تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

بر خاک | 86/12/20 | 
"او"
وقتي کسي سوالي از شما مي پرسد و پاسخش را سريع مي دهيد همه چي بديهي مي نمايد. اما وقتي در گذر ساليان دراز همان سوال را شما از کسي مي پرسيد و پاسخش در حيرت شما را فرو مي برد يادتان مي آيد که چند سال پيش پاسختان چندان بديهي نبود و حيرت طرف مقابل شما هم چندان عجيب نبود. پاسخ پرسشي را ده يا دوازده سال پيش داده بودم و تاکنون هيچ وقت آن جريان را مجددا بخاطر نياورده بودم پريروز که پاسخ پرسشم از کسي مرا شوکه کرد و در حيرت عميقي فرو رفتم يادم آمد من هم به همين منوال به پرسشگري در ساليان گذشته پاسخ گفته بودم! نمي دانم اقتضاي جواني بود و شور و شوقش يا...
پي نوشت1: تبريک هاي فراوان و فراوان به هادي و علي عزيز به سبب اتفاقات خوبي که در حوالي زندگي شان در جريان شده است.
پي نوشت 2: شاد باش هاي بهاري به همه دوستان (خدا را چه ديديد شايد اين آخرين يادداشتم در اين سال باشد!)
پي نوشت 3: ياد کسان بسيار بخير! روح عزيزان بسياري هم شاد!
 
بر خاک | 86/11/23 | 

او

گفت: يه ده سالي عقبي رفيق!

گفت: گوش بگير ببين چي مي شنفي!

نصيري کيهان توي دهه هفتاد يک نشريه در آورده بود به نام صبح. حرف حسابش درباره اسم اين بود که برخلاف کساني که مي گويند غروب انقلاب است تازه اول صبح انقلاب است.

22 بهمن 76 اولين سالي بود که خاتمي رئيس جمهور بود و مي بايست در مراسم 22 بهمن سخنراني کند. برف حسابي آمده بود و تو مي گفتي اين جمعيتي که توي ميدان آزادي آمده اند عجب حالي دارند و ... خلاصه مي شد يک سخنراني حسابي کرد که صبح ارزش هاي انقلابي است و...

بعدازظهر يادت هست که شال و کلاه کرديم رفتيم ميدان وليعصر. اولش کلي پياده روي کرديم توي خيابان وليعصر و نهايتا با ديدن تيپ هاي گوناگون و اي بسا عجيب! گوشه کافي شاپ دنجي حوالي چهارراه وليعصر کز کرديم و بحث ها بالا گرفت که جماعت جوانان و... شد آن بحث که غروب انقلاب يا صبحش! و آن دعواي فيزيکي جدي شد که حقيقت را ناظر تعيين مي کند يا ...

گفت: گفتم که يک ده سالي عقبي رفيق! 22 بهمن 86 هست!

گفت: فرقي مي کنه؟...

بر خاک | 86/11/02 | 

او

دير زماني است که در اين مرز و بوم قصه فرار مغزها در رسانه ها و افواه قصه پر غصه اي از خروارها آه و حسرت تلقي مي شود و هر از گاهي کساني راه چاره اي بقول خويش يافته و دواي به زعم خويش اين درد بي درمان را يافته و کساني به واسطه همين يافته ها به نان و نوايي مي رسند. جيره و مواجب ها نيز در پي آن از سوي سازماني عريض و طويل براي مغز ها راه مي افتد تا آرايشي گردد بر چهره فرار مغز ها که گويا چهره بسيار کريهي است. ديگراني هم هستند که راه چاره از اين به زعم خويش کراهت عظما را در ديگرگونه نام نهادن اين پديده ديده اند و از مهاجرت مغز ها تا هجرت نخبگان نام نهاده اند!

مرا با فرار مغز ها کاري نيست به عکس همه در اين پديده هيچ خوبي و بدي ذاتي نمي بينم . به نظرم مغز است ديگر و معاش انديش و چه انتظاري است که از توانايي صرف يک قوا در انسان داريم و اگر دوستان به زعم خويش مدرن خرده نگيرند که در شرق اسطوره اي همه چيز بر مداري غير عقل مي گذرد و همگان عقل ستيزند! و قصه غرب را برايم نگويند و قوت عقل و چه و چه ...

خواهم گفت که آنچه من بر آن بيمناکم و به راستي آن را کريه و زشت مي بينم کوچ دلهاست دلهايي که در هواي ايران مي تپند و ناگزير از کوچ مي شوند. در اين گروه کوچنده اتفاقا آنچه که بيش از پيش در درونشان قوت دارد مغز است اما من خيلي کم در ميان اين گروه ديده ام که از قدرت مغزشان ياد کنند! گروهي که شمارشان کم است بسيار کمتر از آن گروه پر شمار و بر سبيلي پر مدعاي مغز ها! از همين رو کوچ يک تن از آنها را خسارت عظيمي مي دانم به بزرگاي همه مغز هايي که رفتند و مي روند و خواهند رفت! چرا مي گويم کوچ ؟

بيانش واضح نيست اما شايد اين باشد که دلها فرار نمي کنند. 

 

پي نوشت یک: باري و جايي که اين حرف را زدم کساني برايم از شرافت تک تک انسانها و دعوي اينکه هر کس حق انتخاب و ... دارد گفتند! مطمئنم همه ایرانی ها حتی اندکی دل در گرو ایران دارند و به نظر این یادداشت به یک چوب راندن است! قيل و قال را کم کنم من هم به شرافت انساني معتقد و به دفاع از حقوق تک تک انسانها واقفم. همه ایرانی ها در همه جای دنیا را هم دوست دارم حرفم چيز ديگري است و از جنسي ديگر!

چشم دل بازکن که جان بيني

آنچه ناديدني است آن بيني

 

پي نوشت دو: خاطره برنامه گفتگو را نمي دانم چند نفري در بعد از ظهر هاي پنجشنبه از راديو سراسري به ياد دارند و اگر اشتباه نکنم آن جمله که در تيتراژ ابتداي برنامه پخش مي شد که دل هر ايراني که براي ايران نتپد...(بقيه اش را مخصوصا ننوشته ام!)

 

پي نوشت سه: علي جان لطفا براي اين يادداشت هيچ تصویری نگذار!

بر خاک | 86/10/22 | 

او

مثلي است که مي گويد مرگ خوب است اگر براي همسايه باشد و من حکمتش را و نقطه شروع آن را نمي دانم. اما مرگ خوب نيست اگر براي همسايه هم باشد! هادي جريان قطعي چند هفته اي گاز را در شمال کشور و مشکلات مربوطه را نوشت. من هيچ تفصيل ديگري را لازم نمي دانم جز اضافه شدن خبر مرگ کودکي در آغوش مادرش و ...

 

 

من نميدانم و واقعا هم نمي دانم که چرا برنامه اي براي مديريت بحران نداريم و چرا کاري از آن بالاها نمي شود و اين قدر همه در بي خبري نسبت به بحران شمال کشور هستند. از دست آن بالایی ها ادامه خبر مرگ کودک را هم به سه نقطه واگذاشته ام. اما خودمان که مي توانيم به هم يادآوري کنيم چيز هاي ساده اي را:

 

1) در مصرف گاز صرفه جويي کنيد. نمي دانم چرا صدا و سيما از مردم نمي خواهد که فقط يک اتاق را در خانه شان گرم کنند؟ تا ميزان مصرف پايين بيايد و امکان انتقال گاز به شمال باشد. چرا از مردم نمي خواهد که درز هاي پنجره ها را با نوار چسب بگيرند؟ تا از اتلاف گرما جلوگيري شود چرا چند تا انيميشن ساده براي آموزش نحوه صرفه جويي گاز نمي سازد؟ و از همه مسخره تر چرا ساعات کار ادارات را حداقل 9 تا 2 بعدازظهر نمي کنند؟

2) لطفا درگاه هاي دريافت خبرتان را بيشتر کنيد. امروز در تهران به هر کس از وضعيت شمال گفته ام با تعجب نگاهم کرد. آنقدر بي خبري از بحران است که امروز براي چندمين بار اين اس ام اس مسخره برايم آمده است که با روشن کردن يک بخاري بيشتر کمک به تعطيلي مدارس و دانشگاهها و ادارات کنيم!!! اين همه بي خبري نتيجه اش اين مسخره بازي ها هم مي شود!

3) همسايگان زنده ديگري هم در اطراف ما هستند آنها را هم فراموش نکنيد. به خيابانها که مي رويد ببينيد که پرندگان چه بي رمق هستند. نان هاي خشک کنار سفره تنها مشتي و جيب کوچکي را مي گيرند اما شاید پرنده کوچکی را نجات دهند.

 

همسايگانمان را دريابيم.

بر خاک | 86/09/20 | 

او

در حوالی سی سالگی آدمی چیزهایی را حس می کند که پیش از این حس نمی کرد. چیزهایی را می بیند که قبلا نمی دید. بماند که درکش از دنیای برون و درون خویش نیز متغیر می شود و پرسش های فراوانی از آنچه که در پی آنها می دود از خویش می پرسد که آیا همه این مرارتها در مقابل فی المثل فلان و بهمان چیز ارزشش را داشت یا نه؟ حساب کشی دقیقی که آدمی از آن چیز هایی که بدست آورده و در مقابل آن آنچه که از دست داده است در تکاپوی زندگی و جایگاهش در این کائنات در مقابلش سوال های بزرگی می شوند بدون پاسخ های قانع کننده! بماند که آدمیزاده چه خوب می تواند خویش را قانع سازد به بسیاری از پاسخ ها، که پاسخ واقعی نیستند.

گویا ده یا پانزده سال جوانی بسیار گذرا در زندگی سپری شده است از آن چیزها که به گمانم همه درک روشنی از دیده شدن ناگهانی شان و تجلی آنها در حوالی سی سالگی داشته اند و ازش متحیر شده اند دریافت بزرگ شدن ناگهانی بچه های اطرافشان و پیری و شکسته شدن اطرافیان میانسال است و نزدیکی به جوانان دیروز و میان سالان امروز!

انگار چند صباح جوانی این گذر عمر در اطرافش را نمی بیند انسان! این روزها با خودم می اندیشم که آیا حوالی چهل سالگی هم دریافت های اینچنین متحیر کننده که این روزها در حوالی سی سالگی مشاهده می کنم خواهم داشت!

بر خاک | 86/09/07 | 

او

سر براتيگان با اون داستان "تاريخ کامل ژاپن و آلمان" ديگه زد به سيم آخر رضا!

گفت:" يعني چي؟ شما اسم داستان را بکن تاريخ کامل انگلستان و آمريکا ! چيزي ميشه؟"

 بعد هم گير داد:" اينکه نشد که شما هي بگيد لايه هاي داستان و متن و زير متن و پسا متن و هزار جور لايه بسازيد واسه داستان ! اصلا اين داستان هاي اينجوري به درد کف زدن هاي محفلي مي خوره و واسه مردم نيست! واسه يه محفل نوشته ميشه! بعد هم زد به صحراي سياست ايران!"

بحث بالا گرفت و استاد هم از يک قصه کودکان گفت و به اصطلاح تير خلاص را زد و جنگ مغلوبه شد براي رضا! استاد گفت که سال پيش يه داستان کوتاه خونده که براي کودکان بوده و واقعا فوق العاده بوده و کلي تعريف! قصه اينجوري بوده که يه شيره بوده تو قفس و طول قفسش ده قدم بيشتر نبوده و شير هر روز ده قدم مي رفته و به ديوار هاي قفسش مي رسيده و متوقف مي شده! و ديگه اين ده قدمه برايش ملکه شده بود ! يه روز نگهبان قفس يادش مي ره در قفس را ببنده و شيره از اونجايي که نشسته بوده اتفاقا ده قدم ميره و همنيجور از در قفس مي آيد بيرون و پايان ده قدمش ميرسه پاي يه درخت و همون جا ميشينه! مقامات باغ وحش وقتي مي آيند و مي بينن که در قفس باز است و شير نيست يهو بسيج مي شن دنبال شيره و وضعيت اضطراري و چه و چه! و بعد مي بينند که شيره زير درخت نشسته چند قدم اونطرف تر! و بعد استاد گفت که ما در زندگي خيلي وقتها عادت به ده قدم کرديم ! بايد قدم يازدهم را گرفت!

جنگ حسابي مغلوبه شده بود رضا حرفي نزد يه چند نفر ديگه بازم افاضات کردند و کلاس که تموم شد رفتم طرف رضا. گفتم:" رفيق تير کمون خوردي حسابي ها! " خنديد و گفت:" نه بابا روم نشد قصه اون دوتا کل داشي رو بگم که مي گفتند يه لباس براي پادشاه بدوزند که فقط غير حرومزاده ها مي تونند ببينند و پادشاه هم گل از گلش شگفت و يه عالم پول داد به اون دو تا بابا که يه همچه لباسي برايش دست و پا کنند ! اونها هم هر روز نشستند و هي ماهرانه دستها را توي هوا تکون دادند که دارند مي دوزند و پادشاه هم هر روز يکي را روانه مي کرد که يه گزارشي از لباس بدهند خلاصه يه روز وزير و يه روز سردار لشکر و هر روز يکي مي رفت و از ترس اينکه مبادا برچسب حرووم زادگي بهشون بخوره تو بازگشت حسابي از لباس تعريف مي کردند تا آخر بعد چند ماه پادشاه رفت که لباس را بپوشه و او هم از ترس اينکه بهش چيزي ببندند دم بر نياورد و گفت که بروند اين لباس فاخر را به مردم نشان بدهند و فردا روزش از جلوي ملت رد شد و ملت هم از ترس همون صفت! دم بر نياوردند و اما يه بچه! ...

 کلي حال کردم از اين قصه اش گفتم:" انصافا اگر اينو سر کلاس مي گفتي ديگه انفجار اتمي بود!"

بر خاک | 86/08/06 | 
"او"

 

دعوي اين سطور ميان برتري زمين و آسمان نيست . عنوان اين يادداشت تنها اشاره اي است به آنچه که خيلي ها با آن درگيريم . خويشتن را ميان دو دسته يافته ايم: کساني که هواي آسمان ديگري دارند و دسته اي که بر زمين اينجا گام بر مي دارند. اين دو دسته تکليف شان مشخص است. هر چند که ممکن است هر کدامشان درگير با مسايل و مشکلاتي باشند اما حداقل تکليف ذهني شان مشخص است و بر همان مبنا و دريچه، ارزيابي ها شان را روا مي دانند. قضاوت هاي اين دو دسته داراي مشخصات روشن بسيار است دسته نخست ايران را جايي براي زندگي نمي دانند و هر آنچه در نزد ايرانيان است را به يک چوب مي رانند و دسته ديگر هم قصه اي در درازاي تاريخ ايران دارند که هنر نزد ايرانيان است و بس!

اما آنان! دقيقا آناني که ميان زمين اينجا و آسمان آنجا مانده اند نه خورشيد آسمان آنجا را گرما بخش يکسره وجود خود مي دانند نه زمين اينجا را تنها مايه رشد خويش! اينان البته قضاوتهايشان گنگ است و حرف هايشان گيج!

گيجي اي به وسعت ميان زمين و آسمان!

روزهاي درازي است که من مي انديشم اين وسط تنها عرصه گيجي نيست بلکه مي توان خانه اي ساخت و زيست آنچنان که دلت مي طلبد بي هيچ اجباري و هيچ ترکي بر آنچه هستی!

بر خاک | 86/05/30 | 
"هو"
از تنها قهوه خانه مسير دشت هويج ، چاي گرفتم و در همان اثنا از مرد صاحب قهوه خانه پرسيدم که وجه تسميه دشت هويج چيست؟
گفت : تا چند سال پيش بهار در آن دشت هويج مي کاشتند الانه ديگر نمي صرفه کرايه کردنش!
گفتم : چطور مگه ؟ دشت مال کسي هست؟
گفت: نه مال عموم روستاي افجه است...
افجه روستايي در مجاورت شهر لواسان است که مسير دشت هويج از آن مي گذرد. از زمان دانشجويي ليسانس هم زياد ديده بودم که دانشگاه اردوهاي يک روزه به مقصد دشت هويج مي برد اما هيچ وقت فرصتش نشد که در يکي از برنامه هاي دشت هويج شرکت کنم. جمعه فرصت خوبي دست داد که به همت يکي از دوستان به اتفاق قريب سي و پنج نفر ديگر به دشت هويج رفتيم. تا جايي که ممکن بود با ماشين رفتيم و نهايتا ماشين ها را جايي پارک کرديم و از آن به بعد را پياده طي کرديم. راه پرشيب و سنگلاخ داد خيلي از همراهانم را در آورده بود که " ما آمده ايم دشت هويج نه کوه هويج ! چقدر اين راه سنگين است و..." هنوز راه چنداني نرفته بوديم که دسته هاي سه چهار نفره از ادامه راه بازماندند. کم کم فاصله نفرات پيشتاز و مانده در راه به دو سه کيلومتري رسيد. پس از چندي طي راه پرشيب و سنگلاخ به کوچه باغ هايي نسبتا هموار رسيديم و کنار جوي آبي نشستيم و بساط صبحانه برپا شد. در حين صبحانه همه شوخي ها بر سر هويج ها بود و چرا اين راه بسان دشت نيست! بعد از صبحانه آهنگ ادامه راه کرديم. بعضي ها گفتند همين جا مي مانند و تا دشت هويج نمي آيند لاجرم تني چند ماندند و بقيه به راه افتاديم . هنوز باز راه چنداني نرفتيم که فاصله ميان پيشتازان – زوج جواني که خدا قوت شان را بيش و بيش افزون سازد و بايد هزاران ماشالله به انها گفت – با در راه ماندگان به کيلومتر رسيد. تمام تلاشم را کردم تا بالاخره نفس نفس زنان خود را به پيشتازان رساندم با لبخندي ازشان پرسيدم : ماشالله چرا انقدر تند مي رويد؟

رفيق شفيق ما هم در آمد و گفت: "ضرب المثلي فرانسوي مي گويد؛ ما عجله داريم آرام مي رويم!" وقتي ارتفاعات ديگري را پشت سر گذارديم کم کم درياچه سد لتيان در افق ديدمان پديدار شد. اندکي بعد به دشت هويج رسيديم دشتي خالي از هويج ! فکر مي کرديم دشت وسيعي است و چنين و چنان! اما دشت کوچکي در حد چند هکتار بود. گوشه اي از دشت هم گله گوسفندي آراميده بود. چندتايي عکس انداختيم تا بقيه رسيدند. هر کس که مي رسيد جستجوگر هويج بود و سراغ آنها را مي گرفت. کمي بعد تر زوج پيشتاز گفتند: راهي نيامده ايم که گرسنه مان شده باشد باز بر مي گرديم به همان موعد صبحانه و آنجا ناهار خواهيم خورد.
همسفري نزديک به من هم که آنجا بود سبب شد که من هم با آنها راه بيفتم و باز گردم. در موعد صبحانه هفت هشت نفري با هم ناهار خورديم و گپ و گفتگو کرديم. دوست عزيزي هم از کوله اش هويج هايي که از خانه آورده بود را ميان مان قسمت کرد تا بي نصيب از هويج نمانيم.
شب به هنگام خواب فکر مي کردم راه مهمتر است يا هدف؟ و بعد با خود انديشيدم که چقدر مقصد باعث شد چيز هاي زيادي را خوب نبينم مثل تلاش همان دوست که به همتش چنين برنامه اي برپا شد، مثل حرکت زوج پيشتاز که آرام و بي شکايت مي رفتند و چقدر گپ زدن با آنها لذت بخش بود و چقدر بودن با دوستان شعف آفرين است.
پي نوشت: ليلا از همسفران، اينجا از دشت هويج گفته است و رفيق عزيز پيشتازمان هم اينجاست. عکس هاي دشت هويج را هم شايد به زودي دوستي به فضاي مجازي آورد.
پي نوشت بر پي نوشت: علي جان من نتوانستم لينک بدهم هر قسمت وارد شدم پيغام دسترسي شما به اين بخش ميسر نيست ديدم مثل اينکه حسابي وبلاگ را سفت و سخت کرده اي!
بر خاک | 86/05/22 | 
"او"
حتما شما هم شنيده ايد يا اگر سن تان خيلي قد نمي دهد روزي خواهيد شنيد که؛" الهي عاقبت بخير شي جوون!". اين عاقبت بخيري دقيقا چيست؟ را من به شخصه نمي دانم، اما فکر مي کنم يک چيز هايي يا يه جورهايي در رديف همان خوشبختي باشد- البته مطمئن نيستم از برقراي اين تناسب!- اما درباره خوشبختي فکر کرده ام و مقادير متنابهي هم شنيدم مثل اين ها:
اول: دو هفته پيش توي راه فکر کردم که بهانه هاي خيلي کوچک و ايضا اتفاقات کوچکي به ما احساس خوشبختي مي دهد مثل ديدار يک دوست و گپ و گفتگو با اوحتي بصورت مجازي مثلا با چت و خيلي چيزهاي کوچک ديگر که اگر فکر کنيد مي بينيد با چه چيزهاي کوچکي احساس سرخوشي مي کنيم و کامروا مي شويم اما وقتي به مسايلي که باعث درد و رنج ما مي شوند مي انديشم مي بينم اتفاقا آنها چقدر مسايل و اتفاقات عميقي هستند.
دوم: ديروز صبح با استادي گپ مي زدم که يکي از اولويت هاي زندگيش کار بر روي تاريخ شفاهي يک شخصيت معاصر است و واقعا به اين کار عشق مي ورزد رسيديم به وضعيت کار علمي در محيط هاي آکادميک و نياز جدي به کارهاي حرفه اي بيرون از اين محيط ها براي تامين اقتصاد زندگي در اين وانفساي هزينه هاي زندگي روزمره که او گفت به دليل همان اولويتي که پيشتر بر شمردم خب نمي رسد که خيلي از کارهاي حرفه اي که در بيرون از محيط هاي آکادميک به او ارجاع مي شود را بپذيرد و در نتيجه تبعات درآمد کمتر را هم پذيرفته است.- خب! درواقع او مايه خوشبختي خويش را در همان کاري که بدان عشق مي ورزد مي بيند- آخرالامر وقتي در ميانه بحث هايمان رسيديم به تب مهاجرت به خارج گفتم که من اکنون با خيلي ها که صحبت مي کنم اصل داستان مهاجرت برايشان پيش فرض خوشبختي شده است. فلاني رفت استراليا،آن يکي کانادا و آن ديگري آمريکا و ... و همين از نظر خيلي ها چنين نتيجه اي مي دهد که؛ پس فلاني خوشبخت شده است و اي بسا عاقبت به خير! گويي اين دو گزاره مهاجرت به هرکجا که اين خاک نيست با خوشبختي و عاقبت بخيري دارند پيش فرض هاي ذهني بسياري کسان مي شود.
سوم:همان ديروز هنگام ظهر، با آژانس به جايي رفتم. راننده آژانس که جوانکي هم سن و سال خودم بود هنوز بيست متري ماشين نرفته بود که گفت: خدايا 50 ميليون برسون که بشينيم خونه توي اين گرما کار نکنيم! خنديدم و گفتم: خدائيش 50 ميليون برسه بيشتر کار مي کني! گفت: نه بخدا! بگذريم وارد اتوبان نشده به کمربند اشاره کرد و گفتم که بسته ام و فکر مي کنم عجيب در هواي آن 50 ميليون است خنده عصبي کرد و گفت : نه امروز قبل از شما سرويسي رفتم که نبايد مي رفتم گفتم چطور؟ گفت رفتم در خانه مسافري و او را تا مقصد رساندم و طرف زماني تريپ رفاقتي فاب بود و قرار و ازدواج و حالا با پولداري ازدواج کرده است و بچه اي در بغل و من هم راننده آژانس!
به گمانم ديگر گفتن ندارد که از نظر او خوشبختي چه بوده است اما همين قدر اضافه کنم که کمي که رفتيم گفت خدايا اون 50 ميليون رو نخواستم تو اون دختري رو برسون که کنارش احساس خوشبختي کنم.
تتمه کلام: اتفاق ديگري هم بعد ازظهر ديروز افتاد که ديشب که داشتم نقشه اين يادداشت نخست را مي کشيدم در ذهنم براي يادداشت نخست لحاظش کرده بودم و امروز بي خيالش شدم موقع نوشتن چرا که در يادداشت هاي علي و هادي – با سلام ويژه به هر دو آنها- ديدم که از کجايي و چرايي و هدف و ... خيلي چيز هاي ديگر نوشتند. براي من اين دريچه مجازي و همراهي با دوستان بهانه اي است –بزرگ و کوچکش را راستش الان نمي دانم – براي ترنم خوشبختي و اميدوارم چنين ترنمي براي شما هم جاري گردد هر چقدر کوچک! و با آن قصه دريچه هاي قبلي که علي و هادي برشمرده اند اميدوارم اين دريچه عاقبت بخير گردد! خدا را چه ديديد همه دود ها هم که مي دانيد بد نيست !

بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است