تبليغاتX
دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!

  از آغاز    تماس     خروجی     بایگانی 

هادی | 86/08/07 | 

چند روز پیش ، با راهنمایی یکی از دوستان رفته بودم کتابخانه سازمان مدیریت و برنامه ریزی شهرمون . می خواستم اطلاعاتی راجع به موسسات آموزشی و دانشگاهی کشور بدست بیارم .

وقتی وارد شدم ، محوطه چمن کاری زیبایی شده بود ، از دو درب خودکار ، از اونایی که چشم الکترونیک دارن ، رد شدم ، کف سالن از اون سنگهای گرانیتی که میتونی عکستو توش ببینی ، فرش شده بود ، سکوت آرامش بخشی حکمفرما بود ، کفم برید ، پسر خیلی خوشحال شدم . نظم خاصی در قفسه های کتاب و بخش نشریات و ژورنالهای خارجی و قسمت قرائتخانه دیده میشد . البته قابل ذکره که ، کلاً محیطهای کتابخانه ای تو همه جا ، یه آرامش خاصی به آدم میده ، که اینجا هم از این قاعده مستثنی نبود . تو همین افکار بودم که یه دفعه چرتم پرید ، به خودم اومدم ، چنان ترسیدم که انگار قلبم می خواست بزنه بیرون . دنبال صدای یه چیزی شبیه چکش یا پتک می گشتم که متوجه خانم مسوول شدم ، با ضربه محکمی که روی “Enter” صفحه کلیدش زده بود ، نمی دونم منظورش چی بود ؟ شاید می خواست نظرم رو به کلاس LCD 300 گرمی جلوش جلب کنه ، که ما مثل شما مانیتور 10 کیلویی جلومون نمیذاریم . شاید هم می خواست سرعت تایپش رو به رخم بکشه ! نمی دونم ، شاید هم می خواست بگه بابا ! مسئول اینجا منم ، اگه کاری داری بگو . در هرحال از همون فاصله پرسید : بفرمایید ، کاری دارید ؟ من هم رفتم جلو و آروم تقاضام رو گفتم . مرا ، به سمت کامپیوتری که نرم افزار کتابداری روش نصب بود راهنمایی کرد . کامپیوتر تر و تمیزی بود ، حس فضولیم تحریک شد ببینم مشخصاتش چیه؟

 Pentium ( R ) 4 , 3.20GHz, (2)512MB of RAM 

بابا ایول ، دیگه اینقدر هم بریز و بپاش لازم نبود  ، ما به یه فرغون ( اگه املاش غلطه ببخشید دیگه! ) هم راضی بودیم ، هر لحظه کفم بشتر داشت می برید . خلاصه کتابه رو گیر آوردم ، از حرف R ای که اول کد کتاب بود فهمیدم کتاب مهمیه که تو بخش مرجع گذاشتنش ، راستش یه کمی هم ترسیدم که بهم ندن ، خلاصه کتاب مرجعی گفتن !! . در هر حال مشخصاتش رو نوشتم و دادم به خانم کتابدار . با یه اکراه و کلاس خاصی که هرچند خداییش بی ادبی تلقی نمی شد ، از پشت LCD نازش بلند شد و رفت کتاب رو آورد . گفت : همینجا می خونید دیگه ؟ چون شما از کارمندای اینجا نیستی و نمی تونی ببری ، مگه اینکه دانشجوی فوق لیسانس و دکترا باشی . منم که فوقش لیسانس بودم و از ترس اینکه پشیمون نشه ، گفتم : نه همینجا استفاده میکنم سریع میارم . خلاصه خوشحال از کسب موفقیت ، نشستم و شروع کردم ، هنوز کتاب رو باز نکرده بودم که ..........فکر می کنید چی دیدم ؟

 

نوبت چاپ : سال 1362 ، یعنی 24 سال پیش ، تقریباً 4 سال پس از تولدم . کتابی که قرار بود آخرین اطلاعات موسسات آموزشی و دانشگاهی کشور باشه . اما به توصیه بزگترا گوش کردم و اصل رو بر برائت و خوشبینی گذاشتم . گفتم شاید هیچ دانشگاهی بعد از سال 62 تاسیس نشده باشه و یا هیچ دانشگاهی بعد از اون توسعه پیدا نکرده باشه و هیچ رشته جدیدی اضافه نشده باشه . اما از اونجایی که خود من مدرک کارشناسی ام رو از یه دانشگاه دولتی که تاسیسش سال 71 بود گرفتم ، به قضیه مشکوک شدم . تازه یاد آخرین جمله خانم متصدی افتادم که می گفت : " شاید هم به دردتون نخوره !! ".

می خواستم همون LCD جلوش رو بکوبم تو ملاجش ، بعدش گفتم : نه بابا ، اون چه گناهی کرده . بهتره سیستمش رو از همون طبقه ، پرت کنم پایین . بعد متوجه شدم زورم نمیرسه و بیخیال شدم . تو دلم گفتم : کاشکی به جای اینکه ، این همه به فکر زرق و برق و کلاس اینجا بودن ، یه کمی به تحقیق و پژوهش و محتوای کتابها اهمیت بیشتری می دادن . ای کاش به جای کامپیوتر با نرم افزارهای جستجوگر ، همون قفسه و فایلهای قدیمی خودمون بود ولی کتاباش رو به روزتر میکردن . یا لااقل یه لپ تاپ میذاشتن اونجا ، که وقتی عصبانی شدی راحت بتونی از پنجره بیرون بندازیش .


بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است