از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
تصنیفی هست ، به همین نام از آقای افتخاری که هر وقت گوشش میدم ، هوایی میشم . هرچند یه غم و حزنی توش هست که با حال وهوای کودکی شاید سازگاری نداشته باشه ، ولی منو می بره تو آن زمان . الان دارم گوشش میکنم .متنش اینه :
یادم آمد آن همه صفای دل که بود ، خفته در کنار کودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت ، آسمان جلال دیگر پیش من داشت ،
شور و حال کودکی برنگردد ، دریغا!
قیل وقال کودکی برنگردد ، دریغا!
به چشم من همه رنگی فریبا بود ، دل دور از حسد من ، شکیبا بود
نه مرا سوز سینه بود ، نه دلم جای کینه بود ..........
چقدر دنیا ساده و کوچیک و بی آلایش بود . هیچی مال تو نبود ولی انگار همه چی مال تو بود . هیچی رو ،فقط برای خودت نمی خواستی ، همبازیهات برات خیلی مهم بودن . همه دوستت داشتن ، اگه گریه هم میکردی که بیشتر قربون صدقه ات میرفتن . یادش به خیر . بهتره قدر الان رو که داره میگذره بدونیم .
این حکایت هم ، دشت امروز ما :
او را گفتند : چگونه ؟
گفت : اندر کودکان پنچ خصلت است که اگر در بزرگان بودی به مرتبه ابدالان رسیدندی ؛
یکی آنکه غم روزی نخورند ،
دیگر چون بیمار شوند از خدای تعالی گله نکنند .
سه دیگر ، با یکدیگر خورند آنچه شان باشد .
چهارم ، چون با یکدیگر جنگ کنند ، کینه ندارند و زود آشتی کنند .
پنجم ، با اندک بیم ، بترسند و آب در چشم آورند .
نصیحه الملوک - ص232
پی نوشت :
ابدال : کسانی که ستون و سر آمد دوران و روزگارشان هستند ، کسانی که همتای کمی دارند . جمع بدیل .


