تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

هادی | 87/04/21 | 

مثل اینکه آقا این فراغت ، بی ادبی نباشه ، به چک و پوز ما سازگار نیست .تازه یه نصفه روزی از این حس زیبای فراغت نگذشته بود ، که از نیروگاه یزد بهم زنگ زدن ؛ که آقا هفت خوان رستم تموم شده و شما جز نفرات اصلی هستید و برای انجام کارهای پرسنلی تشریف بیارید یزد . شنبه از نیروگاه نکاء تسویه حساب کردم و دوشنبه حرکت کردم ، البته از همون اولش با بدبیاری شروع شد . بلیط اتوبوسم کنسل شد ، به خاطر تصادفی که قبل از حرکتمون کرده بود . مجبور شدم با سواری تا تهران برم و 8 شب ، در آخرین لحظات بلیط یزد رو بگیرم .

خلاصه گرمای تابستون رو هم ، حسابی تو این سفر احساس کردم ، تو این کویر. زمانی که دمای ساری 15 درجه بود ، دمای یزد اونروز 41 بود . مردم شیرین و با معرفتی داره . خلاصه پس از انجام تستهای پزشکی و تشخیص هویت و عدم سوء پیشینه و ... امروز به ساری برگشتم . کلاسهای دوره آموزشیم ، اول مرداد ماه شروع میشه و من هم قبل از اون باید برای انتخاب مسکن مناسب تا یه هفته دیگه برم اونجا .

بار دیگر باید هجرت کنم از دیار خود . از خود پس کی هجرت کنیم؟ ( خیلی شعاری شد !!خودم هم فهمیدم،  ولی بی خیال! )
هادی | 87/04/16 | 

یک ماه بسیار پر کار و مشغله ای را پشت سر گذاشتم ، البته پس از 4 ماه فشار کار واقعاً سخت . فکرش را بکنید ، هر روز از ساعت7 صبح تا 9 شب . تعطیل و غیر تعطیل نداشت. بعد از آن هم ، گزارشهای انجام کار و پروژه شخصی که به من محول شده بود . اگه وقتش شد دراین زمینه هم صحبت می کنم . فکرش را بکنید تو این گیر و دار پدر ومادرت و چند تا از فامیلهات هم رفته باشن سفر حج . درگیر بحث سرایداری و سرپرستی خونه و تشریفات برگشت و از این حرفها . در هر حال هر چه بود ، به خیر و خوشی گذشت . پدرم اینا هم از سفرشون برگشتن و ماهم جاتون خالی غنایم سفر رو تقسیم کردیم و حالشو بردیم . طبق معمول خانمم که همیشه ممنونشم ، خیلی بهش سخت گذشت . مخصوصاً تو روزایی که پدرم اینا و پدرش اینا نبودن . می دونم خیلی به جزییات پرداختم و هرچند توجیهی برای ننوشتن نیست ولی برای برگشت دوباره بهش لازم داشتم.الان دیگه یواش یواش سرم داره خلوت میشه البته نه از نوع موی سر ها!! فراغت رو می خوام حس کنم .

هادی | 87/02/11 | 

دوست عزیزی دارم ، اهل شیراز ، که گرچه همیشه با همیم ، اما مدتهاست او را ندیده ام . شاید قریب به 4 سال . زمان کمی نیست . بهترین سفرها را با هم داشتیم . بهترین خاطرات مشترک را با هم داشتیم و همچنین بهترین دوستان مشترک ، در آن مقطع ...

 

همین روزها قرار است از دیاری دوردست برگردد و به خانواده اش سری بزند ، بهانه ای دستش آمده ، عروسی خواهرش است . از همینجا به خواهرش تبریک میگویم و به او خوشامد . خوشا به حال مادرش ، بعد از مدتها پسرش را میبیند . خانه چشمش روشن . کاش فرصتی دست می داد تا باهم مرور میکردیم گذشته هایمان را ، افکارمان را ، حالایمان را . عکس هایمان را ، با هم و بی هم ، نمی دانم دیدارمان به قیامت میشود یا نه. اما :

 

آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هــر کجـا هسـت ، خـدایـا ! به سلامـت دارش

هادی | 87/02/06 | 

چه روزهای سختی است . چقدر نارحت کننده است وقتی امید گروه و جمعیتی به تو باشد و تو را باور داشته باشند و تو هم فکر کنی برنامه ای برایشان داری و اما نداشته باشی . حتی کارهای خودت را هم قبول نداشته باشی و آن جمعیت را با نادانی خود به قهقهرا ببری .

خدایا همه ما را از زیر بار مسئولیتمان سربلند بیرون آور و اگر توانایی انجام آن را نداریم ، شهامت اقرار و کناره گیری به ما عطا کن.

هادی | 87/01/27 | 

یگانه ی من سلام!

الان که برایت شروع به نوشتن کردم بهترین وقتها برای نوشتن است . شب ، سکوت ، آرامش ، خلوتی برای اندیشیدن و آسایش. سپاه تاریکی سربازانش را آراسته و ساز و برگ داده تا صلحی برپا کنند ، در سکوتی به پهنای یک شب و تنها ، هر از چند گاهی صدای ماشینها چون نفیر و زوزه سپاه دشمن که سکوت را به ستوه آورده ، از خیابانهای آنطرف بزممان را بر هم می زند. و باز سکوت است و سکوت که بهترین زمان برای اندیشه است و فکر. برای فکر کردن به چرایی خیلی چیزها . برای فکر کردن به نا برابریها. برای فکر کردن به زمانی که شاید ازدست رفته باشد و شاید هم نرسیده . برای فکر کردن به زیباییها ، به خوبیها و فکر کردن به تو و تشکر بی دریغ از او....

باید بنویسم. از خودم از خودت. از خودم که تو را می خواستم و پا پیش گذاشتم. از خودت که چه تصمیم سختی در انتظارت بود! از خودم که حرفهای زیادی از دیگران شنیدم . از خودت که چه فشار زیادی بر تو بود . از خودت که بیکاران روزگار را با حرفهایشان تنها گذاشتی. از خودم که گهگاه ترا می رنجاندم و می رنجانم! از خودت که چه سنگ صبوری بودی و هستی در سختیها . حتی این روزها که کمتر با همیم. از خودم که میگفتم از غربت تا قربت راهی نیست ، از تو که برایم می نوشتی در آن غربت ، از خودت که چقدر پر عاطفه و مهربانی. از خودم که چقدر از نگاههای صمیمانه و معصومانه ات شرمنده ام . از تو که ......

و از خودم که می گویم هر چه بود گذشت .

چند مدتی است که که قدر طلا بودن زمان را درک کرده ام و البته سهمی از این زمان مشترک ، بی شک مختص توست و از اینکه در طی این مدت اخیر ، مقتضیات روزگار باعث شده زمان کمی را به تو اختصاص دهم از رویت خجلم .

اولین سالروز ازدواج آمد و گذشت ، و این اولین سلام مکتوب بود از کسی که نه ماشین دارد و نه خانه و بزرگترین سرمایه ای که در قلبش دارد ، صداقت و شادابی و طراوت همراهی است که دوستم دارد و دوستش دارم و با هم تلاش می کنیم که دوستش داشته باشیم .
هادی | 87/01/21 | 

خيلي سخت است در شبانه روز 2 تا 3 ساعت وقت آزاد داشته باشي و براي خيلي چيزها در اين زمان بخواهي برنامه ريزي كني . فكرش رو بكنيد 7 صبح بريد و 10 شب برگرديد . در هرحال قصد دارم يه فكري براش بكنم . تا بعد خدا با شما .

هادی | 86/12/17 | 

دیروز روز اول کاریم بود ، در نیروگاه برق نکاء که بزرگترین نیروگاه کشور از نظر تولید است . فضای کار سخت بود و خشک ، با حال و هوای خاص صنعتی . چیزای زیادی برای یاد گرفتن وجود داره . امروز هم کلاس ایمنی و رهایی از خطرهای احتمالی داشتیم . یه کمی شرایط سخته ولی برای تجربه و یادگیری خوبه .

هادی | 86/12/14 | 

برای ایجاد ذهنیت و مقدمه سازی و نتیجه گیری برای این گفتار ، دو جریان واقعی مرتبط با دولت الکترونیک را که چند  وقت پیش در دو پست جداگانه نوشتم اینجا ( پرده اول و میان پرده ) بخوانید.

داشتن دولت الکترونیک آرزوی هر کشور و ملتی است .در عصری که زمان با طلا مقایسه می شود و اتلاف آن با خسارتهای میلیاردی ارزیابی میگردد ، مسلماً دولتی که بر پایه فناوریهای نوین و همراه با آن باشد ، موفقیتش در داخل و حتی در بازارهای جهانی به روز و قطعی خواهد بود . اما به استنباط نگارنده در این میان ، دیدگاهها و نگرشها برای نیل به این اهداف باید عوض شود یا حداقل بهبود یابد. صرف تأمین سخت افزارهای این مهم ، در ادارات و سازمانها ، برای رسیدن و داشتن یک دولت الکترونیک کافی نیست ، شاید لازم باشد . امری که متاسفانه ، لااقل در بسیاری از ادارات کشور عزیزمان شاهد آن هستیم و مواردی که در لینک فوق در پستهای گذشته نوشته شد از این دست بودند . باید نیروی انسانی که در خدمت این سیستم قرار می گیرد پخته تر و و آگاهتر گردد و البته طراحان اولیه ای که در رأس هرم قرار دارند ،از پختگی و دانش فنی بالاتری برخوردار باشند تا طراحی قابل انعطاف ، با کمترین ضعف اجرا شود. البته در تمام دنیا ، همواره از فعالیتهای گروهی ، هدفی حاصل میشود تا درصد خطای پروژه به صفر نزدیک گردد . به عنوان نمونه چرا نباید کارت سوخت بنزین ، که این روزها در کشورمان باب شده است ، همانند کارتهای عابر بانک دارای رمز عبور باشد تا فقط برای صاحب کارت قابل استفاده باشد و موتورسواران در جایگاههای سوخت در کمین نباشند و فرد کم وجدانی هم اگر پیدا کرد ، چاره ای جز بازگشت آن نداشته باشد . آیا واقعاً وقتی این ایده به فکر الکن من می رسد ، تیمهای کارشناسی و طراحان سیستم قادر به انجام آن نبودند . جالبتر آنکه گم کننده کارت ، مجبور به پرداخت 15000 تومان به حساب شرکت سازنده یا دولت است . حسابی که در روزهای اول به نقل یکی از دوستان کارمندم در بانکی دولتی ، رقم واریزی به آن خیره کننده بود .

اگر زمان و حتی بالاتر جان شهروندانمان برایمان اهمیت داشته باشد ، مسلماً به فکر پیداکردن راهکارهایی برای حل مشکلات ناشی از جمعیت و مدیریت بر آن خواهیم افتاد . همه ساله شاهد آن بودیم که بلیط بازی شهرآورد (دربی ) پایتخت ، به صورت حضوری و در چند نقطه شهر تهران فروخته میشود و جوانان مشتاق مجبورند از چند روز قبل ، از اقصی نقاط کشور ، در سرما و گرما به پایتخت بیایند ، شبها را در خیابانها بخوابند و چه خطرهایی که آنان را تهدید نمی کند و اگر در این میان ، عزیزی جانش را از دست دهد ، که کم هم شاهد آن نبودیم ، پاسخگو ی واقعی چه کسی باید باشد ؟

اینها همه موارد بسیار کم و ناچیزی بود که ذکر شد و شاید هم اکنون مواردی از این دست در ذهنتان نقش بسته است و البته  با مدیریت فناوریهای نوین می توان خسارات ناشی از آن را کاهش داد و برای شهروندانمان ارزش بیشتری قایل شد .
هادی | 86/12/13 | 

· آيا ميدانستي که سطح شهر مكزيك سالانه بيست و پنج سانتيمتر نشست ميكند؟

· آيا ميدانستي که موشهاي صحرايي سالانه يک سوم منابع و ذخاير غذايي جهان را نابود ميسازند؟

· آيا ميدانستي که بيشترين سرعتي که انسان آن را تجربه کرده است چهل هزار کيلومتر در ساعت در سال شصت و نه ميلادی با سفينه آپالو ده بوده است؟

· سالها قبل، يکي از جانورشناسان برای نخستين بار به استراليا رفت. ناگهان از مشاهده جانور عجيبي که با دم بلندش، جهش کنان طول صحرا را مي پيمود به هيجان آمد! رو به يکي از بوميان کرد و پرسيد نام اين جانور چيست؟ مرد بومي پاسخ داد: کانگورو! پس از بازگشت جانورشناس به کشورش، عکس و تفصيلات جانور عجيبي که مي پنداشتند کانگورا نام دارد در روزنامه ها چاپ شد، و امروز نيز به همين اسم ناميده ميشود. امّا بد نيست بدانيد سالها بعد که دانشمندان با زبان بوميان استراليا آشنا شدند دريافتند که واژه کانگورو در زبان بوميان آن سرزمين يعني: من نميدانم!!! به هر حال اين نام که حاصل يک اشتباه لپي ميباشد از آن زمان تاکنون بر روی اين جانور باقي مانده است

· آيا ميدانستي 50 درصد جمعيت جهان هيچگاه در طول حيات خود از تلفن استفاده نكرده است؟

· آيا ميدانستي که مزه سيب، پياز و سيب زميني يكسان ميباشد و تنها بواسطه بوي آنهاست كه طعم هاي متفاوتي مي يابند؟

· آيا ميدانستي که آدولف هيتلر گياهخوار بوده است؟

· آيا ميدانستي سالانه 500 فيلم در امريكا و 800 فيلم در هند ساخته ميشود؟

· آيا ميدانستي که فيلها قادرند روزانه شصت گالن آب و دويست و پنجاه كيلوگرم يونجه مصرف كنند؟

· آيا ميدانستي که از 294 کشور جهان، صد و بيست کشور آن مجازات اعدام را ندارند؟

· آيا ميدانستي قلب انسان بطور متوسط صد هزار بار در سال ميتپد؟

· آيا ميدانستي که يك كوه آتشفشان قادر است ذرات ريز و گرد و غبار را تا ارتفاع پنجاه كيلوكتري به فضاي اطراف پرتاب كند؟

· آيا ميدانستي که كانگوروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند؟

· آيا ميدانستي بزرگترين مجسمه بودا در چين قرار دارد که بلندای آن چهارصد و شانزده متر و پهنای آن شصت و هشت متر ميباشد؟

هادی | 86/12/11 | 

صبح که از خواب پاشدم ، اول کامپیوتر رو روشن کردم ( چیه ؟ انتظار داشتید بگم : "مثل گلی واشدم." نه بابا اون مال قدیم ندیما بود ) . خلاصه بعد از صبحانه و مقدمات کار ، دلم هوای یه ریتم حماسی کرد . اول رفتم سراغ استاد "شهرام ناظری" . خلاصه هرچی داشت و داشتم رو کردم . اول دو دقیقه و سی و هفت ثانیه از شروع کاست "شور انگیز" رو گذاشتم . بعد قطعه "مستی سلامت می کند" از آلبوم "سفر به دیگر سو" . چه ریتم و شعر نابی :

 

مستی سلامت می کند ، پنهان پیامت میکند

آنکو دلش را برده ای ، جان هم غلامت میکند

ای نیست کرده هست را بشنو پیام مست را

مستی که هر دو دست را پابند دامت میکند

ای آسمان عاشقـان ، ای جام جان عاشقـان

حسنت میان دوستان، نک دوست کامت میکند

ای چاشنی هـر لبی ، وی قبله هـر مذهبی

مه پاسبانی هر شبی ، بر گرد بامت میکند

ماه از غمت دو نیم شد، افسانه ها چون سیم شد

قد الف چون جیـم شد ، وین جیم جامت می کند

در عشق زاریها نگر، وین اشکباریها نگـر

وان پخته کاریها نگر، کان رطل خامت میکند

ای باده خوش رنگ و بو ، بنگر که دست جود او

بر جان حلالت می کند ، بر تن حرامت میکند

 

بعد گشتی در آلبوم "بیقرار" زدم و بعد هم "کنسرت 77 " که یادش به خیر به همراه علی تو بوشهر به کنسرت استاد رفته بودیم . بعد هم پروازی کردم به نواهای استاد "شجریان" . اول آلبوم "در خیال" که خیلی هم معروفه ، چون یادمه تنها کاستی بود که تبلیغاتش رو تو تلویزیون هم پخش کرد ( چون موسسه "سروش" منتشرش کرده بود ) . آخرش هم رفتم تو نخ قطعه ای از استاد که خیلی از گوش کردنش لذت می برم ، راستش رو بخواهید نمی دونم مال کدوم آلبوم هست . اگه کسی میدونه کمک کنه . شعرش اینه :

 

به شب وصلت جانا دیوانه شدم

به شمع رویت جانا پروانه شدم

به مه روی تو من جانا حیران و ماتم

ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم

به حال من دیگر دلبر دلبر زار و نزارم

شیدای توام تاج سرم بیا به سرم

رسوای توام چشم ترم بنشین به برم

عاشقم کردی جانا دلم را بردی

به زلف سر کجت دلبر دلبر گمشده دلم جانا گمشده دلم

به ماه عارضت دلبر دلبر حل کن مشکلم جانا حل کن مشکلم

 

وجه مشترک همه اینهایی که گفتم ، این بود که واقعاً بعد از گوش کردن این قطعات آرامشی به آدم دست میده که شبیه پروازه ، حسی که بعد از فرود قدرتی برای انجام کارهای بزرگ به انسان میده . نمیدونم تجربه کردید یا نه؟

هادی | 86/12/10 | 

رفتم و برگشتم . نمی دانم واقعاً همین است آنچه را که می خواهم یا نه . اما مطئنم و خوشحال که لااقل راهم را خودم انتخاب کرده ام ، تا اینجا را لااقل خودم رقم زده ام ، بشود یا نشود مهم نیست. هنوز مسیر درست است ، هنوز فشارهای اطراف و جوانب از خط خارجم نکرده ، هرچند شاید تراز بالا نباشد . دقیقاً آنی نیست که می خواهم ولی به این تجربه نیاز دارم . اما درهر حال نمی دانم این عقیده ای که دارم از سر ناچاری است یا اعتماد و اعتقاد قلبی :

که اگر تلاشت را بکنی و در مسیری که میخواهی اش ، همتت را بکار بندی ، حتماً جریاناتی که برایت رخ می دهد ، خیری در آن هست . شاید بعدها لزومش بیشتر احساس شود . اما باز هم نمی دانم . پس منتظر می مانم . شاید منتظر خودم .

هادی | 86/12/01 | 

خیلی وقتها شاد و سرخوشی . زندگی به کام است ، به تو می خندد یا تو سعی می کنی به آن بخندی تا گذرانش شیرین تر باشد . این وقتها تلاش میکنی دیگران هم در شادیت سهمی داشته باشند . دنبال بهانه ای هستی تا دیگران را بخندانی . و در این دم ، چقدر لطیف میشود سهامی که با ارزش محبت میانتان تقسیم میشود .

اما گاهی اوقات که مطلبی برای گفتن نداری ، یا جریانات اطرافت آنقدر ناراحتت کرده که احساست فراوانی میکند ، خاصه آنکه کاری هم از دستت بر نیاید ، شاید اندکی دلتنگ شوی . این مواقع شاید بهترین کار درددل باشد با محرم ، شاید نوشتن ، شاید کشیدن نقشی بر بوم راحتت کند ، شاید هم ساختن نغمه ای که بر پرده روزانه ات آوای زیبای موسیقایی بنوازد بهترین راه رسیدن به آرامش باشد . شاید هم مناجات با کسی که از اویی و شاید هزاران شاید دیگر . اما هرچه هست نباید آنقدر باشد که سیاهی مقابلت را بگیرد ، پشیمان شوی از آنکه زیاد گفته ای . گاهی اوقات شاید سکوت چاره کار باشد .گله از بهترین همراهت را هم ، باید خریدار باشی .احساس و عقل ، عقل و احساس و چربش هر کدام بر دیگری شاید زیاد زیبا نباشد . مجال پرواز به هردو را باید داد .

جدای از داشتن هر نظری ،در تایید یا رد آن از نظر نگارنده ، تامل در گفته زیرین هم خالی از لطف نخواهد بود اگر درنگ کنید :

 

حکیمی بیشتر اوقات را به سکوت می گذراند ، از وی پرسیدند : ای حکیم! سبب چیست که همواره ساکتی؟

حکیم گفت : از آن رو ، آن اندازه که از گفتگو پشیمانم ، از سکوت پشیمان نیستم !

کشکول شیخ بهایی- صفحه503

هادی | 86/11/22 | 

I enjoyed it, when I read the text below. Perhaps its level is low, but it’s very simple and friendly and pure and too deep, I think .So I’d really like to share this passage with my best friends, if you accept.

Of course, this text has been sung by Mr. Andy Williams , and you can find and download it in here.

 

 

Where do I begin to tell the story
Of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love she brings to me
Where do I start

With her first hello
She gave a meaning to this empty world of mine
There'll never be another love another time
She came into my life and made the living fine
She fills my heart

She fills my heart
with very special things
With angel songs, with wild imaginings
She fills my soul with so much love
That any where I go
I'm never lonely
With her around who could be lonely
I reach for her hand. It's always there

How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now but this much I can say
I know I'll need her until the stars all burn away
And she'll be there.

هادی | 86/11/20 | 

در افکارم شناور بودم ، بین آنچه هست و آنچه کاش می باید بود ، و همراهم بود کاغذی سفید ، زیر دستانم که مجبور بود سنگینی وزنم را تحمل کند و شاید هم سنگینی بار کلمات را .

فکر میکردم به خودم که چه می خواهم و کجا باید بروم ؟ فکر میکردم به جوانی که نمی داند چه می خواهد ، اما سرش پر ز سوداست . فکر می کردم به جوانی که می داند چه می خواهد اما دستش خالی است . فکر می کردم به پیرمردی که عمری تلاش و زحمت ، کمر همتش را خمیده است و حالا باید در آرامش و آسایش بیارامد ، اما دغدغه تامین معاش و حفظ آبرو ، دیگر پیر و جوان نمی شناسد . فکر میکردم به او ، به نوزادی که در ناز و آرامش نوازشهای مادرش می خسبد و تمام خوشی دنیای کوچک کودکانه اش و شاید حتی رمز تپش زندگی ظریفش در شنیدن تپش و ضربان قلب مادرش است و چه خوب هم این تفاوت را تمایز می دهد غافل از آنکه شیر مادرش خشکیده و شاید مادر مجبور باشد با اشک و شیره دل او را سیراب کند .

بر من خرده مگیرید که چرا چند گاهی است کم می گویم و این کمی با تلخی همراه است . روزگار جشن قطع شدن دست استعمار است این روزها در کشور و به واقع هم باید جشنی در خور گرفت . نمی خواهم کامتان را تلخ کنم ، اما می توان با جلب رضایت و اعتماد مردم ، هم حتی این جشن را برگزار کرد . و این به ذم و ظن من ، بزرگترین جشن است . امیدواریم که این جشنها ، مسئولین را از مشکلات و کاستیها غافل نکند و مردم هم سعی کنند ………… واقعاً نمی دانم چه بگویم .

اما امید است که امیدوار را سرپا نگه می دارد .

هادی | 86/11/08 | 

v آيا می دانید که 17 دسامبر سال 1903 ميلادي بود که برادران رايت توانستند براي اولين بار با هواپيماي دست ساز خودشان پرواز کنند؟

v آيا می دانید که در قديم به نيشاپور، ابرشهر و ايرانشهر ميگفتند؟

v آيا می دانید که مصرف ساليانه کيسه پلاستيکي کشورهاي پيشرفته ، به قدري است که ميتوان با آنها، تمامي سطح کره زمين را پوشاند؟

v آيا می دانید که ما انسانها در هنگام راه رفتن از 200 ماهيچه مختلف کمک ميگيريم؟

v آيا می دانید که ايران هفدهمين کشور وسيع دنيا است ؟

v آيا می دانید که ايران بيشترين مرز خشکي را با عراق (1336 کليومتر) و کمترين مرز خشکي را با ترکيه (470 کليومتر) دارد؟

v آيا می دانید که نام قديمي اندونزي، هند هلند بود؟

v آيا می دانید که اقيانوسهاي جهان به ترتيب وسعت از اين قراراند، اقيانوس آرام، اقيانوس اطلس، اقيانوس هند، اقيانوس منجمد جنوبي، اقيانوس منجمد شمالي؟

v آيا می دانید که بزرگترين کوه يخ جهان به ارتفاع 167 متر در غرب گروئنلند در اقيانوس منجمد شمالي ديده شده است؟

v آيا می دانید که سال 99 ميلادي درحدود 155 ميليون دستگاه کامپيوتر در اروپا وجود داشت حالا خدا ميداند بعد از نه سال چند دستگاه شده است؟

v آيا می دانید که صداي تارزان در اولين فليم از سري فيلمهاي تارزان ترکيبي از صداي شتر و زوزه کفتار و ويولون بود؟

v آيا می دانید که داركوب ها قادرند 20 بار در ثانيه ، به تنه درخت ضربه بزنند؟

v آيا می دانید که يک انسان بالغ که تقريبا" پنج ليتر خون در رگهايش جاريست اگر يک و نيم ليترش را از دست بدهد احتمال مرگش بسيار بالاست؟

v آيا می دانید که مدت زمان گردش سياره عطارد بدور خود دو برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشيد ميباشد؟

v آيا می دانید که 90 درصد سم مارها از پروتئين تشكيل يافته است؟

v آيا می دانید که قلب ميگو ها در سر آنها قرار دارد؟

v آيا می دانید که گونه اي از خرگوش قادر است 12ساعت پس از تولد ، جفت گيري كند؟

هادی | 86/11/02 | 

تو شهر ما ، الان برق هست ، آب هست ، تلفن وصله . 2 روزی بود که گاز وصل شده بود ( استان مازندران ) . اما باز هم از دیروز قطع شده ، تا جایی که خبر دارم قسمتهایی از خراسان رضوی ، شهرهای بردسکن و کاشمر و خلیل آباد هم گاز نداشتن . خیلی از نیروگاههای بزرگ فعلا دیگه با سوخت مازوت کار می کنن . ذوب آهن هم چند روزی متوقف شده بود برای حل بحران گاز شمال کشور .اینو نوشتم که بعضی ها نگن چرا وقتی نعمت گاز و خیلی چیزای دیگه هست چیزی ازش نمی گین ؟ تا قطع میشه صداتون در میاد . نمی دونم والله چی باید گفت ؟

اما در هر حال امیدوارم ، با حل مقطعی مشکلات ، خیلی چیزهای دیگه که اصلی هم هستن فراموش نشه و جان و بیت المال مردم تاوان لجاجت و روی پای خود ایستادن دولت ، قرار نگیره . در عصری که به دنبال هزینه کمتر برای تولید بیشتر هستیم ، مطمئنا تولید برق با مازوت یا نفت کوره هزینه بیشتری از گاز و انرژی هسته ای !! داره.

هادی | 86/10/27 | 

چون این روزها دودکش خانه ما سوت و کور است و غیر فعال ، به ناچار ، دودکش دیگری باید جورش را می کشید و تیرگی ها و درد دلها را از خانه ما به بیرون میبرد ، و الا ، نه من از بازیهای سیاسی خوشم می آید و نه وبلاگ ما سیاسی است . این نوشته ها تنها درد دل و تحلیلی بر شرح ماوقع و اطلاع رسانی از وضعیت شمال کشور در جریان سرمای اخیر میباشد.

این روزها به دلیل مشکلات بوجود آمده سرمایی ، بازار شایعات چگونگی و شرح ماوقع جریان ، در باب قطع گاز داغ است . هرچند بعضی از این موضوعات چنان مرا برمی آشفت که قصد بیان کردن و حتی نوشتن آنرا داشتم ، اما تلاشم بر این بوده تا در مطالبم از شایعات استفاده نکنم و بر آن نیز دامن نزنم. اما متاسفانه یکی از این شایعات حقیقت داشت. نظرتان را به مطلب صفحه اول روزنامه جوان ، مورخ 24/10/86 روز دو شنبه جلب می کنم :

غلامحسین نوذری ،وزیر نفت، در حاشیه جلسه علنی غیر رسمی دیروز در گفتگو با فارس، درباره حل مشکل قطع گاز صادراتی ترکمنستان به ایران گفت : ترکمنستان باید ابتدا گاز قطع شده را وصل کند و بعد برای مذاکره بیاید . وی تاکید کرد :در غیر اینصورت ما اعلام می کنیم ، نیازی به به گاز ترکمنستان نداریم .نوذری گفت :هم اکنون مشکل قطع گاز استان های شمالی کشور برطرف شده است و ما اعلام کرده ایم که می توانیم مشکل تامین گاز را در داخل حل کنیم اما موضوع گاز ترکمنستان نیاز به مذاکره دارد .ترکمنستان گاز صادراتی خود به ایران را از هشتم دی ماه به استثنای دره گز در خراسان رضوی تا کنون قطع کرده است . همچنین وزیر نفت در جلسه غیر علنی و غیر رسمی مجلسو در پاسخ به انتقاد نمایندگان مجلس از وضعیت گازرسانی گفت : من با شما هم عقیده هستم که شرایط به وجود آمده در سرما شایسته کشوری با این میزان ذخایر گازی نیست ، اما میزان سرمایه گذاری های صورت گرفته در این بخش نیز شایسته این صنعت نیست .....

 

سوال: با چه مجوزی دولت برای مشکل سرمای مردم تصمیم شخصی میگیرد و میگوید مشکل داخلمان را خود حل میکنیم و نیازی به گاز نداریم؟ مگر ترکمنستان مشکل دارد که او برای مذاکره بیاید ؟ مگر میتوان ، سرما را با نشستن در جای گرم حل کرد ؟ وقتی بهای افزایش قیمت گاز را در سردترین روزهای تاریخ کشور ، به ترکمنستان ندادید ، باید بودید و میدیدید که بخاریهای برقی و نفتی و حتی نان به 3تا4 برابر قیمت اصلی فروخته میشوند و باز مشکل را دوا نمیکردند ، آیا باید تاوان استقلال و قدرت دولت در تبادلات سیاسی را مردم بپردازند؟  و اصلا به چه قیمتی؟

 

نتیجه گیری اخلاقی : با توجه به حل مشکل گاز در استانهای شمالی کشور طبق فرمایش وزیر ، یا من در شمال کشور زندگی نمی کنم ، یا مازندران در جنوب کشور واقع می باشد یا اینکه وزیر در کشور دیگری غیر از ایران مسئولیت دارند .

روزهای گرم و پر از مهر و محبت را برایتان آرزومندم.
هادی | 86/10/24 | 

دلم نمی آید و نمی خواهم با گفتن خبرهای ناراحت کننده و یا نا امید کننده از شمال کشور ،خاطرتان را مکدر کنم . اما دوست دارم روی صحبتم با مسئولینی باشد که مدیران بحران وشاید هم سیاستگذاران بحران ، در قبلتر از آن بوده اند ، چرا که با بی تدبیری موجب آن شده اند. یادم هست در دانشگاه ، مبحثی داشتیم به عنوان شرافت مهندسی. به عنوان مثال ، برای طراحی یک پل سخت ترین حالتها را در نظر میگیرند ، در محاسبات سنگینترین ماشینهای ممکن ، در طول پل را ، فرض وجود می کنند و حتی در همان لحظه اندکی بیشتر از سریعترین باد محلی در تاریخ منطقه را لحاظ می کنند و نهایتا ضریب اطمینانی بدست می آورند که چند برابر حالت عادی است و در سازه هایی که جان انسان با آن در ارتباط است این ضریب اهمیت بیشتری پیدا می کند . اما چطور میشود ، اکنون که ادعای بدنه کارشناسی در دولت وجود دارد ، نتایجی غیر کارشناسی مشاهده میشود . در این راستا با ما باشید ....

از زمانی که کوچکتر بودیم ، یاد گرفتیم بعضی از احترامها اجباری است و بعضی هم متقابل . البته احترام به پدر و مادر و پیشکسوتها که انسانی و اخلاقی است و میتوان گفت از دایره اجبار خارج است ، اما برای زندگی در اجتماع ، قاعده و قانون دیگری حکمفرماست و هر کنشی بالطبع واکنشی را در پی دارد و ابراز احساسات و عواطف و حتی احترام ، متقابل است . در این دایره طبیعتاً کسانی که مسئولیت خدمت رسانی به جمعی را عهداه دار هستند ، وظیفه سنگین تری را در ایجاد ارتباط با مخاطبانشان دارند . این وظیفه با توجه به نوع کارکرد و مخاطبشان ، شامل تعهد و مسئولیت پذیری ، به کارگیری علم و تکنیک روز ، بیش بینی نیازهای جمعی و حوادث احتمالی برای در نظر گرفتن بالاترین ضریب اطمینان و ... میشوند و اگر روزی در این جهت ، مشکلی برای ایفای نقششان ایجاد شد ، به نظر میرسد اولین گام ، عذرخواهی از اجتماعی است که به آنان خدمت میدهند ، تا به حقوق شهروندیشان احترام گذاشته شود.

با این مقدمه و صرف نظر از هر حقوق شهروندی دیگر که تا به حال تضییع شده است ، فکر میکردم مشکل اخیر سرمای زمستانی در کشورمان ، بهترین بهانه برای دولت بود تا از مردم فهیمش عذرخواهی کند که متاسفانه بسیار کمرنگ انجام شد .

خلاصه بعد از 3 هفته وزیر نفت در مجلس از مردم عذرخواهی کرد . کاری که حتی اگر صوری و نمادین هم بود ، باید زودتر ازاینها انجام میگرفت . براین عقیده ام حتی اگر هر روز هم در صدا و سیما بیایند و عذرخواهی کنند چیز زیادی نیست . یادم می آید 4 سال پیش ، آقای بیژن زنگنه ، وزیر نفت وقت ، در زمان خاتمی به خاطر افت فشار مختصری که 2 یا 3 روز و آنهم در تهران طول کشید ، چنان با خاک یکسان شد که فیلم عذرخواهی اش بارها و بارها در رسانه ملی پخش شد . نمی دانم شاید هم عذرخواهی آنان از سر مسئولیت پذیری بود اما هرچه بود بلافاصله انجام شد ، تا مردم لااقل قبول کنند که کمبود از جانب دولت بوده است . اما اکنون چنان برخورد می نمایند ، تو گویی مقصر اصلی ماجرا ، مردمند ، برنامه های زنده تلویزیونی که چرا مصرف گازتان بیش از اندازه است ، به فکر هموطنانتان باشید و زندگیشان را به خطر نیاندازید ، هرچند نباید از انصاف گذشت که در اطلاع رسانی نحوه صحیح مصرف موثر است ، اما از بی تدبیریهای دولت و کمکاری آنان چیزی به میان نمی آید . یا از طرفی کشور دوست و همسایه!! ترکمنستان را مقصر می دانند . اما واقعیت چیز دیگری است . تازه دیروز در یکی از برنامه های تلویزیونی افتخار میکردند با وجود سرمای شدید ، مصرف گاز نسبت به مشابه سال قبل یکسان بوده است . نمی دانم یا آنها نادانند و یا فکر می کنند که ما ...یم . توفیق اجباری ناشی از قطعی و قحطی گاز در استانهای شمالی را آیا باید به حساب صرفه جویی گذاشت ؟ دیروز در یکی از سایتها ، از زبان یکی از مطلعین وزارت نفت خواندم که روزانه 10میلیون متر مکعب از ترکمنستان واردات گاز داشتیم و به ترکیه هم روزانه 30 میلیون مترمکعب می دادیم که با قطع گاز وارداتی ترکمنستان ما نیز گاز ترکیه را قطع کردیم . با این وجود شبکه گاز 72 میلیون نفری ترکیه که متصدی خصوصی هم دارد دچار قطع گاز نشده اند اما ما با این حال ... . از سخن بر می آید که مشکل ما ، هیچ ارتباط مهمی با ترکمنستان نیز نداشته است . مدیریت بحران ، یعنی کنترل اوضاع در اختیار ما ، همانند روسیه که گاز جیره بندی و سهمیه ای شده است و قطعی گاز منطقه به منطقه در حال تغییر است با ارداه خودشان و بالسویه که قابل تحملتر است. ای کاش خودشان را جای مردمان شمال کشور میگذاشتند یا خودمان را جای مردم خلخال در سرمای 30 درجه زیر صفر میگذاشتیم تا اهمیت مدیریت بحران را در می یافتیم .

در هرحال ، بد نیست اگر این فرهنگ در کشورمان کمرنگ است و امیدی به این نسل مسئول نیست ، ما بعنوان نسل بعدی به این نگاه دقت بیشتری معطوف کنیم . ضمنا به پست قبلی مجتبی عزیز هم توجه ویژه در صرفه جویی بفرمایید .

امیدوارم همیشه کامتان شیرین باشد .

هادی | 86/10/20 | 

در حکایات و روایات آمده است ؛ مادر بیوه ای در روزگار قدیم قصد داشت ، برای همسر درگذشته اش ، هنگام سالگردش به مدت یک هفته به اندازه توانش شام دهد ، او این کار را هرسال برای شادی روح همسرش با عشق وشوق انجام میداد . در یکی از این سالها که وضع معاششان نیز نامناسب بود ، تصمیم گرفت طبق روال معمول قصدش را به انجام رساند ، گرسنگی به تنها فرزندش خیلی سخت گرفته بود ، اما او همچنان سعی میکرد از قوت و غذای خودش و فرزندش کم کند تا بتواند تصمیم هر ساله اش را که حالت نذر برایش داشت عملی کند . به همین منظور هر شب فرزندش را غذا به دست روانه میکرد تا به نیازمندان برساند . فرزند هرشب به این روال با حسرت ادامه میداد تا اینکه شب آخر گرسنگی طاقتش را طاق کرد و غذای نذری را خورد . همان شب مادر به خواب می بیند که کسی به او میگوید ، از این شبهایی که نذرت را ادا میکردی ، تنها یک شب ،مورد قبول واقع شده است . مادر بسیار دلتنگ و غمگین به فکر فرو می رود و راز کار را در فرزندش جستجو میکند چون او مسوول تقسیم غذا بوده است . بالاخره فرزند به گریه می افتد و اعتراف می کند که در شب آخر که گرسنگی فشار آورده بود ، غذا را خورده است . مادر ، مبهوت در کار خویش می ماند . زمانی که فرزندش واجبترین فرد در خانه بود ، او به فکر اطعامی بود که یقیناً روا نبود .

لابد شنیده اید و بهتر از من هم میدانید که مشکل سرما و به تبع آن قطع گاز ، این روزها در شهرهای ما ، کام خیلی از مردم را تلخ کرده است . توسعه رفاه نسبی  ، باعث شده است خیلی از روستاهای ما گازدار شوند ، و بسیاری از وسایل گازسوز شوند ، که بالطبع نبود یا کمبود آن مشکلات عدیده ای را ایجاد خواهد کرد . از آنجمله ، در این روزها میتوان نام برد ؛ صفهای طویل برای نان که ناشی از بسته شدن بسیاری از نانواییهای گازسوز است ، تعطیلی سه روزه مدارس و دانشگاهها و تعطیلی کمتر برای بعضی ادارات دولتی ، هرج و مرج در فروش بخاریهای کمیاب غیرگازسوز که منجر به اعتراض و صفهای طویل مردم شده است ، سه برابر شدن قیمت بخاری های برقی و نفتی ، یخ زدن گازوئیل و به تبع آن توقف اتوبوسها در راهها ، لغو بسیاری از پروازها و سرگردان ماندن مسافران عزیز ، زیرنویسهای قطعی برق مقطعی و موضعی ، توسط صدا و سیما و لغو آن در روز بعد ( به دلیل گاز سوز بودن بسیاری از نیروگاهها و عدم پیش بینی برای سوخت جایگزین ) که استرس را در مردم بیش از پیش می نماید و....

این روزها در بین مردم و اهالی دولت ، صحبت از بحران و مدیریت بحران است . اما باید دید بحران این زمان است یا آن هنگام که دومین تولید کننده گاز دنیا ، گاز وارداتی از ترکمنستان دریافت می کند که آنهم تازه خط ترانزیتی به ترکیه است و برنامه ریزی 8 استان شمالی کشور را به آن خط لوله واگذار میکند  و عنان اختیار خویش به بیگانه میسپارد . آیا همه کشورهای دنیا با بحران سرما دچار این مشکلات میشوند ؟ مشکلاتی که در طول تاریخ زمستانی ما بی سابقه بود . باید دید " علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد " واقعاً یعنی چه؟

به هیچ وجه مخالف کمک به همنوع و به خصوص اگر مسلمان باشد ، نیستم ، اما کاش همه ما ، واقعیت و داستان فوق را دوباره و چندباره میخواندیم. چرا وقتی خود داخل کشور نیازمند داریم و محتاج ، 50 میلیون دلار به فلسطینی کمک می کنیم که خیلی از آنها با ایران مشکل دارند یا 100 میلیون دلار کمک بلاعوض به عراقی میکنیم که هشت سال ما را عقب نگاه داشت و جوانان میهن ما را با پرپر کردنشان به شهادت رساند و نیز کمکهایی از این دست به مردم لبنان ؟

دلم پر از درد میشود ، وقتی پیرمرد نحیفی را در صف طویل نان میبینم که با صدای بلند آرزوی مرگ می کند و کاری از دستم بر نمی آید . دلم پر از درد میشود وقتی مادری را در همان صف نان با بچه ای در آغوش ، فشرده به سینه اش می بینم و وقتی به او اعتراض می کنند که نوزادت را لا اقل خانه میگذاشتی، میگوید خانه ام از اینجا هم سردتر است ، لااقل از گرمای بدنم گرم شود ، اما باز هم کاری از دستم بر نمی آید . قصدم ناراحت کردن شما نیست ،  قصدم دهن کجی نیست ، قصدم اعتراض نیست ، قصدم تخلیه شدن درون است ، قصدم درد دل کردن با شماست . تا شما لااقل ، درکار خود تدبیرکنید . به قول پروین اعتصامی ؛ به وقت کار بباید کرد تدبیر .......

هادی | 86/10/01 | 

چند وقتی است که مجدداً ، تنی چند از دوستان علاقمند ، متذکر شده اند که چرا به فکر مخاطب یابی بیشتر نیستید و به قول دوستم علی در پستهای قبل ؛ چرا برد دودکش جهانی نیست و محدود است ؟

هرچند قبلاً هم در بخش نظرات و هم خود وبلاگ توضیح داده ایم ؛ که هدف ما از بودن در اینجا ، در وهله اول نوشتن است و به شخصه ، همین نوشتن است که مرا در اینجا نگه داشته است و البته بودن در کنار دو دوست قدیمی و جان ، و جو صمیمانه شان مرا امیدوارتر کرده است . ضمناً هرگز هدف ، مخاطب یابی صرف ، نبوده است . هرچند ، مسلماً در بهسازی مان مفید خواهد بود .

البته برج عاج نشین هم نبوده ایم و تنها برای خود ننگاشته ایم و اثبات این مدعا لینکهای گوشه چپ وبلاگ است از دوستانی که جدی تر می نگارند و با هم در ارتباطیم و البته ، همچنین ، نظرات دوستان گرانقدر ، در پای سیاهه هایمان .

اما جمله ونسان ونگوک ، نقاش معروف را بخوانید که گویی ، اصلاً خود دودکشی بوده و در جواب همین پست سخن گفته :

« بالاخره روزی آدمهایی که از این جاده رد می شوند  ، توجهشان به باریکه دودی که از دودکش کلبه بیرون می آید جلب می شود و یکی از آنها حاضر می شود بیاید و دستش را با آن گرم کند و بگوید : چه آتشی در این کلبه روشن است » .

این شعار ما نیز هست . آتش درون بالاخره جایی خودش را نشان میدهد ، مطمئن باشید . اگر روزی شما هم فقط قصد  نوشتن داشتید و خواستید صمیمیتمان را افزون کنید دستتان را به گرمی میفشاریم ( البته با کسب اجازه از دوستان جانم ، علی و مجتبی ) . به امید آن روز .
هادی | 86/09/21 | 

اگه یادتون باشه ، چند وقت پیش مطلبی نوشتم ، درباره دولت الکترونیک ( اینجا را بخوانید) . حالا می خوام یه جریان دیگه رو واستون تعریف کنم .

تازه از پادگان آموزشی شهید ... تقسیم شده بودیم و ما را به واحدهای مربوطه اعزام کرده بودند . بگذریم از اینکه ، جایی که مشغول شدیم هیچ ارتباطی با رشته تحصیلیمون نداشت و ظاهراً این امر ، کاملاً معمولی بود . هرچند از این بابت هم دلی پر درد دارم ولی این خود مجالی دیگر می طلبد . در هر حال بین دوستانم وضعیت من بهتر بود ، بودند فوق لیسانسهایی که  ، به زور و دستور  فرمانده قرارگاه ، تو آشپزخونه قرارگاه ظرف میشستن و البته فرد مذکور به دلیل مشکلش با تحصیلکرده ها سربازهای صفر رو استراحت داده بود . به من بعد از چند هفته پست با اسلحه!! ، گفتند ؛ برو بخش کامپیوتر واحد فلان از رسته فلان . ( تا اینجا رو خوب اومدم ؟ نفهمیدین کجا بودم ؟ نه ؟دیدین تو پادگان آموزشی ، هیچی یاد نگرفته باشم ، این حفاظت اطلاعات رو لا اقل خوب فهمیدم!! . )

خلاصه حدود 120 نفری تو این ساختمون جدید بودند . وقتی رفتم اونجا ، فرمانده اون قسمت منو خواست ، البته بعد از 4 ساعت انتظار ، ( خداییش از ساعت 9 صبح تا 1 بعداز ظهر ، فقط منتظر بودم ) . سعی کرد سوالاتی رو در زمینه کامپیوتر بپرسه تا وضعیتمو بسنجه . فکر نمی کردم همچین خبرایی باشه ، در هر حال از کارش خوشم اومد . گفت کامپیوتر رو روشن کن . خواستم بگم دیگه تا این حد بلد نیستم . بعد یادم اومد ؛ تو نظام حق شوخی با مافوق رو نداری . خلاصه بعد از جواب دادن به یه سری سوالات پیش پا افتاده در زمینه Word ، و سوالات عقیدتی که چرا اینترنت میری و اونجا چیکار داری و مگه چه خبره ؟ ( البته این هم از سادگی خودم بود که در جواب سوالش که پرسید چه استفاده هایی از کامپیوتر می کنی ؟ من هم گفتم اینترنت می رم .) قرار شد از فردای اونروز به بخش خاصی معرفی بشم . اینجا اولین جایی بود که به توصیه دوستای سربازم گوش نکرده بودم که گفته بودن ، هرکاری بلدی بگو بلد نیستم .فرداش که با ادای احترامات نظامی به استقبال فرمانده قسمت معرفی شده ، رفتم ، مراسم معارفه ای بین من و کامپیوتر گذاشت و توصیه های خاصی رو یادآوری کرد که بیشتر هم البته اطلاعاتی و امنیتی بود و بیشتر از آن بحث اطمینان بود که هنوز از جانب من برایشان جلب نشده بود . نهایتاً بیشتر از ترس مسئولیت خوشان ، و کمتر برای تایید و احراز صلاحیت من ، مجبور به نامه نگاری به حفاظت اطلاعات ارگان شدند تا همکاری من در واحد مربوطه بلا مانع اعلام گردد .

حالا فکر می کنید نهایت استفاده ای که از کامپیوتر می شد ، بعد از این همه کلنجار و نامه نگاری چی بود ؟ اونهم یک کامپیوتر 80 گیگابایتی ، با سرعت مناسب و مانیتور نسبتا بزرگ 17 اینچی ، که هیچکدام نیازشان هم نبود ؟ تایپ نامه های روزانه . من هم شده بودم تایپیستشون .

هرچند ، وقتی دیدم استفاده خیلی کمی میشه سعی کردم ، برای تنوع و سادگی کار خودم هم که شده ، بعضی از امور روزمره کاری رو به سمت کامپیوتر ببرم ، یادمه یکبار سلیقه به خرج دادم و یه جدول محاسباتی خیلی ساده چندSheet  دار تو Excell ، براشون درست کردم تا آمار هفتگی و ماهانه رو به تهران تحویل بدن و همینطور جداول مشابه برای حسابرسی دقیق و لحظه به لحظه افسر عامل. خیلی تعجب کردن ، چون کاری رو که اونا ، واقعاًظرف یک هفته انجام میدادن ، من با اون برنامه ، تو یکی دو ساعت ، تازه اونهم با شکل و شمایل زیباتر و آمار و ارقام لحظه به لحظه هزینه ای و خودرویی و ... و اطلاعات کامل ، جفت و جور میکردم .

بعد یه مدتی متوجه شدم تو کل این ساختمون ، فقط یکی دو نفر از کامپیوتر سر در میارن !! ، البته گذراندن دوره ICDL برای همه کارمنداشون الزامی بود . اون موقع بود که فهمیدم چرا پادشاهان می گفتند : " حکومت کردن بین آدمهای بی سواد و کم سواد لذت بخشه ". چون هرچی بگی اطاعت میکنند به دلیل ترس از خرابکاری و برملا شدن جهالت . گهگاهی هم باهاشون شوخی میکردم و می گفتم این کلید رو دست نزنید که برنامه ها هنگ می کنند . جالب اینکه بعضی هاشون قبول می کردن . دقیقاً از همون وقتا بود که مشکل من هم شروع شد ، هر کاری داشتند می آوردن به من میگفتن . مرخصی ها کمرنگ تر میشد چون کسی دیگه ای اینکارهای ساده رو بلد نبود . تازه کار به جایی کشیده بود که آخر کار نمی خواستن ترخیصم کنند ، کلی هم بابت این قضیه معطلم کردند . میگفتند : تو دیگه یه سرباز معمولی نیستی ، مثل یه پرسنل کادری ، بهت احتیاج داریم . حسابی هندونه زیر بغلم میذاشتن . تو دلم می گفتم : آره پرسنل کادری هستم که کارهای شما رو ، من انجام میدم و حقوق سربازها رو ، من میگیرم . تحقیر سرباز گونه ، من میشم . ماموریت سربازها رو ، من میرم . آخرش هم مرخصی سربازیم  کم میشه .

ما مازندرانیها یه ضرب المثل داریم که میگه : " موقع کاره ، حسن براره ، موقع مزده ، حسن دزده " .

 

نتیجه اخلاقی: دولت الکترونیک یعنی اسلحه به دوش گرفتن و در خیابانها پست دادن افراد تحصیلکرده ای که 4 سال یا بیشتر در دانشگاهها ، مفت نون دولت را خورده ان ، چون کسی رو نداریم که این کارها رو انجام بده و نهایتاً دیگه ظرف شستن و خیلی بالا بریم نامه تایپ کردن . چون هیچ جای دیگه به درد نمی خورن و کارآیی بیشتری  ندارن .
هادی | 86/09/13 | 

 بعضی از آموزه ها و آمیزه های آیینی ، چنان در روان آدمی رسوخ می کند ، که گاهی حتی ایجاد سوال در آن ، موجب شک دیگران در ایمانت میگردد و شاید هم صدور حکم تکفیر (البته با اغراق ) ، چه رسد به پیشنهاد بازنگری در آن مسایل .

آویزه گوشم کردند ، از بچگی می گفتند : خدا را اگر دوست داری ، بعضی از کارها را نکن ، از خدا بترس . و این ترس را همردیف با ترس از حرارت بخاری (جیز بودن ) ، ترس از نرسیدن شکلات های کاکائویی و معادل آنها می یافتم  . بزرگتر که شدم هم این ترس در من بود اما شدتش افزون تر شد ، ترس آن همچون سقوط از لبه پرتگاه ، همچون ترس از نابودی بود و هیچگاه هیچ تعریف و حتی دلیلی برای تمایز این ترسها برایم تداعی نشد و بیان نکردند . حتی آموزه های دینی مان هم مرا در ترس از خدا میخکوب می کرد . می گفتند : ترس همیشه خوب است ، اگر از خدا باشد چه بهتر . بترس و دوست بدار . ترس از خدا برای کسی که آنرا شعار (تن پوش) خود قرار دهد ،ایمنی از عذاب آخرت می آورد (1).بنده را وقتی می توان مومن دانست که از خدا بترسد و به خدا امیدوار باشد(2).خردمندترین مردم نیکوکار ترسناک از خداست(3). تنها ازکسی ایمن باش که از خدا بترسد (4).ترس از خدا در دنیا ،موجب ایمنی از ترس در آخرت است (5).کسی که از خدا بترسد دست از ستمگری بر میدارد(6) .خایف و ترسان کسی است که هراس زبانش را بند آورده و پیوسته خاموش باشد(7).

عزیز بزرگواری می گفت : مشکل تو در متوجه نشدن تفاوت معانی " ترس" و  " خوف " و " خشیت" است . اما می خواهم بگویم چرا باید خداوند را با ترس از صفات قهرش بنگی کرد ؟ مدت مدیدی است ، می خواهم بگویم اما جراتش را نداشتم ؛ خدایا دوستت می دارم نه از ترس ، نه با ترس ، نه به خاطر ترس . که مجبور باشم و چاره ای جز آن نداشته باشم و نه چونان محکومی که سلاح بر شقیقه اش گذارند و امر کنند بر او ، که فلان نیک مرد را دوست بدار ، و او هم برای ترس از جان و عاقبتش محکوم به دوست داشتن باشد . بهراسد از انجامش ، نهایتش ، عاقبتش . می خواهم بخواهمت ، با آرامش ، با تمام فعل خواستنم .

خداوندا ! مگر نمی شود دوستت بدارم و از تو نترسم ؟

بزرگا ! مگر نمی شود ، مومنت باشم و از تو نترسم ؟

مهربانا ! مگر نمی شود مهربان باشم و به دیگران مهربانی کنم و از تو نترسم ؟

خدایا سعیم بر آنست که ستم نکنم نه از روی ترس ، معصیت نکنم نه از ترس ، مومن باشم ، نه به خاطر ترس ، بلکه به خاطر لطف و عنایتت ، به خاطر محبتت و رأفتت ، به خاطر تمام صفات پاکت که ترس در آن نیست .

خداوندا ! دوستت می دارم و می خواهم که دوستت بدارم نه با ترس از هیبتت ، چون می دانم دوستمان می داری . اما هنوز هم می ترسم ، این بار از حرف و فکر دیگران .

 

پی نوشت :

(1) امام علی (ع) - جامع احادیث الشیعه – ج14- ص162

(2) امام صادق (ع) – مشکوه الانوار – ص300

(3) امام علی (ع) – مستدرک الوسایل – ج2 – ص292

(4) امام صادق (ع) – مشکوه الانوار – ص300

(5) امام علی (ع) - جامع احادیث الشیعه – ج14- ص162

(6) امام علی (ع) – بحار – ج72 – ص440

(7) امام صادق (ع) – تحف العقول – ص420 

هادی | 86/09/08 | 

* آیا می دانید که انسان بطور متوسط 6 ماه از عمرش را در توالت به سر مي برد .

* آیا می دانید  که در آفريقاي جنوبي، اسب آبي در مقايسه با ديگر حيوانات، باعث بشترين تلفات جاني در بين انسانها ميشود .

* آیا می دانید  که بزرگترين غار دنيا به اندازه 30 ميدان فوتبال است .

* آیا می دانید اولين جام جهاني در سال 1930 ميلادي در اروگوئه برگزار شد .

* آیا می دانید که اگر انسان ميخواست با يک هواپيماي جت آخرين سيستم به سوي خورشيد پرواز کند نوزده سال به طول مي انجاميد تا به خورشيد برسد .

* آیا می دانید حرارت سطحي خورشيد 6093 درجه سانتيگراد و دماي دروني آن بيش 15 ميليون درجه سانتيگراد تخمين زده ميشود حرارت و تشعشات نوري آن نتيجه تبديل اتمهاي ئيدروژن به هليوم ميباشد.

* آیا می دانید که سيب زميني و گوجه فرنگي حدود 500 سال پيش به اروپا وارد شد .

* آیا می دانید مساحت درياي خزر سيصد وهفتاد و دو هزار کليومتر مربع و عميقترين جاي آن 1024 متر است .

* آیا می دانید  که ارتفاع مجسمه آزادي به 93 متر و وزن آن به 24634 تن ميرسد و داراي 354 پله ميباشد .

* آیا می دانید  که در جهان يک ميليارد و پانصد ميليون نفر از آب آشاميدني محروم هستند و يک ميليارد و ششصد ميليون نفر به الکتريسيته دسترسي ندارند؟ نا گفته نماند که جمعيت جهان 6 ميليارد است .

* آیا می دانید  که بزرگترين آبشار دنيا، آبشار آنجل در ونزوئلا است که 979 متر ارتفاع دارد .

* آیا می دانید  بزرگترين سد جهان، در کشور تاجيکستان قرار دارد که روگونسکي نام دارد؟ ارتفاع اين سد به 325 متر ميرسد. بزرگترين سد  ايران، سد دز ميباشد که ارتفاع آن به 203 متر ميرسد .

* آیا می دانید  که رولد آماندسن اولين کسي بود که قدم به قطب جنوب گذاشت ولي جالب اينجا بود که او هدفش قطب شمال بود .

* آیا می دانید  که بيشتر هواپيماها صندلي شماره 13 را ندارند .

* آیا می دانید  که اينترنت، بيست اکتبر سال 2007 ميلادي 38 ساله شد .

* آیا می دانید  که در سال 99 ميلادي تعداد صفحات اينتزنتي به 800 ميليارد صفحه رسيده بود.

هادی | 86/09/04 | 

مطمئنم یا لااقل نظرم به یقین نزدیک است که هرچند خواندن این مقاله برای بقیه خالی از لطف نیست اما مخاطبین اصلی آن ، از خواندنش به دلایل مختلف محرومند . اگر اشتباه می کنم نظر بگذارید و قانعم کنید .

بارها برایم رخ داده است که صبح خیلی زود و یا شبها آخر وقت ، افرادی را دیدم که در رفت و روب و نظافت شهر فعالیت میکردند و خواهان یا مجبور ، از این طریق امرار معاش میکردند . آخرین باری که با یکی ازآنان همکلام شدم ، بعد از انتخابات ریاست جمهوری بود . پیرمردی بود که از نازیبایی شهر و بی برنامگی و سرعت عمل خواسته شده در تمیز کردن دیوارها که معمولاً بعد از هر انتخابات بیداد می کند ، گله و شکایت داشت . هرچند مجال بحث این مقال ، صحبتهای شنیدنی این پیرمرد نیست ، اما بی ارتباط با او هم نیست . آیا برایتان پیش آمده نسبت به حرفه ای بی تفاوت باشید و به دیده تحقیر نگاه کنید و یا اینکه فشار زندگی ، روزمرگی ، گرفتاریهای همیشگی ، شما را هم در گرداب عادت فرو برده و مجال بازنگری در این امور را به شما  نمی دهد . به واقع معیار شما برای ارزش گذاری شغل چیست ؟ حرفه مورد نظر یا شخصی که آن حرفه را می پذیرد ؟ مسلماً هر دو در کنار هم باید لحاظ گردد ، شاید هم مورد سومی باشد که شما لحظ کرده اید و من غافل بوده ام ، اما مورد دوم قابل تامل تر است . بسیار برخورد کردم با شغلهای شریفی که صاحب آن مرا از خودم حتی بیزار کرد ، چه رسد به آن شغل .

دوستی دارم که این روزها در دوران سخت آموزشی خدمت سربازی به سر می برد . می گفت چند وقتی است که قانون تغییر کرده و پزشک ها و فوق لیسانس ها هم با بقیه رده های علمی بالای دیپلم همزمان آموزش می بییند . از قضا 3 پزشک عمومی هم با آنها هم دوره بود . از خودستایی و غرور تکبر یکی از آن سه پزشک می گفت ؛ که در آن شرایط سخت ، به هم خدمتیها می گفت :" فقط از ساعت 5 عصر به بعد بیایید ، ویزیتتان کنم . قبل از آن مزاحمم نشوید ". در عوض پزشک دیگر ، هرکس در هر لحظه ای که مراجعه می کرد ، با گشاده رویی برخورد میکرد و در آن شرایط سخت آموزشی علاوه بر طبابت ، روحیه هم می داد .

قصد ندارم برایتان کند و کاو کنم یا تصمیمی به جایتان بگیرم ، بهتر نیست گاهی نگرشمان را عوض کنیم و یا لااقل کامل گردانیم . حکایت زیر بی ارتباط با این مقال نیست :

 

« اسکندر ، مردی بزرگ را از کارداران خویش معزول کرد ، از عملی بزرگ ؛ و عملی دادش دون و خسیس .

مرد روزی به درگاه آمد ؛ اسکندر او را گفت : چگونه می بینی عمل خویش ؟

مرد گفت : زندگانی ملک دراز باد . مرد به عمل بزرگ نباشد ، بلکه عمل به مرد نیک و شریف گردد ، به نیکو سیرتی و انصاف دادن و عدل و داد گستریدن .

اسکندر را این سخن خوش آمد و همان عمل بدو باز داد و او را برکشید ! » .

نصیحه الملوک – ص 128

هادی | 86/08/21 | 

دلیل ننوشتن و به روز نکردن وبلاگ ( در هفته ای که گذشت) ، توسط دوستان همپا و همراه و پرفروغ خود را نمی دانم ، که چرا این روزها کم فروغ ظاهر شدند ؟ اما غیبت من به اعتبار اینترنتی (Account ) مربوط بود که مرتفع شد .

 

در هر حال بنا دارم از این پس هر وقت کم آوردم ، یا مطلب نداشتم یا در حال پیدا کردن سوژه بودم و زیاد طول کشید ، یه سری مطالب جالب و خواندنی ( از دیدگاه خودم البته ) ، تحت عنوان " آیا می دانید ؟ " در وبلاگ قرار دهم . پس حواستون جمع باشه ، هر وقت " آیا می دانید ؟ " دیدید ، یعنی چی ؟ آره ، درسته ، طرف مطلب نداشته  و حسابی کم آورده . خلاصه این پستها و مشابه اونا برای ارضای حس تیکه اندازی (نه از نوع پارچه !!!) بعضیها خوبه . ( قابل توجه تیکه اندازان محترم و دوست داشتنی که دنبال سوژه اند و من هم می شناسمشون . )

 

 

*  آیا می دانید که ظروف پلاستيكي تقريبا پنجاه هزار سال در برابر تجزيه و فساد مقاومند .

*  آیا می دانید که رشد كودك در بهار بيشتر است .

*  آیا می دانید که يك چهارم خاك روسيه در سال پوشيده از برف است .

*  آیا می دانید حس بويايي مورچه با حس بويايي سگ برابري ميكند .

*  آیا می دانید با 30 گرم طلا نخي به طول 81 km مي توان درست کرد  .

*  آیا می دانید با يک مداد معمولي خطي به طول 58 km مي توان کشيد .

* آیا مي دانستيد آمونياک مي تواند جذبيت نيکوتين که يک آلکالوئيد مخدر موجود در سيگار است را توسط سلولهاي مغز تا ۱۰۰برابر افزايش دهد .

*  آیا می دانید که در يك سانتي متر پوست شما دوازده متر عصب و چهار متر رگ و مويرگ وجود دارد .

*  آیا می دانید که در تمام وجود شما بيش از يك مشت گچ «كلسيم» وجود دارد .

*  آیا مي دانيد که هورمون PYY مسئول چاقي است . در تحقيقات مشخص شده است که ميزان اين هورمون در افراد چاق يک سوم افراد معمولي است و چنانچه اين هورمون به افراد چاق تزريق شود اشتهاي آنان کاهش مي يابد .

*  آیا می دانید که خاورميانه از پانزده کشور تشکيل شده که از اين قرار است : بحرين، مصر، امارت متحده عربي، ايران، عراق ،فلسطین(اسرائيل) ، يمن، اردن، کويت، لبنان، عمان، قطر، عربستان، سوريه، ترکيه .

*  آیا ميدانيد فاصله خورشيد از زمين 150 ميليون کليومتر است يعني 150 ميليارد متر وحجم آن 1 ميليون و سيصد هزار برابر زمين است .

*  آیا ميدانيد که چشمان موش کور به کوچکي انتهاي سوزن ته گرد است و فقط تاريک و روشن را نشان ميدهد .

 

هادی | 86/08/09 | 

تصنیفی هست ، به همین نام از آقای افتخاری که هر وقت گوشش میدم ، هوایی میشم . هرچند یه غم و حزنی توش هست که با حال وهوای کودکی شاید سازگاری نداشته باشه ، ولی منو می بره تو آن زمان . الان دارم گوشش میکنم .متنش اینه :

یادم آمد آن همه صفای دل که بود ، خفته در کنار کودکی

رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت ، آسمان جلال دیگر پیش من داشت ،

شور و حال کودکی برنگردد ، دریغا!

قیل وقال کودکی برنگردد ، دریغا!

 به چشم من همه رنگی فریبا بود ، دل دور از حسد من ، شکیبا بود

 نه مرا سوز سینه بود ، نه دلم جای کینه بود ..........

 

چقدر دنیا ساده و کوچیک و بی آلایش بود . هیچی مال تو نبود ولی انگار همه چی مال تو بود . هیچی رو ،فقط برای خودت نمی خواستی ، همبازیهات برات خیلی مهم بودن . همه دوستت داشتن ، اگه گریه هم میکردی که بیشتر قربون صدقه ات میرفتن . یادش به خیر . بهتره قدر الان رو که داره میگذره بدونیم .

 

این حکایت هم ، دشت امروز ما :

 

 بوذر جمهر حکیم گوید : اگر خواهی از ابدال گردی ، تحویل کن به خوی کودکان !

او را گفتند : چگونه ؟

 

گفت : اندر کودکان پنچ خصلت است که اگر در بزرگان بودی به مرتبه ابدالان رسیدندی ؛

یکی آنکه غم روزی نخورند ،

دیگر چون بیمار شوند از خدای تعالی گله نکنند .

سه دیگر ، با یکدیگر خورند آنچه شان باشد .

چهارم ، چون با یکدیگر جنگ کنند ، کینه ندارند و زود آشتی کنند .

پنجم ، با اندک بیم ، بترسند و آب در چشم آورند .

نصیحه الملوک - ص232

پی نوشت :

ابدال : کسانی که ستون و سر آمد دوران و روزگارشان هستند ، کسانی که همتای کمی دارند . جمع بدیل .

هادی | 86/08/07 | 

چند روز پیش ، با راهنمایی یکی از دوستان رفته بودم کتابخانه سازمان مدیریت و برنامه ریزی شهرمون . می خواستم اطلاعاتی راجع به موسسات آموزشی و دانشگاهی کشور بدست بیارم .

وقتی وارد شدم ، محوطه چمن کاری زیبایی شده بود ، از دو درب خودکار ، از اونایی که چشم الکترونیک دارن ، رد شدم ، کف سالن از اون سنگهای گرانیتی که میتونی عکستو توش ببینی ، فرش شده بود ، سکوت آرامش بخشی حکمفرما بود ، کفم برید ، پسر خیلی خوشحال شدم . نظم خاصی در قفسه های کتاب و بخش نشریات و ژورنالهای خارجی و قسمت قرائتخانه دیده میشد . البته قابل ذکره که ، کلاً محیطهای کتابخانه ای تو همه جا ، یه آرامش خاصی به آدم میده ، که اینجا هم از این قاعده مستثنی نبود . تو همین افکار بودم که یه دفعه چرتم پرید ، به خودم اومدم ، چنان ترسیدم که انگار قلبم می خواست بزنه بیرون . دنبال صدای یه چیزی شبیه چکش یا پتک می گشتم که متوجه خانم مسوول شدم ، با ضربه محکمی که روی “Enter” صفحه کلیدش زده بود ، نمی دونم منظورش چی بود ؟ شاید می خواست نظرم رو به کلاس LCD 300 گرمی جلوش جلب کنه ، که ما مثل شما مانیتور 10 کیلویی جلومون نمیذاریم . شاید هم می خواست سرعت تایپش رو به رخم بکشه ! نمی دونم ، شاید هم می خواست بگه بابا ! مسئول اینجا منم ، اگه کاری داری بگو . در هرحال از همون فاصله پرسید : بفرمایید ، کاری دارید ؟ من هم رفتم جلو و آروم تقاضام رو گفتم . مرا ، به سمت کامپیوتری که نرم افزار کتابداری روش نصب بود راهنمایی کرد . کامپیوتر تر و تمیزی بود ، حس فضولیم تحریک شد ببینم مشخصاتش چیه؟

 Pentium ( R ) 4 , 3.20GHz, (2)512MB of RAM 

بابا ایول ، دیگه اینقدر هم بریز و بپاش لازم نبود  ، ما به یه فرغون ( اگه املاش غلطه ببخشید دیگه! ) هم راضی بودیم ، هر لحظه کفم بشتر داشت می برید . خلاصه کتابه رو گیر آوردم ، از حرف R ای که اول کد کتاب بود فهمیدم کتاب مهمیه که تو بخش مرجع گذاشتنش ، راستش یه کمی هم ترسیدم که بهم ندن ، خلاصه کتاب مرجعی گفتن !! . در هر حال مشخصاتش رو نوشتم و دادم به خانم کتابدار . با یه اکراه و کلاس خاصی که هرچند خداییش بی ادبی تلقی نمی شد ، از پشت LCD نازش بلند شد و رفت کتاب رو آورد . گفت : همینجا می خونید دیگه ؟ چون شما از کارمندای اینجا نیستی و نمی تونی ببری ، مگه اینکه دانشجوی فوق لیسانس و دکترا باشی . منم که فوقش لیسانس بودم و از ترس اینکه پشیمون نشه ، گفتم : نه همینجا استفاده میکنم سریع میارم . خلاصه خوشحال از کسب موفقیت ، نشستم و شروع کردم ، هنوز کتاب رو باز نکرده بودم که ..........فکر می کنید چی دیدم ؟

 

نوبت چاپ : سال 1362 ، یعنی 24 سال پیش ، تقریباً 4 سال پس از تولدم . کتابی که قرار بود آخرین اطلاعات موسسات آموزشی و دانشگاهی کشور باشه . اما به توصیه بزگترا گوش کردم و اصل رو بر برائت و خوشبینی گذاشتم . گفتم شاید هیچ دانشگاهی بعد از سال 62 تاسیس نشده باشه و یا هیچ دانشگاهی بعد از اون توسعه پیدا نکرده باشه و هیچ رشته جدیدی اضافه نشده باشه . اما از اونجایی که خود من مدرک کارشناسی ام رو از یه دانشگاه دولتی که تاسیسش سال 71 بود گرفتم ، به قضیه مشکوک شدم . تازه یاد آخرین جمله خانم متصدی افتادم که می گفت : " شاید هم به دردتون نخوره !! ".

می خواستم همون LCD جلوش رو بکوبم تو ملاجش ، بعدش گفتم : نه بابا ، اون چه گناهی کرده . بهتره سیستمش رو از همون طبقه ، پرت کنم پایین . بعد متوجه شدم زورم نمیرسه و بیخیال شدم . تو دلم گفتم : کاشکی به جای اینکه ، این همه به فکر زرق و برق و کلاس اینجا بودن ، یه کمی به تحقیق و پژوهش و محتوای کتابها اهمیت بیشتری می دادن . ای کاش به جای کامپیوتر با نرم افزارهای جستجوگر ، همون قفسه و فایلهای قدیمی خودمون بود ولی کتاباش رو به روزتر میکردن . یا لااقل یه لپ تاپ میذاشتن اونجا ، که وقتی عصبانی شدی راحت بتونی از پنجره بیرون بندازیش .

هادی | 86/08/04 | 

 

با پیشرفت علم و تکنولوژی ، به خصوص در زمینه کامپیوتر ، بعضی کلمات به تدریج وارد دامنه لغات روزمره شده اند که شاید تا پیش از این ، حتی به آن معنی خاص وجود خارجی هم نداشتند ، مثل واژه " google "، که جدیداً در فرهنگ لغتها ، به معنی " جستجو کردن "وارد شده است . اما بعضی کلمات ترسی را به همراه دارند که مانع از نزدیکتر شدن به آنها میشود .مثل ویروس ، کرم ، کرک کردن ، هک یا حمله اینترنتی ، که شنونده یا کاربر را هر لحظه منتظر تغییر یا اعوجاج یا تداخل در سیستم یا سامانه امنیتی خویش می گذارد که البته ناخوشایند نیز هست .اما آیا تمام اینها در جهت منفی قابل استفاده است؟

 

گوشی تلفن همراهی دارم ، سونی اریکسون K750 ، نترسید قصد تبلیغ کالای خارجی ندارم ، چون ظاهراً تنها گوشی همراه داخلی هم که توسط شرکت "مادیران" تولید میشد با افزایش تعرفه های وارداتی تاب تولید نیاورد و از جرگه تولیدکنندگان خارج شد ( اینجا را بخوانید )، تازه این گوشی من هم ، گوشی ای است که دست هر سبزی فروشی پیدا میشه ( البته قصد اساعه ادب به محضر سبزی فروشان گرامی را نداشتم ، مقصود ارزانی و فراوانی محصول بود یه چیزی تو مایه های " تو سر سگ بزنی ......" ) . بگذریم ، جای شما خالی ، چند وقت پیش رفتم تو سایت یکی از همین سایتهای خدمات موبایل ، فرنگی البته ، چون داخلیها زیاد دوست ندارن علم و دانششون رو پخش کنن ، چون رو دستشون بلند میشن و به قول معروف نونشون چوب میشه . خلاصه تو این سایته  ، کلی برنامه و اطلاعات رایگان ، بدون هیچ ابزار جانبی ، از طریق اعضای علاقمند به موبایل ، نصیب ما شد  و  البته ترفندهایی از هک گوشی که باعث می شد بسیاری از کارآییهای گوشی بهینه تر و حتی چند برابر بشه . هرچند  توصیه به کسی نمیکنم که نادانسته وارد این مقوله بشه ،( چون ممکنه وارد نباشید و گوشیتون بالا نیاد و حالا خر بیار و باقالی ... ) ، ولی اینقدر احساس رضایت از تغییراتی که دادم بهم دست داد که انگار یه گوشی تازه دیگه خریدم .

فکرش رو بکنید چقدر خوب میشد میتونستیم خودمون رو هک کنیم . یه تغییری تو سیستم خودمون بدیم و اون جوری که خودمون دوست نداریم باهامون برخورد بشه با دیگران برخورد نکنیم ، به دیگران از بالا نگاه نکنیم ، " فایل " نا امیدی رو از " پکیج" سیستممون حذف کنیم و " پچ " امید به زندگی رو اضافه کنیم . یه کاری کنیم کلماتمون زهر دار نباشه و کسی رو نرنجونه . تو مغزمون یه سیستم حساس به بدی و خوبی بذاریم ، جوریکه بدیهای دیگران رو نادیده بگیره و فقط خوبی به اونا هدیه کنه ، تا در دوره و زمونه ایکه عشق جایگاهی نداره ، عاشق ، زندگی کنی . و هزاران آرزوی خوبی که مطمئنم شما هم لااقل یکبار بهش فکر کرده اید .

به نظر شما واقعاً شدنیه ؟ من میگم : آره .

هادی | 86/08/02 | 

اسم یکی از کتابهای دکتر زرین کوب است ، خدا رحمتش کند . اما واقعاً چند پله فاصله داریم ؟ آیا اصلاً به پله ها رسیده ایم یا فرسنگها با ... ؟  هیچ به فکر ساختن نردبان و پله و اینجور چیزها افتاده ایم؟ شاید هم قصد داریم یک کاخ با صفا و مجهز ، با پاگردهای مناسب بسازیم تا شاید کمتر ملال آور شود !! اما هرچه هست هر پله خود نردبانی برای ترقی است و هر نردبان هم پله ها در خود دارد.

 

 

 

بگذریم ، واقعاً نمی دانم چگونه بگویم و از کجا بگویم که شعاری نشود ، ولی اینقدر میدانم و مطمئنم که یکی از اولین پله ها نیایش و بندگی است . عشق بازی و ارادت و خلوص و نیست شدن برای کسی که وجودت از اوست . طوری که هیچ کس را نبینی ! یا نه بهتر است بگویم همه را در او ببینی و یا نه او را در همه ببینیم . اما این زبان نیایش هم خود آداب و رسومی دارد و با توجه به مراحل رشد و ترقی هر کس ، زیبا ، شیرین ، ستودنی و آموزنده است که بعضاً اعجاب و سوال را در انسان می انگیزاند ، که برای نغز شدن و بارآور شدن این مقال خالی از بار ( تا به اینجا البته ) نمونه هایی از آنرا می آورم :

 

 

الهی ! ضعیفان را پناهی ، قاصدان را بر سر راهی ، مومنان را گواهی ، چه عزیز است آنکس که تو خواهی .

الهی ! یکتای بی همتایی ، قیوم توانایی ، بر همه چیز بینایی ، در همه حال دانایی ، از عیب مصفایی ، از شرک مبرایی ، اصل هر دوایی،داروی دلهایی ، معزز به تاج کبریایی ، بتو رسد ملک خدایی .

الهی ! دستم گیر که دست آویز ندارم ، عذرم بپذیر که پای گریز ندارم .

الهی ! از نزدیک نشانت دهند و تو برتر از آنی ، دورت پندارند و نزدیکتر از جانی ، ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی .

الهی ! تا از مهر تو اثر آمد ، دیگر مهر ما بسر آمد .

الهی ! تو دوختی من در پوشیدم و آنچه در جام ریختی نوشیدم ، هیچ نیاید از آنچه کوشیدم .

الهی ! جوینده ترا با بهشت چه کار است . گر بهشت چشم و چراغ است ، بی دیدار تو درد و داغ است .

الهی ! دانایی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم .

الهی ! همه آتشها در محبت تو سرد است و همه نعمتها بی لطف تو درد است .

الهی !محبت تو گلی است ، محنت و بلا خار آن ، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن .

الهی ! چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر .

الهی ! بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم . خواست خواست توست من چه خواهم .

الهی ! اگر خامم پخته ام کن اگر پخته ام سوخته ام کن .

الهی ! مکش این چراغ افروخته را ، مسوز این دل سوخته را و مدر این پرده دوخته را و مران این بنده نو آموخته را .

الهی ! کاش عبدا... خاک بودی تا نامش از دفتر وجود پاک بودی .

الهی ! فراقت کوه را هامون کند ، هامون را جیحون کند ، جیحون را پرخون کند ، دانی که با این دل ضعیف چون کند ؟

الهی ! چون آتش فراق داشتی ، دوزخ پرآتش از چه افراشتی ؟

گزیده ای از کتاب " مناجات نامه " خواجه عبدالله انصاری

 

 

الهی ! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است .

الهی ! ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای ! ما همه بیکاره ایم و تنها تو کاره ای.

الهی ! وای برمن اگر دانشم رهزنم شود و کتابم ، حجابم .

الهی ! آزمودم تا شکم دایر است دل بایر است ، دلی دایرم ده .

الهی ! به لطفت دنیا را از من گرفته ای ! به کرمت آخرت را هم از من بستان !

الهی ! دندان دادی نان دادی ، جان دادی ، جانان بده .

الهی ! اثر و صنع تو ام ، چگونه به خود نبالم .

الهی ! تا کعبه وصلت فرسنگهاست و در راه خرسنگها ، و این لنگ به مراتب کمتر از خرچنگ است .

الهی ! اگر گلم یا خارم از آن بوستان یارم .

الهی ! خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند که پیری خود شکستگی است .

الهی ! از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بیشتر .

الهی ! آنکه سحر ندارد ، از خود خبر ندارد .

الهی ! شب پره را در شب پرواز باشد و مارا نباشد ؟

الهی ! توبه از گناه آسان است ، توفیق ده از عبادتمان توبه کنیم !!!!

الهی ! از ما آهی و از تو نگاهی .

الهی ! جان به لب رسید تا جام به لب رسید .

الهی !وقتی بیدار شدم که هنگام خوابیدن است .

گزیده ای از کتاب "الهی نامه " علامه حسن زاده آملی

هادی | 86/07/21 | 

راویان اخبار و طوطیان پسته بشکن شیرین گفتار ، که نشسته بودند کنجی بیکار ، چنین حکایت کنند که از قدیم الایام ، دو جنس رنگ ، که یکی سرد بودی و دیگری گرم ، در تاریخ " حرکات جنب و جوشی " این مرز و بوم که بعد ها " ورزش " نام گرفت ، کُری ها بر یکدگر خواندندی ، آنگاه که ورزش دسته جات و تقسیمات پیدا کرد و قرنها بعد فرنگی ها آن را " فدراسیون " نام نهادند ، گونه های جالبی از آن ترویج پیدا نمود : همچون " لنگش کن " ، " گوی و پا " ، " گوی و دست " ، " گوی و اسب " ،" گوی و آب" و ... که کری های آن زمان هم تایید این مدعاست که " اگر مرد رزمی این گوی و این میدان "، البته این فرنگی های نامرد ! عیناً گرته برداری لفظی کرده و اسم ورزشها را عوض کردند و چون زورشان بیشتر بود و زبانشان هم عمومی تر و چون آنها هنوز استعمار بودند و ماهم هنوز به این نتیجه نرسیده بودیم که آنها هیچ غلطی نمی توانند بکنند ، آنها همان قدیم ترها هر غلطی می خواستند کردند و نام بازیهایشان همه گیر شد و سر  پر موی ما نیز ماند بی کلاه .

اما بگذریم و بگوییم از حکایت رنگهای گرم و سرد قصه ما و نتیجه " شهر آورد " معروف آنها و کری خواندنهای آنها که در دیرین ایام چه بود و اکنون به چه گرایید ؟ و " مریدان " چه می کردند و اکنون " لیدر ها " چه ها که نمیکنند ؟ قضاوت از چه مردان بزرگی بود و اکنون چگونه است ؟ و هزاران تفاوت گذشته و حال ...

 

دیرینیان ما گفته اند که چون وقت تمرین و زورآزمایی اهالی " گوی و پای "  این دو رنگ نزدیک می گشت ، بازیگردانان خود را با زحمت و زور و گهگاه با اسب و استر کرایه ای و بعدها با دوچرخه و موتور به محل کارزار که بعدها کوچه خاکی و امجدیه و از این دست .... نام گرفت ، می رساندند  و مریدان چون عرق ریختنهای آنان را می دیدند ، سر ازپای نمی شناختند و از خود بیخود گشته و جامه بر خود می دریدند . بازیگردانان هم که خود را مراد آنان می یافتند ، خود را شرمنده دیده ، از آنان با تکان دادن دستی یا حرکات محبت آمیز دیگری نوازش بعمل می آوردند ، قضاوتها کدخدا منشی و داش مشدی بین خود بازیگردانان حل میگشت و این اواخر " مراد اهل حق " که از قضات وطنی بود کار میانجیگری و قضاوت بر عهده داشت . از کرکریها بگویم بهرتان ، که همه سراپا عشق بود و ادب ؛ رنگ گرم به رنگ سرد میگفت : " اندکی از گرمای وجود من هدیه به تو ، و او در جواب در می آمد؛ که اندکی از آرامش رنگ آسمانی ام برای تو " .

 اما از سیستم بگویم که علی اصغری و لوطی مسلکی ، طرفدار فراوان داشت و وجه تسمیه آن هم علی نامی بود که خود را کوچک همه مردم می دانست و به واقع بزرگ قوم بود . بعد از نبرد و کارزار هم ، بازیگردانان با خوشحالی و دیده بوسی و گاهی هم اشک از یکدگر دلجویی کرده و مریدان هم یا کف و کل میکشیدند و یا جامه بر خود ، تنها ، می دریدند  و بر مراد نمی شوردیدند و غایله اینگونه به انجام می رسید .

 

اما چه بگویم از این دور و زمانه ، بازیکنان با ماشینهای T4 ، LT و بعضا مجهول الهویه ( هویه مشابه ابزاری برای داغ کردن سیم لحیم به منظور چسباندن و وصلاندن ) که معلوم نیست از کدام کمپانی؟؟ سر تمرین حاضر میشوند ، واریز نشدن یک برج حقوقشان باعث میشود سر از تیم رقیب در بیاورند ، چون برای زندگی برنامه ریزی کرده اند و چه کسی باید تاوان هزینه استخر و جکوزی و سینمای خانوادگی در منزل را بدهد و البته و صد البته به ما چه مربوط ؟  هرکی صاحب اختیار اموال خویش میباشد . بماند که مدل موی بعضی هاشان به گفته خودشان 180 هزار تا سیصد هزار چوق ارز رایج این کشور آب میخورد و پالتوشان از اسپانیا وارد میشود و بعضی هاشان تنها در ایران میتوانند لباس رسمی بپوشند ، چون در اروپا با اسپانسر قرارداد دارند و مجبورند در محافل عمومی مارک خاص بپوشند . از اخلاقیات و ... صحبت نکنیم که شاید جانب انصاف رعایت نشود . اما از قضاوت قضات فرنگی که چند سالی است باب شده است که این یک قلم دستمزد جدای از قیمت های میلیاردی ستاره های بازی ، برای هر نفر 3600 چوق آب میخورد به پول رایج کشور مرگ بر  یا همان دیکتاتور بزرگ (دولتشان البته نه ملتشان !! آنهم چون قابل هدایت نیستند و ما هدایت شده ایم )  که جمعاً برای 4 نفر میکند به عبارتی 14400 چوق ، به جز البته هزینه اسکان و پذیرایی و صد البته هدایای بعد از آن از جمله فرش و کت و شلوار گراد یا آویشن و ...

 

اما بیچاره تماشا گران ما ، بجز فقط یکی دوتا تماشاگرنما ، که بی تقصیر ترین افراد روی زمین هستند ، چرا که بعد از 10 ساعت ، بیکار و چمپاتمه نشستن روی سنگ سرد ، هر اعصاب پولادینی ، موم نرم میشود و این هم البته از برنامه ریزی دقیق فوتبال شناسان کاربلد نشات میگیرد ، که مابقی جریانات را خود میدانید . یک تیم برده است و حتی گاهی با یک تساوی ، صندلی های جایگاه کنترل خود را از دست میدهند  و از فرط خوشحالی سر از پا نمی شناسد و خود را به هوا پرت میکند و به ورزشگاه خسارت می زنند و به تبع آن اتوبوسهای شهرداری هم یاد میگیرند و در پوست خود نمی گنجند و شیشه بر تن خرد می کنند و پوست صندلی از تن بر می کنند .

 

 

نتیجه اخلاقی:

- ما در گذشته هیچ مشکلی نداشتیم و هرچه می کشیم از پیشرفت تکنولوژی و پول نفت و بنزین است .

- پول خرابی به بار می آورد .

- با توجه به شواهد و قراین موجود ، عامل اصلی خسارات ، صندلیها و اتوبوسهای شهرداری برآورد شده است . پس چرا بعد از این همه مدت ، برخوردی حقوقی با آنان نشده است و حق آنان را کف دستشان نمی گذارد ؟

 پی نوشت :

 " شهرآورد " معادل "داربی" یا "دربی" است که این را هم ، همان نامردها فرنگی ها از ما گرته برداشته اند وگرنه این لغت را از ابتدا ما استفاده می کرده ایم و جد اندر جد پشت قباله مان نوشته بوده است .

هادی | 86/07/17 | 

دلم از این زمانه پر از درد است ، دمم دیگر گرم نیست که سرد است ، شکوه هایم را به که باز گویم ، " آنکه را یافت می نشود ؟ " محرمی نمی یابم ، " اما آنم آرزوست " . سکوت را هم در خود بر نمی تابم .

دلم غمباد کرده است ، توگویی دشمنم را شاد کرده است ، این روزها حرف را هم باید خورد ، آنرا که درونم فریاد کرده است . پس تو خود بخوان از این مجمل ...

روان شو ، برخیز ، گوش هوش دار ، چشم وا کن ، زدل هرچه سستی را ، تو حاشا کن . طبیعت با تو حرف دارد ، زمستان سوز و برف دارد ، جهالت اما چه صرف دارد ؟ بنگر زیر پای درختان ، برگ را ، بر پهنای آسمان رعد و تگرگ را ، چه می خوانند با تو ؟

نظاره کن دریا را ، کبودی امواج را و هم صحرا را . چه می گویند با تو؟ می شنوی آیا ؟ می بینی آنرا ؟

 

موجها پي در پي ، زوجها دست در دست ، ساحل غمگين بود .

موج عاشق ، خسته از رفت و آمد ، كوبه هاي درد را بر در بسته وصلت ، چون فرشي بر ساحل مي گسترد .

افق چون راستين خطي بي كرانه ، صفـا مي داد جـان را هر زمانه ، كـه چشمـم سيـر مي كرد دريا را .

رنگ دريا از اشك بود ،آه بود ، آبي نبود . خبر از سر درون داشت آنهمه رنگ كبود .

ساكت و آرام ، صبور و بي كلام ، وسيع و  فراخ  و  بي سرانجام .

بسا درد جهان مي ديد او ، از صبا هم حرفها مي شنيد او .

همكلامش بادها و موجها ، ماهيان ، كشتي ها و ابرها ،

در كلامش " اشكها و رشكها ، بر سرش مي ريخت چو آب از مشكها " .

 سيل درد و آه سرد از مردمان بي نشان ، زحمتكشان هر زمان،

همراه مي گشت با باد ، او كه طبعش بود فرياد .

 اما او طاقتش كم بود ، زبس نامردميها ديد ، قامتش خم بود . خبر پر بار از غم بود . جهالت ، نادانی ، حسرت .....

زبس سنگين بود بار آن غمكشان ، باد غريد و گرديد طوفان ، خروشيد و جوشيد بي امان ، موجها را كرد اندر كمان ، موج هم سوي ساحل روان .

خبر را ساحل شنيد ، ز درد در پيله خود تنيد ، موج كاين خودخوريها بديد ، معشوق گون پايش پس كشيد .

خواست كاو را بيش از اين ، نبيند دردمند و حزين .

بار ديگر موج و ساحل ، دور ز هم ، مردم و اشك و درد و بار غم . جور و جفا ، بيداد و ظلم و ستم ......

 

موجها پي در پي ، مي بردند درد و غم ، زوجها دست در دست ، شادمان و سرمست ، اما ساحل غمگين بود .

خدایا به امیدت زنده ایم ، صبری عطا کن .

هادی | 86/06/30 | 

چند گاهی است نه چندان مدت دار ، سنتی باب شدست در این یک وبلاگ ، که باید بنگاریم ازقلم خویش به زور ، تا کند دودی و فعال شود دودکشی ، همچنین کپ نزنیم ، پک نزنیم از سیگار نوشته های این و آن ، که شاید درد و امراض ریوی ، در ذهن و افکار ادبی مان رسوخ کند ، اسفنج دلمان را به ناگه کلوخ کند . نکند چشممان لوچ شود ، فکرمان پوچ شود ، از پی اش سوژه هامان همگی دود شود ، که زآن پس نتوانیم بنگاریم و بکاریم در دشت دل این وبگاه .

با کسب اجازت ، از خوش مشرب پسر گیر دهنده از ینگ فرنگ و آن نا پیدا رفیق مرکز نشین ، بر سر راه مانده ، البته منظورم رخت و اثاثش جا مانده و شما دوست عزیز ، حرف دل خویش در داستانی یافتم که دل باختم . مجبور شدم بشکنم سنت و کپ بزنم ، وام بگیرم تماما ، نه از بانک ، که از ناشناس نگارنده خوش ذوق که با شوق ، تمام حرف دل را برون ریخت و مرا بر دار کلماتش بیاویخت :

 

 در یکی روز عجیب ، مثل هر روزِ دگر ، خسته و کوفته از سر کار ، شدم منزل خویش.منزلم بی غوغا ، همسر و فرزندان ، چند روزی است مسافر هستند ، توی یک شهر غریب.فرصتی عالی بود ، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . . . . .

 پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من:

با شما هستم من!

خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!

شده ام بازیچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟ 

 بتوانید خدایی بکنید؟ و شما ساخته اید این عالم، 

 با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا به ما بنمائید،  

 قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا ، ما همگی ترسیدیم! به خداوندیتان، 

 تنمان می لرزد . . .!

 

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخِ سختی دارید ............

آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز ، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم ، 

 چشممان خون بارد و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،

و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال ، 

 حور و پردیس و پری هم دارید..........................

تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است

من خودم می دانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید ، 

همه چیز از بخت است ! شده ام من آدم ،

 اشرف مخلوقات ، ( راستی حیوانات ، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم ، قسمتم این بوده،

جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا ، مرز سال دو هزار . 

قرعه ام این کشور  و همین شهر و دیار ،

پدرم این بوده ، که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد! راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود. جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . . . . ! هرچه شد قرعۀ من این آمد! 

راستی باز سؤالی دارم ، بنده را عفو کنید. توی آن قرعه کشی ، ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر من بگذشته ، پاسخی نیست ، ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت:

چشمِ تنها ز خودش بی خبر است. 

چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،

تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!

به شما بر نخورد . . . . . .! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟

ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟ 

شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!

یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید! 

ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.

عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل، خلق نمودی بنده!

عجبا! عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟ 

 می شود دست زِ من برداری؟ بی خیالم بشوی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم! 

من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟ 

 که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟

مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!

عذر من را بپذیر! 

این امانت بده مخلوق دگر!

 

می روم تا کپه ام بگذارم. 

صبح باید بروم بر سر کار ، پی این بدبختی، پی یک لقمۀ نان!

به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را ، نه رئیسی داری ، نه خدایی عاشق ، نه کسی بالا دست!

تو و یک آینۀ بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.

وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

 

خواب سنگین به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدایی آمد، 

 از دل خلوت شب، 

 از درون خود من.

 

هرچه را می خواهی، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو ،هرچه را می بینی،

 ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هرچه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام. 

منتظر تا که چه را یا که که را خلق کنی!

 تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه، زِته دل، زِ درون،

خواهشی نا محسوس، نه به فریاد بلند،

بلکه از عمق وجود، زِ برای عدم خود بنما،

 تو همان لحظه دگر نابودی، به همان سادگیِ آمدنت.

خواهش بودن تو ، علت خلقِ همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنِگر ، زِ چه رو آمده ای روی زمین؟

پیِ حس کردن و این تجربه ها .

حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست!

تو فقط لب تر کن ، مثل آن روز نخست ،

هرچه را می خواهی ، چه وجود و چه عدم ، بهر تو خواهد بود.

در همان لحظۀ آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟ دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

پدرم آن آقا،خلق و خویش، روشش، میراثش، 

همه اش راه مرا می سازد.

بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم.

 همه را با وسواس تو خودت آوردی. همه را خلق نمودی همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی، من شدم عاشق تو.

دست من نیست، تورا می خواهم،

به همین شکل و شمایل که خودت ساخته ای،

 شرّ و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچۀ پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند ، که شوم عاشق تر،

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشتۀ عشق شود محکمتر ....................!

 دیر بازی ست به من سر نزدی!

 نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

 " من چرا آمده ام روی زمین؟ "

 

باز هم یادم باش!  مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . . !

 

خواب من خواب نبود! پاسخی بود به بی مهری من،

 

پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

 به عزیزم به خدا

هادی | 86/06/22 | 
اون قدیم ندیما که شما هنوز  به دنیا نیومده بودید ما با تنی چند از پیشکسوتان قلم سایتی راه انداخته بودیم نشیب و فراز نام . این ایام بهانه ای شد تا از آن دوستان و نیز مطلبی از آن سایت یاد کنم . هرکجا هستند انشاء الله خداوند نگهدارشان باد.

 

یک مهمانی

دوستی دارم که بسیار دارا و سخاوتمند است .چند روز پیش مرا به میهمانی اش دعوت کرد و تأکید کرد دوستیم را با او تداوم بخشم . آنقدر مهربان است که خودش بارها با من تماس می گیرد . سور و ساطِ میهمانی اش معمولاً برپاست . وقتی نزدش می روی آنقدر وسایل رفاهی ، بی هیـچ منتـی در اختیارت قرار می دهد که شرمنده می شوی . این روزها کمتر کسی اینگونه است . جایی شنیدم که این همه امکانات را بصورت رایگان در اختیار تمامی افراد شهر قرار می دهد . ولی من در جواب با معرفتی هایش ، خیلی وقتها از سر رفع تکلیف ، شماره اش را می گیرم و خیلی زود صحبتهایم را قیچی می کنم ، چون آنقدر شیرین صحبت می کند و بیان شیوایی دارد که آدم را جذب می کند ، طوریکه زبان در دهان قفل می شود . ادبـیـاتـم الکـن مـی گردد . راستش را بخواهید از رویش خجالت می کشم . بگذارید بگویم چرا؟

نمیدانم برایتان پیش آمده است ، در مقابل کسی که برای اولین بار احساس می کنید ، دوستش دارید ، بایستید و از شرم بخواهید دزدکی او را بپایید و ببینید ، زیباییهایش را نظاره کنید ،حرکاتش را زیر نظر بگیرید و فراموش نکنید همه اینها باید از گوشه چشمتان باشد و یواشکی ! آنوقت چه شرم و خجالتی را در مقابلش احساس میکنید؟!

در مقابل محبتهایش که از روی دوست داشتن من است و بی پیرایه و زیبا ارائه می کند ، احســاس ضعــف مـی کنم .همان بار اول آشناییمان درِ گوشم گفت : که من یکی هستم . تو چی؟ و من سرم را پایین انداختم!

البته گاهی اوقات که دلم می گیرد ، دیگر دل دل نمی کنم و سریع تماس می گیرم . گوشی اش همیشه آنتن می دهد . برای این لحظات سنگ صبور بسیار خوبی است.

خیلی ها او را دوست دارند ، او نیز دوستان زیادی دارد . معروف است و زیاد می شناسندش . هرکس به فراخور حال خود نظری درباره او می دهد . بعضیها دوست دارند ، تنها ، قدرتش را به رخ دیگران بکشانند و آنانرا بترسانند ، بعضیها از مهربانی ها و لطافتش می گویند . بعضیها با اعتبار او و پشت نامش تجارتها می کنند و خود را محبوب دیگران جلوه می دهند و بر مردم حکومت می کنند . بعضی ها هم با مردانگی و جوانمردی ، آدرسش را به مردم می نمایانند تا از امکاناتش و دیدار حضورش بهره مند شوند.

اما با همه این اوصاف من دوست دارم همیشه در کنارش باشم و حضورش را که مایه آرامش است احساس کنم  . این روزها هم ، همچنان مهمانش هستم . ولی این مهمانی با مهمانی های دیگر متفاوت است.

نخور ، نیاشام ، نیامیز ، تهمت و افترا مبند ، دروغ نگو ، فکر کن ، به خودت ، به کارهایی که نباید می کردی و کردی ، به کارهایی که می توانستی بکنی و انجام ندادی و .... تا کارت دعوتت امضاء گردد.

سفره این میهمانی ، رنگین است از انواع حسهای انسانی ، زمانی که گرسنگی امانت را می برد و تشنگی طاقتت را طاق می کند ، آیا باز هم بر خود مسلطی و بر ایمان و عقیده ات استوار ؟ آیـا اخـلاقیـات را حـاکـم مـی داری ؟ آیا درد بیچارگان آواره دوردستهای فقیرنشین سرزمین سیاهان و یا شاید همین کوچه سمت راست یا چپ منزلت را به یاد می آوری ؟ آیا شهوت درونت را افسار زده ای و از حرص و طمع مال و ثروت و قدرت در درونت آگاهی یا لجام گسیخته اند ؟

آری این یک ضیافت است . یک اردوی آمادگی است که از تن شروع می شود و در اعماق وجود و فطرتت رسوخ می کند . این ریاضتی است که خود را بیابی و دیگران دریابی و بی تفاوت نمانی تا نگویند در خوابی!!

وای به حال ما اگر از این ضیافت ، تنها نخوردن و نیاشامیدن ، آنهم به صورت عادت برایمان به یادگار بماند.

 

میهمان!

 میهماندارت تو را می خواند ، او که از درگاهش کسی را نمی راند.

غمین مباش و قدر خود را بشناس که بر تو هست مجهول.

سفرت بی خطر ، زیارتت قبول.

هادی | 86/06/15 | 

جاتون حسابی خالی بود . چند روز قبل رفته بودیم شهمیرزاد . این قدر آب و هواش خوب و خنک و با صفا بود که نگو و نپرس . با اینکه حدوداً 30 کیلومتر تا شهر کویری سمنان ، فاصله داره ، ولی اختلاف وضعیت آب و هوایی شون ، از زمین تا آسمونه ، تا جاییکه ما مجبور بودیم تو تابستون ، شبا ، از سرما ، پتو بکشیم سرمون . بگذریم .....

 

یه روز عصر ، همونجا رفته بودم نونوایی ، تو صف تکی ها وایساده بودم و منتظر 4 تا نون تافتون . جالبه نه ، آخه اونجا تا سقف چهار تا نون ، یه صف جدا تشکیل می دادن . قیمت نون دونه ای 35 تومن و من هم نفر پنجم بودم . ، بعد چند دقیقه ای ، یه آقای مسن قد کوتاه ، که شکم برآمده ای داشت ، اومد پشت سرم و بهم گفت : آخری آقا ؟  گفتم : آره . به نظر ، کم حوصله می اومد و اخمو ، ولی سر و وضع خیلی مرتبی داشت  ، شروع کرد به صحبت که : "این جوری حق و ناحق میشه . یعنی چی که مرد و زن باید تو صفهای جداگانه وایسن . تو هر شهر ایران ، غیر از اینجا ، زن و مرد پشت سرهم وا می ایستن ، اما اینجا مثل عقب مونده ها ، فرهنگشو ...." .

پیش خودم خیلی ناراحت شدم که اینجوری به همه توهین کرد . آخه تو صفهای جداگانه واستادن ، به فرهنگ و عقب موندگی ربط داره ؟ تازه میخواستم بهش بگم ، مثل اینکه غیر از تهران جای دیگه ای نرفتی . چون لااقل میتونستم اسم 20 تا شهر رو بیارم که اینجوریا هم که ایشون میگفت نبود . یه نفر که کت سبز رنگی داشت ، بنای مخالفت با اون آقای مسن سرداد و گفت که اونجوری هم که نمیشه آقا ، زن ومرد پشت سرهم وایسن و تنشون به هم میخوره . دین و پیغمبر و انسانیت و خدا رو شاهد گرفت و زیر سوال رفتنشو گلایه کرد . میگفت بعضیها ذاتشون خرابه . میگفت ؛ سر همین چهار راه یه دختر بزک کرده رو دیدم که شاید 10 تا تاکسی خالی رو سوار نشد و سوار یه ماشین شخصی شد .

تو همین صحبتها بودیم که دو نفر ، جلوم نون گرفتن و رفتن . یکی هم به آخر صف اضافه و وارد بحث شد .

بحث یه جوریایی از فرهنگ و نظم و ... به ذات انسان و  کار و بیکاری کشیده شد ، آقای تازه اضافه شده ، دراومد گفت : من همیشه به پسرم گفتم : کار خلاف بکن ولی بیکار و علاف نباش که منشا هر بی بند وباریه . یکی پرسید حالا خلاف میکنه ؟ جواب داد : نه بابا ، مهندس عمرانه ، تو شلمچه کار میکنه . مرد مسن که انگار منتظر فرصتی بود شروع کرد :

" دوتا پسر دارم ، تو آلمان هستند ، پزشکی خوندند ، نه  لب به سیگار زدن ، نه لب به مشروب ، چرا دروغ بگم ؛ نماز هم نمی خونن ولی تو کارشون موفقن ، دو تا دختر هم دارم ، تو ایران استاد دانشگاه هستن ، آره ذات خیلی مهمه . خودم هم 36 سال برای نیروی دریایی خدمت کردم ، 3 تا لیسانس دارم ، لیسانس دانشکده افسری تهران ، دوتا دیگه رو هم آمریکا گرفتم . 12 تا دیپلم رو هم تو انگلیس گرفتم . دوره عالی ستاد فرماندهی رو تو آلمان دیدم . الان هم که بازنشسته هستم . 4 ماه پسرام دعوتم میکنن ، بلیط تهیه میکنن ، یه قران هم من پول نمی دم ، تو فرودگاه میان دنبالم . 3 ماه هم گرین کارت دارم میرم آمریکا . یه خونه هم خریدم اینجا تو شهمیرزاد ، تابستونا میام از هوای خنکش استفاده میکنم ."

همه یه جور دیگه نیگاش میکردن . یکی از بچه ها خنده اش گرفته بود ، نمی دونم از تعجب بود ، یا باورش نمی شد و فکر میکرد خالی می بنده . نمی دونم . پیش خودم یه خورده از حرفای قبلش دلخور بودم ، با خودم می گفتم ؛ آخه پیرمرد ، با این قد کوتاه و شکم جلو اومده ، کی تورو ، تو ارتش راه داده . ولی بعد از این حرفا ، به نظرم آدم موفقی به نظر رسید . ولی نمیدونم چرا ، اصلا حس حسادتم تحریک نشد .

دیگه نوبت من بود که نون بگیرم ، اون پسری که می خندید هم تو یه صف دیگه نوبتش شد . بهش گفتم بچه کجایی و چندسالته ؟ گفت : مهدیشر ، 15 سال . یه کمی باهم صحبت کردیم . ازش پرسیدم : صحبتهای پیرمرد رو شنیدی حسرت خوردی ؟ جواب داد : حتی یه ذره . گفتم : آفرین ، این درسته . دیگه در مورد چرایی حسرت نخوردن صحبت نکردیم و جدا شدیم .

 

راستی شما جز کدوم دسته اید ؟ اونایی که حسرت میخورن و چشمشون دنبال موفقیتهای بقیه هست و موج منفی اش رو برای خودشون و بقیه میفرستن ؟ یا اینکه غبطه میخورید و تلاش میکنید و اموج مثبت ساطع میکنید ؟ 

هادی | 86/06/02 | 

نوشتاری طنز گونه از مهاجرت ، در پست "لابد اینبار قورت دادن وبلاگ نویسان"، و نظرگذاری عجولانه دوست پریشان و زودرنج مریخی ما ( پسر مریخی ) و نیز نوشته دوست دیگرمان در وبلاگ Underline مرا بر آن داشت تا مساله را از دیدگاهی دیگر بررسی و نقد کنم تا شاید سوء تفاهمات مرتفع گردد و قضیه روشنتر.

 

پیشرفت و توسعه علمی در طول تاریخ ، همچون گذاردن خشت خشت یک بنا ، همواره در حال تکامل بوده و هیچگاه این روند سیر نزولی نداشته است و اگرهم بنایی جدید از نو پایه ریزی میشده است ، به معنای شروع از صفر و یک بازگشت به عقب نبوده ، بلکه با دیدگاهی نوین در عرصه جدید و با استفاده از تجربه شکست گذشته ، آن بنا خشت گذاری مجدد می شده است ، لذا هر نوسازی ای به معنای شروعی دوباره از هیچ نمیباشد .

 در این میان همواره ملل مختلف به دنبال استفاده و بکار گیری از دانش نوین و علوم ناشناخته بوده اند و سعی میکردند از دانسته های اقوام مختلف دیگر در تکامل خود سود برند ؛ بکارگیری تنی چند از معماران یونانی و رومی در همفکری طراحی بنای منحصر بفرد تخت جمشید ، مشاهده سبک معماری ایرانی در شهرهای هند و پاکستان و تایلند و مالزی ، استفاده از فن فلسفه و بیان و مجادله یونانیان در حکمت و فلسفه ایرانی و پربارتر کردن آن و ... شاید نمونه هایی از این دست بوده باشد .

اما در عصر حاضر ، اصول کلی و قواعد همان است اما روش کار متفاوت ، و در این بین ، متضرر آنهایی هستند که از قافله علم و تکنولوژی به دلایلی عقب مانده اند یا عقب نگه داشته شده اند و شاید خوشبینانه تر آنست که بگوییم سرعت پیشرفتشان نسبت به دیگر ملل کمتر بوده است .

ممالک پیشرفته هر روز در فکر فربه تر کردن خود ، چه از حیث اقتصادی و چه از نظر علمی هستند و گهگاه بعضی از علوم را منحصر و بومی قدرت منطقه ای خود می کنند و این مسیر طبیعی را طی می کنند که منافعشان در کجا تامین میشود و بالطبع ، تامین منافعشان بیشتر در جایی است که دانش علمی و فنی میزبان کمتر باشد و در واقع هزینه جهالت علمی او را می ستانند و اگر نیک بنگریم مردم آن کشور مجبور به پرداخت تاوان و غرامتی هستند که تا حدودی خود مسبب آن بوده اند و اندکی هم دیگران و این روند ادامه دارد ، تا زمانی که خود را همطراز یا نزدیک کنند .

اما درد زمانی آغاز میگردد که تصمیمها و برخوردهای مختلف مردمان جویای علم در این کشورهای به ظاهر عقب مانده ، بازخوردها و نتایجی متفاوت به دنبال داشته است و در واقع شاید ،خود سر درگم از چگونگی مدیریت مشکل میگردند ؛ عده ای ، دیگر دورنمایی برای توسعه کشور ندیده ، لذا جلای وطن میکنند و  برای فراموشی آن درد ، هدف خود را خدمت به جامعه علمی بین المللی در هر نقطه جهان تعیین میکنند , گروهی دیگر به هدف بارورتر کردن بنیه علمی و دانش فنی خود و کمک و خدمت به مام میهن ، سختیهای دیار غربت را برخود هموار کرده ، به امید خدمت به زادگاه خود ، چه با ماندن در آن دیار و چه با بازگشت خویش این هدف را محقق می کنند ، عده ای هم مانده اما محو دانش نوین گشته و بعنوان یک مصرف کننده صرف ، به به به و چه چه کردن و تبلیغات صاحبان علم پرداخته و عده ای دیگر هم کور سوی تلاش و توان خود را در بهبودی وضعیت و افزایش امیدواری اقشار مختلف به کار می بندند . اما پیکان صحبت ما متوجه کسانی است که در هر قشر و سطح و ارگانی در کشور ، قصد خدمت دهی به مردم را دارند و مردمی که از این گروه خدمت میگیرند . گروهی که با نوع خدمات خود می توانند امید یا نا امیدی را بارور کنند ، و این قادر به دسترسی نیست جز به مجهز کردن خود از نظر علمی و دانش فنی و هرجا که این امر زیر پا گذاشته شده است چوب جهالتش را خورده ایم ، چه از نظر دیدگاه اقتصادی بازار مصرف و چه از حیث علمی دستیابی به تکنولوژیهای نوین چه گهگاهی موجب شده ایم حتی جمعیت جوان و پویای امید وار به علم را به ورطه نا امیدی و واکنش سوق داده شود .

لازم به ذکر است که این چوب جهالت بارها صدای خود را به طرق مختلف در آورده است ، اما" آیا دردش ما را به خود آورده است یا نه ؟ " سوالی است که باید بیشتر در مورد آن تامل شود که ذکر نمونه هایی از آن یرای تفکر بیشتر بد نیست :

 خریدن "آتروپات" وسیله ای کوچک برای گرم کردن سریع ، به قیمت 15 دلار در زمان جنگ از کشور کره ، و وقتی به دلایل مسایل اقتصادی خود مجبور به تولیدش شدیم حتی با 6 سنت نیز از ما نخریدند ، بردن 6 سال میعانات گازی پارس جنوبی توسط شرکت توتال فرانسه ، حق حجاب ماهی 400 دلار برای هر زن روسی حاضر در کمپهای نیروگاه اتمی بوشهر ، بازگشت (Reject) 3000 خودروی زانتیا از فرانسه به دلیل استاندارد نبودن خودرو از دیدگاه شرکت سیتروین فرانسه ، و این اواخر هم مهاجرت وبلاگ نویسان از میزبانهای وطنی به نمونه های غیر وطنی و در نهایت هم شاید مهاجرت جوانان مستعد علمی به کشورهای صاحب علم و ... همه و همه نمونه های نداشتن دانش روز فنی و خدمات رسانی شایسته و در خور می باشد .

اما آن دوست عزیز و گرامی ، پسر مریخی دوست داشتنی ، بهتر نبود از این منظر به قضیه نگاه می کردند ، و به جای توضیح واضحات و برتر دانستن خدمات آن میزبان اینترنتی ( که ما هم شاید بی اطلاع نباشیم ) و جانبداری یکطرفه ، بدون متوجه شدن منظور نگارنده ، به چرایی و طنز دردناک نگارنده پست مربوطه بیشتر دقت می کردند و به سوال و انتقادهای احتمالی نگارنده که چرا این خدمات به نحو احسن نباید باشد ، چرا نباید به تکنولوژی روز مجهز بود ؟ چرا باید دنباله رو راه دیگران بود ؟ چرا باید با خودباختگی منتظر بود که دیگران از این وضعیت سودجویی کنند و راهبری نمایند ؟ و چرایی دلایل مهاجرت و هزاران چرای دیگر.....  که خود نگارنده بهترین شخص برای طراحی این سوالات میباشند .

بهتر است همه ما به مسایل ریشه ای تر نگاه کنیم و به دوست عزیزمان ، پسر مریخی ، هم توصیه می کنیم با ادبیات طنز مانوس تر گردند و به یک پاراگراف خاص بسنده نکنند و به جان کلام دقت کنند و عجولانه قضاوت نکنند و مجددا متن را بخوانند .

 

با آرزوی پیشرفت و بهروزی برای همه  به خصوص سرویس دهندگان و سرویس کنندگان.   

هادی | 86/05/25 | 

همیشه برام ، انتخاب موضوع ، کار مشکلی بوده و معمولاً سعی میکردم (و میکنم) چیزی رو بنویسم که اذیتم میکرده ، یا لااقل مطلبی که ذهنم رو قلقلک داده باشه و یا حتی چیزی که مرا به نشاط و ذوق آورده باشه . اما مطلب این پست ، از اون مطلبهای ناراحت کننده برای خودم بوده ، هرچند شاید موضوعی شخصی باشه اما قابل تامله . خلاصه ، مطلبش دودکشیه  . اما سعی میکنم خیلی گیر ندم و فوت نکنم و دودش رو در نیارم تا دودش تو چشم خودمون نره .

 

خیلی وقت پیشها ، که سرم برای بعضی چیزها درد میکرد ، با خودم فکر میکردم ؛ واقعاً فاصله یقین با خرافه چقدر است ؟  کیلومتر مقیاسی مناسب براشون هست یا سال نوری ؟ فاصله این دو از زمین تا آسمان است یا تا کهکشان راه شیری ؟ معیار تشخیصشان کجاست یا چیست ؟  و با اطمینان خاطر ، همان فاصله کهکشانی را انتخاب میکردم و خرسند از این جواب ، روزگار میگذراندم .

 

بعدها که کمی بزرگتر شدم و قدم بلندتر شد!! ، دیدم این دو  مقوله ، گاهی اوقات فاصله شان آنقدرها هم که فکر میکردم دور نیست و میتوان تخفیفی قایل شد و فاصله را از زمین تا آسمان و یا حتی کمتر تقلیل داد و به خاطر اینکه چرا زود به جواب سوالم قانع شدم بر خود خرده میگرفتم.

به تدریج دیدم این موضوع جای خودش را در اعتقادات ایدئولوژیکی و مقوله دین ، بیشتر باز کرده است . و غافل مردمانی که در این دام ، خواسته یا ناخواسته گرفتار شدند و چه بسا مواردی که به اعتقادات خود افتخار و مباهات کرده و به زعم خود به یقین رسیده اند.

این روزها ، نمی دانم چه شده است که دوباره تب یقین و خرافه در من اوج گرفته و گهگاهی مرا به هذیان گویی وا می دارد . که گیج و منگ بودن این چند سطر ، که شما را هم شاید سرگردان کرده و شاید حتی به حرف واداشته که: " یقیناً خرافه می بافد" ، گواه نظرم باشد . بگذارید کمی ملموس تر بگویم .

 

چند هفته پیش به اتفاق خانواده ، به یکی از اماکن متبرکه اطراف شهرمان رفتیم . اتفاقاً جای خوش آب و هوا و با صفایی هم هست ، جای شما خالی . البته آن مکان منتسب به شخص خاص یا حتی امامزاده ای هم نیست ، طبق گفته ساکنان اطراف آنجا متبرک به خون یکی از بزرگان دین است که بوسیله پرندگان به آنجا منتقل شده است ! اما خوب همیشه و به خصوص روزهای تعطیل شلوغ است . مکانی شده برای عبادت و گهگاهی هم توسل و استشفاء !!

همسرم در محوطه مخصوص خانمها ، نقل قول میکرد از مورد عجیبی که نظرش را جلب کرده بود . دیده بود که قسمتی از اطراف دیوار ، چنان پر و مملو از جمعیت است که نمی توان جلو رفت . چند خانم جوان و تعدادی هم بزک کرده را دیده بود که ، مهر  نماز در دست ، به کاشیهای دیواره آنجا می مالند و انگار هم خیلی مصر هستند و منتظر چیزی . نزدیکتر رفت و  علت را جویا شد.

جواب دادند : اگر در همین حالی که ما مهر به دیوار می کشیم ، مهر به کاشی دیوار بچسبه و ما آرزویی کنیم ، برآورده میشه ؟

همسرم پرسید : واقعاً فکر می کنید ، اگر ادامه بدید ، به آرزوتون میرسید ؟

اونا گفتند : برو خانم . باید به این چیزا اعتقاد قلبی داشته باشی . به درد تو نمی خوره . هفته قبل یه دختر همین جوری به آرزوش رسید و حاجت روا شد .

 

اصلاً نمیخواهم منکر بحث توسل و استغاثه و .. . این جور مسایل شوم ، بلکه میخواهم بگویم بعضی جاها ، یک نظر و عقیده اشتباه چقدر زود می تواند در  وجود کسی رخنه کند و بشود اعتقادش .

 

چند شب پیش پای برنامه خبری شبکه 2 ، 20:30 نشسته بودم ، که دیدم گزارشی تصویری از ادعای دروغین روحانی نمایی پخش میکند که به قول خودش ، مراسم حج را در کوههای هشتگرد اطراف کرج انجام میداد و متاسفانه حدود 100 نفر هم پیرو اعمال او بودند و به قول خودشان با بالا و پایین رفتن از تپه ها ، سعی صفا و مروه می کردند و بعدش هم مراسم قربانی و ...

تازه جالب تر اینکه ، در همان کوهها هم منتظر بشقاب پرنده امام زمان بودند که آن روحانی توصیف و تفسیری از امکانات آن بشقاب پرنده بیان کرد که قبلا سوارش شده و چه امکانات عجیبی دارد و .....

ازاین دست نمونه ها زیاد شنیدم و نمیخواهم وقتتان را بگیرم .

 

خلاصه اینکه قصد تفسیر و تاویل جریانات را ندارم . به قول منتسكيو ؛ " گاهي سكوت بيش از هر استدلالي به ما كمك مي كند " . اما به نظرم این دو مقوله یعنی یقین و خرافه اینقدر باهم مخلوط شده اند و به هم نزدیک گشته اند و در مسایل ساری و جاری در زندگی رواج پیدا کرده اند ، که گویی دو عضو جدایی نا پذیرند . اما اگر نیک بنگریم تمام این درگیریها و در واقع معیار تشخیص ، در درون خود ماست که باید آندو را تمیز دهیم و تفکیک کنیم . فاصله شان به اندازه دانش است . درواقع هرچه اطلاعات بیشتر باشد ، شناخت و معرفت بیشتر است و یقین حاصل میشود و هرچه براساس شنیده ها و حدسیات و نقل قول دیگران ، صرفاً  پیمایشی صورت پذیرد و با سنجش و تفکر و مقیاس همراه نباشد خرافه راه خود را باز خواهد کرد . تصمیم و قضاوت با شما. 

هادی | 86/05/22 | 

دوست دارم جواب سوالم ، یه مقدار از هدفمون رو مشخص کنه . خوب  ، مثل اینکه علی یک قسمت از اون چیزهایی رو  که  من می خواستم بگم  رو  نوشت و  کارم یه  مقدار راحت تر شد . اون هادی ای که علی ازش صحبت کرد ، منم . از  گذشته های مشترک سه نفر فعلی مون صحبت شد ، که چه تجربه های خوبی تو نشیب و فراز و کوچه خاکستری داشتیم . هرچند من تو کوچه خاکستری به دلیل مشغله های مقطعی خیلی کم همکاری کردم و وقتی که خواستم دوباره برگردم دیدم عمرش دیگه به دنیا نیست . این بود که با علی نشستیم و تصمیم گرفتیم که یه جای دیگه خونه اجاره کنیم و جوهر خودکارمونو هدر ندیم و رو کامپیوتر مطلب بنویسیم . بعد چند هفته با همت علی ، این دودکش سر از آب درآورد .

 قرار شد دودکش ، جایی باشه برای بیرون دادن درددل های درون تا به آرامش برسی . دود و غبار تاریکی و پلیدی جنگهای روی زمین رو  با کش پرقدرتِ دل صاف و زلالت ، تصفیه کنی و از فضای دلکش خونه با همین دودکش ، به بیرون پرت کنی . شاید هم به دور از هر درددل ، بشنوی ، واگویه های دلنشین پیرمردی رو و یا حتی هم جوانی که از مسیر دودکشی آرامش بخش ،  افکار خودشو صیقلی داده .

قرار نیست حرفهای خیلی جدی بزنیم ، ولی قرار بر اینه که حرفهای همدیگه رو جدی بگیریم . میتونیم با هم شوخی کنیم . متنهای طنز بنویسیم . ولی مسخره کردن گروه یا شخص خاص تو برنامه نیست . قراره به همه احترام بذاریم . ولی قرار نیست همه رو راحت بذاریم و اگر لازم شد گیر سه پیچ ندیم ، مخالفت نکنیم ، نظرمون رو بیان نکنیم  .

قراره از خوش فکریها و برنامه ریزیهای مجتبی جان هم استفاده کنیم . بهش از همین جا سلام میکنم و خوش آمد میگم .

قراره عضو جدید هم بگیریم و  اگر هم عضو جدیدی اومد که مخالف نظراتمونه قدرت تحمل و شنیدن حرفای همدیگه  رو ، قراره  داشته باشیم .

درنهایت قراره بنویسیم و با این نوشتن مثل دودکشی که فضای خونه رو صاف میکنه ، خودمون رو زلال کنیم و به همدیگه برای این رشد کمک کنیم .

باید همیشه سعی کنی از آه و دود و نفرین دیگران برحذر باشی ولی از دودکش نه . با دودکش زندگی کن با دودکش نگاه کن و شاید هم روزی برسه که بخواهیم  بمیریم ، کاملتر بشیم . اونش دیگه تصمیم با تو .

بهتره بقیه قرارها رو تو عمل ببینیم . 


بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است