دودکش بومیدهد و دودمیکند. اگر لازم شد گاز هم میگیرد. با احتیاط وارد شوید!
  از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
  از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
بر خاک | 86/05/22 |
"او"
حتما شما هم شنيده ايد يا اگر سن تان خيلي قد نمي دهد روزي خواهيد شنيد که؛" الهي عاقبت بخير شي جوون!". اين عاقبت بخيري دقيقا چيست؟ را من به شخصه نمي دانم، اما فکر مي کنم يک چيز هايي يا يه جورهايي در رديف همان خوشبختي باشد- البته مطمئن نيستم از برقراي اين تناسب!- اما درباره خوشبختي فکر کرده ام و مقادير متنابهي هم شنيدم مثل اين ها:
اول: دو هفته پيش توي راه فکر کردم که بهانه هاي خيلي کوچک و ايضا اتفاقات کوچکي به ما احساس خوشبختي مي دهد مثل ديدار يک دوست و گپ و گفتگو با اوحتي بصورت مجازي مثلا با چت و خيلي چيزهاي کوچک ديگر که اگر فکر کنيد مي بينيد با چه چيزهاي کوچکي احساس سرخوشي مي کنيم و کامروا مي شويم اما وقتي به مسايلي که باعث درد و رنج ما مي شوند مي انديشم مي بينم اتفاقا آنها چقدر مسايل و اتفاقات عميقي هستند.
دوم: ديروز صبح با استادي گپ مي زدم که يکي از اولويت هاي زندگيش کار بر روي تاريخ شفاهي يک شخصيت معاصر است و واقعا به اين کار عشق مي ورزد رسيديم به وضعيت کار علمي در محيط هاي آکادميک و نياز جدي به کارهاي حرفه اي بيرون از اين محيط ها براي تامين اقتصاد زندگي در اين وانفساي هزينه هاي زندگي روزمره که او گفت به دليل همان اولويتي که پيشتر بر شمردم خب نمي رسد که خيلي از کارهاي حرفه اي که در بيرون از محيط هاي آکادميک به او ارجاع مي شود را بپذيرد و در نتيجه تبعات درآمد کمتر را هم پذيرفته است.- خب! درواقع او مايه خوشبختي خويش را در همان کاري که بدان عشق مي ورزد مي بيند- آخرالامر وقتي در ميانه بحث هايمان رسيديم به تب مهاجرت به خارج گفتم که من اکنون با خيلي ها که صحبت مي کنم اصل داستان مهاجرت برايشان پيش فرض خوشبختي شده است. فلاني رفت استراليا،آن يکي کانادا و آن ديگري آمريکا و ... و همين از نظر خيلي ها چنين نتيجه اي مي دهد که؛ پس فلاني خوشبخت شده است و اي بسا عاقبت به خير! گويي اين دو گزاره مهاجرت به هرکجا که اين خاک نيست با خوشبختي و عاقبت بخيري دارند پيش فرض هاي ذهني بسياري کسان مي شود.
سوم:همان ديروز هنگام ظهر، با آژانس به جايي رفتم. راننده آژانس که جوانکي هم سن و سال خودم بود هنوز بيست متري ماشين نرفته بود که گفت: خدايا 50 ميليون برسون که بشينيم خونه توي اين گرما کار نکنيم! خنديدم و گفتم: خدائيش 50 ميليون برسه بيشتر کار مي کني! گفت: نه بخدا! بگذريم وارد اتوبان نشده به کمربند اشاره کرد و گفتم که بسته ام و فکر مي کنم عجيب در هواي آن 50 ميليون است خنده عصبي کرد و گفت : نه امروز قبل از شما سرويسي رفتم که نبايد مي رفتم گفتم چطور؟ گفت رفتم در خانه مسافري و او را تا مقصد رساندم و طرف زماني تريپ رفاقتي فاب بود و قرار و ازدواج و حالا با پولداري ازدواج کرده است و بچه اي در بغل و من هم راننده آژانس!
به گمانم ديگر گفتن ندارد که از نظر او خوشبختي چه بوده است اما همين قدر اضافه کنم که کمي که رفتيم گفت خدايا اون 50 ميليون رو نخواستم تو اون دختري رو برسون که کنارش احساس خوشبختي کنم.
تتمه کلام: اتفاق ديگري هم بعد ازظهر ديروز افتاد که ديشب که داشتم نقشه اين يادداشت نخست را مي کشيدم در ذهنم براي يادداشت نخست لحاظش کرده بودم و امروز بي خيالش شدم موقع نوشتن چرا که در يادداشت هاي علي و هادي – با سلام ويژه به هر دو آنها- ديدم که از کجايي و چرايي و هدف و ... خيلي چيز هاي ديگر نوشتند. براي من اين دريچه مجازي و همراهي با دوستان بهانه اي است –بزرگ و کوچکش را راستش الان نمي دانم – براي ترنم خوشبختي و اميدوارم چنين ترنمي براي شما هم جاري گردد هر چقدر کوچک! و با آن قصه دريچه هاي قبلي که علي و هادي برشمرده اند اميدوارم اين دريچه عاقبت بخير گردد! خدا را چه ديديد همه دود ها هم که مي دانيد بد نيست !
حتما شما هم شنيده ايد يا اگر سن تان خيلي قد نمي دهد روزي خواهيد شنيد که؛" الهي عاقبت بخير شي جوون!". اين عاقبت بخيري دقيقا چيست؟ را من به شخصه نمي دانم، اما فکر مي کنم يک چيز هايي يا يه جورهايي در رديف همان خوشبختي باشد- البته مطمئن نيستم از برقراي اين تناسب!- اما درباره خوشبختي فکر کرده ام و مقادير متنابهي هم شنيدم مثل اين ها:
اول: دو هفته پيش توي راه فکر کردم که بهانه هاي خيلي کوچک و ايضا اتفاقات کوچکي به ما احساس خوشبختي مي دهد مثل ديدار يک دوست و گپ و گفتگو با اوحتي بصورت مجازي مثلا با چت و خيلي چيزهاي کوچک ديگر که اگر فکر کنيد مي بينيد با چه چيزهاي کوچکي احساس سرخوشي مي کنيم و کامروا مي شويم اما وقتي به مسايلي که باعث درد و رنج ما مي شوند مي انديشم مي بينم اتفاقا آنها چقدر مسايل و اتفاقات عميقي هستند.
دوم: ديروز صبح با استادي گپ مي زدم که يکي از اولويت هاي زندگيش کار بر روي تاريخ شفاهي يک شخصيت معاصر است و واقعا به اين کار عشق مي ورزد رسيديم به وضعيت کار علمي در محيط هاي آکادميک و نياز جدي به کارهاي حرفه اي بيرون از اين محيط ها براي تامين اقتصاد زندگي در اين وانفساي هزينه هاي زندگي روزمره که او گفت به دليل همان اولويتي که پيشتر بر شمردم خب نمي رسد که خيلي از کارهاي حرفه اي که در بيرون از محيط هاي آکادميک به او ارجاع مي شود را بپذيرد و در نتيجه تبعات درآمد کمتر را هم پذيرفته است.- خب! درواقع او مايه خوشبختي خويش را در همان کاري که بدان عشق مي ورزد مي بيند- آخرالامر وقتي در ميانه بحث هايمان رسيديم به تب مهاجرت به خارج گفتم که من اکنون با خيلي ها که صحبت مي کنم اصل داستان مهاجرت برايشان پيش فرض خوشبختي شده است. فلاني رفت استراليا،آن يکي کانادا و آن ديگري آمريکا و ... و همين از نظر خيلي ها چنين نتيجه اي مي دهد که؛ پس فلاني خوشبخت شده است و اي بسا عاقبت به خير! گويي اين دو گزاره مهاجرت به هرکجا که اين خاک نيست با خوشبختي و عاقبت بخيري دارند پيش فرض هاي ذهني بسياري کسان مي شود.
سوم:همان ديروز هنگام ظهر، با آژانس به جايي رفتم. راننده آژانس که جوانکي هم سن و سال خودم بود هنوز بيست متري ماشين نرفته بود که گفت: خدايا 50 ميليون برسون که بشينيم خونه توي اين گرما کار نکنيم! خنديدم و گفتم: خدائيش 50 ميليون برسه بيشتر کار مي کني! گفت: نه بخدا! بگذريم وارد اتوبان نشده به کمربند اشاره کرد و گفتم که بسته ام و فکر مي کنم عجيب در هواي آن 50 ميليون است خنده عصبي کرد و گفت : نه امروز قبل از شما سرويسي رفتم که نبايد مي رفتم گفتم چطور؟ گفت رفتم در خانه مسافري و او را تا مقصد رساندم و طرف زماني تريپ رفاقتي فاب بود و قرار و ازدواج و حالا با پولداري ازدواج کرده است و بچه اي در بغل و من هم راننده آژانس!
به گمانم ديگر گفتن ندارد که از نظر او خوشبختي چه بوده است اما همين قدر اضافه کنم که کمي که رفتيم گفت خدايا اون 50 ميليون رو نخواستم تو اون دختري رو برسون که کنارش احساس خوشبختي کنم.
تتمه کلام: اتفاق ديگري هم بعد ازظهر ديروز افتاد که ديشب که داشتم نقشه اين يادداشت نخست را مي کشيدم در ذهنم براي يادداشت نخست لحاظش کرده بودم و امروز بي خيالش شدم موقع نوشتن چرا که در يادداشت هاي علي و هادي – با سلام ويژه به هر دو آنها- ديدم که از کجايي و چرايي و هدف و ... خيلي چيز هاي ديگر نوشتند. براي من اين دريچه مجازي و همراهي با دوستان بهانه اي است –بزرگ و کوچکش را راستش الان نمي دانم – براي ترنم خوشبختي و اميدوارم چنين ترنمي براي شما هم جاري گردد هر چقدر کوچک! و با آن قصه دريچه هاي قبلي که علي و هادي برشمرده اند اميدوارم اين دريچه عاقبت بخير گردد! خدا را چه ديديد همه دود ها هم که مي دانيد بد نيست !
بازنشر مطالب با یادآوری نام دودکش تنها در فضای مجازی آزاد است


