تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

علی | 86/08/04 | 
از امشب تا دو روز دیگر دو میهمان در خانه داریم: کوین و جوردن. آمده اند تا با دانشگاه آشنا شوند. میخواهند ببینند که کدام رشته را دوست دارند. از فردا صبح عازم کلاسهای دانشگاه خواهند شد تا حضور در کلاس دانشگاه را تجربه کنند. ببینند دانشگاه کجاست. استاد کیست و اصلا رشته چیست؟

 

شاید همه شناختشان از رشته های مورد علاقه شان در حد آشنایی پدر و مادرهاشان با برخی رشته ها و یا نیاز روز جامعه شان است. کوین که زیاد کتاب جامعه شناسی میخواند به همین رشته و یا رشته های مرتبط علاقه مند است و جوردن به کامپیوتر علاقه دارد. درست است که زیاد بین رشته ها تفاوت محسوسی نمی بینند اما به چیزی که در ذهن دارند علاقه مندند. کمی که با هم حرف میزنیم متوجه میشوم که هر دو فوق العاده باهوشند. و هزاران ماجرای دیگر که از فردا برای آنها و من آغاز خواهد شد. در دانشگاه٬ در رستوران٬ در شهر و در خانه.

امشب وقتی آنها را دیدم بدجوری دلم برای خودم تنگ شد. برای خودم وقتی کمی جوانتر بودم. اما بیشتر از آنکه  دلم تنگ شود دلم سوخت. دلم سوخت که همه فکر و ذکر من در آن دوران روشهای تندخوانی٬ سرعت عمل در کنکور٬ تست٬ جزوه آقای...٬ و همه مزخفاتی بود که روز به روز هم برای نسل های بعدی مزخرف تر از پیش تکرار میشود.

دلم سوخت که نوجوان هم میهنم باید مشتی اراجیف را یکباره در خاطره انگیزترین روزهای عمرش به مخش بسپارد و جوشهای غرورش نه از غرور که از توهم و استرس رخنمون کند. دلم سوخت که گلهای باغ وطنم هر سال یکی یکی در پشت دیوار قطور کنکور پرپر می شوند. دلم سوخت که باید از زندگی کناره گرفت تا بتوان برای آینده زندگی آرزو کرد. دلم سوخت. دلم سوخت و دلم سوخت.


بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است