از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
دلم از این زمانه پر از درد است ، دمم دیگر گرم نیست که سرد است ، شکوه هایم را به که باز گویم ، " آنکه را یافت می نشود ؟ " محرمی نمی یابم ، " اما آنم آرزوست " . سکوت را هم در خود بر نمی تابم .
دلم غمباد کرده است ، توگویی دشمنم را شاد کرده است ، این روزها حرف را هم باید خورد ، آنرا که درونم فریاد کرده است . پس تو خود بخوان از این مجمل ...
روان شو ، برخیز ، گوش هوش دار ، چشم وا کن ، زدل هرچه سستی را ، تو حاشا کن . طبیعت با تو حرف دارد ، زمستان سوز و برف دارد ، جهالت اما چه صرف دارد ؟ بنگر زیر پای درختان ، برگ را ، بر پهنای آسمان رعد و تگرگ را ، چه می خوانند با تو ؟
نظاره کن دریا را ، کبودی امواج را و هم صحرا را . چه می گویند با تو؟ می شنوی آیا ؟ می بینی آنرا ؟
موجها پي در پي ، زوجها دست در دست ، ساحل غمگين بود .
موج عاشق ، خسته از رفت و آمد ، كوبه هاي درد را بر در بسته وصلت ، چون فرشي بر ساحل مي گسترد .
افق چون راستين خطي بي كرانه ، صفـا مي داد جـان را هر زمانه ، كـه چشمـم سيـر مي كرد دريا را .
رنگ دريا از اشك بود ،آه بود ، آبي نبود . خبر از سر درون داشت آنهمه رنگ كبود .
ساكت و آرام ، صبور و بي كلام ، وسيع و فراخ و بي سرانجام .
بسا درد جهان مي ديد او ، از صبا هم حرفها مي شنيد او .
همكلامش بادها و موجها ، ماهيان ، كشتي ها و ابرها ،
در كلامش " اشكها و رشكها ، بر سرش مي ريخت چو آب از مشكها " .
سيل درد و آه سرد از مردمان بي نشان ، زحمتكشان هر زمان،
همراه مي گشت با باد ، او كه طبعش بود فرياد .
اما او طاقتش كم بود ، زبس نامردميها ديد ، قامتش خم بود . خبر پر بار از غم بود . جهالت ، نادانی ، حسرت .....
زبس سنگين بود بار آن غمكشان ، باد غريد و گرديد طوفان ، خروشيد و جوشيد بي امان ، موجها را كرد اندر كمان ، موج هم سوي ساحل روان .
خبر را ساحل شنيد ، ز درد در پيله خود تنيد ، موج كاين خودخوريها بديد ، معشوق گون پايش پس كشيد .
خواست كاو را بيش از اين ، نبيند دردمند و حزين .
بار ديگر موج و ساحل ، دور ز هم ، مردم و اشك و درد و بار غم . جور و جفا ، بيداد و ظلم و ستم ......
موجها پي در پي ، مي بردند درد و غم ، زوجها دست در دست ، شادمان و سرمست ، اما ساحل غمگين بود .
خدایا به امیدت زنده ایم ، صبری عطا کن .

