از آغاز   تماس   خروجی   بایگانی
این اولین یادداشتی است که توسط میهمانان وبلاگ نگاشته میشود. دودکش همواره علاقهمند است تا میزبان قلم دوستانی باشد که اندیشهشان را با او به اشتراک میگذارند.
نویسنده: علی فتحی (ایمیل)؛ ساکن کانادا شنبه بعد از ظهر توی اتاق کار دانشگاه نشسته بودیم که Andrew یکدفعه مثل فنراز جا پرید و گفت که الآن باید بره و با دوستاش مسابقه راگبی باشگاه های آمریکایی رو ببینه وپاک فراموش کرده بوده و تازه یادش اومده. بعدش هم گفت که این مسابقه خیلی مهمه و اگه تیمش ببره 18 مسابقه رو بدون شکست برده و از این نظر رکورد دار میشه. خلاصه اونقدر با شورو حرارت میگفت که من - که میدونستم چقدر ناسیونالیسته - ازش پرسیدم "تو، راستی راستی طرفدار یک تیم راگبی آمریکایی هستی؟" البته جواب درستی نداد اما بعد از دو سه تا سؤال-جواب معلوم شد اصلاً نمی دونه تیمه مال چه شهر یا ایالتی هست. فقط اسمشو میدونه و اون قصه رکورد رو. بعد هم بدون اینکه کوچکترین نشانه ای از ضایع شدن نشون بده با همون اعتماد به نفس آنگلوساکسونیش گفت: ببین علی، راستش چیزی که مهمه اینه که Networking خوب داشته باشی. سرتو رو درد نیارم، او فقط به این خاطر داشت درس، مشق و حل تمرینی که فردا باید تحویل میداد رو ول میکرد - و به دیدن بازی میرفت که از قرار معلوم چیزی ازش سر در نمی آورد - تا به قول خودش به Networking برسه. معلوم شد که میزبان محترم احتمالاً سرش به تنش می ارزه. تا اینجا اشکال خاصی نیست. اگر از جانب Andrew به این موضوع نگاه کنیم یک جوون فعال و آینده دار میخواد با آدمهای بیشتری ارتباط داشته باشه تا توی زندگی آیندش بتونه از این ارتباط استفاده کنه. اما آدمی که Andrew میخواد بره به دیدنش رو تصور کن؛ یکی داره به دیدنش میره، باهاش حرف میزنه، می گه و می خنده و.....تا در آینده بتونه ازش استفاده کنه!؟.....من که اصلا نمی خوام جای اون میزبان باشم. مثل اینه که خدای نکرده مریض شده باشی و یک نفراز مؤمنین که احتمالاً شنیده عیادت از بیمار خیلی ثواب داره بیاد به دیدنت که کلی ثواب ببره؛ اگه آدم بدونه که طرف برای این اومده دیدنش چه حالی میشه؟ من اگه باشم میگم کاشکی نمی اومد. خیلی خنده داره که یکی به تو لطفی می کنه که هدفش منفعت خودشه. یک حالت دیگه هم وجود داره و اون هم اینه که شاید میزبان Andrew هم به این امر راضی باشه و او هم با همین نگاه به این رابطه نگاه می کنه، درسته که این یک رضایت دوطرفه به نظر میرسه اما من فکر میکنم که این دیگه آخر فاجعه است. به نظر من جای این جور توافق و تراضی ها توی جاهایی مثل بازاره نه جایی که قراره رشته های محبت و عاطفه بین آدمها این ارتباط رو حفظ کنه. با بیشتر شدن این جنس ارتباطها – که خیلی هم زیاده وزیاد تر هم میشه - سخت میشه محبت واقعی رو پیدا کرد ویا تشخیص داد. نه اینکه بخوام منکر نکات مثبتnetworking بشم، نه، نظرم بیشتر راجع به حساب و کتابهایی هست که محور اصلی روابط آدمها شده و در -به اصطلاح- دوستیها رخنه کرده؛ حساب و کتابهایی که توی روابطی که باید منشأ انسانی-اخلاقی داشته باشه جاش نیست. قصه Andrew هم بهانه بود که حرفم رو بزنم وگرنه این بچه، بچه خوبیه و به قول خودشون supper cool هستش. فکر میکنم این قضیه Networking رو هم توی مدرسه یادشون دادن. ولی من توی زندگی خودم و به خصوص اخیراً از این نمونه زیاد دیدم - حتی آدمهایی رو دیدم که با این حساب کتابها ازدواج میکنند - اونقدر که خیلی به زود آدمهای دوروبرم مشکوک میشم واونها رو به دو دسته تقسیم میکنم. اونایی که اگه یک سلام ساده بهت میکنن باحساب و کتاب میکنن و اونایی که اگه دوست داشتن بهت سلام میکنن. میدونم که این اصلاً خوب نیست اما فکر میکنم اینطوری آدم تکلیفشو بهتر میفهمه.
درباره نویسنده: من که قبلاً کار بلاگ نویسی و به طور کلی نوشتن نکرده بودم، از پیشنهاد علی استفاده کردم تا هم ازلحاظ فرم نوشتن و هم ریزه کاریهای وبلاگ نویسی از تجربه دودکشیها توی مدتی که اینجا مینویسم استفاده کنم. یکی هم اینکه چون آدم تنبلی هستم، تنهایی استارت زدن برام سخت بود. اینطوری تو کار گروهی مجبور میشم بنویسم؛ کما اینکه خودم یدونه وبلاگ دارم به اسم شکم خالی و...اما هیچوقت چیزی توش ننوشتم. شاید یک کمی که راه افتادم از حضور دوستان زحمت رو کم کنم و برم و شکم خالی رو پر کنم. غرغرها و پرت و پلاهای من رو به حساب شکم خالی بذار و زیاد جدی نگیر!


