<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دودکش</title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/</link>
<description>دودکش بو‌می‌دهد و دودمی‌کند. اگر لازم شد گاز هم می‌گیرد. با احتیاط وارد شوید!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Jul 2008 09:55:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پایان</title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>
یادم به آن لطیفه‌‌ای افتاد که از یارو خواستند برود و خبر مرگِ کسی را به مادرش برساند. به مادرش گفت: «چندتا فرزند داری؟» گفت: «سه‌تا». گفت: «دیگر روی یکی‌ش حساب نکن. مُرد!»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا شده حکایتِ دودکش! فکر کنم زیاد لازم به توضیح نباشد. چند روز پیش اعلام کردم که به زودی گندش درمی‌آید. الان آمدم بگویم که دودکش تمام شد. چرای کار ساده است؛ با دوستان قرار بر این گذاشتیم که تجربه‌ی با هم‌بودن‌مان را این‌بار جداگانه بیازماییم. پس حیات همچنان ادامه دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجتبی مدتی بود که دیگر نمی‌نوشت. شاید به زودی شروع کند. هادی،‌ البته،‌ بسیار مشتاق است و نوشتن در وبلاگ جدیدش «&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://tesaape.persianblog.ir/&quot;&gt;تساپه&lt;/a&gt;» را آغاز کرده است. حتمن سر بزنید و همراه‌اش باشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما من!&lt;br /&gt;یکی از چیزهایی که این‌جا یاد گرفته‌ام راحتی ِ جابجا شدن است. همین‌که صاحب‌خانه ابرو در هم کشید و یا برای بالابردن اجاره مقادیری ناز تحویل شما داد بساطت را برمی‌چینی به سوی سرای دیگر. من به همین سادگی در فضای حقیقی و در مدت کمتر از دو سال،‌ سه بار جابجا شده‌ام. در فضای مجازی این رکورد دو بار بود که با نقل و انتقال‌ام به «&lt;a href=&quot;http://patinage.wordpress.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;پاتیناژ&lt;/a&gt;» با واقعیت همسان می‌شوم. آدم خوب است بین واقعیت و مجازیت‌اش تعادل را حفظ کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هم‌چنان همه‌ی وبلاگ‌هایی که دوست دارم را خواهم خواند؛ همه دوستانی که در لینکدونی هستند و کسانی که نیستند. اگر شما هم خواستید مرا پیدا کنید کافی‌ست سری به «&lt;a href=&quot;http://patinage.wordpress.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;پاتیناژ&lt;/a&gt;» بزنید؛‌ اگر آمدید خبرم کنید تا به استقبال‌تان بیایم. شاید راه را گم کنید! البته «&lt;a href=&quot;http://delgraph.wordpress.com/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;دلگراف&lt;/a&gt;» مثل گذشته فعال است و به کارش مادامی که خسته نشده ادامه خواهد داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در پایان جا دارد از همه‌ی دوستان و دشمنانی که در مدت این یک سال که از حیات پر برکتِ دودکش گذشت قدم رنجه فرمودند و به دودکش سر زدند سپاس‌گزاری کنیم. ممنونیم که با تمام «دود و بو»ی «دودکش» ساختید و دم بر نیاوردید. از همه‌ی کسانی که در راستای حمایت از وبلاگ، چه با نوشتن پیام (کامنت) و چه از طریق پرتابِ گل ما را شرمنده‌ی محبت‌های بی‌دریغ خود کردند کمال امتنان داریم. حتی لازم می‌دانیم از آن دسته از عزیزانی که از راه‌های دور تنها برای نوشتن در بخش کامنت وبلاگ تشریف می‌آوردند تا دین خود به دودکش را با نگارش عبارتِ معروفِ «به روزم. به من هم سر بزن!» ادا کنند بی‌نهایت تشکر نماییم. آن دسته از دوستانی که حتی در مواقع تعطیلی بخش نظرات،‌ نظرات و احیانن دل‌نگرانی‌شان را با ارسال پست‌ِ الکترونیک به سمع و نظرمان می‌رساندند ممنونیم. سپاس ویژه‌ای داریم از مدیریت سایت بلاگفا و پرشین‌گیک که با تمامِ مشکلات موجود به سرویس‌دهی رایگان مبادرت می‌ورزند. از نیروهای امنیتی غیرداخلی که در شمارش تعداد بازدید‌های روزانه، آمارگیری‌های خفن و فضولی از نوع «کی از کجا اومده» ما را یاری دادند تقدیر می‌شود. بی‌شک بدون حضور همه شما سروان گرامی،‌ ارائه‌ی چنین فضایی امکان‌پذیر نبود. وظیفه‌ی خود می‌دانیم یک ماچ اساسی به سوی‌تان پرتاب کنیم. امیدواریم که در مکان مناسبی بچسبد تا هم خدا راضی باشد و هم بنده‌ی خدا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزت مزید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعه، هیجده جولای دوهزار و هشت میلادی (شمسی‌اش آن بالا هست)&lt;br /&gt;
&lt;p /&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 09:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doudkesh&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>doudkesh</dc:creator>
<guid>http://doudkesh.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این‌جا و آن‌جا</title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>
یکی از دوستان‌ام ایمیل زده و گفته:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« ... آب و هوا چطور است؟&lt;br /&gt;تهران که هوا گرم است؛&lt;br /&gt;برق هم روزی دو تا سه ساعت قطع می‌شود؛&lt;br /&gt;آب هم کم است؛&lt;br /&gt;هوای شهر شما چه‌طور است؟&lt;br /&gt;اعیاد و ایام رجب و شعبان به کامتان.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جواب‌اش نوشتم این‌جا هوا حرف ندارد، بییشینه‌اش به بیست درجه می‌رسد و شاید کمی بیش‌تر.&lt;br /&gt;برق کماکان ارتباط‌ خود را با مشتری حفظ کرده،‌ و آب هم به اندازه‌ی مورد نیاز داریم.&lt;br /&gt;چه می‌شد اگر در آن‌جا که تو نفس هم به زور می‌کشی همه با هم یک‌جا پای‌کوبی می‌کردیم؟&lt;br /&gt;می‌رسد آیا؟
</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 11:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doudkesh&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>doudkesh</dc:creator>
<guid>http://doudkesh.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گردگیری</title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>
دارم دودکش را گردگیری می‌کنم. به زودی گندش در می‌آید. منتظرم باشید!
</description>
<pubDate>Sat, 12 Jul 2008 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doudkesh&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>doudkesh</dc:creator>
<guid>http://doudkesh.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ضد حالی خوش</title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;مثل اینکه آقا این فراغت ، بی ادبی نباشه ، به چک و پوز ما سازگار نیست .تازه یه نصفه روزی از این حس زیبای فراغت نگذشته بود ، که از نیروگاه یزد بهم زنگ زدن ؛ که آقا هفت خوان رستم تموم شده و شما جز نفرات اصلی هستید و برای انجام کارهای پرسنلی تشریف بیارید یزد . شنبه از نیروگاه نکاء تسویه حساب کردم و دوشنبه حرکت کردم ، البته از همون اولش با بدبیاری شروع شد . بلیط اتوبوسم کنسل شد ، به خاطر تصادفی که قبل از حرکتمون کرده بود . مجبور شدم با سواری تا تهران برم و 8 شب ، در آخرین لحظات بلیط یزد رو بگیرم .&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;خلاصه گرمای تابستون رو هم ، حسابی تو این سفر احساس کردم ، تو این کویر. زمانی که دمای ساری 15 درجه بود ، دمای یزد اونروز 41 بود . مردم شیرین و با معرفتی داره . خلاصه پس از انجام تستهای پزشکی و تشخیص هویت و عدم سوء پیشینه و ... امروز به ساری برگشتم . کلاسهای دوره آموزشیم ، اول مرداد ماه شروع میشه و من هم قبل از اون باید برای انتخاب مسکن مناسب تا یه هفته دیگه برم اونجا . &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بار دیگر باید هجرت کنم از دیار خود . از خود پس کی هجرت کنیم؟ ( خیلی شعاری شد !!خودم هم فهمیدم، &lt;span&gt; &lt;/span&gt;ولی بی خیال! )

&lt;/span&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 21:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doudkesh&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>hadi</dc:creator>
<guid>http://doudkesh.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گونه‌ی جدیدِ صورتک</title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
&lt;img vspace=&quot;7&quot; hspace=&quot;7&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://doudkesh.persiangig.com/ali_azad_2/sooratak.jpg&quot; /&gt;از زمان‌ نوجوانی به بعد همیشه دوست داشته‌ام که در قالب کسانی که دوست دارم جای آن‌ها باشم قرار بگیرم. فکر کنم این روی‌کردی طبیعی‌ست. از یک‌جایی به بعد همزمان با تعقیب این حالت،‌ شعارهای جانبی هم شکل گرفت؛ نظیر این‌که می‌گفتم من از فلانی دقیقن کپی‌برداری نمی‌کنم،‌ بلکه خوبی‌ها (!) را در خودم جمع می‌کنم. یک نوع شکل‌پذیری با قالب. پس از این مرحله وارد روشن‌اندیشی (!) شدم و گفتم من همان‌ام که دوست دارم. یعنی همه‌ی چیزهایی که دوست داشتم باشم را در خود رسوب دادم و دیگر برای‌ام مهم نبود که در ترکیب با دیگران چه وجه‌ای دارم. می‌خواهم اسم این مرحله را بگذارم شکل‌گیری بی‌قالب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گونه‌ی جدیدی از این «ادا بازی»‌ها را به تازگی کشف کردم؛ شاید همین چند روز و به‌ویژه امروز. ماجرا این است که در گونه‌ی جدیدِ شکل‌گیری (اگر نگوییم رشد) هم‌سان با علایق طرف مقابل‌ام یک صورتک (یا نقاب و یا ماسک و یا قالب) می‌سازم و می‌گذارم روی صورت یارو. با این حرکت هم او خوشحال می‌شود و هم منی که نظاره‌گر او هستم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شکل جدید ظاهرا به من این باور را می‌دهد که درست است آن شخص کامل نیست و معایبی دارد که هم او و هم من به آن آگاهیم اما ترجیح می‌دهیم تا رفع مشکل با آن شادی کنیم. نوعی شکل‌گیری با قالب در اطراف. مثل این می‌ماند که قالبی که تا مدتی پیش استفاده می‌کردم را دیگر دوست ندارم تنها برای خودم استفاده کنم. این یک‌جور هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و شعف‌آفرین است. اگر کلاه‌برداری نباشد فعلن دوست‌اش دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی‌‌ربط: هروقت اسم «نقاب» می‌آید،‌ یاد دورانی می‌افتم که روزها در خانه بودم و روی پروژه‌ی پایان دوره‌ام کار می‌کردم و تنها یک کاست داشتم برای گوش‌دادن؛ «نقاب» از سیاوش قمیشی.&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 09:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doudkesh&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>doudkesh</dc:creator>
<guid>http://doudkesh.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آی که همراه‌ام گم شد!</title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>
داشتم به محسن می‌گفتم این سفرهای دو سه روزه چقدر می‌چسبد. هر دو موافق بودیم که سر و کله زدن با آدم‌هایی که هر کدام نماینده‌ی طیفِ رفتاری خاصی از جامعه‌اند چه‌قدر (به معنی زیاد!) می‌تواند در بالا بردن ظرفیت روانی، آشنایی با دیدگاه‌های مختلفِ زندگی و یادگیری مدل‌های متفاوتِ آفرینش (چه از دیدگاه زیبایی‌شناسی و چه خلق و خرقِ تکنیک‌های به‌روز) کمک کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه از مسافرتِ کوتاهِ پایانِ هفته آمده‌ام. تلفن همراه‌ام را گم کرده‌ام! اگر کسی پیدا کرد مژدگانی می‌دهم! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت:&lt;br /&gt;عکس زیر که حاوی گل و بوته و مقادیری آدمِ همراه‌مان در سفر است توسط همان محسن فوق‌الذکر برداشت شده است و دارای حق کپی‌رایت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://doudkesh.persiangig.com/ali_azad_2/Banff.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 05:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doudkesh&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>doudkesh</dc:creator>
<guid>http://doudkesh.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احساس خوش فراغت</title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>
&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;
&lt;p class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;یک ماه بسیار پر کار و مشغله ای را پشت سر گذاشتم ، البته پس از 4 ماه فشار کار واقعاً سخت . فکرش را بکنید ، هر روز از&lt;span&gt; &lt;/span&gt;ساعت7 صبح تا 9 شب . تعطیل و غیر تعطیل نداشت. بعد از آن هم ، گزارشهای انجام کار و پروژه شخصی که به من محول شده بود .&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 8pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اگه وقتش شد دراین زمینه هم صحبت می کنم . فکرش را بکنید تو این گیر و دار پدر ومادرت و چند تا از فامیلهات هم رفته باشن سفر حج . درگیر بحث سرایداری و سرپرستی خونه و تشریفات برگشت و از این حرفها . در هر حال هر چه بود ، به خیر و خوشی گذشت . پدرم اینا هم از سفرشون برگشتن و ماهم جاتون خالی غنایم سفر رو تقسیم کردیم و حالشو بردیم . طبق معمول خانمم که همیشه ممنونشم ، خیلی بهش سخت گذشت . مخصوصاً تو روزایی که پدرم اینا و پدرش اینا نبودن . می دونم خیلی به جزییات پرداختم&lt;span&gt; &lt;/span&gt;و هرچند توجیهی برای ننوشتن نیست ولی برای برگشت دوباره بهش لازم داشتم.الان دیگه یواش یواش سرم داره خلوت میشه البته نه از نوع موی سر&lt;span&gt; &lt;/span&gt;ها!! فراغت رو می خوام حس کنم .&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 20:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doudkesh&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>hadi</dc:creator>
<guid>http://doudkesh.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسپانیا و دراگون </title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>
امروز جزو گرم‌ترین روزهای شهرمان است. به صورت وحشتناکی (در مقیاس آب و هوای قالب) هوا گرم شده. شاید خود مردم این‌جا این هوا را زیاد دوست نداشته‌ باشند،‌ اما برای من این یک نعمت بزرگ است که دوباره خاطرات بوشهر را مرور کنم. خدا را شکر که امتحان مالیده شد و امروز توانستم فوتبال ببینم. اصلن دوست نداشتم آلمان پیروز شود و اسپانیا هم نگذاشت این اتفاق بیافتد. درست مثل وقتی که نمی‌خواستیم ناطق رئیس‌جمهور شود. صحنه‌های بازی را که مرور می‌کردم چشم‌ام افتاد به این عکس که خیلی آخی دارد. البته واقعن دلم سوخت. &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;باستین شوان اشتاینگرِ بیست و سه ساله و بازیکن بایرن‌مونیخ خیلی تلاش کرد تا بتواند جام را در همین سنین بالای سر ببرد. یکی نیست بگوید آدم به این درازی که گریه نمی‌کند (یک متر و هشتاد و سه سانتی‌متر). امسال نشد سال بعد (سال بعد که نه چهار سال بعد).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://doudkesh.persiangig.com/ali_azad_2/germany.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسابقه که تمام شد زمان تمرین قایق‌سواری در رودخانه‌ی شهر بود. این نوع قایق‌سواری که قرار است در قالب یک تیم از دانشگاه در مسابقات امسال‌اش شرکت کنیم از این چیزها ساخته شده است؛ یک قایق اتوبوسی، یعنی یک قایق دراز که در دو ردیف به تعداد مورد نیاز آدم بر روی نیمکت‌هایش می‌نشیند و هرکس مسوول پارو زدن در سمت خود است و نه هر دو طرف. یک آدم چینی (نه الزاما) که در انتهای قایق یک پاروی دراز دارد و فکر می‌کنم کار مهمی در هدایت و تغییر جهت قایق انجام می‌دهد. چون آدم مورد بحث، لهجه‌ی هنگ‌کنگی خفنی داشته و صدای گوش‌خراشی او را از بقیه متمایز می‌کند، کسی دقت نمی‌کند که چه کاری انجام می‌دهد. یک بانوی درشت‌هیکل هم مسوول آموزش و هدایت تیم است و با تکرارهای آهنگین‌اش به یکسان‌سازی زمان پارو زدن افراد کمک می‌کند. نام این قایق به خاطر پیشینه‌اش دراگون (به معنی اژدها) است،‌ اما ما&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt; هنوز&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt; هیچ نشانه‌ای از دراگون ندیده‌ایم. همین!‌ یک ساعت پارو زدیم و روی هم آب پاشیدیم. این بود برنامه‌ی امروز من در تابستانی که دارد می‌گذرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://doudkesh.persiangig.com/ali_azad_2/dragon.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 05:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doudkesh&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>doudkesh</dc:creator>
<guid>http://doudkesh.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتحان </title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>
۱- با این‌که از کودکی هرجا می‌رویم باید برای ورود و خروج‌اش «امتحان» بدهیم، باز این کلمه‌ی کوفتی بعد از این همه سال رعب و وحشت در دل آدم می‌اندازد. یکی می‌شود ما و یکی مردم این‌جا که در دوران دبستان اصلن چیزی به نام امتحان ندارند. همین می‌شود که وقتی هم‌خانه‌ایِ محترمِ بنده می‌خواهد امتحان ورود به دوره‌ی حقوق بدهد،‌ همه‌ی ارکان خانواده‌اش از چندماه قبل بسیج می‌شوند تا نکند به ایشان سخت بگذرد. برنامه‌های تفریحی پیش و پس از امتحان هم برای‌اش مهیا کرده‌اند که سختی یکی دو ماه، به طور کامل از تن‌اش در برود. 
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;۲- از هفته‌ی پیش با یکی از دوستان قرار داشتیم تا با هم برویم امتحان آیین‌نامه‌ی رانندگی این‌جا را بدهیم. کل مطلبِ امتحان یک دفترچه‌ی کوچکِ مثلن یکصد صفحه‌ای‌ست که اگر وقت بگذاری سه چهار ساعته تمام می‌شود. اما هرچه باشد برای‌اش باید امتحان بدهی. این قرار را دو بار به تعویق انداختیم. نه این‌که واقعن کار داشتیم‌، نه! از امتحان می‌گریختیم. اما دیگر نه من روی‌ام می‌شد زنگ بزنم و نه او، تا وقتی دیگر را انتخاب کنیم. این دو روز آخرِ هفته را گذاشته بودم تا از شرش راحت شوم. کلی زانوی غم بغل گرفته بودم. درست شبیه شب‌های امتحان همه چیز فراهم شده بود که زجرکش‌ام کند. همه‌ی میهمانی‌ها، برنامه‌های تفریحی،‌ فینال جامِ ملت‌های اروپا، رفیقِ بد و زغالِ خوب به یک‌باره در همین دو روز برنامه‌ریزی شده بود. داشتم دق می‌کردم تا این‌که ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳- یک دوست نازنین دیگر، تا امروز گفت اگر امتحان بدهی باید یک هفته بدون گواهی‌نامه‌ی ایرانی بمانی و نمی‌توانی رانندگی کنی به‌سانِ اسب خوشحال شدم. آخر قرار است در انتهای همین هفته یک سفرِ دو روزه برویم و به راننده نیاز مبرم داریم. برقی در چشمان‌ام زده شد و مرا به شماره‌ی همان دوستِ امتحانی رهنمون گشت که الا ای دوست!‌ یک هفته‌ی دیگر مهلت می‌خواهم! و او از من خوشحال‌تر که یک هفته‌ی دیگر بدون استرس خواهیم داشت. از این ستون تا دیگری هم فرجی مضاعف است. همین شد که امروز را کاملن به حیف و میل خوراکی‌جاتِ متنوع،‌ مترکردن خیابان‌های اصلی و فرعی شهر،‌ دوچرخه سواری،‌ رفتن به مراکز خرید، شرکت در مسابقات چند نفره‌ی تنیس‌ روی میز،‌ فوتبال دستی و بیلیارد، ولگردی آخر شب و نشستِ هماهنگی سفر قریب‌الوقوع گذشت. نمی‌دانید چه حالی دارد این فورانِ انرژی و آزادی از قید و بندِ غول بزرگی به نام امتحان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۴- داشتم فکر می‌کردم که کاش می‌شد این مسابقه‌های احمقانه‌ی امتحان‌دار (که به شدت در ایران دنبال می‌شود) روزی به پایان برسد. مسابقاتی که از دراکولای کنکور آغاز می‌شود و یواش یواش در همه‌ی شاه‌راه‌ها و بیقوله‌های زندگی خودش را سرطانی رشد می‌دهد. هنگامی که مردم همه چیز زندگی را به گونه‌ای می‌چینند تا امتحان‌های آینده را هم پیش‌بینی کنند. سلایق و دوست‌داشتنی‌های خود را به گونه‌ای انتخاب می‌کنند که در فلان مسابقه هم به کارشان بیاید.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;۵- دوسالی می‌شود که دیگر سوتِ پایان کل مسابقات را زده‌ام و دوست ندارم در هیچ مسابقه‌ای شرکت کنم. آخر دلمان به پایان مسابقه‌ها خوش بود که گویا پایان ندارد. حتی اگر پایانی داشته باشد، فایده‌ای ندارد. یک مدالِ طلای خریت می‌گیری. باید قاب‌اش کنی و آویزان‌اش کنی روبروی گورستانی از آرزوها که یکی‌یکی ترتیب‌شان را داده‌ای. لابد تماشاگرانت هم چهارتا هستند شبیه به تو اما در آغاز راه. همان‌هایی که اگر کاملن هدف‌مند ادامه دهند به مقام شامخ‌ات بسنده می‌کنند. پس چه به‌تر که خاتمه دهی به این همه بی‌چیزی. مسابقه می‌دهم با خودم که اگر در رقابت پیروز شوم، تبارک‌الله شایسته‌ام باشد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی‌نوشت:&lt;/p&gt;&lt;p&gt; یکی از دوستان‌ِ نوجوان‌ام (نه نوجوانی‌ام) به این فکر می‌کند که داشتن زندگی مستقل چه تاثیراتی می‌تواند در آینده‌ی اجتماعی، کاری و فردی‌اش داشته باشد. اگر توانایی داشتن زندگی مستقل از والدین (چه به لحاظ مالی و چه امکانات تامین حداقل‌های موردنیاز امنیت اجتماعی) برای‌اش فراهم باشد،‌ به این می‌اندیشد که کدام را انتخاب کند. آیا انتخاب زندگی مستقل ‌آن‌چنان دست‌آوردهایی به همراه دارد که نعمتِ در آغوش پدر و مادر بودن را پوشش دهد؟ اگر پاسخ مثبت است،‌ چه سطحی از استقلال و چه کیفیتی از جدایش این امر را تسریع می‌کند. به او پاسخ‌هایی داده‌ام که در تجربه‌ی زندگی و استاندارد فکری‌ام به آنها دست یافته‌ام. اما قطعن شنیدن پاسخ به این پرسش‌ها از دیگری، به بسط و طبقه‌بندی این تجربه کمک خواهد کرد. بیشتر خواهم نوشت.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 09:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doudkesh&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>doudkesh</dc:creator>
<guid>http://doudkesh.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنوان‌بندی‌ها</title>
<link>http://doudkesh.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>
نمی‌دونم «عنوان‌بندی» رو درست گفتم یا نه. می‌خوام بگم بابا! وقتی یه
چیزی رو موردِ خطاب قرار می‌دین، ببینین مخالفِ اون کلمه چیز ناجوری نباشه
که به کسی بر بخوره. برای نمونه، یارو اومده می‌گه ببخشین! این گوشتی که
می‌خورین حلاله؟ اون یکی هم بهش برخورد و با این‌که حلال بود گفتش نه!
حرومه! حالا می‌خوری یا می‌بری؟ خب بهتر نبود به‌جاش بگه ضبح‌ اسلامی؟&lt;br /&gt;یا
مثلن اومده میگه این گروهی که درش فعالیت می‌کنی بچه‌‌های مسلمونِ ایرانی‌
هستن؟ اگه بگی آره خب بقیه میگن، نه! کی گفته همه مسلمونن؟ اگه بگی نه، به
بعضی ممکنه بر بخوره که پس مثلن نامسلمونن؟ نامسلمون هم که از صدتا حرف
ناجور تو زیون عامه بدتره؟ خیلی بی‌رحمه این زبون فارسی! تو رو خدا مراقب
باشین. یکی نیست به خودم بگه هی آقای گر! چرا طبابت را برای سر خودت
استفاده نمی‌کنی؟</description>
<pubDate>Fri, 27 Jun 2008 03:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=doudkesh&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>doudkesh</dc:creator>
<guid>http://doudkesh.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
