!
پینوشت:
1- چشم انتظار آقای پستچی هستم تا رایانه پرتابلی که به تازگی سفارش دادهام را با خود بیاورد. بدون او (رایانه نه پستچی!) بیخوابی شبانه به سرم نمیزند.
2- دارم درگیر دو تا کار داوطلبانه و یک کار پول ساز طراحی پوستر میشوم.
3- برای سفرهای کوتاه درون شهری اتومبیل کوچک قابل حمل (دوچرخه) گرفتم! نارنجی قناری!
پرده اول
به هرکجا میروم، بر تعداد گزینهها افزوده میشود؛ گزینههایی برای زندگی. گزینههایی برای خواستن، بودن، ماندن، رفتن، شدن، و «افزایش». افزایش بر خود، بر دیگری. بر گذشته و بر آینده. بر آینده و بر آیندگانی اگر بیایند و اگر باشند.
رمقی نمیماند برای نگارش؛ برای نوشتن از آنچه این روزها میبینم. از آنچه بر من میگذرد و از آنچه حال و هوای لحظههایام را خوشرنگ میکند. به محلول سوسپانسیونای میمانم که زیاد قصد ندارد ذراتاش را معلق نگه دارد. شاید یک افزوننده بتواند خیلی زود به پایداری برساندش. گویا این آسمان هیچ شباهتی با آسمان دیگر ندارد. فرصت جمعبندی ندارم.
پرده دوم
تازه از تهران بازگشتهام. برای من که بیش از هشتاد درصدِ دوستانام پایتختنشیناند، سفرِ کوتاهِ کمتر از یک هفته به هیچوجه خشنودکننده نبود، که شاید ملالآور هم بود. بیشتر همقطاران پیشین که اکنون بر مرکبای به مراتب پرشتابتر و پرجلاتر سوارند را زیارت کردم. همه به صورت «ام-پی-تری». کاش اینگونه نمیشد. کاش عمده زمان را برای آنهایی نگه میداشتم که دل بزرگیتری دارند و بقیه را به بازی تلفنی میسپردم. کمتجربهگی کردم. آنها که هزینه پاسخ به پرسشهایشان را با «زمان» پرداخت میکردند فراموش کرده بودند که فناوری آی-تی سالهاست امکان پاسخگویی با سرعت بیشتر و با هزینه کمتر را فراهم آورده است.
پرده سوم
«محله» که یک گروه دوستانه است، بسیار پررونق بود. همه پرطراوت از خلاقیت و بهدور از تکرار. اولین باری بود که هویت گروهیشان بر ظرف شخصیشان میچربید. به دیدار تکتکشان رفتم اما «محله» را ملاقات کردم. به شجاعتشان آفرین میگویم.
پرده آخر
برای گرفتن امضا ساعتی مجبور بودم منتظر بمانم. این بیربطها را آنجا نوشتم:
- انگار ثانیهای پس از پرداخت حق ویزیت و تزریق، ارزش وجه پرداختی که از پول رایج کشور است به صفر میرسد. شاید هم خانم منشی فراموش میکند که همین یک ثانیه پیش اینجا را برای وقت گرفتن متر میکردیم.
- نمیدانم مردم به دردل کردن عادت کردهاند و یا اینکار یک ارزش اجتماعیست برای نشان دادن اوج نزدیکی روابط فردی. و شاید دغدغهی همگی شکایت از اوضاع و احوال اقتصادیست.
- زمزمه کردن که در نگاه آنور آبیها کار دیوانههاست، این طرف اگر خیلی خوب تلقی نشود کار بدی هم شمرده نمیشود. عصرها که خسته برمیگردم، قدم زدن با زمزمه موسیقی ایرانی دلچسبترین خلوتهاست.
پینوشت:
نویسندهی «خلوت لیلا» را دیدم اما فرصتی نشد سری به «لحظههای کاغذی» بزنم. شاید فرصتی دیگر.
بعضیها یکجور خاص و مخالف معمول در آغوش فشارم دادند؛ یکی سفتتر و یکی شلتر. بعضیهای دیگر با لبخندهایشان، نه به من که به دیگران، میگفنتد شاکی میشوند اگر کسی بخواهد همهچیز را برایام بگوید. بین خودشان یکسانی وجود نداشت. خیلی زحمت کشیده بودند که همهچیز خوب پیش رود. خیلی طولی نکشید تا بدانم. وقتی گفتم خدا را شکر که همه سالماند؛ ساکت شدند.
نامردیست رفتن بدون بدرود. لابد همهجا اینگونه است. بیست ماه را که تقسیم بر تعدادشان کردم، شد پنجماه. یعنی هر پنجماه یکی غیبتش همیشگی شده. در هر جناح فامیل؛ یکسان تقسیم شدهاند. یک حسن بزرگ دارد و آنهم اینکه پیشبینی را راحت میکند. راحت میشود تخمین زد که هر سال غیبت من چه پیشآمدهایی دارد. نمیدانم آیا این اصل دوطرفه است یا نه. یعنی اگر من غیبت نداشته باشم، میشود آیا از رفتن آدمها جلوگیری کرد؟
پینوشت:
1- آب و هوای شیراز بهشدت خوب است و رانندگی بهشدت هولناک. تصور رانندگی برایام به کابوس میماند.
2- آرام آرام دارم خودم را بیرون میکشم از شرایط. فکر کنم آسان باشد. بهویژه وقتی دوازده ماشین به فرودگاه آمدهاند برای پیشوازت با گل و شیرینی و همه تلاش دارند تا غیبتها را موجه جلوه دهند. میگویند «راحت شدند».
3- دستکم باید به دوشهر دیگر هم سر بزنم که در برنامه نبودهاند.
4- ساعت شش صبح است. هیچ کاری برای انجام ندارم. نه قرار با کسی و نه مهلت تحویل پروژه درسی. یکی دوجا باید زنگ بزنم برای تحویل بستههایی که با خود آوردهام. و دیگر هیچ! احساس خوبی نیست وقتی فکر میکنی زیاد به درد نمیخوری.
5- جلو خانهمان یک ساختمان مثل قارچ بالا آمده و نمیگذارد تا همه کوه را ببینم. اما همین نصفاش هم از سرم زیاد است. باغچه پر از گل است؛ درختها پر از شکوفه و فضا مالامال از رایحه.
6- برای آدم شکمپرستی چون من، دیدن یخچال اضافیای که به افتخار تو روشن شده بسی شادیآور است.
7- اینترنت کارتی با دایالآپ هرچهقدر کمسرعتتر باشد بیشتر حال میدهد. نه؟
آخرین شبیست که از اینجا مینگارم و امیدوارم یادداشتهای آینده از دیار عشق باشد، شیراز. واپسین لحظاتِ بودن، که زیاد تجربهاش کردهام. بیشتر از تعداد انگشتانم. صبح که برخلاف عادت معمول زود از خواب برخاستم، حسی متفاوت از شادیهای این دو هفته در زیر پوستم تالاپ و تولوپ میکرد. حسی که میگفت دوست ندارد بروم. حسی که دلتنگ میشود اگر اینجا را ترک کنم. اینجایی که فکر نمیکردم اینقدر به آن عادت کرده باشم. به شدت تنشزا شده است این دقایق. فکر کنم اگر میخواستم امروز بلیت خریداری کنم، عمرا این کار را میکردم.

سه میهمانی آخری که پیش از سفرم ترتیب داده بودم/بودند شاید عامل اصلیای شد که بدانم چه قدر دلبسته شدهام به دیاری که فکرش هم برایام عجیب بود. و بیشک آمیخته شدهام با آدمهایی که در میان دیگران جستجویشان میکنم. شاید تعدادشان زیاد نباشد، اما حتما سختی رهایی دوباره خانواده را برایام آسانتر خواهند کرد.
این لحظات سرشار است از تجربه. مثل این میماند که همه این بیست ماه با دور تند برایم در حال نمایش است. هر از گاهی بر روی سکانسای بیتحرک میماند. در بعضی دقایقِ نمایش میخندم و در برخی دیگر ناشادم. میگریم، سرخ میشوم و گاهی لبام را گاز میگیرم. در حین نمایش با خودم میگویم که «محشر» هم همینگونه است؟ شدنیست.

بیربط نوشت:
۱- امروز که داشتم وبلاگها را میخواندم، متوجه شدم که به صورت کاملا تکراری ابتدا دسته وبلاگهای فمنیستی را میخوانم و سپس وبلاگهای تندِسیاسی و بعد از اینها میروم سراغ بقیه. فکر کنم کمی دارم علاقهمند به تندروی میشوم. تصمیم گرفتم که زینپس با ادبیات و فلسفه شروع کنم و در پایان سراغ دیگران.
۲- دیدم همه در مورد جدال کاندیداها در ایالات متحده دارند نظر میدهند. گفتم همین حد بگویم که این حاجحسین اوباما سخنران چیرهدستیست حیف است رئیسجمهور نشود؛ چرا که بعدا سخنرانیاش هم جنبه اطلاعات عمومی دارد و هم یک روش مفید میشود برای تقویت زبان. هنوز هم که به لابی اسرائیل درستحسابی پا نداده که بخواهد خواهر و مادر ایران را به یکدیگر پیوند دهد.
۳- یک سایت دیدم که به نظرم جالب آمد. گفتم لینکاش را بگذارم برای آنهایی که عشق خارجاند از نوع درسیاش. اینجا را کلیک کنید.
ساعت حدود دوازده ظهر بود. داشتم گزارش پروژه نهایی یکی از درسها را آماده میکردم و قرار بود ساعت۲:۳۰ برویم پیش استاد مربوطهاش که ایمیل خانم معلم رسید و دستور فرمودند ساعت چهار ملاقاتی داشته باشیم. خودم خواسته بودم تا در صورت امکان در باب همکاریهای آینده با یکدیگر مذاکره کنیم. چند روزی میشود امتحاناش را دادهایم.
امروز از تنها چیزی که حرف نزدم نتیجه امتحان بود. اصولا بعد از این همه درس پاس کردن دیگر اهمیتی هم برایم ندارد. آنقدر در مسایل دیگر گفتمان کردیم که خودش شروع کرد و گفت تو که امتحانت را خوب دادهای، نمیخواهد نگران باشی. نمره خوبی گرفتی! من یادم نیامد زمانی گفته باشم نگرانم. او خودش باز یادآوری کرد که وقتی پس از امتحان از بچهها پرسیده بود امتحان چهطور بود، در پاسخاش گفته بودم از پارسال سختتر. طفلی نمیدانست فرق است بین امتحان سخت است و من نگرانم! شاید یک حس به او گفته بود اگر کسی بگوید امتحان سخت است یعنی دلهره دارد. اما خب سخت بود دیگر. البته شاید میخواست به صورت ضمنی بگوید که نمره خوبی گرفتهام. وقتی دید واقعا برایم مهم نیست و حتی کنجکاو نیستم نمرهام را بدانم دیگر چیزی نگفت. مورد دیگری که امروز کشف کردم علاقهمندی حاج خانم به کیکشکلاتیست. حرفهایمان هنوز کاملا شروع نشده بود که به صورت یک جهش انقلابی و از پیش برنامهریزیشده از اتاق بیرون رفت و از باقیمانده کیکهای سمیناری که چند دقیقهای از پایانش در سالن کناریمان نمیگذشت مقادیر متنابهی جارو کرد و بعدا در طول صحبت با من نوشجان. من هم گاهی ناخنکی میزدم. اما خجالت میکشیدم جاروبرقیام را روشن کنم.
پرده دوم: سختگیری ۱
وقتی میخواهی به زور به کسی یا کسانی مهربانی بورزی نمیشود که نمیشود. منظورم این است که نمیشود تنها از روشی که تو دوست داری علاقهات را نشان دهی. مدتیست به مامانام و دیگر اعضای خانواده گیردادهام که من نمیدانم چهچیزی برایتان هدیه بیاورم. تازه، مهلت زمانی هم تعیین کردهام که اگر تا فلان موقع تعیین نکردید من ناراحت میشوم. اما نه هیچ پیشرفتی حاصل شده و نه انگار قضیه جدی گرفته میشود. شاید زیادهطلبی باشد. میخواهم یک لیست آماده داشته باشم و بروم یک روزه سر و ته خرید را به هم دوختودوز کنم. کمی خودخواهیست. نه؟
پرده سوم: سختگیری ۲
خیلی سختگیری میکنم که قبل از رفتنم به شیراز تکلیف همه کارهای ناتمام را ظرف همین یک هفته مشخص کنم. اما مگر میشود. به خانه که به صورت جنازه رسیده بودم، به لیا گفتم "چکمیل" میکنم و برمیگردم. اما در اتاق اتفاق دیگری افتاد. خودم را به تخت معرفی کردم و سه ساعتی را در دنیا نبودم تا اینکه با زنگ تلفن مادرجانام از خواب برخاستم. شاکی شد وقتی گفتم دیگر موهایم شانه نمیشود!
پرده چهارم: وبلاگ
مدت زیادی نیست که جریانات وبلاگی را دنبال میکنم. شاید حدودا صد وبلاگ باشد که اگر بهروز شده باشند را روزانه میخوانم. بهنظر زیباست. تا الان که راضیام و احساس نمیکنم وقتام را جای بیخودی هزینه میکنم. نمیدانم میشود یک روز با بچههایی که اینجا (شهر ما) مینویسند قرار گذاشت و دور هم گرد آمد تا در باب وبلاگ و وبلاگنویسی گفتوگویی ترتیب دهیم؟ اگر بشود حتما راهنما و راهگشا خواهد بود. یک پیشنهاد است. اگر نظرتان مثبت است باید تا قبل از سیام آوریل عملیاش کنیم (عطف به پرده سوم).
پینوشت: قاطی کردهام. نمیدانم چهقدر میشود جدا نوشت.
هادیجان! تو رو خدا خبری برایم بگیر. دستم به هیچجا نمیرسد.
دست کم یک گروه اپوزوسیون داعیهی ویرایش زیربنایی اهداف و روشهای اجرایی انجمن را در سر میپروراند. این گروه اگر بتواند آینده یکساله تکاملی انجمن را به روشای اجرایی، هدفمند و برخواسته از نیاز اکثریت ارائه دهد، شاید گزینه مناسبی باشد.
از سوی دیگر، هستند کسانی که شعار حذف گروه کنونی را دارند. یعنی تمام فشارشان بر رفتن گروه کنونیست و نه حتی آمدن خودشان(!). جالب اینجاست که برای این گروه نامزد زیاد پیدا میشود. راهبر گروهی از این دست کار سختی در انتخاب و چیدمان اعضا در پیش رو ندارد.
و خدا کند از آسمان یک گروه هم پیدا شود که جز اعتقاد به شرکت در یک کار گروهی و به اشتراک گذاشتن داشتههایاش چیز دیگری در سر نداشته باشد. یک گروه که تمام هدفش دور هم آوردن دانشجویانی باشد که ایرانیبودن یکی از دغدغههایشان است. فکر میکنم همین کافی باشد. اگر این گروه پیدا شود که نه بخواهد کسی را حذف کند، نه بخواهد زمین و زمان را زیر و رو کند و نه بخواهد همهی هیچجا دیده نشدناش را اینجا پایان دهد، بسیاری از رایها را به سمت خودش میکشاند و از آن مرا نیز هم.
پینوشت:
- سولوژن جان! دیگر شاید یادآوری نکنم، اما در انتظار یاری سبزت هستم.
- محسن گیر داده که من با همه چیز مخالفام. یعنی اگر فراموش کنم که فلان حرف از آن خودم بوده، ممکنست به هزار برهان آن را با خاک یکسان کنم.
- بیتابِ رفتنم. دلتنگ بوی پوشال و گِل وقتی در تابستان اولینبار کولر آبیمان را در خانه روشن میکنیم. دلتنگ باغ ارم.

پینوشت: نمیدانم چیز دیگری را هم میشد جدا نوشت سولوژنجان؟
۲- امروز که مریم از من خواسته بود تا هفت آرزوی محالم را بشمارم، خیلی پیش خودم شرمنده شدم. مثل اینست که تا حالا فکر محالی نکردهام و یا دنیای خیالیای در ذهنم نساختهام. شاید به همین خاطر است که با دنیای تخیل زیاد رابطه ندارم. اینهایی که میگویم هیچگاه محال فرضشان نمیکنم. فقط فکر میکنم که به آسانی بهدست نیاید. تخیلات کودکیام است در شیراز. همانهاییست که پدر و مادرم را بهخاطر پرسشهای بیشازحدم کلافه میکردم:
> روزی گارسون اصلی یک رستوران خیلی مجلل شوم. همان آقایی که یک کت و شلوار شیک به تن دارد و با مزاح و خوشوبش با افراد هر میز از شما سفارش غذا میگیرد.
> یک بار دیگر برای گلفروش سرکوچهمان یخ ببرم. بار آخر یک روز گرم تابستانی بود. آن موقع هفت ساله بودم. یک پیرمرد مهربان و خوشچهره که میگفتند تنهاست. همیشه داشت مغازه یک در دو متریاش را آب و جارو میکرد. اگر در این دنیاست، دوست دارم برایش یخ ببرم.
> یک بار دیگر بچههای کوچه دوچرخهام را گلکاری کنند و مراسم عروسی با دختر همسایهمان که (از بخت بدم چند سال از من بزرگتر بود!) را جشن بگیرند و در آخرسر به میهمانها لواشک تعارف کنند.
> بدانم که اگر پدرم با شوهر دخترعموی پدرم کشتی بگیرد، چه کسی پیروز خواهد شد.
> با خانم معلم پرورشی کلاس سوم دبستانم ازدواج کنم (البته اگر هر روز برایم سالاد درست کند و مثل خانم معلم بهداشت بیشتر به خودش برسد!)
> تغذیهی (همان خوراکیهایی که مامانها در کیف بچه مدرسهایها میگذاشتند) باقیمانده در کیفم را در "سرویس" پیش از رسیدن به خانه و رسواشدن در برابر مادرم بخورم. حیف که نمیگذاشتند حتی آدامس بجویم.
> دارویی کشف کنم که وقتی دوستانم جوش غرور میزنند، از دست آدمها فراری نباشند.
پینوشت: اینقدر دروغ شاخدار ننویسید که "برای دیدن در اندازه واقعی روی عکس کلیک کنید". آخر مگر من در کامپیوتر جا میشوم؟
پینوشت: اتوبوس هم چیز جالبیست. ظاهرا همه اتفاقات یک جامعه را در آن میتوانی به صورت کوچک و مختصر ببینی. خدا را شکر که در شهر ما وسط اتوبوس مثل تهران شلوغ نیست و همه میتوانند یکدیگر را ببینند. دیشب دوباره یک سریال دیگر در اتوبوس اتفاق افتاد و چون مطمئن نیستم یارو ایرانی بود یا نه، تعریف نمیکنم ...
- کوچ دلها
- فرار مغزها
- مهاجرت عامه
و شاید بتوان هر کدام را از از زوایای زیر دید:
- فردی
- خانوادگی
- ملی
- جهانی
دغدغههایمان را به اشتراک گذااشتم تا نویسندگان میهمان را تشویق به نوشتن کنم.
حرفهای مجتبی پس از نگارش: فکر ميکنم اگر بخش عناوين را کاملا عمومي کنيم بدور از هر بار ارزشي که خودمان (تصريح ميکنم خودمان! يعني امثال بنده!) بدان مينگريم دريافت انديشههاي ديگران و انشالله همراهيشان براي نوشتن در دودکش هم بيشتر ميشود. بنابراين من پيشنهاد ميکنم با عنوان مهاجرت پيش برويم.
پینوشت: یاسینجان. بقیه حرفا ظاهرا جالبتر بوده. حیف که زود پیاده شدم. سر فرصت باید برام تعریف کنی.
چندین ساعت پس از نگارش:
خیلی مشتاقانه، دوستانی که به هر نوعی در پست سانسورشدهام شریکند را دعوت میکنم که با هم گپ و گفتگویی داشته باشیم. شاید پنجشنبه بعدازظهر برای یک قهوه در ساب. اگر شدنیست لطفا خبرم کنید.
به خواهرم سبدسبد گل خوشبوی سفید پیشکش میکنم، شادیش افزون باد.

پینوشت:
۰۱- شادیآفرین است، هنگامی که بعضی از دوستانت را پس از یک سال ببینی آن هم لحظه تحویل سال.
۰۲- با اینکه این چند روز خیلی حرف میزنم (همان تئوری علی فتحی که میگوید هر انسان در روز دستکم ۲۰۰۰ کلمه باید تراوش کند!)، باز امشب آنقدر مخ این بیچاره، محسن، را در راه بازگشت به خانه بهکار گرفتم که وقتی در انتها داشتیم سرتیتر موضوعاتی که بهخوردش داده بودم را مرور میکردیم، آنقدر خندهدار بود که اشک هردویمان درآمد. آنقدر حواسش را پرت کردم که راه نیم ساعته دانشگاه تا خانه را دو ساعته طی کردیم. چرا که پس از مدتها راه رفتن فهمیدیم دوباره رسیدهایم پشت دانشگاه. اما پیادهروی با مشتی چرندیات در بیراهه باز میچسبید. هوا بوی سبزه میداد.
۰۳- امشب سنت حسنه سبزی پلو با ماهی را این دو دوست خوبم، علیگرجی و وحید، بهپا داشتند و ما هم با ماهیپلو دستپخت محسن به بزمشان اضافه شدیم. یادم رفت از محسن تشکر کنم و از کارت تبریک فرزانه هم. جای مژده هم خالی بود.
۰۴- خوب شد بهرنگ، علی را آورد. با این حساب از وبلاگنویسان فقط لیلی و یاسین ماندهاند که هنوز ندیدهامشان.
۰۵- چند نفر هم هستند که میخواهم اسمشان را هرجور شده بیاورم. اولی سعید، که خیلیدوست داشتنیست (ٱنهایی که نمیشناسند: اصفهانی، ساکن "آیهوس"، م.شیمی، خندههایش زیباست!). و همه آنهایی که تاثیر میگذارند در من، مثل فرشید. و چندنفری که نگاهم در نگاهشان خیره میماند.
۰۶- از حالا گفته باشم که جمعه هفته آینده در دانشگاه کنسرت داریم. این هم پوسترش. هرکسی مایل است بسمالله. باید ۱۰ چوق اِخ کنید. ترکیب گروه مایکل است با تیم ایرانی "نجوا".
۰۷- مجتبیجان! کاغذ و قلم آماده کردهام که برایت در همین روزها بنگارم. شاید در همین مجالس طرب گوشه خلوتی اگر پیدا کنم.
۰۸- و تلاش همه آنهایی که زیاد دیده نمیشوند، ایسایوای!
۰۹- امشب خیلی خوب بود. همه مهربان بودند، حتی آنهایی که به شدت مودیاند!! همه مثل این بودند:

۱۰- نصف آدمها بعداز سال تحویل چسبیده بودند به گوشی تلفن. دل آدم کباب میشود وقتی این چیزهای مهاجرت را میبیند. صدای این دختر را بشنوید.
۱۱- سفره هفتسین توکا را اینجا ببینید.
۱۲- پیام تبریک تعدادی از وبلاگنویسان حرفهای وبلاگستان فارسی را اینجا بشنوید.
۱۲+۱- سال نو مبارک + بوس!
بیربط:
بعضی وقتها سیاست از مستربین هم خندهدارتر میشه. توی همین چند دقیقه بعد از سوتی، دو تا مصاحبه با مزه خوندم. یکی مصاحبه این سه کلهپوک که هیچکدام حاضر نیستند پای از روی شانه مردم بیچارهشان بردارند. دیگری مصاحبه شهردار اسبق تهران است که خواندنیست. چقدر این آدم شیرین است. نمیگذارد کلام منعقد شود. کاری به خودش ندارم، با حاضر جوابیش حال میکنم.
۲- در دودکش دچار خودسانسوری عجیبی شدهام. تا میآیم بنویسم یاد چهره کسانی که در راس هرم قرار میگیرند میافتم. آن موقعها که خودمان سهتا فقط وبلاگمان را میخواندیم، هیچ هراسی نبود.
۳- بعضی مواقع که میخواهم درد دل کنم و از نام بردن آدمهای داستان نیز دوری کنم، دوستی کنجکاو و البته با ضریب هوشی بالا مثل محسن پیدا میشود که زود آدم را گیر بیاندازد. یعنی درد دل کوفتت میشود و حس بد "غیبت" نمیگذارد که دیگر راحت حرف بزنی و به قول معروف تنها اصل ماجرا را تعریف کنی. البته دلیل اصلی همان شعاع حرکتی و دایره محدود دوستان اطراف است. خیلی دوست دارم بروم یک جای شلوغ که کمی خودم را گم کنم در لابهلای آدمها. هنوز آنقدر دلم تنگ نشده که برگردم میدان هفت تیر و دو ساعت میان هایوهوی مردمی که چه بخواهی چه نخواهی لایشان گم میشوی منتظر تاکسی باشم. مردمی که مجبوری برای رسیدن به هدفت تا وسط خیابان با آنها پیشروی کنی. شاید یک کنسرت "خرتوخر" بزرگ که کلی آدم جمع شدهاند و فرض بر این است که دارند میرقصند خوب باشد. آن وسطها اگر باشی و هیچکس هم نشناسدت، شنیدن یک چهچه شجریان البته با آیپاد خودت و تنها برای خودت چقدر میچسبد. مثل شنا در دریا! آنهایی که دریاییاند میدانند چه میگویم.
۴- وقتی در آستانه، یا در اصطکاک و یا حتی در انتهای تغییر فیریکی و متافیریکیای، اصلا انگار نمیشود دیگری که با تو بدون ذرهای اشتراک است را بپذیری. نمیدانم ضعف است یا واقعیت. هرچه هست باشد. دلم برای آن زمان که به هرکس، هر حرفی میزد میگفتم "تو هم راست میگویی" تنگ شده. باورم نمیشود، اما دلم برایش تنگیده به خدا؛ که همه را راضی نگه دارم؟ وقتی داری مدام فکر میکنی و کلمات نه تنها معنی که جهت هم دارند،دیگر نمیشود هر حرفی که میشنوی را بیخیالی طی کنی. همیشه جدی میمانی. مگر در خلوت.
۵- برای خواهرم!
با اینکه به واژه عربی "اظهر و منالشمس" است، اما نمیدانم چرا موقع عمل که میشود هیچکس آن را جدی نمیگیرد. این را که در سال نو، کینهها و دشمنیها را بیخیال شویم و به لوزالمعده مبارک حسابشان کنیم. شاید خیلی تکراری، خستهکننده و نامبارک باشد مرور مجددش، اما لطفا جدی بگیریم. الان یادم میافتد که خودم هم با بعضیها مشکل روحوضی دارم... ببینم چگونه میشود حلش کرد. امان از دست این باندبازیها که اگر با یکی در باند روبرو رفیق شوی، در باند اصلی جایگاهی نداری! این را چگونه حل کنم؟
چند ساعت پس از نگارش: سیر تحولات درونی و بیرونی دارد تمامیت مییابد. مجتبیجان!

پینوشت: این کلیپ را ببینید.
هنگامی میرسد که نمیدانی چرا چیزهایی که میبینی را باور نداری. نه باور داری و نه میتوانی تصور کنی که وقتی پس از یک احوال پرسی ساده با همخانهایات دوباره به اتاقت بازمیگردی، انبوهی از آدم ببینی با لبخند، دوربین، شمع و کیک که درس و زندگی و دانشگاه را ول کردهاند و یکهو بر روی تختت فرود آمدهاند و میخوانند «تولدت م ...با... رک»؛ به ترتیب الفبای نام: احسان، محسن، مهدی و نوید. و سه نفر دیگر که آنجا ساکناند. اصلا آن لحظه که مجموعهای از ترس،شوک، قاتی کردن و بیخبری است به کنار؛ وقتی همه چیز برایت توضیح داده میشود، باز نمیدانی که چه بگویی. آن هم به زبانی که مادرجانت با آن تکلم نمیکند. فکر کنم فقط چند بار گفتم "تنکس" و یا عبارات مشابه. آخر چه میشود گفت. همین الانی که رفتهاند و دوباره اتاق خالیست باز بیکلمهام. شاید بگویم: ممنون از این همه صمیمیت و مهربانی.

فکر کنم چند روزی میشود که کم آوردهام. از همان موقع که سیل تلفنهای بینالمللی، داخلی، پست الکترونیک و پیامهای پرمحبت دوستان بر روی دیوارکوتاهم در کتابچهره (برگردان فیسبوک) و در دودکش به سوی من روانه میشد. دیروز آنقدر بین صفحات "جیاسلایب" (مربوط به مشق خانم معلم است)، "فیسبوک" و سرویسدهنده ایمیلام رفتوآمد کردم که داد رایانهام در آمد.
اینها را نوشتم که ثبت کرده باشم همه محبتهاتان را. شاید این تنها ابزار یک بلاگر باشد. و شاید اینها را نوشتم تا بهرخبکشم که چقدر دوست خوب دارم. همه را دوست دارم. تکتک.
پس از نگارش: این حادثه به زبان محسن.
یک روز قرمز دارد تمام میشود. امروز از رنگ اصلیم به قرمز تغییر رنگ دادم، هنگامی که شرمنده یک خانواده کانادایی شدم. شانس آوردم رنگ اصلیم سفید نیست. روز تولدم را آنقدر اینها جدی گرفته بودند، که هیچموقع خیالش را نمیکردم. یکصد و پنجاه کیلومتر آمدند، چون نبودم منتظر ماندند. هدیه دادند، تبریک گفتند، شادی کردند و دوباره همه آن راه طولانی را بازگشتند. یعنی فقط برای من؟!!! یک شانس دیگر هم آوردم که تا دیدمشان گفتم امشب با "سام" داریم به یک کنسرت ایرانی میرویم، والا که قرمز بودنم تا بعد از شام در رستوران هم ادامه داشت. مغز بیچارهام تعجب کرده و در یک حلقه تکرار گیر افتاده. اصلا الگوریتمی برای حل مساله پیدا نمیکند. لطفا یکی نجاتش دهد. پینوشت: شانس آوردید این موضوع جور شد تا بنگارم. داشتم دوباره به فکر یک پست که به آدمها گیر میدهد، میافتادم. نق میزنم زیاد. باید یک سر به وطن بزنم.
۲- پاسخ معادله ساده خطی درجه اول تک مجهولی با ده رقم اعشار شد ۳/۱. چه اصراری داری که من هم دوست داشتم همین بشود؟ مگر معادله کمکی هم نیاز بود؟
۳- از بچگیشان خندهام میگیرد؛ وقتی خیرهخیره در چشمانت میگویند شتر دیدی ندیدی. کودکان هم اینقدر بچه نیستند!
بیربط:
۱- کافی (نه به معنی بهاندازه، که به نوعی نوشیدنی خارجی اتلاق میشود) نوشیدن با رفیق در ساختمان متحده دانشجویان (خواستم Student Union Building را به فارسی برگردانم!) هم نعمتیست. امروز نویسنده درد دل از کافی عصرانه تا مطربی شبانه همراهمان بود.
۲- همه کنسرتهای موسیقی را چپاندهاند در همین چند هفته.
بیربط: میهمان دارم. فردا. یعنی همین امروز. ساعت دوازده شب چند ساعتی است تمام شده.

تازه فهمیدم میرزا چقدر درست میگوید که دنیاهای خود را در تنهایی باید ساخت، در گوشهای کمنور و خلوت؛
امشب فهمیدم،خواندم، دیدم. آشفتم، خندیدم، گریستم.
و امشب عجب شبی بود. جای همگی خالی. امشب مرگ و زندگی باهم آمد. هردو جاودانه.
بیربط: چه راحت میشود همهچیز را از نو ساخت.
امروز اما ناگهان میگوید، این زیباروی همسرم است.
و آن طفل معصوم با التماس نگاهش، دستش را به نشانه سلام به من میسپارد،
دستش را دوباره بر میگرداند زیر چادری که دیگر بر سر ندارد،
راستی این عشقهای سفارشی کیلویی چند است که میارزد از وطن وارد کنند؟
شاید از اینکه عربها وارد کنند بهتر باشد ...
پینوشت: به نظرم این جمله از کافکا جالب آمد که میگوید: "نوشتن، بیرون جهیدن است از صف مردگان". اینجا را بخوانید.
خیال میکنم که افلاطونهای زیادی داشته و داریم. اما یکی خودش را ثبت میکند. یکی به ثبتاحوال وفادار است و دیگران را سهیم میکند. یکی دایره "خود بودن"ش را آنقدر کوچک اختیار میکند که همه سلولهای خاکستری را از دایره بیرون میراند. و همان یکیست که دیگران را با خودش میبرد به سرحد شکوه "بودن".
لایههای درون اگرچه برایمان خیلی سری است، اما شک ندارم همان اندازه سریست که سریبودنش بیمعنیست. شاید خیلی افلاطونها منتظر لبریز شدن خودشان نشستهاند تا افزونه خود را به ثبت خودکار برسانند. شاید خود را به اندازهای دوست دارند که ثبت خود را محوشدنشان معنی میکنند.
لطفا خودتان را ثبت کنید. من یکی نه آنهمه فسفر دارم که به اندازه همهتان بسوزانم، و نه آنقدر گلوکز که ساعتها بنشینم تا اندیشهتان را از کلام خلوتهامان کاوش کنم. به هرکدامتان نیاز دارم. لطفا خودتان را یکجایی و یکجوری ثبت کنید که راحت بشود دانلودتان کرد. مهم نیست کجا ثبت میکنید. حاضرم برای دانلودش هزینه کنم. نمیخواهد حتما مجانی باشد. کارت اعتباری دارم.
پینوشت:
۱- سیمین بهبهانی در سالمرگ فروغ فرخزاد مطلبی دارد (اینجا). خواندنیست.
۲- داش کیوان، امروز یک سال دیگر را هم تمام کرد. خوشحالم که در وب دانلودش میکنم و وقتی باهمیم انگار چندسال است میشناسمش.
۳- یکی دیگر هم اینجا پیدا کردیم. یاسین در مازوخیزم محاسباتی.
