تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

هادی | 87/04/21 | 

مثل اینکه آقا این فراغت ، بی ادبی نباشه ، به چک و پوز ما سازگار نیست .تازه یه نصفه روزی از این حس زیبای فراغت نگذشته بود ، که از نیروگاه یزد بهم زنگ زدن ؛ که آقا هفت خوان رستم تموم شده و شما جز نفرات اصلی هستید و برای انجام کارهای پرسنلی تشریف بیارید یزد . شنبه از نیروگاه نکاء تسویه حساب کردم و دوشنبه حرکت کردم ، البته از همون اولش با بدبیاری شروع شد . بلیط اتوبوسم کنسل شد ، به خاطر تصادفی که قبل از حرکتمون کرده بود . مجبور شدم با سواری تا تهران برم و 8 شب ، در آخرین لحظات بلیط یزد رو بگیرم .

خلاصه گرمای تابستون رو هم ، حسابی تو این سفر احساس کردم ، تو این کویر. زمانی که دمای ساری 15 درجه بود ، دمای یزد اونروز 41 بود . مردم شیرین و با معرفتی داره . خلاصه پس از انجام تستهای پزشکی و تشخیص هویت و عدم سوء پیشینه و ... امروز به ساری برگشتم . کلاسهای دوره آموزشیم ، اول مرداد ماه شروع میشه و من هم قبل از اون باید برای انتخاب مسکن مناسب تا یه هفته دیگه برم اونجا .

بار دیگر باید هجرت کنم از دیار خود . از خود پس کی هجرت کنیم؟ ( خیلی شعاری شد !!خودم هم فهمیدم،  ولی بی خیال! )
هادی | 87/04/16 | 

یک ماه بسیار پر کار و مشغله ای را پشت سر گذاشتم ، البته پس از 4 ماه فشار کار واقعاً سخت . فکرش را بکنید ، هر روز از ساعت7 صبح تا 9 شب . تعطیل و غیر تعطیل نداشت. بعد از آن هم ، گزارشهای انجام کار و پروژه شخصی که به من محول شده بود . اگه وقتش شد دراین زمینه هم صحبت می کنم . فکرش را بکنید تو این گیر و دار پدر ومادرت و چند تا از فامیلهات هم رفته باشن سفر حج . درگیر بحث سرایداری و سرپرستی خونه و تشریفات برگشت و از این حرفها . در هر حال هر چه بود ، به خیر و خوشی گذشت . پدرم اینا هم از سفرشون برگشتن و ماهم جاتون خالی غنایم سفر رو تقسیم کردیم و حالشو بردیم . طبق معمول خانمم که همیشه ممنونشم ، خیلی بهش سخت گذشت . مخصوصاً تو روزایی که پدرم اینا و پدرش اینا نبودن . می دونم خیلی به جزییات پرداختم و هرچند توجیهی برای ننوشتن نیست ولی برای برگشت دوباره بهش لازم داشتم.الان دیگه یواش یواش سرم داره خلوت میشه البته نه از نوع موی سر ها!! فراغت رو می خوام حس کنم .

هادی | 87/02/11 | 

دوست عزیزی دارم ، اهل شیراز ، که گرچه همیشه با همیم ، اما مدتهاست او را ندیده ام . شاید قریب به 4 سال . زمان کمی نیست . بهترین سفرها را با هم داشتیم . بهترین خاطرات مشترک را با هم داشتیم و همچنین بهترین دوستان مشترک ، در آن مقطع ...

 

همین روزها قرار است از دیاری دوردست برگردد و به خانواده اش سری بزند ، بهانه ای دستش آمده ، عروسی خواهرش است . از همینجا به خواهرش تبریک میگویم و به او خوشامد . خوشا به حال مادرش ، بعد از مدتها پسرش را میبیند . خانه چشمش روشن . کاش فرصتی دست می داد تا باهم مرور میکردیم گذشته هایمان را ، افکارمان را ، حالایمان را . عکس هایمان را ، با هم و بی هم ، نمی دانم دیدارمان به قیامت میشود یا نه. اما :

 

آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هــر کجـا هسـت ، خـدایـا ! به سلامـت دارش

هادی | 87/02/06 | 

چه روزهای سختی است . چقدر نارحت کننده است وقتی امید گروه و جمعیتی به تو باشد و تو را باور داشته باشند و تو هم فکر کنی برنامه ای برایشان داری و اما نداشته باشی . حتی کارهای خودت را هم قبول نداشته باشی و آن جمعیت را با نادانی خود به قهقهرا ببری .

خدایا همه ما را از زیر بار مسئولیتمان سربلند بیرون آور و اگر توانایی انجام آن را نداریم ، شهامت اقرار و کناره گیری به ما عطا کن.

هادی | 87/01/27 | 

یگانه ی من سلام!

الان که برایت شروع به نوشتن کردم بهترین وقتها برای نوشتن است . شب ، سکوت ، آرامش ، خلوتی برای اندیشیدن و آسایش. سپاه تاریکی سربازانش را آراسته و ساز و برگ داده تا صلحی برپا کنند ، در سکوتی به پهنای یک شب و تنها ، هر از چند گاهی صدای ماشینها چون نفیر و زوزه سپاه دشمن که سکوت را به ستوه آورده ، از خیابانهای آنطرف بزممان را بر هم می زند. و باز سکوت است و سکوت که بهترین زمان برای اندیشه است و فکر. برای فکر کردن به چرایی خیلی چیزها . برای فکر کردن به نا برابریها. برای فکر کردن به زمانی که شاید ازدست رفته باشد و شاید هم نرسیده . برای فکر کردن به زیباییها ، به خوبیها و فکر کردن به تو و تشکر بی دریغ از او....

باید بنویسم. از خودم از خودت. از خودم که تو را می خواستم و پا پیش گذاشتم. از خودت که چه تصمیم سختی در انتظارت بود! از خودم که حرفهای زیادی از دیگران شنیدم . از خودت که چه فشار زیادی بر تو بود . از خودت که بیکاران روزگار را با حرفهایشان تنها گذاشتی. از خودم که گهگاه ترا می رنجاندم و می رنجانم! از خودت که چه سنگ صبوری بودی و هستی در سختیها . حتی این روزها که کمتر با همیم. از خودم که میگفتم از غربت تا قربت راهی نیست ، از تو که برایم می نوشتی در آن غربت ، از خودت که چقدر پر عاطفه و مهربانی. از خودم که چقدر از نگاههای صمیمانه و معصومانه ات شرمنده ام . از تو که ......

و از خودم که می گویم هر چه بود گذشت .

چند مدتی است که که قدر طلا بودن زمان را درک کرده ام و البته سهمی از این زمان مشترک ، بی شک مختص توست و از اینکه در طی این مدت اخیر ، مقتضیات روزگار باعث شده زمان کمی را به تو اختصاص دهم از رویت خجلم .

اولین سالروز ازدواج آمد و گذشت ، و این اولین سلام مکتوب بود از کسی که نه ماشین دارد و نه خانه و بزرگترین سرمایه ای که در قلبش دارد ، صداقت و شادابی و طراوت همراهی است که دوستم دارد و دوستش دارم و با هم تلاش می کنیم که دوستش داشته باشیم .
هادی | 87/01/21 | 

خيلي سخت است در شبانه روز 2 تا 3 ساعت وقت آزاد داشته باشي و براي خيلي چيزها در اين زمان بخواهي برنامه ريزي كني . فكرش رو بكنيد 7 صبح بريد و 10 شب برگرديد . در هرحال قصد دارم يه فكري براش بكنم . تا بعد خدا با شما .

هادی | 86/12/17 | 

دیروز روز اول کاریم بود ، در نیروگاه برق نکاء که بزرگترین نیروگاه کشور از نظر تولید است . فضای کار سخت بود و خشک ، با حال و هوای خاص صنعتی . چیزای زیادی برای یاد گرفتن وجود داره . امروز هم کلاس ایمنی و رهایی از خطرهای احتمالی داشتیم . یه کمی شرایط سخته ولی برای تجربه و یادگیری خوبه .

هادی | 86/12/14 | 

برای ایجاد ذهنیت و مقدمه سازی و نتیجه گیری برای این گفتار ، دو جریان واقعی مرتبط با دولت الکترونیک را که چند  وقت پیش در دو پست جداگانه نوشتم اینجا ( پرده اول و میان پرده ) بخوانید.

داشتن دولت الکترونیک آرزوی هر کشور و ملتی است .در عصری که زمان با طلا مقایسه می شود و اتلاف آن با خسارتهای میلیاردی ارزیابی میگردد ، مسلماً دولتی که بر پایه فناوریهای نوین و همراه با آن باشد ، موفقیتش در داخل و حتی در بازارهای جهانی به روز و قطعی خواهد بود . اما به استنباط نگارنده در این میان ، دیدگاهها و نگرشها برای نیل به این اهداف باید عوض شود یا حداقل بهبود یابد. صرف تأمین سخت افزارهای این مهم ، در ادارات و سازمانها ، برای رسیدن و داشتن یک دولت الکترونیک کافی نیست ، شاید لازم باشد . امری که متاسفانه ، لااقل در بسیاری از ادارات کشور عزیزمان شاهد آن هستیم و مواردی که در لینک فوق در پستهای گذشته نوشته شد از این دست بودند . باید نیروی انسانی که در خدمت این سیستم قرار می گیرد پخته تر و و آگاهتر گردد و البته طراحان اولیه ای که در رأس هرم قرار دارند ،از پختگی و دانش فنی بالاتری برخوردار باشند تا طراحی قابل انعطاف ، با کمترین ضعف اجرا شود. البته در تمام دنیا ، همواره از فعالیتهای گروهی ، هدفی حاصل میشود تا درصد خطای پروژه به صفر نزدیک گردد . به عنوان نمونه چرا نباید کارت سوخت بنزین ، که این روزها در کشورمان باب شده است ، همانند کارتهای عابر بانک دارای رمز عبور باشد تا فقط برای صاحب کارت قابل استفاده باشد و موتورسواران در جایگاههای سوخت در کمین نباشند و فرد کم وجدانی هم اگر پیدا کرد ، چاره ای جز بازگشت آن نداشته باشد . آیا واقعاً وقتی این ایده به فکر الکن من می رسد ، تیمهای کارشناسی و طراحان سیستم قادر به انجام آن نبودند . جالبتر آنکه گم کننده کارت ، مجبور به پرداخت 15000 تومان به حساب شرکت سازنده یا دولت است . حسابی که در روزهای اول به نقل یکی از دوستان کارمندم در بانکی دولتی ، رقم واریزی به آن خیره کننده بود .

اگر زمان و حتی بالاتر جان شهروندانمان برایمان اهمیت داشته باشد ، مسلماً به فکر پیداکردن راهکارهایی برای حل مشکلات ناشی از جمعیت و مدیریت بر آن خواهیم افتاد . همه ساله شاهد آن بودیم که بلیط بازی شهرآورد (دربی ) پایتخت ، به صورت حضوری و در چند نقطه شهر تهران فروخته میشود و جوانان مشتاق مجبورند از چند روز قبل ، از اقصی نقاط کشور ، در سرما و گرما به پایتخت بیایند ، شبها را در خیابانها بخوابند و چه خطرهایی که آنان را تهدید نمی کند و اگر در این میان ، عزیزی جانش را از دست دهد ، که کم هم شاهد آن نبودیم ، پاسخگو ی واقعی چه کسی باید باشد ؟

اینها همه موارد بسیار کم و ناچیزی بود که ذکر شد و شاید هم اکنون مواردی از این دست در ذهنتان نقش بسته است و البته  با مدیریت فناوریهای نوین می توان خسارات ناشی از آن را کاهش داد و برای شهروندانمان ارزش بیشتری قایل شد .
هادی | 86/12/13 | 

· آيا ميدانستي که سطح شهر مكزيك سالانه بيست و پنج سانتيمتر نشست ميكند؟

· آيا ميدانستي که موشهاي صحرايي سالانه يک سوم منابع و ذخاير غذايي جهان را نابود ميسازند؟

· آيا ميدانستي که بيشترين سرعتي که انسان آن را تجربه کرده است چهل هزار کيلومتر در ساعت در سال شصت و نه ميلادی با سفينه آپالو ده بوده است؟

· سالها قبل، يکي از جانورشناسان برای نخستين بار به استراليا رفت. ناگهان از مشاهده جانور عجيبي که با دم بلندش، جهش کنان طول صحرا را مي پيمود به هيجان آمد! رو به يکي از بوميان کرد و پرسيد نام اين جانور چيست؟ مرد بومي پاسخ داد: کانگورو! پس از بازگشت جانورشناس به کشورش، عکس و تفصيلات جانور عجيبي که مي پنداشتند کانگورا نام دارد در روزنامه ها چاپ شد، و امروز نيز به همين اسم ناميده ميشود. امّا بد نيست بدانيد سالها بعد که دانشمندان با زبان بوميان استراليا آشنا شدند دريافتند که واژه کانگورو در زبان بوميان آن سرزمين يعني: من نميدانم!!! به هر حال اين نام که حاصل يک اشتباه لپي ميباشد از آن زمان تاکنون بر روی اين جانور باقي مانده است

· آيا ميدانستي 50 درصد جمعيت جهان هيچگاه در طول حيات خود از تلفن استفاده نكرده است؟

· آيا ميدانستي که مزه سيب، پياز و سيب زميني يكسان ميباشد و تنها بواسطه بوي آنهاست كه طعم هاي متفاوتي مي يابند؟

· آيا ميدانستي که آدولف هيتلر گياهخوار بوده است؟

· آيا ميدانستي سالانه 500 فيلم در امريكا و 800 فيلم در هند ساخته ميشود؟

· آيا ميدانستي که فيلها قادرند روزانه شصت گالن آب و دويست و پنجاه كيلوگرم يونجه مصرف كنند؟

· آيا ميدانستي که از 294 کشور جهان، صد و بيست کشور آن مجازات اعدام را ندارند؟

· آيا ميدانستي قلب انسان بطور متوسط صد هزار بار در سال ميتپد؟

· آيا ميدانستي که يك كوه آتشفشان قادر است ذرات ريز و گرد و غبار را تا ارتفاع پنجاه كيلوكتري به فضاي اطراف پرتاب كند؟

· آيا ميدانستي که كانگوروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند؟

· آيا ميدانستي بزرگترين مجسمه بودا در چين قرار دارد که بلندای آن چهارصد و شانزده متر و پهنای آن شصت و هشت متر ميباشد؟

هادی | 86/12/11 | 

صبح که از خواب پاشدم ، اول کامپیوتر رو روشن کردم ( چیه ؟ انتظار داشتید بگم : "مثل گلی واشدم." نه بابا اون مال قدیم ندیما بود ) . خلاصه بعد از صبحانه و مقدمات کار ، دلم هوای یه ریتم حماسی کرد . اول رفتم سراغ استاد "شهرام ناظری" . خلاصه هرچی داشت و داشتم رو کردم . اول دو دقیقه و سی و هفت ثانیه از شروع کاست "شور انگیز" رو گذاشتم . بعد قطعه "مستی سلامت می کند" از آلبوم "سفر به دیگر سو" . چه ریتم و شعر نابی :

 

مستی سلامت می کند ، پنهان پیامت میکند

آنکو دلش را برده ای ، جان هم غلامت میکند

ای نیست کرده هست را بشنو پیام مست را

مستی که هر دو دست را پابند دامت میکند

ای آسمان عاشقـان ، ای جام جان عاشقـان

حسنت میان دوستان، نک دوست کامت میکند

ای چاشنی هـر لبی ، وی قبله هـر مذهبی

مه پاسبانی هر شبی ، بر گرد بامت میکند

ماه از غمت دو نیم شد، افسانه ها چون سیم شد

قد الف چون جیـم شد ، وین جیم جامت می کند

در عشق زاریها نگر، وین اشکباریها نگـر

وان پخته کاریها نگر، کان رطل خامت میکند

ای باده خوش رنگ و بو ، بنگر که دست جود او

بر جان حلالت می کند ، بر تن حرامت میکند

 

بعد گشتی در آلبوم "بیقرار" زدم و بعد هم "کنسرت 77 " که یادش به خیر به همراه علی تو بوشهر به کنسرت استاد رفته بودیم . بعد هم پروازی کردم به نواهای استاد "شجریان" . اول آلبوم "در خیال" که خیلی هم معروفه ، چون یادمه تنها کاستی بود که تبلیغاتش رو تو تلویزیون هم پخش کرد ( چون موسسه "سروش" منتشرش کرده بود ) . آخرش هم رفتم تو نخ قطعه ای از استاد که خیلی از گوش کردنش لذت می برم ، راستش رو بخواهید نمی دونم مال کدوم آلبوم هست . اگه کسی میدونه کمک کنه . شعرش اینه :

 

به شب وصلت جانا دیوانه شدم

به شمع رویت جانا پروانه شدم

به مه روی تو من جانا حیران و ماتم

ز غم عشق تو شد جانا صبر و ثباتم

به حال من دیگر دلبر دلبر زار و نزارم

شیدای توام تاج سرم بیا به سرم

رسوای توام چشم ترم بنشین به برم

عاشقم کردی جانا دلم را بردی

به زلف سر کجت دلبر دلبر گمشده دلم جانا گمشده دلم

به ماه عارضت دلبر دلبر حل کن مشکلم جانا حل کن مشکلم

 

وجه مشترک همه اینهایی که گفتم ، این بود که واقعاً بعد از گوش کردن این قطعات آرامشی به آدم دست میده که شبیه پروازه ، حسی که بعد از فرود قدرتی برای انجام کارهای بزرگ به انسان میده . نمیدونم تجربه کردید یا نه؟

هادی | 86/12/10 | 

رفتم و برگشتم . نمی دانم واقعاً همین است آنچه را که می خواهم یا نه . اما مطئنم و خوشحال که لااقل راهم را خودم انتخاب کرده ام ، تا اینجا را لااقل خودم رقم زده ام ، بشود یا نشود مهم نیست. هنوز مسیر درست است ، هنوز فشارهای اطراف و جوانب از خط خارجم نکرده ، هرچند شاید تراز بالا نباشد . دقیقاً آنی نیست که می خواهم ولی به این تجربه نیاز دارم . اما درهر حال نمی دانم این عقیده ای که دارم از سر ناچاری است یا اعتماد و اعتقاد قلبی :

که اگر تلاشت را بکنی و در مسیری که میخواهی اش ، همتت را بکار بندی ، حتماً جریاناتی که برایت رخ می دهد ، خیری در آن هست . شاید بعدها لزومش بیشتر احساس شود . اما باز هم نمی دانم . پس منتظر می مانم . شاید منتظر خودم .

هادی | 86/12/01 | 

خیلی وقتها شاد و سرخوشی . زندگی به کام است ، به تو می خندد یا تو سعی می کنی به آن بخندی تا گذرانش شیرین تر باشد . این وقتها تلاش میکنی دیگران هم در شادیت سهمی داشته باشند . دنبال بهانه ای هستی تا دیگران را بخندانی . و در این دم ، چقدر لطیف میشود سهامی که با ارزش محبت میانتان تقسیم میشود .

اما گاهی اوقات که مطلبی برای گفتن نداری ، یا جریانات اطرافت آنقدر ناراحتت کرده که احساست فراوانی میکند ، خاصه آنکه کاری هم از دستت بر نیاید ، شاید اندکی دلتنگ شوی . این مواقع شاید بهترین کار درددل باشد با محرم ، شاید نوشتن ، شاید کشیدن نقشی بر بوم راحتت کند ، شاید هم ساختن نغمه ای که بر پرده روزانه ات آوای زیبای موسیقایی بنوازد بهترین راه رسیدن به آرامش باشد . شاید هم مناجات با کسی که از اویی و شاید هزاران شاید دیگر . اما هرچه هست نباید آنقدر باشد که سیاهی مقابلت را بگیرد ، پشیمان شوی از آنکه زیاد گفته ای . گاهی اوقات شاید سکوت چاره کار باشد .گله از بهترین همراهت را هم ، باید خریدار باشی .احساس و عقل ، عقل و احساس و چربش هر کدام بر دیگری شاید زیاد زیبا نباشد . مجال پرواز به هردو را باید داد .

جدای از داشتن هر نظری ،در تایید یا رد آن از نظر نگارنده ، تامل در گفته زیرین هم خالی از لطف نخواهد بود اگر درنگ کنید :

 

حکیمی بیشتر اوقات را به سکوت می گذراند ، از وی پرسیدند : ای حکیم! سبب چیست که همواره ساکتی؟

حکیم گفت : از آن رو ، آن اندازه که از گفتگو پشیمانم ، از سکوت پشیمان نیستم !

کشکول شیخ بهایی- صفحه503

هادی | 86/11/22 | 

I enjoyed it, when I read the text below. Perhaps its level is low, but it’s very simple and friendly and pure and too deep, I think .So I’d really like to share this passage with my best friends, if you accept.

Of course, this text has been sung by Mr. Andy Williams , and you can find and download it in here.

 

 

Where do I begin to tell the story
Of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love she brings to me
Where do I start

With her first hello
She gave a meaning to this empty world of mine
There'll never be another love another time
She came into my life and made the living fine
She fills my heart

She fills my heart
with very special things
With angel songs, with wild imaginings
She fills my soul with so much love
That any where I go
I'm never lonely
With her around who could be lonely
I reach for her hand. It's always there

How long does it last
Can love be measured by the hours in a day
I have no answers now but this much I can say
I know I'll need her until the stars all burn away
And she'll be there.

هادی | 86/11/20 | 

در افکارم شناور بودم ، بین آنچه هست و آنچه کاش می باید بود ، و همراهم بود کاغذی سفید ، زیر دستانم که مجبور بود سنگینی وزنم را تحمل کند و شاید هم سنگینی بار کلمات را .

فکر میکردم به خودم که چه می خواهم و کجا باید بروم ؟ فکر میکردم به جوانی که نمی داند چه می خواهد ، اما سرش پر ز سوداست . فکر می کردم به جوانی که می داند چه می خواهد اما دستش خالی است . فکر می کردم به پیرمردی که عمری تلاش و زحمت ، کمر همتش را خمیده است و حالا باید در آرامش و آسایش بیارامد ، اما دغدغه تامین معاش و حفظ آبرو ، دیگر پیر و جوان نمی شناسد . فکر میکردم به او ، به نوزادی که در ناز و آرامش نوازشهای مادرش می خسبد و تمام خوشی دنیای کوچک کودکانه اش و شاید حتی رمز تپش زندگی ظریفش در شنیدن تپش و ضربان قلب مادرش است و چه خوب هم این تفاوت را تمایز می دهد غافل از آنکه شیر مادرش خشکیده و شاید مادر مجبور باشد با اشک و شیره دل او را سیراب کند .

بر من خرده مگیرید که چرا چند گاهی است کم می گویم و این کمی با تلخی همراه است . روزگار جشن قطع شدن دست استعمار است این روزها در کشور و به واقع هم باید جشنی در خور گرفت . نمی خواهم کامتان را تلخ کنم ، اما می توان با جلب رضایت و اعتماد مردم ، هم حتی این جشن را برگزار کرد . و این به ذم و ظن من ، بزرگترین جشن است . امیدواریم که این جشنها ، مسئولین را از مشکلات و کاستیها غافل نکند و مردم هم سعی کنند ………… واقعاً نمی دانم چه بگویم .

اما امید است که امیدوار را سرپا نگه می دارد .

هادی | 86/11/08 | 

v آيا می دانید که 17 دسامبر سال 1903 ميلادي بود که برادران رايت توانستند براي اولين بار با هواپيماي دست ساز خودشان پرواز کنند؟

v آيا می دانید که در قديم به نيشاپور، ابرشهر و ايرانشهر ميگفتند؟

v آيا می دانید که مصرف ساليانه کيسه پلاستيکي کشورهاي پيشرفته ، به قدري است که ميتوان با آنها، تمامي سطح کره زمين را پوشاند؟

v آيا می دانید که ما انسانها در هنگام راه رفتن از 200 ماهيچه مختلف کمک ميگيريم؟

v آيا می دانید که ايران هفدهمين کشور وسيع دنيا است ؟

v آيا می دانید که ايران بيشترين مرز خشکي را با عراق (1336 کليومتر) و کمترين مرز خشکي را با ترکيه (470 کليومتر) دارد؟

v آيا می دانید که نام قديمي اندونزي، هند هلند بود؟

v آيا می دانید که اقيانوسهاي جهان به ترتيب وسعت از اين قراراند، اقيانوس آرام، اقيانوس اطلس، اقيانوس هند، اقيانوس منجمد جنوبي، اقيانوس منجمد شمالي؟

v آيا می دانید که بزرگترين کوه يخ جهان به ارتفاع 167 متر در غرب گروئنلند در اقيانوس منجمد شمالي ديده شده است؟

v آيا می دانید که سال 99 ميلادي درحدود 155 ميليون دستگاه کامپيوتر در اروپا وجود داشت حالا خدا ميداند بعد از نه سال چند دستگاه شده است؟

v آيا می دانید که صداي تارزان در اولين فليم از سري فيلمهاي تارزان ترکيبي از صداي شتر و زوزه کفتار و ويولون بود؟

v آيا می دانید که داركوب ها قادرند 20 بار در ثانيه ، به تنه درخت ضربه بزنند؟

v آيا می دانید که يک انسان بالغ که تقريبا" پنج ليتر خون در رگهايش جاريست اگر يک و نيم ليترش را از دست بدهد احتمال مرگش بسيار بالاست؟

v آيا می دانید که مدت زمان گردش سياره عطارد بدور خود دو برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشيد ميباشد؟

v آيا می دانید که 90 درصد سم مارها از پروتئين تشكيل يافته است؟

v آيا می دانید که قلب ميگو ها در سر آنها قرار دارد؟

v آيا می دانید که گونه اي از خرگوش قادر است 12ساعت پس از تولد ، جفت گيري كند؟

هادی | 86/11/02 | 

تو شهر ما ، الان برق هست ، آب هست ، تلفن وصله . 2 روزی بود که گاز وصل شده بود ( استان مازندران ) . اما باز هم از دیروز قطع شده ، تا جایی که خبر دارم قسمتهایی از خراسان رضوی ، شهرهای بردسکن و کاشمر و خلیل آباد هم گاز نداشتن . خیلی از نیروگاههای بزرگ فعلا دیگه با سوخت مازوت کار می کنن . ذوب آهن هم چند روزی متوقف شده بود برای حل بحران گاز شمال کشور .اینو نوشتم که بعضی ها نگن چرا وقتی نعمت گاز و خیلی چیزای دیگه هست چیزی ازش نمی گین ؟ تا قطع میشه صداتون در میاد . نمی دونم والله چی باید گفت ؟

اما در هر حال امیدوارم ، با حل مقطعی مشکلات ، خیلی چیزهای دیگه که اصلی هم هستن فراموش نشه و جان و بیت المال مردم تاوان لجاجت و روی پای خود ایستادن دولت ، قرار نگیره . در عصری که به دنبال هزینه کمتر برای تولید بیشتر هستیم ، مطمئنا تولید برق با مازوت یا نفت کوره هزینه بیشتری از گاز و انرژی هسته ای !! داره.

هادی | 86/10/27 | 

چون این روزها دودکش خانه ما سوت و کور است و غیر فعال ، به ناچار ، دودکش دیگری باید جورش را می کشید و تیرگی ها و درد دلها را از خانه ما به بیرون میبرد ، و الا ، نه من از بازیهای سیاسی خوشم می آید و نه وبلاگ ما سیاسی است . این نوشته ها تنها درد دل و تحلیلی بر شرح ماوقع و اطلاع رسانی از وضعیت شمال کشور در جریان سرمای اخیر میباشد.

این روزها به دلیل مشکلات بوجود آمده سرمایی ، بازار شایعات چگونگی و شرح ماوقع جریان ، در باب قطع گاز داغ است . هرچند بعضی از این موضوعات چنان مرا برمی آشفت که قصد بیان کردن و حتی نوشتن آنرا داشتم ، اما تلاشم بر این بوده تا در مطالبم از شایعات استفاده نکنم و بر آن نیز دامن نزنم. اما متاسفانه یکی از این شایعات حقیقت داشت. نظرتان را به مطلب صفحه اول روزنامه جوان ، مورخ 24/10/86 روز دو شنبه جلب می کنم :

غلامحسین نوذری ،وزیر نفت، در حاشیه جلسه علنی غیر رسمی دیروز در گفتگو با فارس، درباره حل مشکل قطع گاز صادراتی ترکمنستان به ایران گفت : ترکمنستان باید ابتدا گاز قطع شده را وصل کند و بعد برای مذاکره بیاید . وی تاکید کرد :در غیر اینصورت ما اعلام می کنیم ، نیازی به به گاز ترکمنستان نداریم .نوذری گفت :هم اکنون مشکل قطع گاز استان های شمالی کشور برطرف شده است و ما اعلام کرده ایم که می توانیم مشکل تامین گاز را در داخل حل کنیم اما موضوع گاز ترکمنستان نیاز به مذاکره دارد .ترکمنستان گاز صادراتی خود به ایران را از هشتم دی ماه به استثنای دره گز در خراسان رضوی تا کنون قطع کرده است . همچنین وزیر نفت در جلسه غیر علنی و غیر رسمی مجلسو در پاسخ به انتقاد نمایندگان مجلس از وضعیت گازرسانی گفت : من با شما هم عقیده هستم که شرایط به وجود آمده در سرما شایسته کشوری با این میزان ذخایر گازی نیست ، اما میزان سرمایه گذاری های صورت گرفته در این بخش نیز شایسته این صنعت نیست .....

 

سوال: با چه مجوزی دولت برای مشکل سرمای مردم تصمیم شخصی میگیرد و میگوید مشکل داخلمان را خود حل میکنیم و نیازی به گاز نداریم؟ مگر ترکمنستان مشکل دارد که او برای مذاکره بیاید ؟ مگر میتوان ، سرما را با نشستن در جای گرم حل کرد ؟ وقتی بهای افزایش قیمت گاز را در سردترین روزهای تاریخ کشور ، به ترکمنستان ندادید ، باید بودید و میدیدید که بخاریهای برقی و نفتی و حتی نان به 3تا4 برابر قیمت اصلی فروخته میشوند و باز مشکل را دوا نمیکردند ، آیا باید تاوان استقلال و قدرت دولت در تبادلات سیاسی را مردم بپردازند؟  و اصلا به چه قیمتی؟

 

نتیجه گیری اخلاقی : با توجه به حل مشکل گاز در استانهای شمالی کشور طبق فرمایش وزیر ، یا من در شمال کشور زندگی نمی کنم ، یا مازندران در جنوب کشور واقع می باشد یا اینکه وزیر در کشور دیگری غیر از ایران مسئولیت دارند .

روزهای گرم و پر از مهر و محبت را برایتان آرزومندم.
هادی | 86/10/24 | 

دلم نمی آید و نمی خواهم با گفتن خبرهای ناراحت کننده و یا نا امید کننده از شمال کشور ،خاطرتان را مکدر کنم . اما دوست دارم روی صحبتم با مسئولینی باشد که مدیران بحران وشاید هم سیاستگذاران بحران ، در قبلتر از آن بوده اند ، چرا که با بی تدبیری موجب آن شده اند. یادم هست در دانشگاه ، مبحثی داشتیم به عنوان شرافت مهندسی. به عنوان مثال ، برای طراحی یک پل سخت ترین حالتها را در نظر میگیرند ، در محاسبات سنگینترین ماشینهای ممکن ، در طول پل را ، فرض وجود می کنند و حتی در همان لحظه اندکی بیشتر از سریعترین باد محلی در تاریخ منطقه را لحاظ می کنند و نهایتا ضریب اطمینانی بدست می آورند که چند برابر حالت عادی است و در سازه هایی که جان انسان با آن در ارتباط است این ضریب اهمیت بیشتری پیدا می کند . اما چطور میشود ، اکنون که ادعای بدنه کارشناسی در دولت وجود دارد ، نتایجی غیر کارشناسی مشاهده میشود . در این راستا با ما باشید ....

از زمانی که کوچکتر بودیم ، یاد گرفتیم بعضی از احترامها اجباری است و بعضی هم متقابل . البته احترام به پدر و مادر و پیشکسوتها که انسانی و اخلاقی است و میتوان گفت از دایره اجبار خارج است ، اما برای زندگی در اجتماع ، قاعده و قانون دیگری حکمفرماست و هر کنشی بالطبع واکنشی را در پی دارد و ابراز احساسات و عواطف و حتی احترام ، متقابل است . در این دایره طبیعتاً کسانی که مسئولیت خدمت رسانی به جمعی را عهداه دار هستند ، وظیفه سنگین تری را در ایجاد ارتباط با مخاطبانشان دارند . این وظیفه با توجه به نوع کارکرد و مخاطبشان ، شامل تعهد و مسئولیت پذیری ، به کارگیری علم و تکنیک روز ، بیش بینی نیازهای جمعی و حوادث احتمالی برای در نظر گرفتن بالاترین ضریب اطمینان و ... میشوند و اگر روزی در این جهت ، مشکلی برای ایفای نقششان ایجاد شد ، به نظر میرسد اولین گام ، عذرخواهی از اجتماعی است که به آنان خدمت میدهند ، تا به حقوق شهروندیشان احترام گذاشته شود.

با این مقدمه و صرف نظر از هر حقوق شهروندی دیگر که تا به حال تضییع شده است ، فکر میکردم مشکل اخیر سرمای زمستانی در کشورمان ، بهترین بهانه برای دولت بود تا از مردم فهیمش عذرخواهی کند که متاسفانه بسیار کمرنگ انجام شد .

خلاصه بعد از 3 هفته وزیر نفت در مجلس از مردم عذرخواهی کرد . کاری که حتی اگر صوری و نمادین هم بود ، باید زودتر ازاینها انجام میگرفت . براین عقیده ام حتی اگر هر روز هم در صدا و سیما بیایند و عذرخواهی کنند چیز زیادی نیست . یادم می آید 4 سال پیش ، آقای بیژن زنگنه ، وزیر نفت وقت ، در زمان خاتمی به خاطر افت فشار مختصری که 2 یا 3 روز و آنهم در تهران طول کشید ، چنان با خاک یکسان شد که فیلم عذرخواهی اش بارها و بارها در رسانه ملی پخش شد . نمی دانم شاید هم عذرخواهی آنان از سر مسئولیت پذیری بود اما هرچه بود بلافاصله انجام شد ، تا مردم لااقل قبول کنند که کمبود از جانب دولت بوده است . اما اکنون چنان برخورد می نمایند ، تو گویی مقصر اصلی ماجرا ، مردمند ، برنامه های زنده تلویزیونی که چرا مصرف گازتان بیش از اندازه است ، به فکر هموطنانتان باشید و زندگیشان را به خطر نیاندازید ، هرچند نباید از انصاف گذشت که در اطلاع رسانی نحوه صحیح مصرف موثر است ، اما از بی تدبیریهای دولت و کمکاری آنان چیزی به میان نمی آید . یا از طرفی کشور دوست و همسایه!! ترکمنستان را مقصر می دانند . اما واقعیت چیز دیگری است . تازه دیروز در یکی از برنامه های تلویزیونی افتخار میکردند با وجود سرمای شدید ، مصرف گاز نسبت به مشابه سال قبل یکسان بوده است . نمی دانم یا آنها نادانند و یا فکر می کنند که ما ...یم . توفیق اجباری ناشی از قطعی و قحطی گاز در استانهای شمالی را آیا باید به حساب صرفه جویی گذاشت ؟ دیروز در یکی از سایتها ، از زبان یکی از مطلعین وزارت نفت خواندم که روزانه 10میلیون متر مکعب از ترکمنستان واردات گاز داشتیم و به ترکیه هم روزانه 30 میلیون مترمکعب می دادیم که با قطع گاز وارداتی ترکمنستان ما نیز گاز ترکیه را قطع کردیم . با این وجود شبکه گاز 72 میلیون نفری ترکیه که متصدی خصوصی هم دارد دچار قطع گاز نشده اند اما ما با این حال ... . از سخن بر می آید که مشکل ما ، هیچ ارتباط مهمی با ترکمنستان نیز نداشته است . مدیریت بحران ، یعنی کنترل اوضاع در اختیار ما ، همانند روسیه که گاز جیره بندی و سهمیه ای شده است و قطعی گاز منطقه به منطقه در حال تغییر است با ارداه خودشان و بالسویه که قابل تحملتر است. ای کاش خودشان را جای مردمان شمال کشور میگذاشتند یا خودمان را جای مردم خلخال در سرمای 30 درجه زیر صفر میگذاشتیم تا اهمیت مدیریت بحران را در می یافتیم .

در هرحال ، بد نیست اگر این فرهنگ در کشورمان کمرنگ است و امیدی به این نسل مسئول نیست ، ما بعنوان نسل بعدی به این نگاه دقت بیشتری معطوف کنیم . ضمنا به پست قبلی مجتبی عزیز هم توجه ویژه در صرفه جویی بفرمایید .

امیدوارم همیشه کامتان شیرین باشد .

هادی | 86/10/20 | 

در حکایات و روایات آمده است ؛ مادر بیوه ای در روزگار قدیم قصد داشت ، برای همسر درگذشته اش ، هنگام سالگردش به مدت یک هفته به اندازه توانش شام دهد ، او این کار را هرسال برای شادی روح همسرش با عشق وشوق انجام میداد . در یکی از این سالها که وضع معاششان نیز نامناسب بود ، تصمیم گرفت طبق روال معمول قصدش را به انجام رساند ، گرسنگی به تنها فرزندش خیلی سخت گرفته بود ، اما او همچنان سعی میکرد از قوت و غذای خودش و فرزندش کم کند تا بتواند تصمیم هر ساله اش را که حالت نذر برایش داشت عملی کند . به همین منظور هر شب فرزندش را غذا به دست روانه میکرد تا به نیازمندان برساند . فرزند هرشب به این روال با حسرت ادامه میداد تا اینکه شب آخر گرسنگی طاقتش را طاق کرد و غذای نذری را خورد . همان شب مادر به خواب می بیند که کسی به او میگوید ، از این شبهایی که نذرت را ادا میکردی ، تنها یک شب ،مورد قبول واقع شده است . مادر بسیار دلتنگ و غمگین به فکر فرو می رود و راز کار را در فرزندش جستجو میکند چون او مسوول تقسیم غذا بوده است . بالاخره فرزند به گریه می افتد و اعتراف می کند که در شب آخر که گرسنگی فشار آورده بود ، غذا را خورده است . مادر ، مبهوت در کار خویش می ماند . زمانی که فرزندش واجبترین فرد در خانه بود ، او به فکر اطعامی بود که یقیناً روا نبود .

لابد شنیده اید و بهتر از من هم میدانید که مشکل سرما و به تبع آن قطع گاز ، این روزها در شهرهای ما ، کام خیلی از مردم را تلخ کرده است . توسعه رفاه نسبی  ، باعث شده است خیلی از روستاهای ما گازدار شوند ، و بسیاری از وسایل گازسوز شوند ، که بالطبع نبود یا کمبود آن مشکلات عدیده ای را ایجاد خواهد کرد . از آنجمله ، در این روزها میتوان نام برد ؛ صفهای طویل برای نان که ناشی از بسته شدن بسیاری از نانواییهای گازسوز است ، تعطیلی سه روزه مدارس و دانشگاهها و تعطیلی کمتر برای بعضی ادارات دولتی ، هرج و مرج در فروش بخاریهای کمیاب غیرگازسوز که منجر به اعتراض و صفهای طویل مردم شده است ، سه برابر شدن قیمت بخاری های برقی و نفتی ، یخ زدن گازوئیل و به تبع آن توقف اتوبوسها در راهها ، لغو بسیاری از پروازها و سرگردان ماندن مسافران عزیز ، زیرنویسهای قطعی برق مقطعی و موضعی ، توسط صدا و سیما و لغو آن در روز بعد ( به دلیل گاز سوز بودن بسیاری از نیروگاهها و عدم پیش بینی برای سوخت جایگزین ) که استرس را در مردم بیش از پیش می نماید و....

این روزها در بین مردم و اهالی دولت ، صحبت از بحران و مدیریت بحران است . اما باید دید بحران این زمان است یا آن هنگام که دومین تولید کننده گاز دنیا ، گاز وارداتی از ترکمنستان دریافت می کند که آنهم تازه خط ترانزیتی به ترکیه است و برنامه ریزی 8 استان شمالی کشور را به آن خط لوله واگذار میکند  و عنان اختیار خویش به بیگانه میسپارد . آیا همه کشورهای دنیا با بحران سرما دچار این مشکلات میشوند ؟ مشکلاتی که در طول تاریخ زمستانی ما بی سابقه بود . باید دید " علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد " واقعاً یعنی چه؟

به هیچ وجه مخالف کمک به همنوع و به خصوص اگر مسلمان باشد ، نیستم ، اما کاش همه ما ، واقعیت و داستان فوق را دوباره و چندباره میخواندیم. چرا وقتی خود داخل کشور نیازمند داریم و محتاج ، 50 میلیون دلار به فلسطینی کمک می کنیم که خیلی از آنها با ایران مشکل دارند یا 100 میلیون دلار کمک بلاعوض به عراقی میکنیم که هشت سال ما را عقب نگاه داشت و جوانان میهن ما را با پرپر کردنشان به شهادت رساند و نیز کمکهایی از این دست به مردم لبنان ؟

دلم پر از درد میشود ، وقتی پیرمرد نحیفی را در صف طویل نان میبینم که با صدای بلند آرزوی مرگ می کند و کاری از دستم بر نمی آید . دلم پر از درد میشود وقتی مادری را در همان صف نان با بچه ای در آغوش ، فشرده به سینه اش می بینم و وقتی به او اعتراض می کنند که نوزادت را لا اقل خانه میگذاشتی، میگوید خانه ام از اینجا هم سردتر است ، لااقل از گرمای بدنم گرم شود ، اما باز هم کاری از دستم بر نمی آید . قصدم ناراحت کردن شما نیست ،  قصدم دهن کجی نیست ، قصدم اعتراض نیست ، قصدم تخلیه شدن درون است ، قصدم درد دل کردن با شماست . تا شما لااقل ، درکار خود تدبیرکنید . به قول پروین اعتصامی ؛ به وقت کار بباید کرد تدبیر .......

هادی | 86/10/01 | 

چند وقتی است که مجدداً ، تنی چند از دوستان علاقمند ، متذکر شده اند که چرا به فکر مخاطب یابی بیشتر نیستید و به قول دوستم علی در پستهای قبل ؛ چرا برد دودکش جهانی نیست و محدود است ؟

هرچند قبلاً هم در بخش نظرات و هم خود وبلاگ توضیح داده ایم ؛ که هدف ما از بودن در اینجا ، در وهله اول نوشتن است و به شخصه ، همین نوشتن است که مرا در اینجا نگه داشته است و البته بودن در کنار دو دوست قدیمی و جان ، و جو صمیمانه شان مرا امیدوارتر کرده است . ضمناً هرگز هدف ، مخاطب یابی صرف ، نبوده است . هرچند ، مسلماً در بهسازی مان مفید خواهد بود .

البته برج عاج نشین هم نبوده ایم و تنها برای خود ننگاشته ایم و اثبات این مدعا لینکهای گوشه چپ وبلاگ است از دوستانی که جدی تر می نگارند و با هم در ارتباطیم و البته ، همچنین ، نظرات دوستان گرانقدر ، در پای سیاهه هایمان .

اما جمله ونسان ونگوک ، نقاش معروف را بخوانید که گویی ، اصلاً خود دودکشی بوده و در جواب همین پست سخن گفته :

« بالاخره روزی آدمهایی که از این جاده رد می شوند  ، توجهشان به باریکه دودی که از دودکش کلبه بیرون می آید جلب می شود و یکی از آنها حاضر می شود بیاید و دستش را با آن گرم کند و بگوید : چه آتشی در این کلبه روشن است » .

این شعار ما نیز هست . آتش درون بالاخره جایی خودش را نشان میدهد ، مطمئن باشید . اگر روزی شما هم فقط قصد  نوشتن داشتید و خواستید صمیمیتمان را افزون کنید دستتان را به گرمی میفشاریم ( البته با کسب اجازه از دوستان جانم ، علی و مجتبی ) . به امید آن روز .
هادی | 86/09/21 | 

اگه یادتون باشه ، چند وقت پیش مطلبی نوشتم ، درباره دولت الکترونیک ( اینجا را بخوانید) . حالا می خوام یه جریان دیگه رو واستون تعریف کنم .

تازه از پادگان آموزشی شهید ... تقسیم شده بودیم و ما را به واحدهای مربوطه اعزام کرده بودند . بگذریم از اینکه ، جایی که مشغول شدیم هیچ ارتباطی با رشته تحصیلیمون نداشت و ظاهراً این امر ، کاملاً معمولی بود . هرچند از این بابت هم دلی پر درد دارم ولی این خود مجالی دیگر می طلبد . در هر حال بین دوستانم وضعیت من بهتر بود ، بودند فوق لیسانسهایی که  ، به زور و دستور  فرمانده قرارگاه ، تو آشپزخونه قرارگاه ظرف میشستن و البته فرد مذکور به دلیل مشکلش با تحصیلکرده ها سربازهای صفر رو استراحت داده بود . به من بعد از چند هفته پست با اسلحه!! ، گفتند ؛ برو بخش کامپیوتر واحد فلان از رسته فلان . ( تا اینجا رو خوب اومدم ؟ نفهمیدین کجا بودم ؟ نه ؟دیدین تو پادگان آموزشی ، هیچی یاد نگرفته باشم ، این حفاظت اطلاعات رو لا اقل خوب فهمیدم!! . )

خلاصه حدود 120 نفری تو این ساختمون جدید بودند . وقتی رفتم اونجا ، فرمانده اون قسمت منو خواست ، البته بعد از 4 ساعت انتظار ، ( خداییش از ساعت 9 صبح تا 1 بعداز ظهر ، فقط منتظر بودم ) . سعی کرد سوالاتی رو در زمینه کامپیوتر بپرسه تا وضعیتمو بسنجه . فکر نمی کردم همچین خبرایی باشه ، در هر حال از کارش خوشم اومد . گفت کامپیوتر رو روشن کن . خواستم بگم دیگه تا این حد بلد نیستم . بعد یادم اومد ؛ تو نظام حق شوخی با مافوق رو نداری . خلاصه بعد از جواب دادن به یه سری سوالات پیش پا افتاده در زمینه Word ، و سوالات عقیدتی که چرا اینترنت میری و اونجا چیکار داری و مگه چه خبره ؟ ( البته این هم از سادگی خودم بود که در جواب سوالش که پرسید چه استفاده هایی از کامپیوتر می کنی ؟ من هم گفتم اینترنت می رم .) قرار شد از فردای اونروز به بخش خاصی معرفی بشم . اینجا اولین جایی بود که به توصیه دوستای سربازم گوش نکرده بودم که گفته بودن ، هرکاری بلدی بگو بلد نیستم .فرداش که با ادای احترامات نظامی به استقبال فرمانده قسمت معرفی شده ، رفتم ، مراسم معارفه ای بین من و کامپیوتر گذاشت و توصیه های خاصی رو یادآوری کرد که بیشتر هم البته اطلاعاتی و امنیتی بود و بیشتر از آن بحث اطمینان بود که هنوز از جانب من برایشان جلب نشده بود . نهایتاً بیشتر از ترس مسئولیت خوشان ، و کمتر برای تایید و احراز صلاحیت من ، مجبور به نامه نگاری به حفاظت اطلاعات ارگان شدند تا همکاری من در واحد مربوطه بلا مانع اعلام گردد .

حالا فکر می کنید نهایت استفاده ای که از کامپیوتر می شد ، بعد از این همه کلنجار و نامه نگاری چی بود ؟ اونهم یک کامپیوتر 80 گیگابایتی ، با سرعت مناسب و مانیتور نسبتا بزرگ 17 اینچی ، که هیچکدام نیازشان هم نبود ؟ تایپ نامه های روزانه . من هم شده بودم تایپیستشون .

هرچند ، وقتی دیدم استفاده خیلی کمی میشه سعی کردم ، برای تنوع و سادگی کار خودم هم که شده ، بعضی از امور روزمره کاری رو به سمت کامپیوتر ببرم ، یادمه یکبار سلیقه به خرج دادم و یه جدول محاسباتی خیلی ساده چندSheet  دار تو Excell ، براشون درست کردم تا آمار هفتگی و ماهانه رو به تهران تحویل بدن و همینطور جداول مشابه برای حسابرسی دقیق و لحظه به لحظه افسر عامل. خیلی تعجب کردن ، چون کاری رو که اونا ، واقعاًظرف یک هفته انجام میدادن ، من با اون برنامه ، تو یکی دو ساعت ، تازه اونهم با شکل و شمایل زیباتر و آمار و ارقام لحظه به لحظه هزینه ای و خودرویی و ... و اطلاعات کامل ، جفت و جور میکردم .

بعد یه مدتی متوجه شدم تو کل این ساختمون ، فقط یکی دو نفر از کامپیوتر سر در میارن !! ، البته گذراندن دوره ICDL برای همه کارمنداشون الزامی بود . اون موقع بود که فهمیدم چرا پادشاهان می گفتند : " حکومت کردن بین آدمهای بی سواد و کم سواد لذت بخشه ". چون هرچی بگی اطاعت میکنند به دلیل ترس از خرابکاری و برملا شدن جهالت . گهگاهی هم باهاشون شوخی میکردم و می گفتم این کلید رو دست نزنید که برنامه ها هنگ می کنند . جالب اینکه بعضی هاشون قبول می کردن . دقیقاً از همون وقتا بود که مشکل من هم شروع شد ، هر کاری داشتند می آوردن به من میگفتن . مرخصی ها کمرنگ تر میشد چون کسی دیگه ای اینکارهای ساده رو بلد نبود . تازه کار به جایی کشیده بود که آخر کار نمی خواستن ترخیصم کنند ، کلی هم بابت این قضیه معطلم کردند . میگفتند : تو دیگه یه سرباز معمولی نیستی ، مثل یه پرسنل کادری ، بهت احتیاج داریم . حسابی هندونه زیر بغلم میذاشتن . تو دلم می گفتم : آره پرسنل کادری هستم که کارهای شما رو ، من انجام میدم و حقوق سربازها رو ، من میگیرم . تحقیر سرباز گونه ، من میشم . ماموریت سربازها رو ، من میرم . آخرش هم مرخصی سربازیم  کم میشه .

ما مازندرانیها یه ضرب المثل داریم که میگه : " موقع کاره ، حسن براره ، موقع مزده ، حسن دزده " .

 

نتیجه اخلاقی: دولت الکترونیک یعنی اسلحه به دوش گرفتن و در خیابانها پست دادن افراد تحصیلکرده ای که 4 سال یا بیشتر در دانشگاهها ، مفت نون دولت را خورده ان ، چون کسی رو نداریم که این کارها رو انجام بده و نهایتاً دیگه ظرف شستن و خیلی بالا بریم نامه تایپ کردن . چون هیچ جای دیگه به درد نمی خورن و کارآیی بیشتری  ندارن .
هادی | 86/09/13 | 

 بعضی از آموزه ها و آمیزه های آیینی ، چنان در روان آدمی رسوخ می کند ، که گاهی حتی ایجاد سوال در آن ، موجب شک دیگران در ایمانت میگردد و شاید هم صدور حکم تکفیر (البته با اغراق ) ، چه رسد به پیشنهاد بازنگری در آن مسایل .

آویزه گوشم کردند ، از بچگی می گفتند : خدا را اگر دوست داری ، بعضی از کارها را نکن ، از خدا بترس . و این ترس را همردیف با ترس از حرارت بخاری (جیز بودن ) ، ترس از نرسیدن شکلات های کاکائویی و معادل آنها می یافتم  . بزرگتر که شدم هم این ترس در من بود اما شدتش افزون تر شد ، ترس آن همچون سقوط از لبه پرتگاه ، همچون ترس از نابودی بود و هیچگاه هیچ تعریف و حتی دلیلی برای تمایز این ترسها برایم تداعی نشد و بیان نکردند . حتی آموزه های دینی مان هم مرا در ترس از خدا میخکوب می کرد . می گفتند : ترس همیشه خوب است ، اگر از خدا باشد چه بهتر . بترس و دوست بدار . ترس از خدا برای کسی که آنرا شعار (تن پوش) خود قرار دهد ،ایمنی از عذاب آخرت می آورد (1).بنده را وقتی می توان مومن دانست که از خدا بترسد و به خدا امیدوار باشد(2).خردمندترین مردم نیکوکار ترسناک از خداست(3). تنها ازکسی ایمن باش که از خدا بترسد (4).ترس از خدا در دنیا ،موجب ایمنی از ترس در آخرت است (5).کسی که از خدا بترسد دست از ستمگری بر میدارد(6) .خایف و ترسان کسی است که هراس زبانش را بند آورده و پیوسته خاموش باشد(7).

عزیز بزرگواری می گفت : مشکل تو در متوجه نشدن تفاوت معانی " ترس" و  " خوف " و " خشیت" است . اما می خواهم بگویم چرا باید خداوند را با ترس از صفات قهرش بنگی کرد ؟ مدت مدیدی است ، می خواهم بگویم اما جراتش را نداشتم ؛ خدایا دوستت می دارم نه از ترس ، نه با ترس ، نه به خاطر ترس . که مجبور باشم و چاره ای جز آن نداشته باشم و نه چونان محکومی که سلاح بر شقیقه اش گذارند و امر کنند بر او ، که فلان نیک مرد را دوست بدار ، و او هم برای ترس از جان و عاقبتش محکوم به دوست داشتن باشد . بهراسد از انجامش ، نهایتش ، عاقبتش . می خواهم بخواهمت ، با آرامش ، با تمام فعل خواستنم .

خداوندا ! مگر نمی شود دوستت بدارم و از تو نترسم ؟

بزرگا ! مگر نمی شود ، مومنت باشم و از تو نترسم ؟

مهربانا ! مگر نمی شود مهربان باشم و به دیگران مهربانی کنم و از تو نترسم ؟

خدایا سعیم بر آنست که ستم نکنم نه از روی ترس ، معصیت نکنم نه از ترس ، مومن باشم ، نه به خاطر ترس ، بلکه به خاطر لطف و عنایتت ، به خاطر محبتت و رأفتت ، به خاطر تمام صفات پاکت که ترس در آن نیست .

خداوندا ! دوستت می دارم و می خواهم که دوستت بدارم نه با ترس از هیبتت ، چون می دانم دوستمان می داری . اما هنوز هم می ترسم ، این بار از حرف و فکر دیگران .

 

پی نوشت :

(1) امام علی (ع) - جامع احادیث الشیعه – ج14- ص162

(2) امام صادق (ع) – مشکوه الانوار – ص300

(3) امام علی (ع) – مستدرک الوسایل – ج2 – ص292

(4) امام صادق (ع) – مشکوه الانوار – ص300

(5) امام علی (ع) - جامع احادیث الشیعه – ج14- ص162

(6) امام علی (ع) – بحار – ج72 – ص440

(7) امام صادق (ع) – تحف العقول – ص420 

هادی | 86/09/08 | 

* آیا می دانید که انسان بطور متوسط 6 ماه از عمرش را در توالت به سر مي برد .

* آیا می دانید  که در آفريقاي جنوبي، اسب آبي در مقايسه با ديگر حيوانات، باعث بشترين تلفات جاني در بين انسانها ميشود .

* آیا می دانید  که بزرگترين غار دنيا به اندازه 30 ميدان فوتبال است .