تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

علی | 87/04/09 | 
۱- با این‌که از کودکی هرجا می‌رویم باید برای ورود و خروج‌اش «امتحان» بدهیم، باز این کلمه‌ی کوفتی بعد از این همه سال رعب و وحشت در دل آدم می‌اندازد. یکی می‌شود ما و یکی مردم این‌جا که در دوران دبستان اصلن چیزی به نام امتحان ندارند. همین می‌شود که وقتی هم‌خانه‌ایِ محترمِ بنده می‌خواهد امتحان ورود به دوره‌ی حقوق بدهد،‌ همه‌ی ارکان خانواده‌اش از چندماه قبل بسیج می‌شوند تا نکند به ایشان سخت بگذرد. برنامه‌های تفریحی پیش و پس از امتحان هم برای‌اش مهیا کرده‌اند که سختی یکی دو ماه، به طور کامل از تن‌اش در برود.

 

۲- از هفته‌ی پیش با یکی از دوستان قرار داشتیم تا با هم برویم امتحان آیین‌نامه‌ی رانندگی این‌جا را بدهیم. کل مطلبِ امتحان یک دفترچه‌ی کوچکِ مثلن یکصد صفحه‌ای‌ست که اگر وقت بگذاری سه چهار ساعته تمام می‌شود. اما هرچه باشد برای‌اش باید امتحان بدهی. این قرار را دو بار به تعویق انداختیم. نه این‌که واقعن کار داشتیم‌، نه! از امتحان می‌گریختیم. اما دیگر نه من روی‌ام می‌شد زنگ بزنم و نه او، تا وقتی دیگر را انتخاب کنیم. این دو روز آخرِ هفته را گذاشته بودم تا از شرش راحت شوم. کلی زانوی غم بغل گرفته بودم. درست شبیه شب‌های امتحان همه چیز فراهم شده بود که زجرکش‌ام کند. همه‌ی میهمانی‌ها، برنامه‌های تفریحی،‌ فینال جامِ ملت‌های اروپا، رفیقِ بد و زغالِ خوب به یک‌باره در همین دو روز برنامه‌ریزی شده بود. داشتم دق می‌کردم تا این‌که ...

۳- یک دوست نازنین دیگر، تا امروز گفت اگر امتحان بدهی باید یک هفته بدون گواهی‌نامه‌ی ایرانی بمانی و نمی‌توانی رانندگی کنی به‌سانِ اسب خوشحال شدم. آخر قرار است در انتهای همین هفته یک سفرِ دو روزه برویم و به راننده نیاز مبرم داریم. برقی در چشمان‌ام زده شد و مرا به شماره‌ی همان دوستِ امتحانی رهنمون گشت که الا ای دوست!‌ یک هفته‌ی دیگر مهلت می‌خواهم! و او از من خوشحال‌تر که یک هفته‌ی دیگر بدون استرس خواهیم داشت. از این ستون تا دیگری هم فرجی مضاعف است. همین شد که امروز را کاملن به حیف و میل خوراکی‌جاتِ متنوع،‌ مترکردن خیابان‌های اصلی و فرعی شهر،‌ دوچرخه سواری،‌ رفتن به مراکز خرید، شرکت در مسابقات چند نفره‌ی تنیس‌ روی میز،‌ فوتبال دستی و بیلیارد، ولگردی آخر شب و نشستِ هماهنگی سفر قریب‌الوقوع گذشت. نمی‌دانید چه حالی دارد این فورانِ انرژی و آزادی از قید و بندِ غول بزرگی به نام امتحان.

۴- داشتم فکر می‌کردم که کاش می‌شد این مسابقه‌های احمقانه‌ی امتحان‌دار (که به شدت در ایران دنبال می‌شود) روزی به پایان برسد. مسابقاتی که از دراکولای کنکور آغاز می‌شود و یواش یواش در همه‌ی شاه‌راه‌ها و بیقوله‌های زندگی خودش را سرطانی رشد می‌دهد. هنگامی که مردم همه چیز زندگی را به گونه‌ای می‌چینند تا امتحان‌های آینده را هم پیش‌بینی کنند. سلایق و دوست‌داشتنی‌های خود را به گونه‌ای انتخاب می‌کنند که در فلان مسابقه هم به کارشان بیاید.

۵- دوسالی می‌شود که دیگر سوتِ پایان کل مسابقات را زده‌ام و دوست ندارم در هیچ مسابقه‌ای شرکت کنم. آخر دلمان به پایان مسابقه‌ها خوش بود که گویا پایان ندارد. حتی اگر پایانی داشته باشد، فایده‌ای ندارد. یک مدالِ طلای خریت می‌گیری. باید قاب‌اش کنی و آویزان‌اش کنی روبروی گورستانی از آرزوها که یکی‌یکی ترتیب‌شان را داده‌ای. لابد تماشاگرانت هم چهارتا هستند شبیه به تو اما در آغاز راه. همان‌هایی که اگر کاملن هدف‌مند ادامه دهند به مقام شامخ‌ات بسنده می‌کنند. پس چه به‌تر که خاتمه دهی به این همه بی‌چیزی. مسابقه می‌دهم با خودم که اگر در رقابت پیروز شوم، تبارک‌الله شایسته‌ام باشد.


پی‌نوشت:

یکی از دوستان‌ِ نوجوان‌ام (نه نوجوانی‌ام) به این فکر می‌کند که داشتن زندگی مستقل چه تاثیراتی می‌تواند در آینده‌ی اجتماعی، کاری و فردی‌اش داشته باشد. اگر توانایی داشتن زندگی مستقل از والدین (چه به لحاظ مالی و چه امکانات تامین حداقل‌های موردنیاز امنیت اجتماعی) برای‌اش فراهم باشد،‌ به این می‌اندیشد که کدام را انتخاب کند. آیا انتخاب زندگی مستقل ‌آن‌چنان دست‌آوردهایی به همراه دارد که نعمتِ در آغوش پدر و مادر بودن را پوشش دهد؟ اگر پاسخ مثبت است،‌ چه سطحی از استقلال و چه کیفیتی از جدایش این امر را تسریع می‌کند. به او پاسخ‌هایی داده‌ام که در تجربه‌ی زندگی و استاندارد فکری‌ام به آنها دست یافته‌ام. اما قطعن شنیدن پاسخ به این پرسش‌ها از دیگری، به بسط و طبقه‌بندی این تجربه کمک خواهد کرد. بیشتر خواهم نوشت.


بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است