از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
اگه یادتون باشه ، چند وقت پیش مطلبی نوشتم ، درباره دولت الکترونیک ( اینجا را بخوانید) . حالا می خوام یه جریان دیگه رو واستون تعریف کنم .
تازه از پادگان آموزشی شهید ... تقسیم شده بودیم و ما را به واحدهای مربوطه اعزام کرده بودند . بگذریم از اینکه ، جایی که مشغول شدیم هیچ ارتباطی با رشته تحصیلیمون نداشت و ظاهراً این امر ، کاملاً معمولی بود . هرچند از این بابت هم دلی پر درد دارم ولی این خود مجالی دیگر می طلبد . در هر حال بین دوستانم وضعیت من بهتر بود ، بودند فوق لیسانسهایی که ، به زور و دستور فرمانده قرارگاه ، تو آشپزخونه قرارگاه ظرف میشستن و البته فرد مذکور به دلیل مشکلش با تحصیلکرده ها سربازهای صفر رو استراحت داده بود . به من بعد از چند هفته پست با اسلحه!! ، گفتند ؛ برو بخش کامپیوتر واحد فلان از رسته فلان . ( تا اینجا رو خوب اومدم ؟ نفهمیدین کجا بودم ؟ نه ؟دیدین تو پادگان آموزشی ، هیچی یاد نگرفته باشم ، این حفاظت اطلاعات رو لا اقل خوب فهمیدم!! . )
خلاصه حدود 120 نفری تو این ساختمون جدید بودند . وقتی رفتم اونجا ، فرمانده اون قسمت منو خواست ، البته بعد از 4 ساعت انتظار ، ( خداییش از ساعت 9 صبح تا 1 بعداز ظهر ، فقط منتظر بودم ) . سعی کرد سوالاتی رو در زمینه کامپیوتر بپرسه تا وضعیتمو بسنجه . فکر نمی کردم همچین خبرایی باشه ، در هر حال از کارش خوشم اومد . گفت کامپیوتر رو روشن کن . خواستم بگم دیگه تا این حد بلد نیستم . بعد یادم اومد ؛ تو نظام حق شوخی با مافوق رو نداری . خلاصه بعد از جواب دادن به یه سری سوالات پیش پا افتاده در زمینه Word ، و سوالات عقیدتی که چرا اینترنت میری و اونجا چیکار داری و مگه چه خبره ؟ ( البته این هم از سادگی خودم بود که در جواب سوالش که پرسید چه استفاده هایی از کامپیوتر می کنی ؟ من هم گفتم اینترنت می رم .) قرار شد از فردای اونروز به بخش خاصی معرفی بشم . اینجا اولین جایی بود که به توصیه دوستای سربازم گوش نکرده بودم که گفته بودن ، هرکاری بلدی بگو بلد نیستم .فرداش که با ادای احترامات نظامی به استقبال فرمانده قسمت معرفی شده ، رفتم ، مراسم معارفه ای بین من و کامپیوتر گذاشت و توصیه های خاصی رو یادآوری کرد که بیشتر هم البته اطلاعاتی و امنیتی بود و بیشتر از آن بحث اطمینان بود که هنوز از جانب من برایشان جلب نشده بود . نهایتاً بیشتر از ترس مسئولیت خوشان ، و کمتر برای تایید و احراز صلاحیت من ، مجبور به نامه نگاری به حفاظت اطلاعات ارگان شدند تا همکاری من در واحد مربوطه بلا مانع اعلام گردد .
حالا فکر می کنید نهایت استفاده ای که از کامپیوتر می شد ، بعد از این همه کلنجار و نامه نگاری چی بود ؟ اونهم یک کامپیوتر 80 گیگابایتی ، با سرعت مناسب و مانیتور نسبتا بزرگ 17 اینچی ، که هیچکدام نیازشان هم نبود ؟ تایپ نامه های روزانه . من هم شده بودم تایپیستشون .
هرچند ، وقتی دیدم استفاده خیلی کمی میشه سعی کردم ، برای تنوع و سادگی کار خودم هم که شده ، بعضی از امور روزمره کاری رو به سمت کامپیوتر ببرم ، یادمه یکبار سلیقه به خرج دادم و یه جدول محاسباتی خیلی ساده چندSheet دار تو Excell ، براشون درست کردم تا آمار هفتگی و ماهانه رو به تهران تحویل بدن و همینطور جداول مشابه برای حسابرسی دقیق و لحظه به لحظه افسر عامل. خیلی تعجب کردن ، چون کاری رو که اونا ، واقعاًظرف یک هفته انجام میدادن ، من با اون برنامه ، تو یکی دو ساعت ، تازه اونهم با شکل و شمایل زیباتر و آمار و ارقام لحظه به لحظه هزینه ای و خودرویی و ... و اطلاعات کامل ، جفت و جور میکردم .
بعد یه مدتی متوجه شدم تو کل این ساختمون ، فقط یکی دو نفر از کامپیوتر سر در میارن !! ، البته گذراندن دوره ICDL برای همه کارمنداشون الزامی بود . اون موقع بود که فهمیدم چرا پادشاهان می گفتند : " حکومت کردن بین آدمهای بی سواد و کم سواد لذت بخشه ". چون هرچی بگی اطاعت میکنند به دلیل ترس از خرابکاری و برملا شدن جهالت . گهگاهی هم باهاشون شوخی میکردم و می گفتم این کلید رو دست نزنید که برنامه ها هنگ می کنند . جالب اینکه بعضی هاشون قبول می کردن . دقیقاً از همون وقتا بود که مشکل من هم شروع شد ، هر کاری داشتند می آوردن به من میگفتن . مرخصی ها کمرنگ تر میشد چون کسی دیگه ای اینکارهای ساده رو بلد نبود . تازه کار به جایی کشیده بود که آخر کار نمی خواستن ترخیصم کنند ، کلی هم بابت این قضیه معطلم کردند . میگفتند : تو دیگه یه سرباز معمولی نیستی ، مثل یه پرسنل کادری ، بهت احتیاج داریم . حسابی هندونه زیر بغلم میذاشتن . تو دلم می گفتم : آره پرسنل کادری هستم که کارهای شما رو ، من انجام میدم و حقوق سربازها رو ، من میگیرم . تحقیر سرباز گونه ، من میشم . ماموریت سربازها رو ، من میرم . آخرش هم مرخصی سربازیم کم میشه .
ما مازندرانیها یه ضرب المثل داریم که میگه : " موقع کاره ، حسن براره ، موقع مزده ، حسن دزده " .


