از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
جاتون حسابی خالی بود . چند روز قبل رفته بودیم شهمیرزاد . این قدر آب و هواش خوب و خنک و با صفا بود که نگو و نپرس . با اینکه حدوداً 30 کیلومتر تا شهر کویری سمنان ، فاصله داره ، ولی اختلاف وضعیت آب و هوایی شون ، از زمین تا آسمونه ، تا جاییکه ما مجبور بودیم تو تابستون ، شبا ، از سرما ، پتو بکشیم سرمون . بگذریم .....
یه روز عصر ، همونجا رفته بودم نونوایی ، تو صف تکی ها وایساده بودم و منتظر 4 تا نون تافتون . جالبه نه ، آخه اونجا تا سقف چهار تا نون ، یه صف جدا تشکیل می دادن . قیمت نون دونه ای 35 تومن و من هم نفر پنجم بودم . ، بعد چند دقیقه ای ، یه آقای مسن قد کوتاه ، که شکم برآمده ای داشت ، اومد پشت سرم و بهم گفت : آخری آقا ؟ گفتم : آره . به نظر ، کم حوصله می اومد و اخمو ، ولی سر و وضع خیلی مرتبی داشت ، شروع کرد به صحبت که : "این جوری حق و ناحق میشه . یعنی چی که مرد و زن باید تو صفهای جداگانه وایسن . تو هر شهر ایران ، غیر از اینجا ، زن و مرد پشت سرهم وا می ایستن ، اما اینجا مثل عقب مونده ها ، فرهنگشو ...." .
پیش خودم خیلی ناراحت شدم که اینجوری به همه توهین کرد . آخه تو صفهای جداگانه واستادن ، به فرهنگ و عقب موندگی ربط داره ؟ تازه میخواستم بهش بگم ، مثل اینکه غیر از تهران جای دیگه ای نرفتی . چون لااقل میتونستم اسم 20 تا شهر رو بیارم که اینجوریا هم که ایشون میگفت نبود . یه نفر که کت سبز رنگی داشت ، بنای مخالفت با اون آقای مسن سرداد و گفت که اونجوری هم که نمیشه آقا ، زن ومرد پشت سرهم وایسن و تنشون به هم میخوره . دین و پیغمبر و انسانیت و خدا رو شاهد گرفت و زیر سوال رفتنشو گلایه کرد . میگفت بعضیها ذاتشون خرابه . میگفت ؛ سر همین چهار راه یه دختر بزک کرده رو دیدم که شاید 10 تا تاکسی خالی رو سوار نشد و سوار یه ماشین شخصی شد .
تو همین صحبتها بودیم که دو نفر ، جلوم نون گرفتن و رفتن . یکی هم به آخر صف اضافه و وارد بحث شد .
بحث یه جوریایی از فرهنگ و نظم و ... به ذات انسان و کار و بیکاری کشیده شد ، آقای تازه اضافه شده ، دراومد گفت : من همیشه به پسرم گفتم : کار خلاف بکن ولی بیکار و علاف نباش که منشا هر بی بند وباریه . یکی پرسید حالا خلاف میکنه ؟ جواب داد : نه بابا ، مهندس عمرانه ، تو شلمچه کار میکنه . مرد مسن که انگار منتظر فرصتی بود شروع کرد :
" دوتا پسر دارم ، تو آلمان هستند ، پزشکی خوندند ، نه لب به سیگار زدن ، نه لب به مشروب ، چرا دروغ بگم ؛ نماز هم نمی خونن ولی تو کارشون موفقن ، دو تا دختر هم دارم ، تو ایران استاد دانشگاه هستن ، آره ذات خیلی مهمه . خودم هم 36 سال برای نیروی دریایی خدمت کردم ، 3 تا لیسانس دارم ، لیسانس دانشکده افسری تهران ، دوتا دیگه رو هم آمریکا گرفتم . 12 تا دیپلم رو هم تو انگلیس گرفتم . دوره عالی ستاد فرماندهی رو تو آلمان دیدم . الان هم که بازنشسته هستم . 4 ماه پسرام دعوتم میکنن ، بلیط تهیه میکنن ، یه قران هم من پول نمی دم ، تو فرودگاه میان دنبالم . 3 ماه هم گرین کارت دارم میرم آمریکا . یه خونه هم خریدم اینجا تو شهمیرزاد ، تابستونا میام از هوای خنکش استفاده میکنم ."
همه یه جور دیگه نیگاش میکردن . یکی از بچه ها خنده اش گرفته بود ، نمی دونم از تعجب بود ، یا باورش نمی شد و فکر میکرد خالی می بنده . نمی دونم . پیش خودم یه خورده از حرفای قبلش دلخور بودم ، با خودم می گفتم ؛ آخه پیرمرد ، با این قد کوتاه و شکم جلو اومده ، کی تورو ، تو ارتش راه داده . ولی بعد از این حرفا ، به نظرم آدم موفقی به نظر رسید . ولی نمیدونم چرا ، اصلا حس حسادتم تحریک نشد .
دیگه نوبت من بود که نون بگیرم ، اون پسری که می خندید هم تو یه صف دیگه نوبتش شد . بهش گفتم بچه کجایی و چندسالته ؟ گفت : مهدیشر ، 15 سال . یه کمی باهم صحبت کردیم . ازش پرسیدم : صحبتهای پیرمرد رو شنیدی حسرت خوردی ؟ جواب داد : حتی یه ذره . گفتم : آفرین ، این درسته . دیگه در مورد چرایی حسرت نخوردن صحبت نکردیم و جدا شدیم .
راستی شما جز کدوم دسته اید ؟ اونایی که حسرت میخورن و چشمشون دنبال موفقیتهای بقیه هست و موج منفی اش رو برای خودشون و بقیه میفرستن ؟ یا اینکه غبطه میخورید و تلاش میکنید و اموج مثبت ساطع میکنید ؟


