از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
در افکارم شناور بودم ، بین آنچه هست و آنچه کاش می باید بود ، و همراهم بود کاغذی سفید ، زیر دستانم که مجبور بود سنگینی وزنم را تحمل کند و شاید هم سنگینی بار کلمات را .
فکر میکردم به خودم که چه می خواهم و کجا باید بروم ؟ فکر میکردم به جوانی که نمی داند چه می خواهد ، اما سرش پر ز سوداست . فکر می کردم به جوانی که می داند چه می خواهد اما دستش خالی است . فکر می کردم به پیرمردی که عمری تلاش و زحمت ، کمر همتش را خمیده است و حالا باید در آرامش و آسایش بیارامد ، اما دغدغه تامین معاش و حفظ آبرو ، دیگر پیر و جوان نمی شناسد . فکر میکردم به او ، به نوزادی که در ناز و آرامش نوازشهای مادرش می خسبد و تمام خوشی دنیای کوچک کودکانه اش و شاید حتی رمز تپش زندگی ظریفش در شنیدن تپش و ضربان قلب مادرش است و چه خوب هم این تفاوت را تمایز می دهد غافل از آنکه شیر مادرش خشکیده و شاید مادر مجبور باشد با اشک و شیره دل او را سیراب کند .
بر من خرده مگیرید که چرا چند گاهی است کم می گویم و این کمی با تلخی همراه است . روزگار جشن قطع شدن دست استعمار است این روزها در کشور و به واقع هم باید جشنی در خور گرفت . نمی خواهم کامتان را تلخ کنم ، اما می توان با جلب رضایت و اعتماد مردم ، هم حتی این جشن را برگزار کرد . و این به ذم و ظن من ، بزرگترین جشن است . امیدواریم که این جشنها ، مسئولین را از مشکلات و کاستیها غافل نکند و مردم هم سعی کنند ………… واقعاً نمی دانم چه بگویم .
اما امید است که امیدوار را سرپا نگه می دارد .


